تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part34

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 17 شهریور 1392

the IMMORTALS.part34



ســــــــــــــــــــــــــــــــلام..
واااای من الان بیهوش میشم...امروز اینقدهههههه کار داشتم...فردا هم تولد دوستمه واسه کادو گیر کردم...!!
پس فردا هم لکچر دارم واسه موضوع گیر کردم...!!..
کلا گیر تو گیریه!!..
برین ادامه دخترانم^^


the IMMORTASL


اسنیفیکس:
هیولایی افسانه ای در افسانه های یونان مصر که به صورت موجودی با بدن شیر و بالهای عقاب و پاهای پنجه دار با صورت زن توصیف شده...اطلاعات بیشتر توی لینک زیر:

lhttp://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%87%D9%88%D9%84




هیون با شنیدن صدای غرش متوقف شد...به کیوجونگ نگاه کرد و پرسید:صدای چی بود؟...
کیوجونگ که به ظاهر به اندازه ی هیون متعجب شده بود شونه هاشو بالا انداخت و گفت:اینجا هیچ چیز زندگی نمیکنه...
دوباره صدای غرش غار رو لرزوند...رِین با وحشت به هیون نگاه کرد و گفت:توایلا نیست...
جونگمین در ادامه ی حرف اون گفت:یونگ سنگ هم غیبش زده...
صدای جیغ بلندی توی غار اکو پیدا کرد...هیون ناخوداگاه دستشو روی قبضه ی شمشیرش گزاشت و گفت:باید پیداشون کنیم...
کیوجونگ جوا بداد:اما این امکان نداره...این غار خیلی بزرگه...ممکنه حتی ماه ها طول بکشه تا پیداشون کنیم...
هیون شمشیرش رو کشید و گفت:من بدون اونا از این غار بیرون نمیرم...
***
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و به سنگ تکیه داد...اسنیفیکس از چیزی که فکر میکرد قدرمتندتر بود...پوشش بدنش سخت بود و اب سیاه رنگی که از دهنش بیرون میریخت میتونست حتی سنگ رو اب کنه...یونگ سنگ تیری دیگه از تیردانش برداشت...نفس عمیق دیگه ای کشید و سریع بلند شد و تیر رو به طرف جایی که اسنیفیکس بود پرتاپ کرد....تیر به بازوی انسان مانند اسنیفیکس برخورد کرد و خون بنفش رنگ ازش جاری شد....اسنیفیکس جیغ گوش خراشی کشید و به طرف یونگ سنگ حمله برد...یونگ سنگ دوباره پشت سنگ پناه گرفت...سایه ای از بالای سرش رد شد و اسنیفیکس درست در مقابلش ظاهر شد...یونگ سنگ میدونست که وقت تیر اندازی نداره...باید مبارزه میکرد...کمانش رو کنار گزاشت و خنجرش رو بیرون اورد...اسنیفیکس که صورت زنی زیبا و جوان رو داشت لبخندی زد و با فس فس گفت:تو با اون سسسلاح مسسسخره ت نمیتونی من رو بکشی...
یونگ سنگ سعی کرد خودش رو نترس نشون بده...لبخندی زد  وگفت:خواهیم دید...
اسنیفیکس جیغی کشید و حمله کرد...یونگ سنگ درست به موقع چرخید و اماده بود که خنجرش رو در پشت اسنیفیکس فرو کنه که اسنیفیکس با دستهای پنجه مانندش دست یونگ سنگ رو گرفت...صورت یونگ سنگ از درد قرمز شد با اینحال لگدی به سینه ی اسنفیکس کوبید و خودش رو ازاد کرد....اتشی نارنجی رنگ درست از بالای سرش به سمت اسنیفیکس پرتاپ شد و اون رو عقب روند...
توایلا کنار یونگ سنگ ایستاد و گفت:حالت خوبه؟...
یونگ سنگ خنجرش رو با دست دیگه ش گرفت و گرفت  و گفت:تو هیچ ایده ای داری که باید این رو چه طوری کشت؟...
توایلا دستش رو روی لبه س خنجر کشید و لبه ی خنجر با نور نارنجی منور شد...توایلا نفس عمیقی کشید و گفت:خوب..یه ایده هایی دارم...
اسنیفیکس جیغی گوش خراش تر از همیشه کشید  و به سمت توایلا حمله کرد...توایلا دستشو روی دستبند اتیش کشید و شلاقی نارنجی رنگ در دستش ظاهر شد...توایلا دستش رو محکم بالا و پایین کرد...شلاق محکم به بدن اسنیفیکس خورد و رد سوختگی از خودش به جا گزاشت...اسنیفیکس از درد نالید..با این حال دست از مبارزه نکشید و دوباره به توایلا حمله کرد....توایلا دوباره شلاق رو به حرکت در اورد...اینبار اسنیفیکس ریع عکس العمل نشون داد و شلاق اتشین رو گرفت و کشید...توایلا محکم روی زمین افتاد...اسنیفیکس لبخندی زد و به طرف جسد بی حرکت قربانیش راه افتاد...
یونگ سنگ از پشت سنگ بیرون اومد و خنجر رو درست پشت اسنیفیکس فرو کرد...اسنیفیکس  غرشی کرد و یونگ سنگ احساس کرد که خنجر توی دستش در حال گرم شدنه..مدتی بعد در کف دستش احساس سوختگی کرد...خنجر رو بیشتر توی بدن اسنیفکس فرو برد و همراه با اون سوختگی دستهاش هم شدید تر شد...اسنیفکس غرید و بالهاش بزرگش رو باز کرد و یونگ سنگ رو به کنار پرت کرد...یونگ سنگ به سنگ بزرگی برخورد کرد و روی زمین افتاد...
درست در جایی که کمانش افتاده بود...نوری طلایی رنگ کنارش ظاهر شد...یونگ سنگ دیگه به ظاهر شدنهای شبح طلایی رنگ عادت کرده بود...شبح تیری طلایی بزرگی رو روبه یونگ سنگ گرفت...یونگ سنگ اول به تیر و بعد به شبح طلایی رنگ نگاه کرد...فهمید که تیر رو باید کجا شلیک کنه...تیر رو از شبح گرفت و شبح به همون سرعتی که پدیدار شده بود محو شد...
صدای جیغ توایلا غار رو برداشت...یونگ سنگ فهمید که باید سریع عمل کنه...علی رغم دردی که داشت بلند شد و تیر رو نشونه گرفت...درست رگ گردن اسنیفیکس رو نشانه گرفت و تیر رو پرتاپ کرد...تیر طلایی رنگ بزرگ به پرواز در اومد و درست در گردن اسنیفیکس فرو رفت...اسنیفیکس جیغی کشید و تلو تلو خورد...توایلا دستشو به طرف اسنیفیکس گرفت و هاله ی زخیمی از اتش اون رو محاصره کرد...اسنیفیکس چندبار پشت سر هم غرید و بعد منفجر شد...تنها چیزی که از اون باقی موند تیر طلایی رنگی بود که روی زمین افتاد بود...
یونگ سنگ نفسی از سر اسودگی کشید وبه تخت سنگ پشت سرش تکیه داد و به این نتیجه رسید که از موجودات افسانه ای متنفره...

ساورِیل که هنوز وحشت توی چهره ش وجود داشت کنار توایلا ایستاد وگفت:اون واقعا نابود شده؟...
توایلا بلند شد و گفت:اره...لازم نیست بترسی...حالا دیگه میتونی از اینجا بیای بیرون...
ساورِیل سرش رو تکون داد...خم شد و تیر طلایی رنگ رو از روی زمین برداشت..به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت:این رو از کجا اوردی؟...
یونگ سنگ درحالی که شونه ی زخمیش رو میمالید کنار اونا ایستاد...سعی کرد حقیقت رو در مورد نور طلایی رنگ بهشون بگه..اما کلمات از دهنش خارج نمیشدن...انگار که افسونی مانع گفتن اون کلمات میشدن...ساورِیل تیر رو دو دستی به سمت یونگ سنگ گرفت  وگفت:این تیر هدیه ی مردم من به کماندارهای جاودانه بود...
یونگ سنگ به ساورِیل خیره شد و گفت:پس باید نگهش داری...
ساورِیل تیر رو به یونگ سنگ نزدیک تر کرد و گفت:نه...کماندار باید این رو حمل کنه...
یونگ سنگ مدتی به ساورِیل خیره موند و بعد تیر رو از ساورِیل گرفت و اون رو توی تیردانش گزاشت و گفت:هدیه ی با ارزشیه...
توایلا کنار اونا ایستاد و گفت:باید زودتر از اینجا بریم بیرون...بقیه حتما دارن دنبالمون میگردن...
"-توایلا...تو اینجایی؟.."
هیون دوان دوان کنار اونا ایستاد و گفت:اصلا معلوم هست کجا غیبتون زد!...صدای غرشها رو دنبال کردیم تا توسنتیم پیدا کنیم و البته بگم کار چندان...
با دیدن ساورِیل حرفش رو نیمه تموم گزاشت...چشمای ساورِیل از هیجان درخشید و گفت:ارامیس!...
قبل از اینکه هیون بتونه واکنشی نشون بده ساورِیل توی بغل هیون پرید و گفت:بالاخره شوالیه شدی...به ارزوت رسیدی...
هیون ساورِیل رو ازخودش جدا کرد و با تعجب گفت:تو اینجا چیکار میکنی؟...
یونگ سنگ ناخوداگاه حس حسودی عجیبی رو احساس کرد..دستاشو مشت کرد...چرا باید حسودی کنه؟...
توایلا لبخندی زد و گفت:بهتره بریم بیرون..ساورِیل یه خرده زیادی اینجا بوده...
***
بلا شنلنش رو مرتب کرد و دستاشو با اضطراب پشتش قفل کرد...پادشاه ادم وقت شناسی بود جای تعجب داشت که دیر کرده بود...بالاخره درهای طلایی و بزرگ هال قصر باز شد و پادشاه همراه مشاورینش وارد هال شد...بلا تعظیمی کرد و گفت:عالی جناب...
پادشاه با عصبانیت از کنار بلا رد شد و روی تختش نشست و گفت:ارامیس کجاست؟..
-داریم ردش رو میگیریم..اما اخرین بار جاسوس ها محل اون رو پیش بادیه نشین ها گزارش دادن...دارن دنبال جاودانه ی چهارم میگردن..
پادشاه با عصبانیت رو دسته ی تختش کوبید و گفت:و؟..
بلا با احتیاط جواب داد:پیدا کردن...اما...
-اما نداره بلا...من اون جاودانه ها رو قبل از تکمیل شدن میخوام!!..باید قبل از اینکه اون اتفاق بیوفته ارامیس رو همراه اونا برای من بیاری!..هر کاری که میکنی بکن فقط اونا رو برای من بیار...
بلا لبخندی زد و گفت:برای اجرای نقشه به یکی از شهرهای آلنین احتیاج دارم...
پادشاه به بلا خیره شد و پوزخندی زد و گفت:نقشه ت رو بگو...
بلا به طرف میزی رفت که نقشه ی آلنین روی اون قرار داشت...مهره ی سیاه رنگی رو برداشت و اون رو روی یکی از شهرهای آلنین گزاشت و گفت:دیگه وقتشه جاودانه ها خودی نشون بدن..وقتشه که حضور دوباره شون اعلام بشه...باید به مردم کمک کنن..
پادشاه از روی تخت سطلنتی بلند شد و به طرف بلا رفت و به مهره ی رو نقشه نگاه کرد و لبخند مغرورانه ای زد و گفت:ادامه بده...
***
ساورِیل نمیدونست احساسش رو چه طوری توصیف کنه...بالاخره از غار خارج شده بود...دیگه زندانی نبود...میتونست به هرجایی که میخواد بره...میتونست دوباره پرواز کنه...گرمای خورشید رو احساس کنه..دوباره اسمون رو ببینه....نفس عمیقی کشید و تمام هیجاناتش رو توی یه جیغ بلند خلاصه کرد...
روی شنها نشست و مشتی شن طلایی گرم رو بلند کرد و تقریبا گریه گفت:باورم نمیشه ازاد شدم...
جونگمین  با لبخندی به ساورِیل خیره شد و گفت:دختر خوشگلیه...
رِین در جواب به ساق پاش کوبید و گفت:هی!..
جونگمین که صورتش از درد توی هم رفته بود گفت:خوب راست میگم!..قد بلنده..اندامش خوبه..صورتش هم قشنگه...رنگ چشماش خیلی خیره کننده ست و...
رِین دوباره به ساق پاش کوبید و گفت:پسره ی...
جونگمین لبخندی زد و به طرف رِین چرخید و گفت:حسودیت شده؟..
رِین حالت انکار امیزی به خودش گرفت و گفت:نع!...من فقط...فقط...
جونگمین مغرورانه پرسید:تو فقط چی؟...
رِین دستاشو مشت کرد و اینبار محکم تر به پای جونگمین کوبید و گفت:به تو مربوط نیست!...
از جونگمین دور شد و به سمت ساورِیل رفت...دستشو به سمت ساورِیل دراز کرد و گفت:اسم من رِینه...
ساورِیل با تعجب به رِین خیره شد و بعد لبخندی زد و دست رِین رو فشرد و گفت:ایکاروس-ساورِیل...
رِین با هیجان به بالهای ساورِیل خیره شد و گفت:تو واقعا میتونی پرواز کنی؟...
ساورِیل بلند شد و لباسش رو تکوند و گفت:خوب...راستش...من مدتهاست که بیرون نبودم...
به بالهاش نگاه کرد و ادامه داد:یادم رفته چه طوری پرواز کنم!...
یونگ سنگ توی بحثشون پرید:اما این امکان نداره...مثل این میمونه که انسان راه رفتن یادش بره...یا ماهی شنا کردن..یا پرنده پرواز کردن...
ساورِیل با ناراحتی به شنها نگاه کرد و گفت:اما پرواز کردن ما ایکاروس ها فرق داره...من فقط تحت تاثیر جادوی بقیه ی ایکاروس ها میتونم پرواز کنم...
توایلا دستشو روی شونه ی ساورِیل گزاشت و گفت:بهتره بریم...هوا یه خرده دیگه تاریک میشه  و باید زودتر برسیم به قبیله..
ساورِیل با هیجان به توایلا و بقیه نگاه کرد و گفت:یعنی جایی که مردم وجود دارن؟

1.یواهاهاهاها
2.حرف خاصی ندارم جز اینکه قسمت بعدی فرداشب:)
3.احساسات و عواطف شما رو شنیداریم:)

***



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
ailinღyoungi چهارشنبه 16 مهر 1393 10:47 ب.ظ
وب قشنگی داری
elham جمعه 22 شهریور 1392 12:43 ق.ظ
ییییییییییییونگ سسسسسسسسسسسنگ کشتمت....اگه عاشق .....توایلا نشی به دست خودم کشته میشی ...........


من خودمو واسه هووو بالدار آماده نکردم خوووووووو



مرسی روژین خوشگل بود
H@son چهارشنبه 20 شهریور 1392 02:30 ق.ظ
سلام مرسی جواب دادی.عین قسمتای قبل عالی بود.
اخه یه داستان نیمه کاره داره به اسم In the name of honorخیلی قشنگه نمیدونم خوندیش یانه ولی بدخماری دارهمیخواستم ببینم بقیشوجای دیگه ای گذاشته یااینکه دیگه کلا نمیخواد بذاره
moXie سه شنبه 19 شهریور 1392 09:45 ب.ظ
سلام روژین جون خوبی؟؟؟؟؟؟؟
من کلا این چند وقت نبودم :(
منتظر قسمت بعد هستممممممممممم
یونگ سنگ.... :|
بعله....
mahboob سه شنبه 19 شهریور 1392 09:03 ق.ظ
یونگی جان حسودی نمودن الان؟؟؟؟؟خوبه یونگ سنگ با ساوریل
هیون با توایلا
جونگ مینم با رین
بقیه هم برن یکی پیدا کنن سرشون بی کلاه نمونه
خوشم میاد رین خوشگل حسودی میکنه
مرجان دوشنبه 18 شهریور 1392 03:15 ب.ظ
سلام خیلی قشنگ باحال بود دیشب ازمسافرت برگشتم این سه قسمت باهم خوندم خیلی جالب بود منتظر قسمت بعد هستم
agra دوشنبه 18 شهریور 1392 11:50 ق.ظ
سلام خوبی خیلی قشنگ بود مرسب گلم
رویا دوشنبه 18 شهریور 1392 09:40 ق.ظ
ای جان...یونگ سنگ حسودیش شدرین هم خیلی باحال از دست جونگ حرصش گرفت این بلای خبیث چقدررر بدجنسه.
مرسی روژین جونم
رنت دوشنبه 18 شهریور 1392 04:06 ق.ظ
واو عالی بود عزیزم مرسییییییییییی
خوبه از سد یه هیولای دیگه گذشتن
مرسی عزیزم
Atiyeh دوشنبه 18 شهریور 1392 03:08 ق.ظ
تو قسمت قبل واسه چی به یونگ إحساس كمك كردن به توآیلا رو دست داد .یه چی این وسط مشكوك میزنه
أون شبح طلائی كیه؟
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM دوشنبه 18 شهریور 1392 01:27 ق.ظ
سلام اجی جون خوبی؟
اخیش امشب خماری زیاد نداشت فقط بلا و پادشاه چه نقشه ای دارن حتما میخوان بریزن تو یه شهر و اونجا روبهم بزنن تا جاودانه ها واسه کمک به مردم بیان اونجا اونا رو گیر بندازن
اخی ساوریل مگه چندساله اونجاس ؟اصلا چرا اونجا زندانی بود؟
ارهههههه جاده ی مریوان خیلی مضخرفه.کلا هرجاده ای که به مریوان ربط داشته باشه مزخرفه جاده بانه و مریوان هم همینجوریه همش پیچ در پیچه
مرسی اجی جووووونم
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM دوشنبه 18 شهریور 1392 01:17 ق.ظ
هوراااااااا بازم اول شدم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر