تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - wish upon a star.s2.part10

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 10 اسفند 1390

wish upon a star.s2.part10



سیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلام العیکم دوستااااااااااااااااااااااااااااااان خوووووووووودم
خوفیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟
واااااااااااااااااااااای یکی منو بگیره....اقا یکی منو بگیره .....بردیمش...اخرش بردیمش....ایول اصغر فرهادی...اقا اسکار رو بردیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
یعنی واقعا ایول داره.........هـــــــــــــــــــــــــــــــــوووووووووووووررررررررررررررررررررررراااااااااااااااااااااااااا
ای من نمیدونم چرا چهارشنبه های اینقدر یه جوریه....همیشه چهارشنبه زنگ اخر یه بلایی سرمون میاد...امروز یه دعوایی شد بین بچه ها اوه اوه..........
تا یک شنبه درس نداریم اخه شنبه قرار بریم سرود برای همین درس نداریم بیکارررررررررررریم هوووووررررررااااااااااااااا
البته من اینقدر کار و گرفتاری دارم که ........
خوب دیگه برید ادامه
 توجه داشته باشید خانمای جوان که پارت بعدی قسمت اخر اخر داستانه...دیگه تموم میشه.....دلم برای داستانم میتنگه.....
بعد از این داستان با داستان crush در خدتمتون هستیم که خودم موضوعشو خیلی دوستدارم امیدوارم خوشتون بیاد




wish upon a star



دوباره گوشی هیون زنگ خورد اینبار سکوت خیلی طولانی تر و بود قیافه ی همه متعجب و داشتن برای جواب یه سوال میگشتن ...."چی میشه؟"
هیون مرتب سعی داشت یه چیزی رو به مدیر که اونور خط بود بگه ولی نمیشد..مدیر اجازه نمیداد...
هیون گوشی رو قطع کرد و گفت پسرا پاشین بریم
رومینا گفت خوب؟
هیون گفت متاسفم باید بریم...گزارش خبری فوری داریم...تا یه ساعت دیگه مپخش زنده داریم باید توضیح بدیم....
دبل اس بلند و بدون هیچ حرفی رفتن....رومینا سکوت کرده بود و یه جایی زل زده بود...
سام اروم در گوش من گفت حالا چی میشه؟
با حالتی مثله زمزمه گفتم نمیدونم ساموئلا نمیدونم
نینا و لیلی و جاناتان سعی میکردن که رومینا رو بخندونن و رومینا هم تمام تلاشی که میتونست بکنه این بود که لبخند بزنه
بالاخره برنامه ای که هیون گفته بود رو پیدا کردیم دبل اس جدی به نظر میرسیدن و معلوم بود که بر خلاف میلشون روی اون صندلی ها نشسته ن
مجری شروع به صحبت کرد....خطابش یونگ سنگ بود...با هر کلمه ای که میگفت اعضای چهره ی دبل اس بیشتر میرفت توی هم و رومینا هم دستشو بیشتر مشت میکرد
مجری ادامه داد:یونگ سنگ شما چه توضیحی دارید برای این عمس بدید؟
یونگ سنگ که معلوم بود کاملا خونسردی ازش میباره گفت توضیحی ندارم بدم...چون من حتی اون دختر رو نمیشناسم...اونروز توی پارک یه دختر همراه برادرش اومد ازم عکس بگیره..باورم نمیشه دست به همچین کار مسخره ای زده باشه...واقعا براش متاسفم و امیداوارم از کارش پشیمون شده باشه
رومینا با شنیدن این حرفا چشماش گشاد شد...باورش نمیشد دبل میخواستن انجوری قضیه رو ماس مالی کنن..یعنی هیچکس توی اتاق باورش نمیشد
سام اروم در گوش من گفت ولی این طوری که نمیشه ...یونگ سنگ راحت میتونست بگه که میخواد با رومینا دوس بشه
با شنیدن این حرفا ناخوداگاه صورت مدیر جلوی چشمام اومد...صورت عصبانی که به رومینا زل زده بود...پس تقصیر اونه حتما..حتما اون از یونگی خواسته که اینطوری صحبت کنه..میخواستم جواب سوال سام رو بدم اما نمیدونستم چه جوری صحبت کنم...ابنقدر شوکه شده بودم که مغزم قادر به دستور دادن به بقیه ی اعضای بدنم نبود
دوباره به رومینا نگاه کردم...روی مبل کنار نینا نشسته بود و داشت به یه نقطه ی نامعلوم روی زمین نگاه میکرد...از ری چشماش نمیشد هیچ حالتی رو حدس زد...نینا که متوجه نگاه نگران من به رومینا شد دست رومینا رو گرفت ولی با گرفتن دست رومینا جیغش به هوا رفت و گفت دتخر چرا اینقدر یخ کردی تو؟...رومینا؟....
یه کمی رومینا رو تکون داد تا رومینا به خودش اومد رومینا با حالتی که معلوم بود گیج شده گفت بله؟
نینا گفت فشارت افتاده..وایسا برم برات شربت بیارم....
دوباره صدای مجری اومد که میگفت ولی اینطوری که به ما خبر رسیده این خانم طراح لباس شما هستن...چرا سعی دارید رابطشتونو باهاشون انکار کنید؟
یونگ سنگ لبخندی زد و گفت فک نکنم اون دختر از طراحهای شرکت ما باشه..وگرنه یانجوری رفتار نمیکرد...از اینا گذشته من خودم یه دوست دختر دارم
از اشپز خونه صدای شکستن لیوان اومد...نینا گفت چی؟دوست دختر؟..چه طوری توی این ساعت کم یه دختر پیدا کردن بشه دوست یونگ سنگ؟
مجری لبخندی زد و گفت میشه ما بدونیم ایشون کی هستن؟
یونگ سنگ گفت لازم نیس بدونین...ایشون اینجا هستن
مجری گفت پس چه بهتر میشه ما ایشون رو ببینیم؟
دختری با لباس مشکی براق سینه باز و پوست جوگندمی و موهای کوتاه قرمز رنگ وارد شد...قیافه ش خیلی نا اشنا بود ....وقتی دوربین از نزدیک صورتشو نشون داد دختر خیلی جذابی بود چشماش عسلی رنگ بودن و لبای قرمزی داشت و مرتب میخندید....کنار یونگ سنگ نشسته بود و دست هم رو گرفته بودن...باد دیدنش تفسم بند اومد....امکان داشت..ربکا بود...ولی چه طور؟
نینا تلویزیون رو خاموش کرد و گفت بسته دیگه..مم..جان..لی لی الان حال رومینا خوب نیبس..میشه
و خواست حرفشو ادامه بده که رومینا بلند شد و بدون توجه به صدازدن های نینا  ژاکتشو از روی جا لباسی برداشت و به در رفت و رفت بیرون
نینا خواست بره دنبالش که جاناتان زودتر بلند شد و گفت من میرم..شما بشینید
نینا هم از خداخواسته روی صندلی نشست و گفت ولی این امکان نداره..اون دختره ربکا نبود ؟
من نمیتونستم تحمل کنم که الان چی به سر رومینا و جان اومده برای همین دست سام رو گرفتم و دویدیم به طرف در...نینا پرسید تو کجا؟
کوتاه مختصر جواب دادم دنبال رومینا
و از خونه دویدم بیرون
سام هم همراه من اومد....گفت میخوای چه طور پیداشون کنی؟
گفتم هیس گوش کن
صدای هق هق گریه از توی باغچه ی خونه ی میومد اروم اروم رفتیم توی باغچه و دیدیم که رومینا بغل جانه و داره گریه میکنه
اروم رفتیم بین بوته ها قایم شدیم
میدونستم رومینا تحمل اینو نداره...رومینا بزرگترین نقطه ضعفی که داست اینبود که وقتی به کسی وابستگی عاطفی پیدا میکرد به هیچ وجه نمیتونست فراموشش کنه...دقیقا همین بلا باعث شد اون دوارن که دوستشو از دست داد اینقدر سختی بکشه....شکستن رومینا برای اطرافیانش همیشه سخت بوده ...این دختر با اینکه سعی میکرد خودشو محکم نشون بده اما در درون خیلی ضعیفه..مخصوصا از لحاظ عاطفی...فورا شکسته میشه....
جان اروم گفت رومینا میشه دیگه گریه نکنی؟نگاه بلوزمو خیس کردی
رومینا از بغل جان اومد بیرون و درحالی که صداش گرفته بود گفت معذرت میخوام جاناتان...
خواست حرفشو ادامه بده که نینا گفت بیاین تو هوا سرده..رومینا توکه نمیخوای سرما بخوری؟
رومینا بلند شد و اشکاشو پاک کرد و گفت اون راس میه هوا سرده بهتره بریم تو
جان بی توجه به حرف نینا گفت اون ارزششو نداره.....لایق این اشکا نیس...چون اگه بود هیچوقت اینکار رو نمیکرد...اون پسرا خود شیفته تر از اونن که به احساسات دیگران اهمیت بدن...
رومینا بدون هیچ کلامی رفت تو...اینقدر  ناراحت بود که حتی ما رو هم ندید
لی لی درحالی که میومد تو باغ گفت اقای جان قرار بچه ها خسته ن میشه بریم؟
جان گفت من توی ماشینم بچه های رو بیار
از جان و سایمون و لیلی خدا حافظی کردیم و رفتیم توی خونه
نینا و رومینا هر دو توی اتاق رومینا بودن و در هم بسته بود.....سام گفت حالا چی میشه؟
روی تخت نشستم  گفتم نمیدونم ساموئلا...بهتره بخوابیم
........................
صدای رعد و برق تمام ساختمون رو برداشته بود...هر دفعه با درخشش نوری که میومد ساختمان کم نور  روشن میشد و دوباره میرفت توی تاریکی
تصمیم خودمو گرفته بودم..این دیگه اخرش بود...اونا حق نداشتن اون کار رو با خواهر من بکنن..علاوه بر اون دیگه تحمل نداشتم این راز رو توی خودم نگه دارم
رفتم توی اتاق و با صدای بلند گفتم من دخترم
صدای رعد و برق اومد و من از خواب پریدم....سام خوابش برده بود...هوا گرگ و میش بود..به ساعت نگاه کردم ساعت 4 و نیم صبح بود....خواستم برم پایین اب بخورم
خواستم برم پایین که دیدم از پایین صدای پچ پچ دخترا میاد....
-رومینا بهش فکر نکن....جاناتان راس میگه اون پسره دوست نداره...فقط خواسته باهات بازی کنه
-نمیدونم نینا...ولی اون حق چنین کاری رو نداشت....احساس میکنم که خیلی ساده م...خیلی خیلی ساده که گزاشتم اینطوری باهام بازی بشه...باید از اون اول میفهمیدم این یه بازیه....از اون اولم به شخصیت این پسره نمیومد که بخواد یه روز عاشق بشه...الان حتما توی خونه نشستن و دارن به سادگی من میخندن ......
یه سکوت خیلی طولانی و بینشون برقرار شد..اخرش نینا پرسید اون دختر کیبود؟میشناسیش؟
-اره یکی از دخترایی بود که اونروز باهم رفتیم بیرون اومده بود..یادت نیس؟
-اسمش چی بود؟
-ربکا...طراح
جواب نینا سکوت بود...رومینا ادامه داد ولی تنها چیزی که برای سواله اینه که کی این عکسا رو پخش کرده؟...چرا پخش کرده؟
-نمیدونم رومینا...ولی نمیدونم چرا احساسم بهم میگه یکی از نزدیکانته...
رومینا گفت نینا تو که اینقدر ساکت نبودی چرا یه دفعه ای اینقدر ساکت شدی؟....قبلا وقتی چیزی برام پیش میومد تمام سعیتو میکردی که ارومم کنی..یادته؟
-راستش.....اونروز که با یونگ سنگ رفتی بیرون هیون شام دعوتم کرد بیرون...
-چرا بهم نگفتی؟
-تو اینقدر سر شلوغ بود و درگیر یونگ سنگ بودی که اگرم میگفتم فرقی  نمیکرد
یه نفر جلوی دهنمو گرفت و گفت جیغ نزنی...اول قبض روح شدم و وقتی دیدم سامه خواستم خفه ش کنم...سام گفت روژین بیا بریم..فال گوش وایسادنت کاری نمیکنه..بریم بخوابیم..بدون اینکه بخوام همراه سام رفتم توی اتاق خواب و سرمو گزاشتم روی بالش و خوابم برد....نمیدونم چرا احساس میکردم فردا صبحش قرار بود یه اتفاقی برام بیوفته که تمام انرژیمو میگیره برای همین باید براش اماده میشدم...
...........................................................
-هی ساکت باش...دوستجناب عالی این بلا رو سرش اورد....واقعا شما پسرا یه ذره انصاف و وجدان ندارید؟؟؟
رومینا دست نینا رو گرفت و گفت اروم دختر....چیزی نشده
نینا با تعجل نگاهی به رومینا انداخت و بعد دستشو به طرف هیون گرفت و گفت تو میگی هیچی نشده؟؟؟؟؟
رومینا تکرار کرد گفتم که هیچی نشده...مدیر چیکار داره؟؟؟
هیون سرشو تکون داد و گفت نمیدونم
نیم ساعتی میشد که توی اتاق مدیر بیکار نشسته بودیم رومینا روی صندلی بود و پاشو تکون میداد و از اعضای دبل اس فقط هیونگ توی اتاق بود و نینا هم بزور بخاطر اینکه رومینا رو اروم کنه خودشو انداخته بود تو و منم که همیشه مثل چسب به خواهرم چسبیده بودم هم توی اتاق بودم
سکوت خیلی سنگینی بعد از بحث هیون و نینا توی اتاق بر قرار شد...چند دقیقه بعد مدیر در اتاق رو باز کرد و اومد تو...قیافه از عصبانیت داد میزد روی صندلی نشست..اول یه لیوان اب خورد بعد به دقت اعضای صورت حاضرین توی اتاق رو نگاه کرد..بعد لیوان رو سر جاش گزاشت و گفت خانم رومینا شما خطرات زیادی برای ما ایجاد کردید..کلی مصاحبه خبری داشتیم و
رومینا گفت ولی من میتونم
مدیر با عصبانیت گفت بزارید حرف رو تموم کنم خانوم..اول خواستیم شما رو اخراج کنیم..اما از اونجا که برای مسابقه ی بهترین طرح لباس اسمتون رو نوشتیم تا اخر این هفته که مسابقه ست فرصت دارید کارهاتون رو تحویل بعد از مسابقه شما اخراجید
-ولی
-ولی نداره خانوم..الانم بفرمایید بیرون کلی کار دارم
رومینا مدتی به مدیر خیره شد بعد با خونسردی به طرف در اتاق رفت....قبل از اینکه بتونه در رو باز کنه مدیر گفت پس فردا توی کمپانی میخوابید...بهتره با بقیه ی طراحها هم ایده هاتونو بگید...بهترین ایده انتخاب میشه...اینو به بقیه هم گفتم
رومینا بدون هیچ حرفی بیرون رفت
مدیر نگاهی به ما انداخت و گفت حرفی مونده ؟؟؟؟
نینا با عصبانیت بلند شد و گفت نه خسته نباشید و من رو کشون کشون از توی اتاق برد بیرون
نینا گفت من میرم سر کار توهم...توهم برو کنار خواهرت..وااااای خدا چه هفته ی مزخرفیه
و با عصبانیت به طرف اسانسور رفت...من یه کمی فکر کردم...تصمیم گرفتم برم اتاقهای کمپانی رو بگردم...
از کنار یکی از اتاق ها که داشتم رد میشدم صدای خیلی اشنایی به گوشم خورد...شبیه همون صدایی که اون شب توی پارک شنیدم...
-بله خیالتون راحت باشه...دو روز دیگه شما سی دی رو در اختیار دارید....نه بدون اینکه هیچ اثری از خودمون بزاریم غیب میشیم و اون دختر طراح کوچولو هم جرم ما رو به گردن میگیره
با شنیدن این حرف دست و پام یخ کرد و موهای بدنم سیخ شد...منظورش چی بود؟...اون دختر طراح؟...
سرم داشت گیج میرفت که یه نفر جلوم ظاهر شد..به قیافه ش نگاه کردم دیدم جسیه...لبخندی زد و گفت رامان توی؟؟...
بدون هیچ حرفی از کنارش گزشتم...داشتم دیوونه میشدم..باید این راز رو به مدیر میگفتم؟
خواستم به طرف دختر مدیر برم و این تماس رو بهش بگم که یه نفر دستمو کشید و هلم داد توی اتاق و من پرت شدم روی زمین و کلاه گیسم از روی سرم افتاد پایین......
برگشتم و دیدم کسی که پرتم کرده روی زمین جسیه...
پوزخندی زد و گفت اولا لا...تو دختر بودی این همه مدت نا قلا؟؟؟
به سرعت گلاه گیسمو درست کردم و گفتم چرا اینکار رو کردی؟
-اگه نمیکردم یه دختر کوچولی شیطون رازمو برای دیگران فاش میکرد...مگه نه؟
-من تمام حرفاتو شنیدم..به محض اینکه از این برم بیرون به مدیر میگم
-اوه نه تو اینکار رو نمیکنی...مگه نمیدونی که من فهمیدم تو دختری؟
قلبم بشدت میزد...راست میگفت اون فهمید بود من دخترم..این قدر هول شده بودم که پاک یادم رفته بود اون موهامو دیده و فهمیده دخترم و ممکنه به اس اس بگه
جسی ادامه داد در هر صورت به مدیر هم بگی مدرکی علیه من نداری دختر کوچولو..میخوای به مدیر چی بگی ها؟...پس بهتره ساکت باشی تا منم لوت ندم
و با دستش برام بای بای کرد و از اتاق رفت بیرون..وقتی رفت بیرون تازه توجهم به اون دستبند جلب شد...دستبند سبز رنگی بود
دستبند سبز...خدای من...دقیقا رنگ همون جواهری که من توی اتاق گریم کنسرت ژاپن پیدا کردم..یعنی جسی و دوستاش تمام برنامه های اونروز رو خراب کرده بودن؟..این دخترا کی بودن؟...چه بلایی قرار بود سرمون بیاد؟...میخواستن با رومینا کاری کنن؟
تمام روز یه گوشه کز کرده بودم....داشتم فکر میکردم که چه طور اولویت های زندگی انسان ها در در عدض یه ربع عوض میشه..صبح تنها دغدغه م اینبود که رومینا رو با اس سا اشتی بدم..الان دارم از استرس میمیرم...حس عجیبی داشتم..احساس میکردم یه اتفاق خیلی خیلی بزرگ در راهه..دلم برای خواهرم شور میزد..تمام روز ندیده بودمش...دستام از شدت ترس یخ کرده بود...حالا یه نفر میدونست جای این پسر کوچولیی که اینجا نشسته یه دختره
نفس عمیقی کشیدم ولی کمکی به بغض بزرگی که توی گلوم بود نکرد....
دو نفر کنارم نشستن...نگاه شون کردم دیدم جونگی و هیونگ هستن
هیونگ مشت ارومی به شونم زد و گفت هی پسر چته یه گوشه کز کردی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم دخترای طراح...بهشون مشکوکم
جونگمین حالت پروفسوری به خودش گرفت و گفت اره منم همین طور
با شنیدن این خبر انگار جون تازه گرفتم..ولی با جمله ی بعدی جونگی فهمیدم که اون چیزی که من توی ذهنمه منظورش نیس
-فکر میکنم قراره یه طرح خیییییییییلیییییییییییی بزرگ برامون بکشن
پوزخندی زدم و گفتم اره..حتما....چرا دیروز اون کار رو با رومینا کردید؟
لبخند جونگی و هیونگ از روی صورتشون محو شد
هیونگ دستشو از روی شونه م برداشت و گفت خوب راستش....
با صدایی محکم تر ادامه دادم رومینا ازتون متنفر شده..نباید این کار رو میکردید
جونگی گفت چاره ی دیگه ای نداشتیم...
گفتم منظورتون چیه؟...ازتون انتظار نمیرفت اینجوری باشید
هیونگ گفت سه سال پیش دقیقا اتفاقی مشابه همین برامون افتاد..برای هیون
جونگی ادامه داد و اونوقت کلی شایعه و کلیب و جنجال اتفاق افتاد..کلی از محبوبیت گروه کاسته شد...
گفتم خوب میتونستید جای اون دختره خود رومینا رو ببرید و بگید اینا واقعا با هم دوست هستن
هیونگ گفت ببین اگه ما این کار رومیکردیم به منظور روابط و دوستی های مخفیانه جلوه میداد...فنا فکر میکردن که چرا اگه با هم دوست بودن به بقیه اعلام نکردن و مخفیانه دوست شدن..و این به نظر تو چه معنی میده
-شما با این کارتون خیلی به رومینا صدمه زدید..بیشتر از اون چیزی که بتونید فکرشو بکنید..اون دختر خیلی حساسیه ..بر خلاف اون چیزی که نشون میده سر خیلی از مسائل زود میشکنه..مخصوصا در این مورد
جونگی بلند شد و نفس عمیقی کشید و گفت ما دیگه باید بریم..فعلا خداحافظ
داشتم دیوونه میشدم...هانا از جلوم رد شد..داشت با تلفن صحبت میکرد گوشامو تیزکردم ببینم چی میتونم بفهمم
هانا از ابخوری کنار من یه لیوان اب برداشت و با صدای خیلی اهسته گفت مطمئن باشید...این دفعه دیگه اخر کاره..بهتون قول میدم
و بدون اینکه بدونه من حرفاشو شنیدم راهشو کشید و رفت....
دستام از قبل سرد تر شد...خدای من رومینا..چه اتفاقی قرار بود بیفته
خیلی میترسیدم.....صدای رومینا رو شنیدم....
-هی چرا اینقدر پکری
بهش نگاه کردم...دیگه اون چشای طوسی شیطنت و هیجان توش موج نمیزد..با اینکه میخواست خودشو خوشحال نشون بده ولی خیلی غمگین بود....دوباره با حالت پرسش تکرار کرد هی؟
-بله؟
-پرسیدم چرا اینقدر پکری؟
لبخندی زدم و گفتم همینجوری....ممم رومینا...حتما باید امشب بری؟
-اره..باید تمام تلاشمو بکنم
-ولی..ولی من خونه تنهام...
-خوب برو پیش سام..یه شبه....
-نمیشه با تو بیایم؟
-حرفشم نزن..اصلا و ابدا
- دیگه کیا هستن؟
-من و جسی و ربکا و هانا و اما و لوسی....
ایکاش چندنفر دیگه هم باهاش میبودن تا خیالم راحت میشد که اگر اتفاقی میفتاد تنها نباشه..
رومینا به طرف اسانسور هلم داد و گفت هیی بهتره بریم داره دیر میشه..ناهار رو خونه میخوریم
رفتیم توی اسانسور...موزیک توی اسانسور داشت دیوونه م میکرد..اسانسور طبقه ی دوم وایساد
صحنه ای که روبه روم بود رو نمی تونستم هضم کنم....یونگ سنگ و ربکا رو بغل کرده بود
حواشون به ما نبود ولی من میتونستم یخ شدن دستای رومینا رو احساس کنم....سریع گفتم اهممممم
ربکا از یونگ سنگ جدا  شد و به ما نگاهی انداخت و گفت اوپا اسانسور اومده
یونگ سنگ برگشت و چشمش به رومینا افتاد...از نگاهش هیجی نمیشد فهمید  ولی خیلی بیخیال و با لحنی سرد گفت جامون نمیشه با اسناسور دوم میریم...ربکا گفت اوپا ولی...
یونگ سنگ گفت الان میاد
من  دکمه ی بسته شدن اسانسور رو فشار دادم و اسانسور به طرف طبقه ی پایین حرکت کرد...به صورت رومینا نگاه کردم  چشاش قرمز بود...دستاشو مشت کرده بود...دستمو گزاشتم روی شونش و گفتم رومینا؟
رومینا با صدای محکمی جواب داد پسره ی .......واقعا موندم چه طور تونستم از اینجوری ادمی خوشم بیاد...حرصم بخاطر اینه که فکر میکردم اونم از م خوشش میاد نمیدونستم من براش مثله یه بازیچه م که هر جور بخواد باهام رفتار کنه
در اسانسور باز شد گفتم رومینا ولی
رومینا گفت دیره باید برگردیم شب کلی کار دارم
و ماشین رو روشن کرد ..سوار شدیم...سکوتی که بین من و خواهرم بود خیلی سنگین بود...من شیشه رو پایین دادم تا شاید یه کمی هوای خنک بتونه ارومم کنه....از اینده ای که داشت میومد میترسیدم...حاضر بودم هرکاری برای رومینا بکنم....
به رومینا نگاه کردم مستقیم به جلو نگاه میکرد و فرمان رو محکم گرفته بود...از قیافه ی عصبانیش میشد حدث زد که داره به یونگ سنگ فکر میکنه....همچین به جلو زل زده بود انگار که یونگ سنگ اون جلوئه و رومینا میخواد با ماشین زیرش کنه...
در سکوت کامل به خونه رسیدیم حتی یه کلمه هم بینمون رد و بدل نشد
اسمون ابری بود و تیره....هوا بارونی بود..معلوم بود که به زودی بارون میباره..انگار اسمون از بلایی که قرار بود سرمون بیاد خبر داشت....
رومینا با عجله رفت تو و در رو برای اومد من باز گزاشت...اولین روزی رو که اومده بودم کره یادم اومد...صدای خنده های رومینا هنوز توی سرم بود...یعنی امکان داشت اون دوباره بخنده؟
به زمین نگاه  کردم..داشتم از نگرانی میمردم....نمیدونستم چیکار کنم...انگار دیواره های خونه داشتن بهم هجوم می اوردن.....صدای رعد و برق اومد و من جیغی زدم و برق خونه رفت....داشتم از ترس سکته میکردم....دست و پاهام بی اختیار میلرزیدن....صدای زنگ در اومد...به ساعت گوشیم نگاه کردم ساعت دوازده نصفه شب بود...یعنی رومینا بود؟...
به طرف در دویدم و بدون اینکه بپرسم کیه در رو باز کردم...همزمان دوباره برق اومد و افراد جلوی در با دیدن من دهنشون باز موند....به خودم نکاه کردم...وای خدایا من دختر بودم...اس اس منو رو دیدن...بالاخره فهمیدن....بدون اینکه چیزی بگم سرمو پایین انداختم ....هر پنج تا پسر با هم گفتن تو دختری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این صدا صد بار توی سرم پیچید...همون صدایی بود که صدبار کابوسشو دیده بودم....نفس عمیقی کشیدم و گفتم اره
جونگمین گفت ولی این امکان نداره..چه طوری؟..چرا؟
نمیدونم چرا به جای اینکه ناراحت باشم خوشحال بودم...شاید خوشحال از اینکه دیگه این راز نهفته باقی نمی موند..برای همین جواب دادم بیاین تو تا توضیح بدم
از اعتماد به نفسی که پیدا کرده بودم شوکه شدم....هرکی که جای من دست و پاهاش از ترس یخ میکرد..ولی من اعتماد به نفس پیدا کرده بودم...بازم با صدای محکمی گفتم بشینید ..البته اگه هنوز دوست دارید به حرفام گوش کنید
پسرا روی صندلی نشستن...من نفس عمیقی کشیدم و گفتم خوب ماجرا از یه شرط بندی بچه گانه شروع شد....من و ساموئل به یه تولد دعوت بودیم که توی اون تولد با دختر صاحب خونه شرط بستیم که هرکی که امضای بیشتری جمع کنه برنده ست...اون دختر امضاهای زیادی داشت برای همین نمیتونستیم ببریم..تا اینکه سام فکر کرد بهتره که م توی دو نقش ازتون امضا بگیرم..خودش حاضر نبود شرکت کنه ...برای همین اون روز مثله پسرا لباس پوشیدم تا یه بار مثله پسرا ازتون امضا بگیرم و یه بار مثل دخترا...البته سام دنبالم اومد و بادیگارد شما لطف کرد ما رو گرفت و لو رفتیم..و اونطوری شد که رومینا اومد و دید من پسرم..وقتی برگشتیم خونه گفت که باید بیایم ازتون معذرت خواهی کنم...همون موقع مدیر زنگ زد و گفت میخواد قرار داد ببنده...من خجالت میکشیدم که بیایم بهتون بگم که من دخترم و از طرفی هم رومینا فکر میکرد اگه بگه من دخترم مدیر اعتمادشو نسبت بهش از دست میده...و اطرف دیگه هم نمیتونستم با یه ظاهر دخترونه پیشتون ظاهر بشم چون مطئمنا میفهمیدید که من همون پسره م..برای همین این راز تا امروز بر ملا نشد... راستش من نمیونم چه جوری معذرت خواهی کنم...خجالت میشکم...مطمئنم که بعد از این موضوع اعتمادتون از نسبت به من از دست میدید..
دیگه بیشتر از این به ذهنم نمیرسید..نمیدونستم چه جویر عذر خواهی کنم...منتظر عکس العملی از طرف اونا بودم...
کیو گفت من که هنوز بهت اعتماد دارم...با اینکه کار درستی نبود..ولی خوب تو منظور بدی نداشتی میخواستی تویه شرط بندی ببری که گرفتار این موضوع شدی....من که با دختر یا پسر بودن تو مشکل ندارم...فکر نکنم بقیه هم مشکلی داشته باشن مگه نه؟
باورم نمیشد کیو این حرف رو میزد انتظار داشتم بگه که ما تو رو هیچ وقت نمی بخشیم و حسابی دعوا کنن..ولی خوب کیو راست میگفت..دختر یا پسر بودن من براشون چه فرقی داشت؟
هیونگ و جونگمین به هم نگاه کردن و زدن زیر خنده...جونگمین گفت باید میفهمیدم این همه اطلاعات در مورد جلب توجه دخترا از کجا میاد...چون خودت دختری
هیونگ گفت لابد اسمتم روژینه؟...همون اسمی که رومینا سوتی میداد و صدات میکرد؟
سرمو تکون دادم..نمیدونستم چی بگم از عکس و العمل پسرا شوکه شده بودم..انگار که دست به فیوز برق زده باشم...هیون لبخندی زد و گفت با نظر کیو موافقم...بازی باحالی بود...خوب نقش بازی میکنی
و اونم همراه با بقیه شروع به خندیدن کرد....نفس عمیقی کشیدم احساس میکردم یه بار خیلی خیلی خیلی بزرگ از روی دوشم برداشته شد از دست این عذاب وجدان لعنتی هم راحت شدم...ولی نمیودنستم چرا نمیتونستم مثل اونا بخندم...هنوز نگران رومینا بودم...از ساعت هشت که رفته بود هنوز یه اس هم نزده بود...
هیون متوجه شد که من نگرانم و پرسید رومینا قراره امشب رو توی کمپانی بخوابه چرا اینقدر بی قراری؟
فکر کردم...به این نیتجه رسیدم که من مدرکی برای اینکه ثابت کنم اونا دارن یه بلایی سر خواهرم میارن ندارم برای همین گفتم هی..هیچی فقط...ممم..خوابم میاد
هیونگ و جونگمین بلند شدن و به طرف اشپز خونه رفتن و گفتن ما شام میخوایم..چی دارین؟
و مشغول گشت زنی توی یخچال شدن...هیون و کیو هم مشغول تماشای تلویزیون بودن..یونگی هم بلند شده بود داشت به عکسای روی شوینه نگاه میکرد...میشد حدث زد داره به چی فکر میکنه چون عکس رومینا رو برداشته بود داشت بهش نگاه میکرد..دستشو با برد اروم بانگشتش صفحه ی قاب عکس رو نوازش کرد....
یه مفر کوبید پشتم...جونگمین درحالی که داشت پارچ اب هویج رو قلب قلب میخورد گفت تو چیزی نمیخوای؟هویج دوست نداری؟...مم..اسمت چی بود؟..اها روژین...اب هویج نمیخوای؟
من نگاهی به پارچ خالی که دو ثانیه پیش پر بود انداختم و گفتم نه ممنون..از هویج خوشم نمیاد
دوباره به گوشیم نگاه کردم..هنوز هیچی....دلم داشت مثله سیر و سرکه میجوشید..خوابم هم میومد
برای همین گفتم پسرا من میرم بخوابم....ممم..خونه رو بهم نریزید رومینا عصبی میشه
و از پله ها رفتم بالا...در اتاق رو هم قفل کردم بالاخره 5تا پسر توی خونه بودن احتیاط شرط عقله...
به طرف پنچره ی اتاقم رفتم....اسمون هنوز ابری بود...بارون هم نم نم میبارید...
روی تخت دراز کشیدم...و به اسمون نگاه کردم...اینقدر که چشمام سنگین شد و خوابم برد...میدونستم فردا قراره یه اتفاقی بیوفته...اتفاقی که فکر نکنم چندان خوش ایند باشه
.
.
.
.
.
.
.
.....................................



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
How much does it cost to lengthen your legs? شنبه 1 مهر 1396 08:27 ب.ظ
I am genuinely happy to read this weblog posts which
carries lots of valuable information, thanks for providing these kinds of information.
Do you get taller when you stretch? شنبه 7 مرداد 1396 11:21 ق.ظ
Everyone loves what you guys are up too. Such clever work and reporting!
Keep up the superb works guys I've included you guys
to my blogroll.
How do you strengthen your Achilles tendon? چهارشنبه 4 مرداد 1396 02:04 ب.ظ
Hmm is anyone else experiencing problems with the images on this blog
loading? I'm trying to figure out if its a problem on my end or if it's the blog.
Any suggestions would be greatly appreciated.
manicure یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 05:33 ق.ظ
Excellent post. I'm experiencing a few of these issues as well..
HaSti سه شنبه 16 اسفند 1390 03:06 ق.ظ
اهم اهم صدا میاد؟؟؟؟؟؟
سلام روژین جوووونم
خوبی خواهری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بهههههههههههله امروز کلاس رو پیچوندم و در کتابخونه مدرسع خدمت شما هستم و طبق معمول من باز عقبم از قافله چه کنیم دیگه, اصلا نمیتونم بیام, انقدر که به ما تکلیف میدن و امتحان داریم.!!!! فکر کردن من کامپیوترم. هی تو هاردم چرت و پرت میریزن و نصب میکنن بعد یه فرداش همون چرت و پرتاشونو دوباره میخوان.!!!!!!! دیفونن بابا
روژین یه سوال : این داستان Wish Upon A Star داره تموم میشه واقعا؟؟؟؟؟؟
اوووووووووووه!!!!!!!! من فک کنم دیگه خیلیییییییی عقبم , من هنوز سر اون ارزوی یونگی هستم
راستی یه چیز دیگه , باید یه عکسی نشون بدم که این عکس یه کم مشکوکه و تو فیس بوک یه کمی سر و صدا کرده.!!!!!
بعدش تو دختری به اسم : Kim Danica یا Heo Danica میشناسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
بله خیلی واضح و خوب صدات میاد
سیییییییییییییلام عجیجم
خوفم تو خوفی؟
افرین کار خوبی کردی بازم از این کارا بکن
اره موافقم
اره دیگه داره تموم میشه:(((((((((((((
نه بابا اونقدرا هم عقب نیستی جانم
نهههههههههه
چیشده؟هستی به من بوگو من تحملشو دارم...هستی یونگ سنگ ازدواج کرده؟بزنم لهش کنم؟
Zeinab شنبه 13 اسفند 1390 01:22 ق.ظ
rozhin پاسخ داد:
میییییییییسیییییییییییییی خانمی
sana جمعه 12 اسفند 1390 10:10 ب.ظ
Az bas ke kond zehni dige manzoooram in bood ke in akharasho kheily tond kardi aha rasti yeki biad mano begire farda tatile hooooooooooooooooooooooora
rozhin پاسخ داد:
من کند ذهنم؟
ثنا من کند ذهنم؟ثنا من؟
اوه اوه خانم اینجا غش نکنی یه هوو
❤sArA jungI❤사라 정이❤ جمعه 12 اسفند 1390 05:17 ب.ظ
سلام خوفی روژینی؟...وای خدا قلبم داره میاد تو دهنم یعنی چی میشه؟...وای روژینی زودی بیا...ولی خوب شد که پسرا فهمیدن و اینکه ممممممممن به خون یونگ سنگ تشنه ام...
خیلی قشنگ بود مرسی
فعلا
بووووووووووووووووووووووووووووس با طعمه هویج
rozhin پاسخ داد:
سییییییییییییییییییییییلام اجیییییی
چشم زود میایم
میسی که خوندی اجی
بوووووووووووووووووس
sana پنجشنبه 11 اسفند 1390 11:09 ب.ظ
migam doye maratone ma khabar nadashtim eival sorat!khoooooobi manam khoobam midoooonam khely del tangam shode boodi
rozhin پاسخ داد:
اولا سلام
دوما ها؟
ثنا سه بار خوندم هیچی از این نظرت دسنگیرم نشد...
barooon پنجشنبه 11 اسفند 1390 07:01 ب.ظ
سلاااااااام روژین جونم خوبی؟
آخیشششششششششش بعد از مدتی تونستم بیام داستان بخونم دلم واسه داستانا یه ذره شده بود
قسمت آخر دلم واسه داستانت میتنگه امیدوارم داستان بعدیت هم مثل اینكی عالی باشه
منتظر قسمت آخرش هستم خیلی كنجكاوم چی میشه
میسی جیگر
rozhin پاسخ داد:
بااااااااااااااااااااااااااراااااااااااااااان
کجا بودی تو دختر؟دلم برات تنگ شده بود
میسیییی..امیدوارم خوشتون بیاد ازش
میسی که خوندی
بوووووووووووس
nadi*ch پنجشنبه 11 اسفند 1390 09:08 ق.ظ
سلام واییییییییییییچی شد؟؟چراهمچین شد؟؟قسمت اخر؟
rozhin پاسخ داد:
سییییییییییییلام اونی
خوب دیگه این داستانم باید یه روزی تموم میشد نمیتونستم بیشتر از این کشش بدم!
pardisi پنجشنبه 11 اسفند 1390 01:58 ق.ظ

دلم واسه داستانت تنگ میشه
rozhin پاسخ داد:
پردییییییییییییس
منم همینطور:((((((((((((((((((((((
sepideh چهارشنبه 10 اسفند 1390 10:15 ب.ظ
rozhin پاسخ داد:
اوا؟چیشده خانمی؟چرا ناراحتی؟
Akram YS چهارشنبه 10 اسفند 1390 10:01 ب.ظ
هوو؟؟ یه چیزی تو این مایه ها...
دوست بهتره نه؟
آره منم عشق یونگم و البته همه بچه های دابل اس...
من که هووهامو خیلی دوست دارم. مث بعضیا هم حسود بازی در نمیارم.
یونگ متعلق به همه ماست!!!!! بیچاره خودشم خبر نداره تو ایران چقدر زن داره
ممنون بابت راهنماییت...الان رفتم که داستانو بگیرم
بازم میسیییییییییییییییییی
rozhin پاسخ داد:
اره راست مییگی دوست بهتره
اره بیپاره بیاد ایران سکته میکنه میگه من کی ازدواج کردم خودم خبر ندارم
خواهش عجیجم کار دیگه ای داشتی در خدمتم
بووووووووووس
پری کوشولو چهارشنبه 10 اسفند 1390 09:00 ب.ظ
واااای!
واقعا قسمت بعدی آخریه؟
rozhin پاسخ داد:
ارررررره پریییی
Akram YS چهارشنبه 10 اسفند 1390 07:25 ب.ظ
راستی کدوم داستانای وب درمورد دابل اسه؟؟اگه میشه بهم معرفیشون کن.
دوست دارم اونارم بخونم

اسممو تو کامنت قبلی درست ننوشتم
rozhin پاسخ داد:
همه ی داستانای اینجا در مورد دبل اسه
داستان i&u ونیلوفر و خانم گل و اسکول جون و پردیس داستانای مشهور وبن...خواستی داستان اونا رو بخون
اخخخخخخخخ جووووونم اکررررررررررررررم تو هم طرفدار
یونگی هستی؟؟؟پس هوووومییی...هوووورررررررا؟
A چهارشنبه 10 اسفند 1390 07:20 ب.ظ
سلام
من اولین باره قسمت داستانا اومدم. یه تیکه از داستانتو خوندم خوشم اومد
با اینکه خیلی دیره و آخر داستانه ولی دوست دارم کامل بخونمش
چجوری باید کاملشو پیدا کنم؟؟ پارتای قبلی هنوزم توی وب هست؟
البته مطمئن باش خوندم نظرمو میگم حتی شده توی نظرات داستان بعدیت

مرسی
rozhin پاسخ داد:
سیییییییلاام گللللم
برو تو قسمت دسته های داستان اونحا لینک دانلود قسمتای قبل رو زدم یا برو روی قسمت کاربری من گوشه ی صفحه کلیک کن اونجا رو کلیک کنی داستانم میاد
میسیی که میخوای بخونی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر