تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 19

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 18 شهریور 1392

Five Great Love - Ep 19



سلااااااااااااااام به همگی
خوبید؟ خوشید؟

من که اینقد خوشحالم در پوست خود نمیگنجم.



خب یه عذر خواهی بدهکارم به اونایی که برای این قسمت منتظر سورپرایز پارتی بودن.به یه سری دلایل هم نشد تایپ کنم هم اینکه به پارت بندی داستان مربوط میشد.
خلاصه از اونایی که صابون به دلشون زدن عذر میخوام.


خب هر چه سریعتر برید ادامه تا قسمت نوزدهمو بخونید.

پ.ن : پگاه لگدو دریاب .........خخخخخخخخخخخخخخخخخخ

خب حالا بریم سراغ پوستر جدید
یوهاهاهاهااهاهاهاهاهاه








هیونگ به سمت گوشیش رفت و دید که شماره جون هی روش افتاده دکمه برقراری تماس رو فشار داد و صدای خوشحال جون هی توی گوشش پیچید.
جون هی : سلام آقای خوشتیپ ..............
اما هیونگ که از خوشحالیه جون هی تعجب کرده بود جوابی نداد. پسرا به صورت متعجب هیونگ نگاهی کردن و دست از کار کشیدن.
جون هی : الووووووووووو .......... هیونگ جون ......... اونجاییییییییییی.........
جونگمین که خودشم از رفتار هیونگ تعجب کرد بلند داد زد : هیونگ جوووووووووووون ........ کیه که اینقد تعجب کردی؟
جون هی که از پشت تلفن صدای جونگمینو شنیده بود مطمئن شد هیونگ پشت خطه و از صدای خوشحالش تعجب کرده.
جون هی : هیونگ جوووووووووون ....... هیونگ جون ........
هیونگ به خودش اومد. پس جون هی به حالت عادی برگشته بود.
هیونگ : بله ......
جون هی : چه عجب جواب دادی ..... اول به اون اسب بگو اینقد شیهه نکشه بعدشم جواب سلام منو ندادی ..........
هیونگ خوشحال از اینکه جون هی بازهم داشت باهاش شوخی میکرد ادامه داد : ببخشید سلام خانم مهندس ..........
بعد رو به جونگمین گفت : جونگمین این خانم معماره میگه اینقد شیهه نکش .............
پسرا متوجه شدن که جون هی پشت خطه. جونگمین که کنجکاو شده بود ببینه جون هی برای چی زنگ زده یادش رفت جوابشو بده.
جون هی : زنگ زدم بگم منو دخترا شب واسه شام میایم خونه ......
هیونگ : باشه ........... واسه شمام شام درست میکنیم.........
جون هی : نمیخواد شام درست کنین ........ من شام میارم.......
هیونگ : تو میخوای شام بیاری .......... آخه ما ........
جون هی : آره. شما چی ؟
هیونگ : هیچی مهم نیست ..........
جون هی : خب اگه چیز خاصی واسه شام میخوای بگو ..........
هیونگ : نه چیزی نیست ...........
جون هی : ولی فکر کنم یه چیزی هستا ..............
هیونگ : گفتم که چیزی نیست .......... اصلا من باید برم هیون عصبانیه. میگه بیا سر تمرین. کاری نداری؟
جون هی : نه کاری ندارم ......
هیونگ : خدافظ ......
جون هی : خدا............ بووووووووووووووووووق .........
جون هی با تعجب نگاهی به صفحه خاموش گوشیش که نشانگر قطع تماس بود انداخت و گفت : این پسره چرا اینجوری کرد؟ دیوونه شده؟ این هیونم زیاد سخت میگیره ها.......... باید باهاش یه گفتمانی داشته باشم .......
-----------------------------------------
هیونگ با قطع شدن گوشیش نفس را حتی کشید و به طرف پسرا که با کنجکاوی اونو نگاه میکردن برگشت .
یونگ : جون هی چی کار داشت ؟
هیونگ : گفت واسه شام خودش شام میاره .............
کیو : آخ جون ....... دست پخت جون هی فوق العاده است ...............
هیون : آره ......... ببینم تو داشتی همه چیو لو میدادی؟
هیونگ : آره حواسم نبود داشتم قضیه امشبو لو می دادم ..........
هیون : حالا چرا از من مایه میزاری وقتی نمیتونی جلوی زبونتو بگیری ؟
هیونگ : اون لحظه فقط همین به ذهنم رسید ..............
جونگمین : هیونگ جون چرا اولش اینقد تعجب کردی؟ مگه جون هی چی گفت؟
هیونگ : اخه خیلی خوشحال بود ........ دوباره داشت باهات شوخی میکرد ........... دوباره داشت میخندید ............
جونگمین : خب اینکه چیز عجیبی نیست ........ این کارش مثه خودم میمونه .... البته به پای من که نمیرسه ....... ولی چرا گفتی بامن شوخی میکرد؟ ........ جون هی که داشت با تو حرف میزد ........
پسرا متوجه شدن که جونگمین اصلا حواسش نبوده جون هی چی گفته زدن زیر خنده.
جونگمین : یاااااااااااااااا ........ چی شده ؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!! چرا شماها زدین زیر خنده ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
هیون : جونگمین واقعا نفهمیدی جون هی بهت چی گفت ؟...........
جونگمین : شماها قاطی کردین .... جون هی که با من حرف نزد .........
یونگ : اینقد فوضولی که اصلا حواست نبود جون هی بهت گفت اسب .........
جونگمین : چییییییییییییی؟ ............. کی به من گفت اسب؟.........
هیونگ که سعی میکرد خنده اشو کنترل کنه گفت : وقتی من تعجب کرده بودم و تو صدام کردی ... جون هی صداتو شنیدو گفت به اون اسب بگو اینقد شیهه نکشه ....................
جونگمین : چیییییییییییییییییییییییی ؟ ........... دختره ی........... وایسا ببینم اگه جون هی داشته با تو حرف میزده اینا از کجا میدونن که جون هی به من گفته اسب ؟
هیون نزدیک جونگمین که وسط سالن معرکه گرفته بود اومدو دسشو به شونه اش زدو گفت چون هیونگ بلند گفت که خانم معمار بهت میگه شیهه نکش  ...........
جونگمین : یاااااااااااااااااااااا ........... چرا من اصلا حواسم نبود ........... ایششششششششششششش ............ گوشیم کو ....... بزار بهش زنگ بزنم ....... نشونش میدم ............
هیون : نمیخواد این کارا رو بکنی ............ الکی معرکه نگیر .......... بیایید بریم کارای جشنو بکنیم .........
جونگمین : پوووووووووووووووووووف ........... بزار شب بیاید خونه حسابشو میرسم ......... من میرم دنبال کیک ..........
اینو گفتو از سالن خارج شد و به اتاق مهمان رفت تا لباس عوض کنه . در این حین فکری به ذهن هیون رسید. دست هیونگو گرفت و ازسالن خارج شد.
هیونگ : داداش چی کار میکنی ......... دستممممممممممم ........
هیون وارد اتاق مهمان شدو رو به جونگمین گفت : من و هیونگ میریم کیک میخریم تو بچه ها بادکنکارو باد کنین و اینجا رو تزیین کنید ......... تو تزیین کردنت بهتره ...........
جونگمین کمی فکر کرد و گفت : باشه ......... و از اتاق خارج شد .
هیون رو به هیونگ که با تعجب نگاهش میکرد گفت : کاراتو بکن بریم بیرون یه فکرایی کردم ........
هیونگ : در اون که یه فکرایی کردی شکی نیست  ..............
جونگمین از اتاق بیرون اومد وروبه کیو که با یونگ تو نشیمن نشسته بودن گفت : کیو بیا بریم بادکنکا و تزییناتو از توی انبار واحدمون بیاریم ........ داداش یونگ اگه میشه یه دستی به اینجا بکش ...
کیو بلند شد و به سمت جونگمین رفت و هردو از واحد دخترا خارج شدن و به سمت انبار رفتن. یونگ هم آشغالای روی میزرو داشت جمع میکرد که هیون و هیونگ از اتاق بیرون اومدن.
هیون : جونگمین و کیو کجان ؟
یونگ : رفتن تزییناتو از توی انبار بیارن ....
هیون : منو هیونگ جون میریم کیک بخریم  .............
یونگ : باشه ...........
هیون و هیونگم از واحد دخترا اومدن بیرون و به سمت پارکینگ رفتن و از خونه خارج شدن.
هیون یه جای خلوت ماشینو پارک کرد و رو به هیونگ گفت : بیا یه کم نقشه سورپرایز پارتی رو تغییر بدیم .... به جای اینکه فقط برای جون هی جشن بگیریم برای جونگمینم همین کارو بکنیم ..........
هیونگ : آخه چطوری ؟ جونگمین که میدونه امشب جشن میگیریم .......
هیون : خب این کارو میکنیم .......... الان آخر هفته است و من میدونستم نمیتونیم کیک بخریم ...... یادمه چوهی یه دفعه گفت بلده کیک درست کنه ......... اگه ما دست خالی بریم جونگمین حتما عصبانی میشه میگه که از اولم خوش باید میرفته دنبال کیک ........ وقتی رفت بیرون دخترا میان ........ هم خونه رو تزیین میکنیم هم کیکو آماده میکنیم ..........
هیونگ : خوبه ..... جونگمینم امروز خیلی ناراحت شد ...... منم اصلا حواسم نبود ....... باید یکم دلداریش میدادم ............
هیون : اشکال نداره ....... من جای تو باهاش حرف زدم ..... ماهممون باهم برادریم .........
هیونگ هیونو بغل کردو گفت : ممنونم داداش ..........
هیون هیونگو از خودش جدا کردو گفت : الحق که هنوز بیبی گروهی ...... پسر سی سالت شده دست از این کارا برنمیداری ........
هیونگ لبخندی زدو گفت : بی خیال داداش .......حالا مطمئنی جونگمین این کارو میکنه ..........
هیون : این دیگه بستگی به نقش بازی کردن منو تو داره ...... باید دقیق زمان بندی کنیم که دوتاشون با هم برگردن خونه ...........
هیونگ : داداش یه فکری میتونیم بگیم دخترا دورمون جمع میشدن ...........
هیون : اینم خوبه ......
هیونگ : خب حالا چی کار کنیم ؟
هیون : زنگ میزنیم به دخترا میریم دنبالشون .......... بعد که رسیدیم خونه دخترا رو میکنیم تو واحد خودمون ........ جونگمین که رفت عملیاتو شروع میکنیم .........
هیونگ خنده شیطنت آمیزی زد و کف دستشو بالا آورد . هیونم بهش خندید و با کف دسش به دست هیونگ ضربه ای زد بعد هرکدوم مشغول تماس گرفتن با دخترا شدن. هیون به چوهی و تائه هی خبر داد. هیونگم به هیورین خبر داد. پسرا بعد از گرفتن آدرسای خونه دخترا راه افتادن. دربین راه هیونگ گفت : راستی داداش با این تیپ و قیافه نمیشه گفت دخترا بهمون حمله کردن .
هیون : باشه اونم درست میکنیم ............
اولین نفر دنبال هیورین رفتن. دم در خونه که رسیدن. هیونگ به هیورین زنگ زد  که بیاد بیرون. هیورین همراه مادرش اومد بیرون. پسرا از ماشین پیاده شدن به خانم لی احترامی گذاشتن.
هیورین : سلام پسرا . ایشون مادرم هستم .
هیون : بله . سلام خانم لی .
هیونگ : حالتون خوبه خانم لی .
خانم لی : ممنون پسرا. لطفا خیلی مراقب دختر من باشید . حواستون باشه اونا تو اون خونه تنها زندگی میکنن ........
هیورین که از کارای مامانش عصبانی شده بود گفت : مامان . من خودم حواسم هست میشه برید تو.........
خانم لی : دختر بزار حرفامو بزنم ..........
هیون : خانم لی نگران نباشید ما حواسمون هست .....
هیونگ : هیورین مثه خواهر ماست .......
خانم لی : ممنون پسرا .........
هیورین : باشه مامان ....... حالت خوب نیست برو تو خونه .......
خانم لی : امان از دخترای امروزی ........ خداحافظ پسرا .......... هیورین دخترم مواظب خودت باش........
هیون و هیونگ : خداحافظ...........
هیورین : اینقد نگران نباش مامان ......... خداحافظ ...........
پسرا با هیورین سوار ماشین شدن و راه افتادن. خانم لی هم بعد از دور شدن دخترش به داخل خونه رفت.
هیورین توی ماشین که از دست کارای مامانش عصبی شده بود رو به پسرا گفت : شرمنده مامانم یکم زیادی نگرانه .......
هیونگ : نمیخواد خودتو ناراحت کنی ما به این چیزا عادت داریم ..........
هیون : آره مامان یونگم همین شکلیه ........
هیورین نفس را حتی کشید. به خونه چوهی رسیدن و هیون بهش خبر داد که بیرون بیاد. چوهی همراه مرد جوونی که چنتا پاکت دسش بود از خونه خارج شد. هیون از ماشین پیاده شد .چوهی به سمتش اومد و گفت : سلام هیون جونگ .........
هیون : سلام چوهی ......
چوهی به پسر همراهش اشاره کردو گفت : برادرم چانسو .......
هیون : سلام ... از دیدنتون خوشحالم ..........
چانسو : سلام ........... من بیشتر از دیدنتون خوشحالم ........ فقط اگه میشه این پلاستیکا رو بزارم صندوق عقب .........
هیون : بله بله ........... ببخشید حواسم نبود ..........
هیون به سمت صندوق عقب رفت و اونو باز کرد. چانسو پاکتا رو تو صندوق گذاشت و با چانسو پیش چوهی برگشت.
چانسو : ممنون آقای کیم...... مواظب خواهرم باشید ....
هیون : حتما ...... چوهی مثه خواهر خودم میمونه ...........
چوهی : داداش .... مواظب خودت باش ....
چانسو : توهم مواظب خودت باش عزیزم ...........
بعد از خداحافظی هیون و چوهی سوار ماشین شدن و اونجا رو به سمت خونه تائه هی ترک کردن. خونه تائه هی توی پایین شهر و محله فقر نشینی قرار داشت. با ورود به اون محله هیونگ گفت : فکر نمیکردم تائه هی اینجا زندگی کنه ...............
چوهی : هر کدوم از ما به خاطر یه هدف به اون شرکت اومدو تلاش کرد تائه هی هم برای نجات خونواده اش از این وضعیت داره این کارو میکنه........
هیون جلوی خونه قدیمی و کوچکی نگه داشت. پسر نوجوونی از خونه بیرون اومد. با دیدن ماشین هیون به سمتش اومدو گفت : شما اومدید دنبال خواهرم تائه هی ؟
هیون : بله آقا پسر .........
برادر تائه هی : سلام ...... آقا شما همون کیم هیون جونگی هستین که لیدر گروه دابل اسه ؟
هیون : بله عزیزم ............ تو از طرفدارای مایی ؟
برادر تائه هی : بله آقا .......
هیون : به من بگو داداش باشه ....... وقتی آلبوم جدیدمون اومد بیرون یه سی دی به خواهرت میدم برات بیاره.........
بردار تائه هی که خیلی خوشحال شده بود گفت : ممنونم آقا ........ یعنی داداش هیون جونگ ...........
هیون لبخندی زد و گفت : حالا میشه خواهرتو صدا کنی ؟
برادر تائه هی : همین الان ..........
بردار تائه هی با خوشحالی به داخل خونه رفت. چوهی که تمام مدت حواسش به کارای هیون بود گفت : تمام حرفایی که زدی واقعی بود ؟
هیون : با منی؟
چوهی :  آره .....
هیون : آره واقعی بود ........ برای چی باید به یه پسر بچه دروغ بگم .............
چوهی : هیچی ...... ولش کن ....... مهم نیست ........
با بیرون اومدن تائه هی بحث بین هیون و چوهی تموم شد. تائه هی با بردار کوچیکش خداحافظی کردو سوار ماشین شد.
تائه هی : ببخشید ...... سلام ...........
همه : سلام.......
هیون ماشینو روشن کرد و حرکت کرد. برادر تائه هی برای اونا دست تکون داد همه هم از توی ماشین در جواب اون دست تکون دادن.هیون همین طور که رانندگی میکرد گفت : داداش با مزه ای داری تائه هی .........
تائه هی : ممنون ............ عاشق شماست .......
هیونگ : آره بهمون گفت .........
هیون : تائه هی حتما یادم بنداز آلبوممون که اومد بیرون یه دونه بدم براش بیاری .........
تائه هی : ممنون ........ هیون جونگ سونبه ........
هیون که احساس نزدیکی بیشتری به دخترا میکرد لبخندی زد و به رانندگیش ادامه داد. در طول مسیر دخترا و پسرا درباره جشن حرف میزدن. به خونه که رسیدن دخترا بی سر و صدا وارد آپارتمان پسرا شدن. هیون و هیونگم به داخل اومدن. هیون گوشه لباس هیونگو پاره کرد.
هیونگ : یااااااااااااا ........ داداش چی کار میکنی؟
هیون : مگه قرار نیست نقش بازی کنیم ........
هیونگ : خب داداش یه خبری بده ..... از همه جا بی خبر لباس آدمو جر میدی نمیگی این دخترا فکر بد میکنن........
دخترا زدن زیر خنده.
هیون : دخترا ساکت ......... تو هم نمیخواد معرکه بگیری .......
هیونگ : اِهههههههه .......... دخترا رژلب تو کیفاتون هست ؟
هیورین از توی کیفش رژلبشو در آورد به دست هیونگ داد. هیونگ با دستش لباشو رژی کرد و به سمت هیون رفت .
هیون : هر فکر خبیثی داری بی خیال شو ..........
هیونگ : داداش بیا اینجا کارت ندارنم .........
هیون : جلوی دخترا زشته نکن ........
هیونگ : داداش کاری نمی خوام بکنم یه ماچه فقط ..........
هیون : این کارو کردی نکردی .............
هیونگ صداشو دخترونه کردو گفت : اوپاااا ....... فقط یه ماچ .........
دخترا مرده بودن از خنده ولی جلوی دهناشونو گرفته بودن که کسی متوجه صداشون نشه. بالاخره هیونگ هیونو پشت در ورودی گیر انداخت. با وجود درگیری که بینشون بود هیونگ موفق شد لپای هیونو ماچ کنه. هیونگ خوشحال از کاری که کرده بود لباشو با لباس هیون پاک کرد ......
هیون : یاااااا .... عوضییییییی .......... دیگه لباتو با لباس من پاک نکن ...
هیونگ : بیا بابا بقیه اشو با لباس خودم پاک میکنم ...........
هیون : نگاه کن چی کار کرد ........
چوهی : ولی کاملا معلومه بدجوری ازت آویزون شدن ..........
هیورین : منم یه فکری دارم ............ ولی باید قید لباساتونو بزنین ..........
هیونگ : چییییییییی؟؟؟؟؟؟
هیون : تو دیگه چه فکر مسخره ای داری؟
هیورین خودکاری در آورد و به سمت هیونگ رفت. خطی روی آستینو گردن هیونگ کشید .
هیون : این فکر بدی نیست ............ مال منم بکش ...........
هیورینم چند خط روی تی شرت هیون وخطی روی لپش کشید.
چوهی : دیگه کاملا معلومه گیر بد دخترایی افتادین............
هیون : خب عالیه ........ هیونگ جون بزن بریم ............
هیون و هیونگ وارد واحد دخترا شدن. با باز شدن در پسرا به سمت در برگشتن. بادیدن قیافه های هیون و هیونگ زدن زیر خنده.
یونگ : این چه وضعی ؟
کیو :  هیونگ کی لباستو پاره کرده؟
جونگمین بدون مطلعی با گوشیش عکسی از اونها گرفت و اونها اصلا متوجه نشدن. بعد به سمت هیون رفت و گفت : چه لبای آتیشیم داشته داداش........همچین ماچ آبدار کرده ازت ............
هیون دستی به روی لپش کشید و طوریکه فقط هیونگ ببینه چشمک کوچیکی بهش زد .
هیون : ایششششششششششششششششش........... دختره سیریش ول کن معامله ام نبود ..........
هیونگ : واقعا دلم میخواست بکشمش............... ببین با لباسم چی کار کرد ..........
هیون : دختره بی شعوره اومده جلو میگه اوپااااااااااا ........... فقط یه ماچ ........
هیونگ : دختره نفهم .......... بی هوا لباسمو جر داد ......... اوپا میخواستم ببینم عکس العملت چیه ............
پسرا مرده بودن از خنده. جونگمین با دقت به اون دوتا نگاه کرد. وقتی اونها رو دست خالی دید گفت : وایسا ببینم پس کیک کو ؟
هیون : سرو وضع منو ببین بعد بگو کیک کو ..........
جونگمین : یعنی چییییییییی؟ سرو وضعت چه ربطی به کیک داره ؟
هیونگ : ما چهارتا شیرینی فروشی رفتیم سر دوتاش دخترا ریختن سرمون ..........
هیون : هر چهارتاشونم کیک نداشتن ............
جونگمین : یعنی چه کیک نداشتن؟ شمام نرفتین به بقیه مغازه ها سر بزنین؟
هیون : من حوصله سر و کله زدن با دخترای آویزونو ندارم ........
جونگمین : میدونستم ...... شماها خیلی تنبلید ........ هیون جونگ سوئیچو بده خودم میرم .........
هیون چشمکی به هیونگ زد و هیونگم در جوابش بهش چشمک زد. هیون سوئیچ ماشینو به طرف جونگمین پرت کرد. جونگمین سوئیچو گرفت و به سمت اتاق مهمان رفت تا لباساشو عوض کنه. هیون و هیونگ دستاشون بهم زدن و گفتن : yessss.......
کیو و یونگ از کارشون تعجب کرده بودن. جونگمین عصبانی از اتاق خارج شد.
جونگمین : من میرم کیک بخرم شما دوتام بقیه بادکنکا رو باد کنین ......
هیونگ : باشه ...........
جونگمین از خونه خارج شد. هیون به سمت در رفت تا دخترا رو صداکنه که هیونگ با صدای زنونه گفت : اوپااااااااااااااا ......... فقط یه ماچ .........
هیون : میزنمتااااااا .......... میخوای لباس خوشگلتو کامل جر بدم ...........
بعد هردو زدن زیر خنده و هیون از واحد دخترا بیرون اومد.
کیو و یونگ خیلی تعجب کرده بودن.
یونگ : یکی بگه اینجا چه خبره ؟
هیونگ : خب راستش منو هیون جونگ هیونگ یه نقشه ای کشیدیم .............
کیو : اونکه معلومه  ...........
هیون با دخترا اومد تو .
یونگ : خب حالا بگید ببینم اینجا چه خبره؟
هیون : اون دختره بیشعور که منو ماچ کرد هیونگ جونه .........
هیونگ : اون دختر نفهمم که لباس خوشگلمو جر داد هیونگ بود .........
بعد هیونگ تمام قصیه رو برای پسرا تعریف کرد که باعث خنده اونها شد. هیون و هیونگ به اتاق رفتن تا لباساشونو عوض کنن. چوهی و تائه هیم به آشپزخونه رفتن تا کیک آماده کنن. هیورین و کیو و یونگم مشغول باد کردن بادکنکا شدن. هیون و هیونگم بعد از تعویض لباساشون به کیو و یونگ و هیورین ملحق شدن. جون هی قرار بود ساعت 8 بیاد. هیونگ به جونگمینم خبر داده بود که تا ساعت 8 وقت داره. 20 دقیقه به هشت بود که تمام کارا تموم شده بود و دخترا و پسرا در حالی که لباساشونو عوض کرده بودن توی نشیمن اومدن.
هیون : هیونگ جون تو به جونگمین زنگ بزن ببین در چه حالیه .... چوهی توهم به جون هی زنگ بزن ........
هیونگ شماره جونگمینو گرفت وبعد از چند بوق طولانی صدای جونگمین در گوشی پیچید.
جونگمین : بله چی کار داری؟
هیونگ : چی کار میکنی جون هی 20 دقیقه دیگه اینجاست ............
جونگمین : چیییییییییی؟ لعنتی ....... هیونگ جون چون امروز روز تعطیله هیچ جا کیک ندارن ؟
هیونگ : خب حالا چی کار کنیم ؟
جونگمین : خب ...........
هیونگ : میخوای حداقل یکم از سوپر مارکت هله هوله بخر  .........
جونگمین : باشه ....... سعی میکنم قبل از 8 اونجا باشم ..........
هیونگ گوشی رو قطع کرد و به طرف بچه ها برگشت و گفت : yesssssssssssss........... نقشه امون گرفت ..........
چوهی شماره جون هی رو گرفت و بعد از چند بوق جون هی جواب داد.
جون هی : بله چوهی چی کار داری؟
چوهی : تو کجایی ؟
جون هی : من یه ربع بیست دقیقه دیگه خونه ام
چوهی : خب باشه . خوبه ...............
جون هی : تو کجایی؟
چوهی : منو دخترا خونه ایم ............
جون هی : باشه منم دارم میام ........
چوهی تلفنو قطع کردو رو به بقیه گفت : جون هی تا یه ربع بیست دقیقه دیگه اینجاست .................
هیون : خب خوبه ...........
ساعت 5 دقیقه به 8 بود که جونگمین به خونه رسید ماشینو پارک کرد و پاکتای خریدو از توی ماشین در آورد و به سمت پله ها رفت. جون هی در همین حین رسید و از ماشینو پارک کرد وبعد از برداشتن غذاها به سمت پله ها رفت. وقتی به واحدشون رسید جونگمینو دید که داره درو با خونسردی باز میکنه آروم بهش نزدیک شد. وقتی جونگمین دروباز کرد. جون هی لگدی نثار جونگمین کردو گفت : یالا دیگه نمیبینی دستم پره ...........
جون هی وارد خونه شد و با چراغای خاموش مواجه شد. جونگمین از روی زمین بلند شدو گفت : یاااااااااا........ دختره عوضی ................. این چه کاری بود کردی .......
جون هی غذاها رو زمین گذاشت و به سمت کلید های برق رفت تا بتونه در روشنایی جواب جونگمینو بده. اما همین که چراغا رو روشن کرد ..........
----------------------------------------
یواهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهها
به نظرتون چه اتفاقی میوفته؟


مطمئن باشید حتما حتما سورپرایز پارتی قسمت بعده.

خب دوتا سوال:
1. به نظرتون کدوم مثلث عشقی که تو پوسترا بود بهتره یا واضحتر بگم کدوما اتفاق میفته؟
2. زوجهای پسرا کدوم دختران؟


خب اینم از عکس خونه جی وو که قسمت قبل یادم رفت براتون بزارم.

خب اینم از عکس طبیت که عکس شماره دو سریه قبله.









می توانید دیدگاه خود را بنویسید
هئوسحر چهارشنبه 9 بهمن 1392 07:19 ب.ظ
عزیزم من اولین باره که تواین سایت میام میشه این داستانو از اول بزاری؟
*maHsa* یکشنبه 14 مهر 1392 06:53 ب.ظ
سلاااااااااااام دوستای گل
ببخشید واسه اینکه دیر کردم.
اگه کسی هنوز میاد اینجا باید بگم بقیه این داستان توی وب زیر گذاشته میشه.
the-candles.mihanblog.com
آسیه چهارشنبه 20 شهریور 1392 10:58 ب.ظ
عالی بود. اونی فقط توی این وبی یا وب دیگه ای هم داری؟اگه داری آدرسشو
tae hyun سه شنبه 19 شهریور 1392 01:11 ق.ظ
مرسی مهسا
انقدر عجله دارم نمیتونم بیشتر حرف بزنم بازم ممنون
pari jong دوشنبه 18 شهریور 1392 11:56 ب.ظ
به نظر من این مثلث عشقیه بهتره!
راستی من اون دفه درست حدس زده بودم(نکته ی پوستر)،نمیخوای به من جایزی بدی؟من جایزه میخواااااااااااااااااامممممممممممم
خب حالا بریم سراغ داستان.
خیلی باحاله که میخوان جونگی رو هم سوپرایز کنن!
هه هه دختره ی بیشعور؟دختره ی نفهم؟
هیونگ که کلا با بوس رابطه ی خوبی داره و همه رو اینجوری اذیت میکنه!
خیلیم بده اینجوری اذیت کردن من واقعا هیونو درک میکنم!!!!
هیونم واقعا دسش درد نکنه،یه کاره رفته لباس هیونگو جر میده،من اگه دوستم یهواین کارو میکردم یه کتک حسابی میزدمش!!!
جونگمین فکرکرده خودش بره معجزه میکنه؟خب تعطیله دیگه هیج کجام کیک ندارن انگار جناب اعتماد به اسمون بره چیزی تغییر میکنه!واقعا اعتماد به اسمون و لجبازی و توداری جونگمینو خیلی خوب نشون دادی!
اخی داداش هیونم اینقدر مهربونه که حد نداره،برعکس ظاهرش که خیلیا رو به اشتباه میندازه قلبش از طلاس!چوهی فکر کرده چی که به داداشم میگه راست گفتی؟داداش من هیچوقت دروغ نمیگه،ازبس که ماهه مگه نه؟اگه قول بده و حرفی بزنه حتما بهش عمل میکنه!
اوه راستی ایول به جونهی عجب تیکه ای به جونگی انداخت،اونم که شوت اصلا نفهمید!
اون لگد اخرشم خیلی باحال بود،چطوری جرات کرده به جونگمین که خودش متخصص لگده لگد بزنه!این دختره واقعا معرکه س!
اممممممم...من دیگه نظری ندارم!
طومارم به اندازه کافی بلند هست ک بهت انرژی بده؟
اوه نظرم واقعا بلند شده،من دیگه تو طومار نوشتن حرفه ای شدماااا،مگه نه؟!
خب در اخر این طومار ازت خیلی ممنونم که داستانتو مینویسی و این عکسای خوشگلو میذاری.واقعا کارت عالیه.
و در اخره اخر یه سوال،جایزه بهم میدی دیگه،نه؟
رنت دوشنبه 18 شهریور 1392 06:43 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
واو عجب خونه اییییی
خوب نمی دونم بین این مثلث کی به کی می رسه
پسرا و دخترا هم هنوز ایده ای ندارم براشون
مرجان دوشنبه 18 شهریور 1392 02:54 ب.ظ
سلام این قسمت حرف نداشت دیشب ازمسافرت برگشتم این چهار قسمت باهم خوندم خیلی جالب بودمنتظر قسمت بعدهستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااام عزیزم. ممنون. نوش جونت گلم.
رقیه دوشنبه 18 شهریور 1392 01:37 ب.ظ
سیلام مهسایی = جون هی (البته از نظر شغلی)
مارو تو خماری نگه داشتیا،دلمو صابون زده بودم امروز پارتیه تا قسمت بعد نمیتونم صبر کنم مخصوصا که داستانو اینجا تموم کردی...
اما سری بعد باشد بسی از خجالتمان درآیی

ولی خوشم میاد از لیدرا خوب هوای گروهشونو دارن میدونن چجوری خوشحالشون کنند ...
فکر هیون که برای جون هی وجونگمین جشن بگیرن
خونه جی وو هم خیلی قشنگه
مرسی که عکس شماره دو رو که خیلی دوستش دارمو گذاشتی
پوستر جدید هم مث همیشه تکه

اما بریم سراغ تقسیمات عشقی ...
واینک مثلث عشقی تشکیل می شود

فک کنم جونگمینو هیونگ عاشق جون هی شن
حس شیشمم میگه هیونم عاشق تائه هی شه
اون یکیارو هم نمیتونم حدس بزنم
منتظر ادامش هستم
مهسایی یه وقت خبیث نشیا ...
* maHsa * پاسخ داد:
سلام به رقیه جون خودم ....... خخخخخخ
شرمنده ........ بله جمعه حسابی میزنیم میترکونیم........ خودتونو آماده کنین.......خخخخخخخخخخخخ
بله بله وظیفه یه لیدر همینه دیگه .....
جونگمین داداش هیونه به خاطر همین میخواست خوشحالش کنه .
آره من اینقد اینجور خونه هارو دوست دارم
قابل شمارو نداره آجی جون ........بوووس
خب پس پوستر خوب شده. خیالم راحت شد.
مرسییییییییییییی
بله خب این هم نظری داستانو بخون تا بفهمی ............ خخخخخخخخخ
هیون و تائه هی ...... اینم بد نیست ..........خخخخ
اهههههههه چرا خب حدس بزن دیگه
ممنون از نظرت کلی انرژی گرفتم.
باید ببینم ........خخخخخخخخخ
یوهاهاهاهاهاهاهاها
selia دوشنبه 18 شهریور 1392 12:51 ب.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
Rahil دوشنبه 18 شهریور 1392 12:24 ب.ظ
واییییییییییییییییی عالیییییی بود اونی جونم
خب منم دلم پارتی میخواد
مرسییییییییییییی گلم
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون دوسنگ عزیزم.
گریه نکن . ببخشید نشد که تایپ کنم
ممنون از تو
قلبببببببببببب و بوووووووووووووووووس
mahsa دوشنبه 18 شهریور 1392 11:31 ق.ظ
هووووووووووووگلا چه خوشگلللللننننننن......منم گول میخواااااام..
همزادددددددددددد دعا کن فردامشکلاتمون حل شهه...دعا ک ننننننننن..هوی..
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ
بوووووووووووووووووووووووووووووووووس
عالیییییییییییییییییییی
تووووووووووووووووپپپپپپپپپپپپ
معرکه بووووووووووووووووود
* maHsa * پاسخ داد:
باشهههههه عزیزم خودم میرم میچینم برات میارم
حتما خیلی برات دعا میکنم
جییییییییییییییییییییییییغ
بووووووووووووووووووووووووووس
ممنوووووووووووووووووووووووون همزادی
عاشقتممممممممممممممم هوویییییییییی
mahsa دوشنبه 18 شهریور 1392 11:30 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییغ
یعنییییی جون هی عاشقتممممممممم
نیگاه با جونگییی چیکارکردددددددد
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
هوووی خیلی باحال بوددددددددد
مخصوا تیکه ا خرش
هیونگم.نهههههههههه.شکست عشقی میخوره ن ه.
هو خبیث داری میشیاااااااااا
واییییییییی خوه ی جی وو رونیگاه..هرچند مالماخوشجل تره
این خ ونه اباواجداما بوده..
هوییییییییییییییییییییییی..من بازممیخوااااااام
چلااااااااااااااااااااا
ببینم دیشب اس دادم بت نرسیددددد
هوووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییغ
منم این جون هی دوست دارم. چون یه جورایی شبیه خودمونه ............
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ ........... دیدی چی کار کرد ............
خخخخخخخخخخخخ
مرسییییییییییی
آره من خودم دیشب مرده بودم از خنده.
حالا کی گفت هیونگ قراره شکست عشقی بخورههههههههههه
یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
بله حتما خیلی خوشگله
بله بله
شرمنده خودت که میدونی بیشتر از این نشد تایپ کنم
خخخخخخخخخخخخخ
نه اس دیشبت نیومد.
چرا جواب سوالامو ندادی؟
گریهههههههه
mahsa دوشنبه 18 شهریور 1392 11:22 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ
اوللللللللللللللللللللل
هوراااااااااا همزادییییییییی
قلفونی خوشحالیت برررررررررررم
الهی همیشه بخندیییییییی
من بلم بوخونم بیاااااااام
* maHsa * پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییغ
هوراااااااااااااااااااااا
ممنون عزیزم
برو عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر