تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - ♥only look at you.19♥

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 10 فروردین 1391

♥only look at you.19♥



درووووووووووووووووددددددد به همه ی دوستان گراممممممم چطورین؟؟؟؟هم اکنون ساعت 4:15 دقیقه ی صبح میباشد و بنده باز هم مثل جغد بیدار موندم دارم داستان میزارم .تازه بعدشم میخوام برم فیلم نگاه کنم خوابم نمیره.از من به شما نصیحت این روزهای باقی مونده ی تعطیلاتو از دست ندین  چون بعدششش مثل منه بدبخت باید بشینن برا امتحانی پیش ترم وبعد از اون ترم دوم بخونین یادش می افتم همچین بدنم میلرزه برا خودش
برید ادامه این پارت رو بیشتر گزاشتم جبران پارتای قبلی که فسقل پارت بودن
هنوز  دو پله بیشتر بالا نرفته بود  که با صدای جونگ مین  سرجاش میخکوب شد.
جونگ مین منظور  اون حرف پری رو درک کرد. از روی مبل  بلند شد و ایستاد.
جونگ:تو که نمیخوای منو تنها بزاری مگه نه؟
پری برگشت و با گونه هایی که از شرم دخترانه ای قرمز شده بودن نگاش کرد اما جونگ مین جدی بود....!
اثری از  شیطونی هایی که همیشه این جور مواقع  تو چشماش بود نبود بلکه  قاطعیت رو میتونستی از توشون تشخیص بدی.
جونگ مین:پری تو زن منی...!
**********************************************************

بدجور داشت نگاش میکرد.....این قدر انگشتاشو تو هم فشار داد که دیگه نزدیک بود  ناخوناش کف دستشو زخم کنه.!
جونگ مین نگاهی  به پری که اظطراب از سروروش میریخت نگاهی انداخت. لبخند  کوچیکی زد و پشت به اون به سمت اشپزخونه رفت
پری تا دید  اون نیست برای اینکه  بیشتر از این ضایع بازی درنیاره  سریع به سمت بالا رفت.به طبقه ی بالا که رسید نفس عمیقی کشید... .
پری:پری جون به جونت کنن اخرش باید گند بزنی بدبدخت>_<
یه مشت نثار کلش کرد و در اتاقشو باز کرد اما وقتی داخل اتاق  رو دید  خشکش زد. یه قدم د اخل رفت و همه چیزو از نظر گذروند.این جا چه خبر بود؟
به سمت کمد رفت و درشو باز کرد. هیچ کدوم  از وسایلش  اون تو نبودن.
جونگ:اونجا چیزی نیست.
به سمت  جونگ مین برگشت و با تعجب نگاش کرد.
پری:تو میدونی چی شدن؟اینجا چه خبره؟هیچ کدوم از وسایل اتاق نیستن!!!!!
جونگ درحالی  که با لیوان ابمیوه ی توی دستش بازی میکرد گفت:
-سرویس خواب و وسایلتو گفتم ببرن
پری: پس وسایل من کجان؟
جونگ مین به جای اینکه جوابشو بده تکیشو از در جدا کرد  و نگاهی به اتاق خودش انداخت و به سمت اون رفت.
پری از اتاقش خارج شد و به سمت  اتاق جونگی رفت.درو باز کرد و داخلو نگاه کرد.همه چیز تغییر کرده بود....!!!
یه تخت بزرگ وسط اتاق بود  و وسایل با ارایش قشنگی کنار هم چیده شده بودن.نگاهی به تخت انداخت ...برای یه نفر زیادی بزرگ بود!

جونگ مین پشت سرش ایستاده بود  و به کارای اون زیر زیرکی میخندید. وقتی اینجوری تعجب میکرد هنگ  میکنه و شکل خنگا میشه^^شایدم برای همین بود  که  همیشه دوست داشت غافلگیرش کنه  چون اون موقع قیافش خیلی بامزه میشد.
یکم جلوتر رفت و دقیقا پشت سرش ایستاد.دستاشو دور  کمرش حلقه کرد و سرشو  کنار گوشش برد
ج:از این به بعد  این اتاق توئه!
نگاش کرد.نمیترسید از اینکه با اون توی یه اتاق باشه برعکس از اینکه  همیشه پیشش باشه احساس ارامش میکرد اما یه جورایی بعد از اون همه اتفاقات  هنوز درکش براش سخت بود که باور کنه  همه چی تموم شده!اون بازی تموم شده  و اون و جونگ مین الان  مال هم بودن!با این موضوع نمیتونست کنار بیاد...
جونگ مین به سمت کمد فت
ج:تو اول دوش میگیری یا من؟
پری:هاان....نه تو برو.
بدون حرف حولشو برداشت  و به سمت  حمام رفت. پری خودشو روی تخت پرت کرد و به سقف اتاق خیره شد.
پری:هی پری بهتره  این کارارو بس کنی .چرا داری عین بچه ها رفتار میکنی؟ اگه به این کارات ادامه بدی  حتما ناراحت میشه.حالا که جونگ مین بس کرده تو چرا شروع میکنی؟
بلند شد و جلوی ایینه ایستاد. به خودش تو ی ایینه نگاه کرد. الان  که نگاه میکرد  میتونست گذر زمانو حس منه. یاد اون موقع هایی افتاد  که بچه بود  و با پویا بازی یکرد.
همیشه مجبورش میکرد  کولش کنه و دور باغ تابش بده یا میفرستادش بالای درخت توت  تا براش توت بچینه.کیف پولشو باز کرد  و به عکسی  که دوتایی با هم گرفته بودن  نگاه کرد.دلش براش تنگ شده بود.خیلی....!برای اون اغوشش که توی این 21 سال براش مثل یه مسکن بود.
دستی به عکس کشید. قطره اشکی از چشاش چکید
-پویا ....لطفا خوشحال باش.دوستت دارم و متاسفم!
کیفو بست و داخل کمد گزاشت.همون موقع جونگ مین از حمام اومد بیرون.
موهاش خیس بودن و به هم ریخته رو ی صورتش ریخته بودن!♥
ج:خودم میدونم اینطوری سکشی میشم تو نمیخواد اینجوری نگام کنی^^
پری خندید. حوصلشو برداشت و به سمت حمام رفت.
ج:هی دارم با تو حرف میزنم همین جور سرتو پایین انداختی رو داری میری>_<
اما پری در حمام رو بسته بود.
ج:اییییییشش انگار داری با دیوار حرف میزنی.
روی تخت داراز کشید و به زندگیش فکر کرد. به گذشته ی تاریکش!
هنوزم بعد از گذشت چندسال احساس عذاب وجدان میکرد هرچند توی اون قمار مقصر نبود.!اره قمار،قماری  که روی زندگیاشون کردن!!!
بلند شد و لب پنجره نشست و به اسمون نگاه کرد.
-خوبه که ستاره ها نیستن.! اینجوری قشنگ تری...سیاه و یکدست. همیشه همین جوری باش نزار وجود چیزی این یکدستی رو ازت بگیره  حتی اگه برات خیلی قشنگ باشه.
خندید
-تجربه دارم که ای حرفا رو بهت میزنم بهشون گوش کن
باد سردی می وزید  اما سردیشو احساس نمیکرد..نمیدونست چرا اینقدر یاد گذشته ها افتاده  درحالی که همیشه سعی میکرد ازشون فرار کنه،از اشتباه هایی که مرتکب شد.کاش...کاش اون موقع متونست جلوی عصبانیتشو بگیره.جلوی  خشمشو تا حالا این طوری فکرش مشغول  اون اتفافا نباشه.
واقعا زندگی  ارزش  داره تا اون این قدر عذاب بکشه؟
 کشوی میز کنار پنجره رو بیرون کشید  و در جعبه رو باز کرد.گردنبند رو در اورد وبه پلاکش نگاه کرد.پلاکی که فقط نصفش پیش اون بود.
بعد از اون همه اتفاقا  باز هم دلش نیومده بود  اونو دور بندازه.
با صدای در حمام سریع داخل جعبه گذاشتش و  کشو رو بست.به پری نگاه کرد.به خاطر بخار داخل حمام لباش گل انداخته بودن و قرمز شده بودن.خیلی بامزه شده بود.
پری:چرا اینجوری نگاه میکنی؟
جونگ مین شونه هاشو  بالا انداخت .حوله ای که دور گردنش بود رو برداشت و سمت پری پرت کرد.
ج:بیا با این موهات رو خشک کن سرما نخوری.
روی تخت  دراز کشید و به پری  که جلوی ایینه داشت موهاشو خشک میکرد نگاه  کرد.موهاش بلند بودن و یکم موج داشتن.
پری:لامپو خاموش کنم؟
ج:اره دارم از بیخوابی میمیرم!
پری لامپا رو خاموش کرد و به سمت تخت رفت.با اینکه قبلا هم با جونگ مین خوابیده بود اما این دفعه فرق میکرد شاید چون اون موقع میدونست اونو جونگ مین  هیچ وقت اتفاقی نمی افته.
لبه ی تخت خوابید طوری که اگه یکم عقب تر می رفت حتما ازتخت پایین می افتاد.
جونگ مین وقتی اونو ایجوری دید که چطوری خودشو  مچاله کرده بود خنده ی بلندی  سر داد.....پری لب ورچید.خودشم می دونست  خیلی کار ضایعی کرده.
پری: هی به چی میخندی؟
ج:تا حالا کسی بهت گفته خیلی بامزه ای؟
هیچی نگفت.دستشو دراز کرد  و از زیر سراون رد کرد و در اغوشش گرفت.
ج:خوبه که تو هستی.با وجود تو هیچ وقت حوصلم سر نمیره....پری خیالت راحت باشه  تا تو نخوای هیچ اتفاقی نمی افته.میفهمم  که الان امادگی نداری پس به خاطر این خودتو عذاب نده!
پری:جو...جونگ مین!
نذاشت ادامه بده  همین طور که تو بغلش گرفته بودش فشارش داد
جونگ مین:قبلا هم بهت گفتم  من فعلا   تنها چیزی که زیاد دارم  زمانه. به موقعش  جبران میکنی
خیلی خوب بود که اون اتاق تاریک بود  . جونگ مین  نمیتونست صورت سرخ از خجالتشو ببینه.
ج:خوب بخوبی همسر پارک جونگ مین!
با این حرف خودش زودتر از اون از زور خستگی بیهوش شد و به خواب عمیقی فرو رفت.... .

.
.
با شنیدن سرو صدا از خواب بیدار شد.صدا از طبقه ی پاین  می اومد. با دستاش  پلکاشو مالوند و کش و قوسی به بدنش داد. تخت خواب رو مرتب کرد و بعد از اینکه مسوارک زد و صورتشو شست  به پایین رفت.
صدا از تو اشپزخونه می یومد.اونجا رفت و دید که یه عالمه  ظرف که توشون پر از مواد خوراکی بود چیده شده  رو میز و کابینتا و جونگ مین درحالی که  یه کتاب دستش بود و از رو اون میخود با اونا ور میرفت! اخرش هم با همون دستش که حسابی اردی شده بود  موهاشو به هم ریخت  و کتابشو با شدت به گوشه ای پرتاب کرد.
جونگ مین:اوووووووففف دیوونه شدم!!! اصلا نخواستیم همون کیمچی خودمون از همه بهتره.
پری خندش گرفت.معلوم  نبود میخواست چی درست کنه  که به این حالو روز افتاده بود.پیرهنش سسی شده بود  وموهاشم پر از ارد بود.
پری:صبح به خیر
جونگ مین با صدای پری برگشت و با خنده جوابشو داد.
پری:این چه وضعیه درست کردی؟
جونگ که تازه متوجه ی دور وبرش شده بود  یه نگاه به اشپزخونه کرد .تخم مرغا چندتاشون روی کابینت شکسته بودن ، آرد رو زمین ریخته بود پخش شده بود و شیر روی اجاق سر رفته بود و خلاصه اشپزخونه حسابی به هم ریخته بود.
جونگ:خیر سرم میخواستم یکم ابتکار به خرج بدم  و یه صبحونه ی مفصل درست کنم .نگا گند زدم به همه چی
بعد لباشو  اویزون کرد و یه قیافه ی ناراحت به خودش گرفت.پری به گوشه ای رفت و کتابیو که جونگ مین پرت کرده بود برداشت
پری: غذا های فرانسوی؟
جونگ:اره میخواستم  از رو اون صبحونه درست کنم.شما زنا چطوری از اینا سردرمیارین؟؟ نوشته شکر به مقدار لازم،شیر به مقدار لازم،پورد نارگیل به مقدار لازم خب من از کجا بدونم  این مقدار لازم چقدره نمیتونه عین ادم  بگه چقدر بریز؟؟؟>_<
پری که از قیافه ی بامزه ی جونگ مین خندش گرفته بود پیشش رفت و با دستاش موهاشو به هم ریخت تا یکم از آردا پاک بشن.
پری:برو یه دوش بگیر من صبحونه رو اماده میکنم.
و هولش داد  از اشپزخونه بیرون.جونگ مین در حمام رو باز کرد و از تو ایینه نگاهی به خودش انداخت.موهاش یه دست سفید شده بودن.هه مثل پیرمردا شده بود
جونگمین:این شما و این بابابزرگ جونگ مین ک ک ک خودمونیم بابابزرگ جذابی میشما^_^
شیر ابو باز کرد  و یه دوش حسابی گرفت.از حمام اومد بیرون.حوصله نداشت  موهاشو سشوار بکشه.گرسنش بود برای همین رفت پایین.
میز اماده بود و پری داشت برنج ها رو تو کاسه میریخت.پشت میز نشست..
جونگ:هیچ چیز مثل صبحونه ی خودمون نمیشه.وااای چقدر گرسنمه پری کاسه رو بده دیگه چرا اذییت میکنی؟؟؟
مشغول خوردن صبحونه شدن.
پری:چرا موهاتو خشک نکردی؟سرما میخوری!
جونگ:ولش کن خودشون خشک میشن.راستی برای امروز برنامه ای نداری؟
پری:نه چرا؟
جونگ: خوبه امروز منم برنامم خالیه میخوام با هم بریم خرید.
پری:خرید؟؟مگه چیزی لازم داری؟
جونگ:مگه حتما باید چیزی لازم داشته باشیم؟بهتر از اینه که تو خونه بشینیم. صبحونه رو که خوردی برو حاضر شو.
هه چه جالب!حالا که بهش فکر میکرد میدید که در واقع این اولین باریه که با هم میرن بیرون.فقط خودشون دوتا!تا حالا پیش نیومده بود با هم برن خرید.شاید این موضوع  خیلی هم مهم نبود  اما همین چیز کوچیکم یه جورایی باعث خوشحالیش میشد....صبحونشون تموم شد.
جونگ مین:تو برو بالا اماده شو من اینا رو جمع میکنم.
پری:نه خودم جمع میکنم
جونگ مین بهش نگای انداخت و گفت:
-خوشم نمیاد حرفمو چند بار تکرار کنم.برو بالا اماده شو.
بعد پشت به اون کرد و مشغول جمع کردن ظرف های صبحانه شد.بالا رفت و در کمد رو باز کرد.به لباسای  داخل کمد خیره شد.هرچی فکر کرد نتونست  بینشون یکی رو انتخاب کنه. دوست داشت سراولین قرارشون  که با هم بیرون میرن به بهترین شکل ظاهر بشه....میخواست خاطره ی قشنگ اون روز برای همیشه  توی دفتر ذهنش نوشته بشه.
جونگ مین در اتاق رو باز کرد و به پری که همچنان  به لباسا خیره شده بود نگاه کرد.
جونگ مین:تو که هنوز اماده نشدی!
پری:اووومم...چیزه..نمیدونم چی بپوشم.
جونگ مین نفس عمیقی کشید  تو دلش گفت:
-هی جونگ مین اروم باش .این مشکلیه  که سه چهارم زن های کره ی زمین باهاش رو به رو هستن  یعنی وقتی کمدشون به خاطر زیادی لباس در حال انفجاره بازم نمیدونن چی بپوشن.وقتی زن گرفتی فکر اینجاشم باید میکردی^ ^
پیش پری ایستاد و به لباسا نگاه کرد.اخر سر یه شلوارک لی مشکی تا بالای زانو با یه تاپ فیروزه ای در اورد  و جلوی اون گرفت.
جنگ:بیا اینا رو بپوش
لباسا رو دست پری داد و خودش به سمت حمام رفت تا صورتشو اصلاح کنه. قبل از اینکه وارد حمام بشه  برگشت سمتش
-موهاتم باز بزار.دوست ندارم وقتی موهاتو میبندی
با شیطنت خنده ای کرد و درو پشت سرش بست.
جونگ: هه هه امروز برات خیلی نقشه ها  دارم پری!
به لباسای داخل دستش نگاه کرد .خوبه  که جونگ مین بود چون اگه به اون بود حالا حالا ها درگیر انتخاب لباس بود.
لباساشو  دراورد .شلوارک و پاش کرد و کمربندشو بست.وقتی میخواست  تاپ رو بپوشه  یه هو نگاهش به زیپی  که پشتش بود افتاد....اّه  اون همیشه  وقتی میخواست اینو بپوشه  به مامانش میگفت  و اون میومد براش زیپ رو میبست چون خودش دستاش نمیرسید.
همین جور  تاپ رو تو دستش گرفته بود و داشت فکر میکرد  چیکار کنه که همون موقع  در حمام باز شد و جونگ مین  اومد بیرون.
پری با دیدن اون جیغ کوچیکی کشید و پشتشو به اون کرد.جونگ نگاهی  به پری که پشتش به اون و تاپش تو دستش بود  کرد و با تعجب گفت:
-چرا تا حالا لباساتو نپوشیدی؟
پری:خوب راستش نمیتونم زیپ پشت تاپمو ببندم.
بعد سرشو انداخت پایین.جونگ مین نگاهی به صورت خجالت زدش انداخت و از اینکه اونجوری جلوی اون بود قرمز شده بود لبخند قشنگی زینت دهنده ی لبهاش شد.
جونگ:بیا من برات میبندمش
وقتی دید  که جونگ مین  داره سمتش میاد که کمکش کنه سریع تاپ رو تنش کرد و تمام سعیشو کرد  که بتونه زیپ رو ببنده اما دستاش تا بالا نمیرسدن....جونگ مین کمرشو گرفت.
ج:این قدر وول نخور  یه جا وایسا
پری:خودم میبندم جونگ مین
جونگی:چرا؟خجالت میکشی؟مگه چه عیبی داره  من کمکت کنم؟
تن صداش جدی بود.معلوم بود شوخی نمیکنه .پری از دست خودش کلافه بود .معنیه این کاراشو نمیفهمید؛معنیه این ترسیو  که باعث میشد ناخوادگاه ازش فاصله بگیره......به اون حق میداد که ازش دلخور بشه چون دیگه داشت خیلی زیاده روی میکرد.
جونگ مین اروم موهاشو یه طرف شونش انداخت زیپ لباسشو بست.پشتشو بهش کرد...
جونگ:اگه میشه چند لحظه  برو بیرون مخوام لباسامو عوض کنم.
کیفشو از روی تخت برداشت  و از اتاق بیرون اومد.یه محض اینکه  درو بست یه کشیده تو صورتش زد.
پری:احمق معلومه داری چه غلطی میکنی؟باید از دلش دربیاری.تا حالا هم باهات خیلی خوب کنار اومده چرا لوس بازی در میاری؟دیگه بسه هه هه جبران میکنم جونگ مین.
از خونه خارج شد و کنار ماشین  منتظر اون ایستاد.چند دقیقه بعد جونگ مین  درحالی که یه شلوار لی مشکی با بلوز سفید  و جلیغه میمشکی پوشیده بود و یه کلاه لبه دار هم سرش بود از خونه بیرون اومد.
جونگ:سوار شو
از لحن حرف زدنش  معلوم بود  که ناراحت نیست. شاید این یکی از  خوبی های اون این بود که خیلی زود میتونست فراموش کنه یا شایدم  این طور نبود بلکه  خیلی خوب میتونست  همه چیز رو پشت ماسک بی تفاوتی  که اکثر مواقع  به چهرش بود پنهان کنه...!
توی راه  تا مرکز خرید  جونگ مین  همش سر به سر پری میزاشت و از اینکه میتونست حرص اونو دربیاره  از ته دل میخندید.
همون موقع بود که یادش  اومد تا قبل از ورود پری به زندگیش مدت ها بود این جور خندیدن رو فراموش کرده بود  اونو توی پس کوچه های خاطرات غبار گرفتش گم کرده بود.پدربزرگ راست میگفت اون یه عیب بزرگ داشت اونم این بود که وقتی عصبانی میشد نمیتونست جلوی خودشو  بگیره و کارایی میکنه که ممکنه به قیمت زندگیش تموم بشه....مثل کاری که نزدیک بود با پری بکنه یا بدتر از اون کاری که قبلا مرتکب شده بود...
لبخند تلخی روی لباش میشینه.خب به خاطر اون موضوع  درواقع تا الان زندگیش به باد رفته بود شایدم  تنها خودش بود که اینطور فکر مکرد و زیادی  سخت میگرفت.
ماشین رو  تو پارکینگ  اونجا پارک کرد و با هم به سمت مرکز خرید رفتن.بااون عینک افتابیه بزرگ و اون کلاه به سختی مشد تشخیص بدی که اون پارک جونگ مینه هرچند اخرش بعضی از فن ها تونستن  بشناسنش  و مجبور شد  که بهشون امضا بده و عکس بگیره.
با هم دونه دونه بوتیک ها رو میگشتن و راجب لباسا نظر میدادن.جونگ مین هرچیزی رو که فکر میکرد ممکنه به پری بیاد براش میخرید از لباس و کفش گرفته تا چندتا ادکلن .این قدر خریداشون زیاد بودن که قرار شد  اونا رو با پیک براشون به خونه بیارن.
جونگ:گرسنته؟
پری:نه تازه صبحونه خوردم فقط یکم تشنمه.
جونگ:بیا بریم طبقه ی بالا یه کافی شاپ هست.
دستشو گرفت و به طبقه ی بالا رفتن.
جونگ:چی میخوری؟
پری:فرقی نمیکنه هرچی خودت سفارش دادی.فقط خنک باشه چون دارم میمیرم.
جونگ مین سفارش رو به گارسون داد تا براشون بیراه. همون طور  که داشتن ابمیوشونو میخوردن پری چندتا سوال راجب گروه و اینکه  کی قراره البوم بدن و برنامه ی سفرهای جونگ مین پرسید و اونم با حوصله دونه به دونه جواب سوالاشو می داد.
بعد از اینکه جونگ صورت حسابو پرداخت کرد  با هم از کافی شاپ اومدن بیرون.
جونگ:خب بزار ببینم دیگه چی باید بگیریم؟تو چیزی نمیخوای؟
پری:مگه دیگه چیزی هم مونده؟کل مرکز خرید رو خالی کردی بسه دیگه.
جونگ مین:خب پس الان کجا بریم؟من نمیخوام الان برم خونه حوصله ی اونجا رو ندارم.
پری:جونگ مین بیا بریم اون کتاب فروشی من میخوام  چندتا کتاب بخرم.
دستشو گرفت و دنبال خودش به سمت کتاب فروشی کشید.
جونگ:تو برو خریداتو بکن من میخوام  ساعت مچی های اون فروشگاه رو نگاه کنم  بعد همین جا منتظرت میمونم.
پری:باشه زود میام.
به داخل کتاب فروشی رفت و قفسه های کتاب  ها رو زیر و رو میکرد.هه مطمئنا اگه جونگ مین اون بیرون منتظرش نبود حالاحالاها  قصد بیرون اومدن از اونجا رو نداشت به خاطر همین چندتا رمان که اسمشون  نظرشو جلب کرده بود برداشت و به سمت صندق رفت تا اونا رو حساب کنه.
همون طور که صفحه های  یکی از کتاب هارو ورق میزد و نگاهی اجمالی به متن ها می انداختاز کاب فروشی اومد بیرون.اطرافشو نگاه کرد  تا بتونه جونگ مین رو پیدا کنه.
یکمی اونور تر دیدش که یه ستونی تکیه داده.براش دست تکون داد اما جونگ مین  انگار اصلا متوجه ی اون نبود....انگار که داشت به چیزی فکر میکرد و به جایی خیره شده بود.مسیر نگاشو دنبال کرد...
دستاش شل شدن و کتاب از دستش افتاد.حالا دلیل اخمیو که روی پیشونیه جونگ مین بود میفهمید. با چشمایی مظطرب  به جین گوک که روی نیمکت کمی جلو تر از اونا نشسته  بود نگاه کرد.عینک افتابی زده بود و معلوم نبود داره کجا رو نگاه میکنه اما حدس زد اونم به جونگ مین خیره شده.
اخم جونگ مین پررنگ تر شد و تکیشو از ستون برداشت.... .!
***********************************************************

چطور بود؟نظرتو بگین وگرنه دوباره خبیث میشممممم

هه هه راستی دارم کارای داستان جدیدمو میکنم خیلی ایده ها براش به ذهنم رسیده که اگه بتونم همون جوری که تو ذهنمه پیادشون کنم  فکر کنم خیلی خوب بشه خودم این داستانو خیلی دوست دارم اما فکر کنم این یکی میره برا بعد از امتحانا حدودای خرداد بشه اسمشو گزاشتم اولین قطرات باران The first  drops of rain
گفتم قبل اینکه شروع بشع یه تبلیغیم براش بکینم هه هه نظر فراموش نشه همتونو دوست دارم
بوووووووووووووووس




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
maryam سه شنبه 15 فروردین 1391 06:36 ب.ظ
سلام امروز سه شنبه است چرا داستانت نیامده راستش رو بگو چرا نزاشتی تا خونم به جوش نیامده بگو د بگو دیگه
kimiya پاسخ داد:
هه هه ششما خنسردی خودتو حفظ کن فقط ^^ خو داستان جدیدم رو گزاشتم نمیتونستم تو یه روز دوتا پست بزارم که
kimiya یکشنبه 13 فروردین 1391 04:01 ق.ظ
ک ک ک
هه هه هه
شه شه شه
خی خی خی
فاطی تحریم شددددددددددد
kimiya پاسخ داد:
خوبش شد^^
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:53 ق.ظ
عزیزم من این چیزا رو میگم ریا نشه!
kimiya پاسخ داد:
اخشششششششششششششش دلم خنک شد میهن تحریمت کرد یوهاهاهاهاااااااااااااااا
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:53 ق.ظ
عزیزم من این چیزا رو میگم ریا نشه!
kimiya پاسخ داد:
تو که راست میگی^^
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:52 ق.ظ
تو رو هم عموی لی یون سانگ در نظر میگیریم خوبه؟؟؟؟(خنده)تازه مثه تو کچل نیس بغلهای سرش مو داره!!!
kimiya پاسخ داد:
هه هه باشه قبول من عمو هه رو خیلی دوست دارم ک ک ک
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:51 ق.ظ
چه کنم دیگه نودل من متعلق به همه ی شمام.....!
اصلا از خودگذشتگی تو خونه منه....من همانند لی یون سانگم!!!(نیشخند)
kimiya پاسخ داد:
لی یون سانگگگگگگگ؟؟؟؟چقدر اسمش اشناس(تفکرررررررررررر)فاطی این کیه؟؟؟اسمش خیلی اشناس
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:49 ق.ظ
عزیزم خود بینی چیه؟؟؟؟همش واقعیت محضه(خنده)
kimiya پاسخ داد:
خودت این حرفا رو نزنی کی بگه
عیب نداره خودتو خالی کن هییییییییییییییییییی
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:48 ق.ظ
حالا این داستانو سروسامون بده ببینم چی میشه شاید بخشیدم!!!!
kimiya پاسخ داد:
این همه بخشش میکنی یه وقت حروم نشی
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:44 ق.ظ
بیشین بینیم بااااااا!!!!
وقتی میگن گیج هوشک بپر وسط جیغ بزن
الکی خودتو قاطیه ما تیزهوشا نکن نودلکم!
kimiya پاسخ داد:
به قول روژین فوکتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
نچ نچ خود بینی مزمن داری الهییییییییییییییییییی
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:43 ق.ظ
چرا هیونگ نیس؟؟؟؟؟ازت متنفرم>_<
kimiya پاسخ داد:
خو نقش نداشتم بهش بدم تقصیر منه؟؟نمیدونم حالا شاید تونستم براش یه چیز خوب درنظر بگیرم .
هیونگ تو داستان فقط به تونگاه میکنم از این پارت نقشش پررنگ میشه
پس زیاد ناراحت نشو
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:38 ق.ظ
چه کنیم دیه نه که ما تیزهوشای مملکتیم باید بریم که چرخ این کشور بچرخه(خنده)
kimiya پاسخ داد:
اره دیگه امید همه به ما دوتاست دیگه^_=
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:37 ق.ظ
ازت بدم میاد!!!!!!(نگاه چپ چپ)
kimiya پاسخ داد:
شیرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟(نگا مظلوم(
ک ک ک برا میهن شکلکم ساختیم^^
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:36 ق.ظ
هیچی زیاد خودتو درگیره اون کامنت نکن مخت نمیکشه(خنده)!!!!
kimiya پاسخ داد:
کوفتتتتتتت خو نفهمیدم ساده تر بگو(قهقهه)
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:34 ق.ظ
تجربی ام.....[لبخند)
هییییی نگوووووووو دارمدق میکنم ایشالله 14هم خاک بشه(خنده)
kimiya پاسخ داد:
به به هم رشته ای گرامممممم بزار دکتر شیم بیافتیم به جون ملت ناکارشون کنیم^^
من که 14 نمیرم^_^
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:32 ق.ظ
عجباااااااا هنوز هیچی نشده چند قسمت نوشتی که تایپشم کردی؟؟؟(تعجب)!!!!
اصلا کیاااا تو داستاننننننن؟؟؟؟؟؟؟؟چندتا نقش دختر داره؟؟؟
هیونگ هس؟؟؟؟؟نقش دختر مقبلش کیه کیمییییااااا جوووونم؟؟؟...
kimiya پاسخ داد:
هه هه بله دیگههههههههههههه همچین اکتیو شدیم رفتتتتتتتتتتتتت
والله دختر که بخوان خیلی نقش داشته باشن یک یا فوقش دوتاس^^
هیونگ.... نه نیست ممکنه اخراش بیاد داخل داستان یونگ سنگم نیست^^
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:30 ق.ظ
اون قاطی کرد یا تو کم اوردی مادر؟؟؟؟؟(خنده]
kimiya پاسخ داد:
خفهههههه گیر کرده بود بستمش دوباره اومد تو پنل
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:29 ق.ظ
عزیزم کند شدیاااااا!!!!جلسه قبل که باهات تایپیدن کار کردم تمرین نکردی نه؟؟؟؟؟؟ای تنبل!!!(نیشخند)
kimiya پاسخ داد:
نچچچچچچچ دارم اهنگ گوش میدم بهتر از چزت و پرتا توئه حواسم به اونه
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:27 ق.ظ
اخه منو دو نصف کنی تکلیف اون داستانت چی میشه؟؟؟کی اونو بنویسه کی این داستانو تموم کنه؟؟؟؟(خنده)
kimiya پاسخ داد:
چی شد نفهمیدم؟؟؟؟^_^ ساده تر بیان کن هه هه
kimiya یکشنبه 13 فروردین 1391 03:27 ق.ظ
باز این میهن قاطی کرد
kimiya پاسخ داد:
تو خونسردی خودتو حفظ کننننننننننننننننن
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:25 ق.ظ
باور کن دوتایی امشب انقدر چرتو مرت میگیم فاطی میاد ما دو تا رو بیرکن میکنه(خنده)....
راستی دیدی تمام اشخاص مهم اسمشون فاطیه؟؟؟(افتخار)
kimiya پاسخ داد:
هه هه نه بابا اون درک میکنه تازه دونفر مثل خودشو روژین پیدا کرده خی خی خی
اره دونفر یکی فاطی نارنگی یکی فاطی خانم گل نه بعضیـــــــــــــــــــــــــــا
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:24 ق.ظ
خداروشکر من که بعضیا نیستم من همسر کیم هیونگ جونم!
kimiya پاسخ داد:
همسر هیونگ جونم شامل بعضیا برا ما میشه
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:23 ق.ظ
شمارتو دارم که....هاهاهاها!
ارامشو ازت میگرفتم....با اون که دیه تحریم نمیشم(خنده]
kimiya پاسخ داد:
اون روز فکر کنم سرم خورده به جایی شمارمو بت دادم >_<
اینا رو ولششششش فاطی فردا سیزدهمه دیگه دوباره باید بریم مدریههههههههههه
راستی تو رشتت چی بود؟
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:21 ق.ظ
ای خدااا تو رو زابرا کردم مگه قبلش چکار مفیدی میکردی؟؟؟؟(خنده)
من موندم اگه بهت نمیگفتم شهرک نفتم میخواستی چیکار کنی؟؟؟؟!!!
kimiya پاسخ داد:
هه هه داشتم داستان جدیدم رو میتایپیدم که دوشنبه بزارمش تو اومدی عین بز پیدات شد(زبووووووووووون)
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:19 ق.ظ
جمله ای از نودل-دارم باهاش کلنجار میشم
خداییش واسه این حاضرم تحریم شم ولی شکلکو از دست ندم!
یادم باشه این جمله رو قاب بگیرم بزنم به دیوار اتاقم همیشه بیادت باشم
kimiya پاسخ داد:
مرگگگگگگگگ چشه؟؟؟جمله به این قشنگیییییییییییییی
والله کلنجار رفتن با میهن از جنگ جونگ مین و هیونگ(رستم وسهراب^_^)سخت تره
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:16 ق.ظ
ای خدا نووودل عرضه یه پنل باز کردنم نداری؟؟؟؟؟اینم باید من بهت یاد بدم؟؟؟؟؟؟
بابا یکم از خودت هنر نشون بده!!!اینم شد داستان نوشتنت که من باید برات توضیح میدادمو مینوشتم؟؟؟؟؟؟
هیییی عرضه نودل هم بیشتر از تویه حداقل شکم کره ای ها رو سیر میکنه هه هه واسه ما که کمه!
kimiya پاسخ داد:
بیا بشین سرجچات تا نزدم از وسط دونصفت نکردم^^
هه هه خو دوتا نودل بخور مگه زورت کردن؟؟؟؟
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:13 ق.ظ
ای مرض یهووو از کجا ظاهر میشی تووو؟؟؟؟؟نزدیک بود سکته کنم!!!(خنده)
kimiya پاسخ داد:
خی خی خیییییییی ما اینیم دیگهههههههه پوهاهاهااااااااااااا
kimiya یکشنبه 13 فروردین 1391 03:12 ق.ظ
فاطییییییییی من الان هستمااااااا ولی نمیدونم چرا میهن باز نمیشه هنز دارم باهاش کلنجار میشم
kimiya پاسخ داد:
خش اومدیییییییییییییی اصلا اینجا رو نورانی کردی چشم یکی کورررررررررررررررر(قابل توجه بعضیاااااااا)
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:12 ق.ظ
راستی نودل وااااقعااااا ممنونم اتفاقات محترم و محترمه(نیشخند)رو انقدر با جزییات توضیح و تشریح نمودی!!!!(خنده)
kimiya پاسخ داد:
خواهش میکنم کوکو سبزییییییییییییی قابل تو رو نداشتتتتتتتتتتتتتتت میدونم خیلی خوشت اومد
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:10 ق.ظ
اووووم من دیگه شکلک نمیذارم الان میهن تحریمم میکنه(ناراحت)
kimiya پاسخ داد:
ای تحریمت کنه من راحت شمممممممممممممممم
FatI یکشنبه 13 فروردین 1391 03:09 ق.ظ
نوددددددل بدووو دیه خواستی یه نت بیای هااااااا....
kimiya پاسخ داد:
میهن باز نمیشد به من چه>_<
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30