تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 60

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 18 شهریور 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 60




سیلاااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام^^
.
خوفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟ ^^
.
اخ! اخ! اخ! نزن!!! جون اون شوفلت نزن!!!
نزن که کردی کبابم!!!!
نزن!! نزن مادر!! جون من نزن! عاقا نزن!! خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
.

میاااااااااااااااااااااااااااانه
.
پنجشنبه سفرمون یهویی شد و منم چون باید ویرایشش میکردم، نتونستم بتایپمش((((((((
از شنبه صبح تا دیروز عصرم درگیر این انتخاب واحد کوفتی بودم بوخود(((((((((((((((
.
شرمنددددددددددددده((((((((
به جای دیروز امروز اومدم))))))))))))
.
عوضش قول میدم حتما فردا بیام و 5 شنبه هم که حتما میااااااااااااااام))))
قوووووووووووووووول^^
.
عاقا 5 دهه گذشت^^
رفتیم قسمت 60^^
.
این داستان کی تموم بشه جون من بالا میاد!!  خخخخخخخخخخخخ
.

.
هییییییییییییییییییی.....وب چرا اینقدر سوت و کور شده دخملانم؟؟؟؟؟؟؟
دلم بدجوری گرفته از این همه خلوت اینجا

.
.
بوفرمااااااااااااااااایید ادامه^^**********
.
یه قسمت دیه مونده تا داداچ هیونم بیاد
.
نظرااااااااااااااا کم نباشه^^
بوووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللل^^*********










* The peace after the storm * season 2 *  part  60



صبح زودتر از ساعت تعیین شده از خانه بیرون زد. حوصله ی کل کل با بقیه را نداشت. روبروی اولین پارکی که رسید توقف کرد. نیم نگاهی به ساعتش انداخت. هنوز یک ساعتیبه قرارش مانده بود. از ماشین پیاده شد و به سمت پارک راه افتاد. با دیدن بچه ها و سر و صدایی که راه انداخته بودند بی اختیار خندید. دیدن این صحنه ها ارامش عجیبی به او می داد. به سمت یکی از تاب های خالی رفت. تا جایی که می توانست اوج می گرفت و با صدای بلندی می خندید. در این چند روز هیچ چیز نتوانسته بود تا این اندازه خوشحالش کند. به یاد بچگی هایش افتاد. اوقاتی که با پدر و مادرش به پارک می رفت و بهترین لحظه ها و تفریح هایش شکل می گرفت. در همین افکار بود که با ایستادن ناگهانی تاب، به خودش امد و صداها در گوشش پیچید:
-پارک جونگمین! پارک جونگمین!
هی! اون پارک جونگمینه!
-عمو جونگمین! عمو جونگمین!
به بچه های کم سن و سالی که دوره اش کرده بودند خیره شد. خنده ی شیرینی کرد و از جایش بلند شد. با دیدن ان ها، تمام ناراحتی هایش را خود به خود از یاد برده بود. روبرویشان زانو زد و به نوبت بوسه ای بر گونه هایشان نشاند. همگی سرخوشانه می خندیدند و می خندیدند. رفته رفته جمعیتی که دورش را می گرفتند بیشتر و بیشتر می شد. حالا چه بزرگ و چه کوچک، دورش حلقه زده بودند و یا امضا می خواستند یا عکس. باز هم خندید و با مهربانی و حوصله ی تمام نشدنی اش مشغول گذراندن وقتش با ان ها شد.


....................................................................................



دستش را بر روی پیشانی سوجین گذاشت: " هنوز که تب داری!! "  نگاه سرزنش بارش را به سوجین داد و غرید: " دکتر یه چیزی میدونست که بهت استراحت مطلق داده، اونوقت جنابعالی...!! "
سوجین لبخند گرمی زد و حرف سوفی را نیمه کاره گذاشت: " خوبم به خدا!! شماها همتون میخواید دستی دستی منو مریض کنید دیگه!! "
-تو خودت مریض هستی!! حداقل تبت اینو میگه!!
اهی کشید و  دیگر چیزی نگفت. بی اختیار پرسید: " به نظرت همه چی خوب پیش میره؟....جونگمین..باباش...! "
دستش را بر  روی شانه ی سوجین گذاشت: " مطمئنم همه چی خوب پیش میره! "  نیشخندی زد: " این پسره ی خل و چل هممونو ترسونده ها!! "  و هردو خندیدند.


....................................................................................


نفس عمیقی کشید و وارد کافی شاپ شد. نگاهش را سرتاسر ان جا گرداند و نگاهش بر روی میز شماره ی 8 ثابت ماند. هنوز کسی نیامده بود. دستانش را در جیبش فرو برد و به سمت میز رفت. یکی از صندلی ها را بیرون کشید و به ارامی بر رویش نشست. جای دنج و خلوتی بود، مثل همیشه! به دور از جمعیت و این باعث می شد احساس ارامش کند. در همین حین گارسونی بلافاصله روبرویش ظاهر شد و پرسید: " چی میل دارین قربان؟! "
به سرعت منو را برداشت. سرش را درون ان فرو برد تا شناخته نشود. با صدایی دورگه به حرف امد: " هروقت خواستم چیزی سفارش بدم خبرت می کنم!! "
گارسون ابتدا متعجب به جونگمین و رفتارش خیره ماند، سپس تعظیم کوتاهی کرد و بی هیچ حرف دیگر به میزهای دیگر رفت.
با رفتن گارسون، پوفی کشید و نیم نگاهی به ساعتش انداخت. پس چرا دیر کرده بود؟...با کلافگی چنگی به موهایش زد و به روبرویش خیره ماند. عادت نداشت ساکت و بی حرکت بماند. یکی از نی های روی میز را برداشت و شروع کرد به فوت کردن. سرگرمی جالبی بود و خنده را به لبانش اورده بود. با باز شدن ناگهانی در، نی از دستش افتاد و به ان سمت برگشت. چندبار پلک زد تا بتواند صحنه ی روبرویش را هضم کند. یعنی درست می دید؟! دختربچه ای که دست پیتر را در دست داشت، ایلین بود؟!..... فکرش از کار افتاده بود. بی توجه به موقعیتش از جایش بلند شد و به سمت ایلین دوید.
ایلین هم با دیدن جونگمین با تمام توانش دست کوچکش را از میان دست پیتر بیرون کشید و به سمت او دوید.
جونگمین دو زانو نشست و با تمام وجودش ایلین را در اغوشش فرو برد. بلافاصله صدای نرمش در گوشش پیچید:" تو که گفتی زود میای عمو! ولی نیومدی!! دلم برات تنگ شده بود خو!! "  حلقه شدن دستان کوچکی را دور گردنش حس کرد. ایلین را غرق بوسه کرد و خندید: " عمو قربونت بره!! از این به بعد قول میدم همیشه کنارت بمونم! دل منم برات یه ذره شده!! "  و او را محکم تر به خوش فشرد.
-اقای پارک جوان!! بلند شید لطفا!! همه ی نگاها روی شماست!!
با صدای پیتر، مثل جن زده ها از ایلین جدا شد. به سرعت سرپا ایستاد و نگاهی به سرتا سر کافه انداخت. تمام کسانی که سرشان در لاک خودشان بود، حالا 4چشمی او را می پاییدند. سرش را چرخاند و با دیدن خبرنگارها که هرلحظه نزدیک تر می شدند، لبش را گزید. وای! بی احتیاطی کرده بود. دیگر از این بدتر نمی شد. باید هرچه زودتر ان جا را ترک می کرد. با اشاره ی دست پیتر، با یک حرکت سریع ایلین را در اغوشش فرو برد. دستش را سایبان صورتش کرد و بی توجه به فریادهای جمعیت، به دنبال پیتر از راهی که بین جمعیت باز شده بود، گذشت و از ان جا بیرون رفت. هردو با عجله سوار ماشین پیتر شدند. پیتر هم بی هیچ حرفی پایش را تا اخرین حد بر روی پدال فشرد و از ان جا فاصله گرفت.
جونگمین بی اختیار غرید: " ماشینم....ماشینم موند اونجا!! "
پیتر همانطور که رانندگی می کرد، گفت: " زیاد مهم نیست.....تو یه فرصت مناسب میتونید بیاریدش!! "
جونگمین سرش را میان دستانش گرفت: " بی احتیاطی کردم!! گند زدم...... اگه همه..! "
ایلین دستش را گرفت و نگذاشت حرفش را ادامه بدهد: " مگه چی شده عمو؟! "
دستی به موهای خوش حالت ایلین کشید و سعی کرد لبخندی بزند: " هیچی عمو..... همه چی درس میشه!! "
ایلین هم خندید و دست جونگمین را محکم تر فشرد.
همانطور به ایلین خیره ماند: " ببینم عمویی! اذیت که نشدی تو این مدت؟!
-اومممم...نه .... عمو پارک خیلی مهربون بود، ولی پیتر همش دستمو محکم میگرفت و اذیتم می کرد....!
از لحن بانمک ایلین خنده اش گرفت و چشم غره ای به تصویر پیتر در اینه رفت : " پیتر!! "
پیتر هم اهی کشید: " ایلین خیلی شیطونه! منم مجبور بودم دستشو تو دستم قفل کنم تا فرار نکنه.....وگرنه نمیخواستم اذیتش کنم!! "
-دولوخ میگه عمو!!!
جونگمین باز هم خندید: " میدونم عمو، این پتر خیلی مارموزه!! "  و هردو زدند زیر خنده. حتی پیتر هم می خندید.
با توقف ناگهانی ماشین، هردو به جلو پرت شدند. جونگمین با تعجب پرسید: " چی شده؟ چه خبره؟!! "
پیتر به سمت جونگمین برگشت: " فک کنم به اندازه ی کافی از اونجا فاصله گرفتیم!! "
-خب که چی؟!!
برگه ای از کیفش دراورد و ان را به سمت جونگمین گرفت.
-این چیه دیگه؟!
-احضاریه دادگاه!!
-ها؟؟!!
پیتر نفس عمیقی کشید: " اقای پارک همه چی رو اماده کرده....این برگه ی احضاریه واسه 3 روز دیگست!! مطمئن باشید همه چی به زودی حل میشه!! اقای پارک خودشون ترتیب همه چی رو میدن!! "
پوزخندی زد: "  خود جناب پارک کجاست که دستوراتشو از راه دور صادر می کنه.؟!! اون که حتی نمی خواد پسرشو ببینه!!
-گفتم که اینطوری نیست!! حالشون خوب نبود!!
جونگمین بی اختیار به ایلین خیره ماند. انگار می خواست مصداق حرف های پیتر را در او دنبال کند.
-من هیچی نمیدونم عمو....از وقتی که اومدم اینجا اصلا عمو پارکو ندیدم!!
نگاهش را به پیتر داد: " خب ما باید چی کار کنیم؟ قضیه ی داداگاه دقیقا چی؟! "
برگه دیگری در اورد و رو به جونگمین گرفت: " داداگاه کاملا به نفع شماست! بهتون قول میدم همه چی برمی گرده سرجاش! اصلا جای نگرانی نیست!! "
جونگمین باز هم پوزخندی زد: " چی شده که اقای پارک دست و دلباز شده؟ دلش به رحم اومده؟! "
-ایشون همیشه پسرشونو دوس داشتن...!
نیشخندی زد: " خیله خب! اگه کارت تموم شده راه بیفت!! "
-فقط یه چیزی؟!
-چی؟!
-توی دادگاه باید هر 5 نفر حضور داشته باشید، ضروریه!! حتی اگه یه نفرتونم نباشه همه چی خراب میشه!!
جونگمین لحظه ای مکث کرد. نگاهش را به روبرویش داد و لبش را گزید. اگر هیون جونگ تا روز دادگاه برنمی گشت چه؟ اگر نمی توانستند او را پیدا کنند؟!..... سری تکان داد. باید این افکار را از ذهنش دور میکرد. نه!! مطمئنا همچین اتفاقی نباید می افتاد.
با تکان های دست پیتر جلوی چشمانش به خودش امد: " باشه....فهمیدم!! "
-عمو! عمو! کجا میریم الان؟ من نمیخوام دیگه از پیشت برم!!
لبخند گرمی زد و دست ایلین را در دست گرفت: " دیگه قرار نیست از هم جدا شیم!! می برمت یه جایی که می دونم خیلی خوشحال میشی!! "
دستان کوچکش را به هم زد: " اخ جوووووون! "  و سرش را بر روی پای جونگمین گذاشت.
خندید و موهای ایلین را به نرمی نوازش کرد. با اشاره ی چشم به پیتر اشاره کرد که راه بیفتد.
به ان دو در اینه خیره شد و لبخند گرمی زد. ماشین را روشن کرد و به سمت خانه ی مشترک دابل اس به راه افتاد.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
hason یکشنبه 23 آبان 1395 05:58 ق.ظ
سلام ....
الان 3سال بیشتره که به اینجا سر میزنم و هربار با دیدنش اشک توی چشمام جمع میشه ... واقعا دلم میخواد نویسنده های این وبو پیدا کنمو ازشون بخوام دوباره دور هم جمع بشنو وبو راه بندازن .... شاید دلیل اینکه تاحالا بسته نشده هم همین باشه ... امارو نگاه کنین هرروز حداقل 100 نفر مثل من میان اینجا ... این وبو حالو هواش باهمه جا فرق داشته ....
لطفا اگه کسی از نویسنده ها هنوزم میاد یا اگه میشناسینشون بیاین دوباره دور هم جمع بشین ...
نگار یکشنبه 21 تیر 1394 04:11 ب.ظ
خوب بود مرررررسییییی. ولی بیچاره جونگمین چقدر حرص می خوره
FIROZE شنبه 16 خرداد 1394 01:53 ب.ظ
من دلم واس اینجا تنگ شده خیلی 2 سال شد تورو خدا اگه کسی میتونه مدیریتش کنه بده دستش مدیر شه خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده هنوزم وقتی میام تو وبلاگ میبینم کسی نیس هیچ داستان جدیدی نیس بیخودی گریم میگیره
Elmira پنجشنبه 13 شهریور 1393 04:22 ق.ظ
تاحالا شده داستان عاشقانه ای اشکتو دراره؟!برا خوندنه بهترین داستان عاشقانه امسال ب وبلاگه ما بپیوندید
سارا جونگ مین یکشنبه 9 شهریور 1393 08:07 ب.ظ
سلام جشن تولدمه تشریف بیارین
sahar سه شنبه 24 تیر 1393 12:01 ب.ظ
سلام گلم توی وبلاگم یه تغییراتی دادم بیاسربزن منتظرنظراتت هستم
sogee چهارشنبه 11 تیر 1393 12:40 ب.ظ
سلام عزیزم وب داستان قشنگی دارید منم نویسنده ی یه چندتا داستان تو وبیم که ادرسشو نوشتم داستان های چشم اسرارآمیز-ماه توی دریا میدرخشه-رز صورتی-من یه فرد احمقم.
و خوشحال میشم به وبمون بیای و با نظر دادن ساپورتم کنی
.......... جمعه 3 آبان 1392 10:45 ق.ظ
سلاموبلاگ جالبی دارید همین جوری نمیگم کلی از مطالبو خوندم منم عجیب عاشق این گروه کره ای هستم مخصوصا من عاشق یونگیم که داره میره سربازی
حتما به وب من سر بزنید ومطالبشو بخونید مطالبش کمه ولی کمکتون میکنه ممنون میشم اگه سر زدید نظر هم بزارید
نسترن چهارشنبه 1 آبان 1392 10:03 ب.ظ
سلام از وبت خوشم اومد یه سوالم دارم این ابزار نظر سنجی که ستاره ایه کدش چنده؟لطفا جوابشو تو وبم بده مرسی
فرزانه شنبه 6 مهر 1392 07:17 ب.ظ
سلام ی سوال شما تو وب قبلی نویستده بودین؟؟من دنبال اون داستانی هستم که مینو جون مینوشت..تو این وب گذاشته میشه؟؟
parisa پنجشنبه 21 شهریور 1392 08:52 ب.ظ
من الآن پست ثابت رو خوندم.ینی چی دیگه این وب آپ نمیشه؟
من داستانت رو دوست داشتم خو
میخوامش :||
جان من ی جا بذار
من بقیشو میخوام
واز کنید وبو بابا...حیفه.
خوااااهشا اگه جای دیگه گذاشتی داستانت رو برام آدرسش رو میل کن.حتی از اول هم بذاریش صبررررر میکنیم ب اینجا برسه ولی بذار
parisa پنجشنبه 21 شهریور 1392 08:47 ب.ظ
آغا ما منتظر هیونیم
برش گردون دیگه... :(
خسته نباشی
tae hyun سه شنبه 19 شهریور 1392 01:18 ق.ظ
سلام خیلی ممنون من داستانو از اول نخوندم ایلین کیه؟
فاطیماجون دوشنبه 18 شهریور 1392 11:01 ب.ظ
هیووووووووووووووووووووووووون زودتر برشگردون دیگه عاقا
مرسیییییییی
selia دوشنبه 18 شهریور 1392 08:50 ب.ظ

RE~~nEe~~ دوشنبه 18 شهریور 1392 08:28 ب.ظ
مرسی خوب بود
رنت دوشنبه 18 شهریور 1392 06:53 ب.ظ
اه خوب این که آدرس خونه رو داشت مرض داشت جونگ مین رو بکشه بیرون که براش الان دردسر بشه با ایلین؟
این دختر دختره کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم عالی بود این هیون رو زودتر برگردون دلم براش تنگ شده
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر