تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - marry me.2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 25 خرداد 1391

marry me.2



سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به همه خانم گلا از جمله مادر شوهرا.هووها.خواهر شوهرا. زن داداشا.

از تمام دوستای گل از جمله:منا. مبینا.مریم.پارک جونگ مین. نازنین.نگین.یاسی.مهسا.کیم سارا.سحر. سوسو. مهسا هیون. مین هونا.سونیتاو... که داستان قبلیم (من مجذوب تو هستم) رو میخوندن عذر میخوام  که داستان رو ادامه نمیدم اگه میشد حتما دوتاشو میذاشتم اما اجازه اینکارو ندارم اون داستان چون اولش با پسرای توپی ام شروع شد خیلیا دوست نداشتن اما هر کس مایله برا ادامه خوندنش به وب نازنین با عنوان لاو کرا بیاد اسمش تو لینک روزانه هست اونجا میبینمتون و منتظر نظراتتون هستم.

امیدوارم این داستانم رو دوست داشته باشین و زود نظر بدید تا منم زود اپ کنم

تاچند روز دیگه پوستر داستان اماده میشه

شخصیت اصلی دختر هم خود گلمم

میگم داستان قشنگه نظر میدید یا از ترس اینه که کیمیا رو خفه نکنم؟؟؟؟هان؟؟

زیاد حرفیدم بفرمایییید ادامه

با قدم هایی محکم وارد سالن شد تو این وقت روز اطراف خلوت بود.صدای مادر تو گوشش پیچید که گفته بود:پدربزرگش یه وزیر هیئت دولت بوده و پدرش مدیر پاتوقه خارج تحصیل کرده و یه کارگردان تجاری شده.از دور پسری رو پوشیده در کت و شلوار مشکی دید که با ادرسای مادر جور بود>قد حدودا 185 و وزن تقریبی 68" به طرفش رفت و با صدایی ملایم اما قاطعی پرسید:
  جونگ سوک شی؟؟
پسر به طرفش برگشت و لبخندی زد در کنار هم شروع به قدم زدن کردن هنا بی اهمیت به حضور جونگ سوک با دقت به تابلوهای نقاشی نگاه می انداخت و چیزهایی توی دفتر یادداشت کوچیکش مینوشت. برای اینکه سکوت رو بشکنه با لبخند گفت:
 فکر کنم ما تنها کسایی باشیم که توی نمایشگاه هنر ملاقت گذاشته باشیم
هنا بدون اینکه نگاهی بهش بکنه مثل همیشه با صراحت جواب داد:
 برای اینکه من نمیخوام زمان رو از دست بدم .
جونگ سوک از بی پروایش تعجب کرد و گفت: یعنی...منظورت اینه که...با اومدن دختری به سمتشون ادامه حرفش رو قطع کرد دختر رو به هنا سلام کرد و پوشهای به سمتش گرفت و گفت:
 این دعت نامه های به کار و نامه های خریداران اثارتونه. دسته ی کاغذی دیگه ای به طرفش گرفت و ادامه داد:
اینا هم نامه های چند نفر از بازدید کننده ها بود که خواستن حتما بهت بدم .امر دیگه ای نیست؟؟
هنا تشکری کرد و برگه ای که تمام مدت توش مینوشت رو به طرفش گرفت و گفت:
ممنون. بهش سلام برسون و بگو اشکالات جزئی بعضی از تابلو ها رو براش نوشتم
-حتما به دستش میرسونم با اجازه.
دختر قدمی دور شد که هنا گفت:
راستی... به کاغذ و پوشه های تو دستش اشاره کرد و ادامه داد:
دفعه بعدی این چیزا رو با کامپیوتر برام بفرست تا درخت و زمین بی خود حروم نشن
.دختر با لبخند تعظیم کوتاهی کرد و ازش دور شد.جونگ سوک که احساس نادیده شدن میکرد برای اینکه یاد هنا بندازه که اونم هست گفت:
چیزی میل داری؟
 وارد هتل الیس که نزدیک نمایشگاه بود شدن جونگ سوک سفارش قهوه داد مقداری ازش خورد که هنا بی مقدمه گفت:
فکر کنم چیزایی هست که بتونم منصرف بشم پایه این ازدواج تو وضعیت بدون عشقه من هیچ علاقه ای بهش ندارم . تو زنگی یه دختر خوب و حرف گوش کن باش این عقیده با من جور نیست
- پس نمیخوای قرار ازدواج بذاری؟؟
- اره!
- چرا؟ عشق؟
- ببخشید؟
- عاشق کسی هستی؟
- نه!
- هر طور مایلی منم علاقه ای به این کار ندارم. مثل تو فقط بخاطر احترام به خواسته بزرگترا اینجام
هنا از جاش بلند شد و گفت:
عالیه! به خانواده ات گفتی بیخیال شدی؟ پس منم بیخیال میشم.
بدون اینکه منتظر عکس العمل اون باشه ازش دور شد و به طرف سرویس بهداشتی رفت تا ابی به سر و صورتش بزنه. تو اینه نگاهی به خودش انداخت حس دوگانگی داشت از یه طرف خوشحال از اینکه این قرار بهم خورده بود و ناراحت از اینکه اولین پسری بود که به همین راحتی گفت:قصد ازدواج باهاش رو نداره از حرص مشتی اب به اینه ریخت  تصویر جونگ سوک جلوی چشماش نقش بست پوزخندی عصبی زد و گفت:
 اون فقط یه عوضیه مودبه.
از هتل بیرون اومد سوار ماشین شد و به سرعت از اونجا فاصله گرفت احساس خستگی میکرد فرمون رو به طرف بهشت مخفی کج کرد همیشه وقتی حالش گرفته بود به اونجا میرفت جایی که با قدم زدن بین درختاش و تنفس کردن از هواش ارامش میگرفت 2سالی میشد که اونجا رو پیدا کرده بود مثل کسی که چیزی کشف کرده باشه اسم بهشت مخفی رو براش انتخاب کرده بود اونجا رو دوست داشتنی ترین جای دنیا میدونست حتی از قصرشونم بیشتر بهش علاقه داشت طوری که طرح اون باغ رو روی یه بوم بزرگ نقاشی کرده بود و توی اتاقشروبروی تخت خواب اویزونش کرده بود و همیشه قبل از خواب ساعت ها بهش خیره میشد. بالاخره رسید از ماشین پیاده شد روی کاپوت ماشین دراز کشید و پلکاشو بست هنوز چند ثانیه نگذ شته بود که تمام وقایع اخیر مثل فیلم از جلو چشماش رد شد از همون زمانی که یه دختر شر و شیطونه 20 ساله بود که پدر براش قرار ملاقات میذاشت و نمیرفت و بعد کلی سرزنش میشد تا الان که مجبور بود بخاطر احترام و موقعیت پدرش سر تمتم قرارهایی که اون میذاشت حاضر بشه اما این دیگه خیلی زیادی بود هنوز براش سوال بود که پدر ومادرش با چه منظوری قبول کردن که جو جونگ سوک رو ببینه اگه خیلی میخواست به جناب جو لطف کنه و کوچیک جلوه اش بده کم کم 28 یا 29 سالش میشد این همه اختلاف سنی رو باید کجای دلش میذاشت؟ اما جای شکر داشت که اون میلی به ازدواج نداشت وگرنه کارش زار بود  بازم یاد سونگ هیون افتاد اون پسره ی از خود متشکر که برای ازدواج با هنا حاضر به  انجام هر کاری بود . سنگینیه بغض رو تو گلوش حس کرد اما مثل همیشه اجازه سرازیر شدن اشکاش رو نداد نمیخواست ضعیف باشه نفس عمیقی کشید و به دانشگاه و به نقاشی فکر کرد به نقاشی که تمام امید به زندگیش بود و به دانشگاه که جایی بود که ادمای عاشق هنرمثل خودش اونجا زیاد بود با یاداوری این چیزا لبخند قشنگی زد و راه خونه رو پیش گرفت فردا اولین روز از دانشگاه بود میرفت که اماده بشه .به خونه که رسید به سرعت عرض سالن رو طی کرد و به ته یی که صداش میزد توجهی نکرد تا وقت شام از اتاق بیرون نرفت با صدای خدمتکار که گفت:
بانو بفرمایید شام حاضره
دست از نقاشی کردن کشید روپوشش رو دراورد و دستاشو شست سر و وضعش رو مرتب کرد و با ابروهایی گره خورده به طبقه پایین رفت. اقا و خانم کیم با دیدن اخم هنا فهمیدن که نباید باهاش حرف بزنن و چیزی راجب قرار امروز بپرسن . غذا تو محیط اروم که نه خفقان اوری صرف میشد که اقای کیم دل به دریا زد و گفت:
نظرت چی بود؟؟ خودش کارگردان.پدرش مدیر و پدر بزرگش وزیرن عالیه نه؟؟
هنا بدون گفتن حرفیفقط نگاه خشمگینی به پدر انداخت خانم کیم که میدونست هر لحظه امکان انفجار بمبی از جانب دخترش هست با لحنی ملایم گفت:
سانگ جونگ بزار شامش رو بخوره
- دوجین چیکارش دارم؟خوب بخوره فقط یه لحظه نظرشو بگه
هنا که دیگه صبرش سر اومده بودبا عصبانیت چنگالش رو روی بشقاب کوبوند و با صدای بلند گفت:
هیج نظری نیست بس کنید دیگه ! خسته شدم بزارید زندگیمو بکنم من قصد ازدواج ندارم نه با سونگ هیونه بی منطق نه جونگ سوک که سن پدرمو داره. دست از سرم بردارید
اقای کیم:تو بهتر از این دوتا پیدا نمیکنی! خیلیا ارزوی ازدواج با چنین مردایی رو دارن . با این موقعیت تو براشون ناز میکنی؟
هنا:واااااااای!!! من قرار نیست با موقعیتش ازدواج کنم بزار برن با همون خیلیا که ارزوشونو دارن
خانم کیم:عزیزم کی گفته جونگ سوک همسن پدرته؟؟32 سال که چیزی نیست
هنا با شنیدن سنش تعادلشو از دست داد و گفت:
چی؟؟؟؟32 سال؟!!! اون 10 سال از من بزرگتره
اقای کیم:خوبه که! اون یه مرد پخته ست درکت میکنه
هنا: مگه شما که پخته اید منو درک کردید؟؟تمومش کنید دیگه.
 این حرف رو زد صندلیش رو هل داد و با سرعت به طبقه بالا رفت. عصبی وارد شد و کلید رو تو قفل چرخوند به تابلوی نیمه کارش نگاه کرد نه!  حوصله نقاشی کردن رو هم نداشت به رختخوابش رفت
- هنا تو دیگه چقدر بد شانسی سونگ هیون کم بود این بابابزرگ هم اضافه شد. اصلا تقصیر من چیه؟ چرا نمیشه مجرد بمونم؟ چرا اخه حداقل یه ادم درست و حسابی پیدا نمیشه؟ خدای من! 10 سال اختلاف سنی رو چیکارش کنم؟
انقد با خودش حرف زد و به تابلوی بهشت مخفی خیره شد تا خوابش برد. صبح زود با شوق بیدار شد دوش گرفت و لباس پوشید صبحونه رو تو اتاق خودش خورد و برای اینکه با پدر و مادرش مواجه نشه به سرعت از خونه بیرون رفت. به دانشگاه رسید هیجان تو راهرو دانشگاه موج میزد واسه پیدا کردن کلاس زیاد معطل نشد جز نفرات اول بود صندلی کنار پنجره رو انتخاب کرد مثل همیشه سعی میکرد از بقیه جدا باشه. با شنیدن صدای دختروونه ای به عقب برگشت :
هی! دختر خودتی؟ کیم هنا نه؟؟ عینکتو بردار ببینمت
هنه متعجب عینک افتا بیش رو برداشت و به دختری که روبه روش استاده بود نگاه کرد. دختر از خوشحالی جیغی کوتاه کشید و گفت:
من گفتم خودتی از تیپ و راه رفتنت فهمیدم.منو یادت میاد؟؟ پارک بومم ما دوران دبیرستان تو یه کلاس بودیم هر چند تو همیشه تنها بودی و گره ابروهات و غرورت سلاحی بود که اجازه نمیداد کسی بهت نزدیک بشه. هنا با یاداوری پارک بوم لبخند کمرنگی زد و گفت:
بله یادم اومد. خوشحال شدم.
ورود بچه ها توجهشون رو جلب کرد با ورودشون پارک بوم روشون عیبی میگذاشت و هنا رو میخندوند – ببین فکرکنم این پسره با اون عینک گرد و ته استکانی و هیکل عصا قورت دادش شاگرد اول بشه.هنا اونجا رو ببین اون دختره که ردیف دوم نشسته چقدر به این پسره که لباس سبز پوشیده میاد!خودم دستشون روتو دست هم میذارم. کم کم تعداد بچه ها زیاد شد پسرا و دخترا سر به سر هم میذاشتن با خنده و شوخی های دو دختر پشت سر هنا متوجه کلاس شد یه عضو جدید دم در ایستاده و تو انتخاب جا مردد بود پارک بوم که دید هنا متوجه حرفاش نیست بعد از نگاه کردن به پشت سرش چشمکی زد ورو به هنا گفت:
خوشگله نه؟ رو این یکی دیگه نمیشه عیب گذاشت
پسری قد بلند. پوشیده تو لباس مشکی بود. موهای پرپشت و مشکی صورتش رو قاب گرفته بود.چشمایی متوسط و عروسکی و ابروهایی باریک و کوتاه داشت. بینی استخوونی و کوچیک و لبایی باریک تو صورتی گرد جا گرفته بود پوست روشنش در برابر رنگ چشماش تضاد قشنگی داشت. گردنی بلند و شونه هایی مردونه با قدی بلن و پاهایی کشیده ترکیب زیبایی به وجود اورده بود.پارک بوم حق داشت هیچ ایرادی نداشت خدا زیبایی و غرور رو در حد کمال تو وجودش قرار داده بود. 
 

 

اگه گفتی این زیبای خفته کیه؟؟؟؟؟؟؟      



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
یکشنبه 28 خرداد 1391 10:39 ب.ظ
Mahdis پاسخ داد:
تنکس
mahboobe جمعه 26 خرداد 1391 10:14 ب.ظ
قشنگ بیده پسره هم تعریفش به همه دابل اسیا میخوره همشون آخه خوشگلو بی ایرادنمن جونگمین و دوست دارم ولی امیدوارم خودش نباشه
Mahdis پاسخ داد:
باتشکر فراوان از شما دوست عزیز(خدمات ایراندل)هه هه ههه هه هه میدوووووووووووووووووووونم راست میگی به همشون میاد هه هه زیاد امیدوار نباش هه هه هه هه
delara جمعه 26 خرداد 1391 06:45 ب.ظ
Mahdis پاسخ داد:
چاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااکرم
سحر جمعه 26 خرداد 1391 11:32 ق.ظ
سلام گل قشنگم اجازه میدی لینکت کنم و بشم یکی از دوستای خوبت
Mahdis پاسخ داد:
سلام عزیز دلم تو لینک نکرده هم از دوستای خوبمی گلم اجازه ما هم دست شماست
kim sara پنجشنبه 25 خرداد 1391 11:12 ب.ظ
بیست تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا شد بستههههههههههههههههههه؟اومممممممممممممممممممممممممم من ادامشو میخوام وای از خماری متنفرم
Mahdis پاسخ داد:
هه هه هه هه هه هه هه هه هه سارا خودتو کنترل کن فدات شم هه هه هه الان به خونم تشنه ای؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جون تو زود میااااااااااااااااااام قوله قول انگشت کوچیکتو بیار جلووووووووووو
kim sara پنجشنبه 25 خرداد 1391 11:07 ب.ظ
مهدیسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس جووووووووونممممممممممممممممممممممممممم چندتا نظر میخوای که پارت بعدو بزارییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
Mahdis پاسخ داد:
هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه هه بازم کمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!پارت داستانا بسته به نظرا بالا میره اگه نظرا کم باشه پارت بعدو کم کم میذارم
p.j.m پنجشنبه 25 خرداد 1391 09:09 ب.ظ
محشششششششششششششر بود پارت بعدو زود بزززززززززززززززززززززززار بووووووووووووووس
Mahdis پاسخ داد:
فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تو مرسیییییییییییییییییییییییی زود میام بای
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
مبینا پنجشنبه 25 خرداد 1391 09:08 ب.ظ
اسنم=اسمم
سلان=سلام
Mahdis پاسخ داد:
دیوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووونه هه هه هه هه هه
مبینا پنجشنبه 25 خرداد 1391 09:07 ب.ظ
اسنم یادم رفت
Mahdis پاسخ داد:
تو الزایمر داری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟همیشه که اسمت یادت رفته!!!!!!!!!!!!!!!!ببینم اوپات کیه؟؟؟؟؟بگو بش بگم ببرت دکتر
پنجشنبه 25 خرداد 1391 09:07 ب.ظ
سلااااااانم
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییی
این داستانتو بیشتر از داستان قبلی دوست دارم مهدیس جونمنمیدونم چرا
بوووووووووووووس
Mahdis پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااام ممنون فدات من میگم چرا///چون دبل زود میاد اما من اونو بیشتر میدوستم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
منا پنجشنبه 25 خرداد 1391 09:03 ب.ظ
من هیونگو میدوستم اجیییییی
Mahdis پاسخ داد:
بوراگو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!چیییییییییییییییییی!!!!!تو به چه جراتی اسم کوچیکه ناموسه منو میاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پری رویا ها پنجشنبه 25 خرداد 1391 08:31 ب.ظ
داستانتون قشنگه موفق باشید
پسره هم لابد جونگمینه
شایدم هیونگ جون باشه
Mahdis پاسخ داد:
مرسی نظر لطفته.لابد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!خسته شدی بیشتر داستانا راجبشه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه دنبال یه ادمای متفاوت و داستانای متفاوت میگردی به اون یکی داستانم تو سایت نازی سر بزن عنوان وبش سومین اسم تو لینک روزانه ست
مریم پنجشنبه 25 خرداد 1391 07:29 ب.ظ
مچکر
Mahdis پاسخ داد:
ممنون عزیزم
منا پنجشنبه 25 خرداد 1391 07:28 ب.ظ
راستی اجیییییییییییییی اشکال نداره هر داستانی بزاری میخوووووووووووونم
قلمتو میدوستم
Mahdis پاسخ داد:
نظرلطفته عزیزم!!!من خودم اون یکی رو بیشتر دوست دارم چون واقعا یه چیز متفاوته!!!!! اگه میتونی حتما بیا وب نازی بخونش به حرفم میرسی
بوووووووووووووووس
منا پنجشنبه 25 خرداد 1391 07:27 ب.ظ
مرسیییییییییییی اجیییییییییییییییییی
Mahdis پاسخ داد:
فداااااااااااااااااااای منای خودم!!!!!!! بگو ببینم یور لاو تو کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
0 پنجشنبه 25 خرداد 1391 07:23 ب.ظ
Mahdis پاسخ داد:
ممنون گلم. داستان قبلیمم میخوندی نه؟؟؟؟
Tina پنجشنبه 25 خرداد 1391 07:00 ب.ظ
Salam .khanoum ejaze man begam? man begam? man begam ?aslan chera ounjori negah mikoni khob nemigam hala gerye nakon migam jungmin bide mage na han han han zoud eteraf kon ghashang boud dastet nadarde aji booooooos
Mahdis پاسخ داد:
سلام. نه اجازه نداری بگی!!!!!وقتی نظرا زیاد باشن دستم نمیدرده. پارت بعد میفهمی کیه
بوووووس
kim sara پنجشنبه 25 خرداد 1391 05:18 ب.ظ
هااااااااااا؟
واقعا کیه؟
بنظرم جونگ مین یا هیونگ
خواهش بهم بگو کیه دق میکنم
Mahdis پاسخ داد:
که که که که که که میاااااااانه دوست دارم بگم کیه اما باید منتظر پارت بعد باشی که که که که الان دوست داری بکشیم نه؟؟؟؟؟؟؟
kim sara پنجشنبه 25 خرداد 1391 05:03 ب.ظ
سلام من برم بخونم
Mahdis پاسخ داد:
سلام عزیزم بفرما
sara پنجشنبه 25 خرداد 1391 04:47 ب.ظ
kheili khuf bud
Mahdis پاسخ داد:
خودت خوفی مرسی از نظرت گلم
شقایق پنجشنبه 25 خرداد 1391 04:38 ب.ظ
عالی عالی عالی بوذ
خواهشا زود بیا
Mahdis پاسخ داد:
مرسیییییییییییییییی عزیزم زود زود زود میام البته بستگی به نظرا خواهران عزیز داره تو اگه خوشت اومده بگو دوستاتم بیان بخونن نظر بدن که من زود بذارمش
شقایق پنجشنبه 25 خرداد 1391 04:37 ب.ظ
عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی عالی
Mahdis پاسخ داد:
فدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای تو اینجور نظر نده سکته قلبی کردم هیجان وارد نکن میمیرم داستان نصفه میمونه فاطی تورو به قتل میرسونه در ضمن اوووووووووووووووووپام بیوه میشه
که که که که که
kimiya پنجشنبه 25 خرداد 1391 04:36 ب.ظ
خودم 111111111111111
معلومه که به خاطر من نظر میدن میدونن تو چقدر ظالمی همش به من زور میگی
Mahdis پاسخ داد:
خودتو خودم خفه میکنم نوناااااااااااااااااا
حالا که بخاطر تو نظر میدن خودت اگه میتونی بقیه شو بذار بچه پرووووووووووووو
یه زو و ظلمی نشونت بدم درو باز کن من دم درم یالااااااااااااااااااااااااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر