تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part33

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 16 شهریور 1392

the IMMORTALS.part33



ســــــــــــــــــــــــــــــلام:)
روژین وارد میشوند....
یااااااا خداااا..خانمها بزارین توضیح بدم....واای منو نکشین بزارین توضیح بدم...من رو به زور هفته ی پیش بردن مسافرت...اینقدر یه هوویی پیش اومد من اصلا فرصت نکردم ذخیره بنویسم!!!...ولی عوضش این یه هفته رو کلا میایم به جبران اون یه هفته ای که نبودم:) (چه دختر خوبیم من؟؟..حالا خلع سلاح شین اون لنگه دمپایی ها رو بزارین کنار:) )
روز دختر مبارک!!:)...به افنخار زیباترین و باهوش ترین و قشنگ ترین و عاقل ترین و... موجود کره ی زمی
ن:)،دست مرتب!!...
تولد رومئو هم مبارک...گرچه من اخرش نفهمیدم جریان این رومئو با جونگیمن چی بود!!(نخند!)...
میتینگ ها خوش گذشت راستی؟...من خیلی کنجکاوم بدونم چه طوری گذشته:)
هعی مغزتون رو خوردم:))....برین ادامه ی مطلب دخترانم^،^






the IMMORTALS



شوالیه روی صندلی چوبی نشست و به بیرون چشم دوخت...کاری که همیشه باعث ارامشش میشد و اون رو به خاطرات گذشته می برد...اهی کشید و به هوای طوفانی بیرون از پنجره نگاه کرد...رعدی برقی شیشه ها رو لرزوند و شوالیه رو به خاطرات گذشته فرو برد:
-هی...ادموند...اینقدر دور نرو استاد عصبانی میشه...باید برای تمرین بعدی اماده باشیم...
ادموند جوان خندان جواب داد:خیلی خوب زود بر میگردم...فقط میرم کنار رودخونه...
با گفتن این حرف از دوستش جدا شد و به طرف رودخانه دوید...نفس نفس زنان کنار اب رودخونه نشست و مشتی اب به صورتش زد...با خنده به اب خیره شد...کنار رودخونه رو دوست داشت و سعی میکرد تا میتونه از کلاساش فرار کنه و به اونجا بره...صدای شکستن چوب اون رو از افکارش بیرون اورد....ادموند سریع بلند شد و دستش رو روی خنجر کوچکی که به کمر داشت گزاشت
-به اون نیازی نیست...
ادموند با تعجب به طرف دیگه  ی رودخانه نگاه کرد ...دختری زیبا در طرف دیگه ی رودخانه ایستاده بود و به اون خیره شده بود...دختر موهای سفید رنگ بلندی داشت که اونها رو با دقت تمام بافته بود...چشم های ابی رنگش زیر نور خورشید میدرخشید و لباس ابی رنگ بلندی پوشیده بود...ادموند سرفه ای کرد و گفت:تو کی هستی؟...
دختر شونه هاشو بالا انداخت و گفت:یه رهگذر...تو کی هستی؟...همیشه کنار رودخونه هستی...چرا؟...
ادموند با تعجب پرسید:تو جاسوسی من رو میکنی؟...
گونه های دختر قرمز شد و اون سریع جواب داد:نننه..فقط..همیشه اینجا میبینمت...مردم زیاد اینجا نمیاین...
-خوب من اینجا رو دوست دارم...تو هم همیشه میای اینجا؟..
-گاهی اوقات...
دختر حرفش رو قطع کرد و به اسمون خیره شد...لبخندی زد و گفت:من باید برم...
ادموند با دست پاچگی پرسید:هی...اسمتو نگفتی...
دختر خندید و قبل از اینکه محو بشه گفت:تانیا...از اشناییت خوشحال شدم..ادموند...
ادموند یکه خورد...اون دختر اسم اون رو از کجا فهمیده بود؟...

شوالیه ی پیر با به یاد اوردن اون خاطره لبخندی زد...بعد از اون روز هر روز  و هر ساعت به کنار رودخونه میرفت تا شاید دوباره تانیا رو ببینه...سال بعد اون دختر برگشت...اما همراه بازگشتش،زندگی ادموند برای همیشه تغییر کرد...
***
ساورِیل با هیجان از روی زمین خیس بلند شد...توایلا اون رو پیدا کرده بود...توایلا اون رو به یاد اورده...توایلا کمکش میکرد که بالاخره از اون غار نفرین شده بیرون بره...نفرینش شکسته میشد...لبخندی زد و با هیجان بی هدف به جایی خیره شد...باید به توایلا کمک میکرد که قبل از هیولا پیداش کنه....نفس عمیقی کشید و ذهنش رو اطراف غار شناور کرد...توایلا داشت در جهت مخالف اون به طرف اب حیات میرفت...ساورِیل سریع گفت:نه توایلا...نه...اون راه اشتباهیه...داری از من دور میشی...
***
توایلا ایستاد و دستش رو روی شقیقه ش گزاشت...راه اشتباه؟..توایلا اصلا راه رو نمیدونست که بدون کدوم درسته و کدوم اشتباه...زیر لب زمزمه کرد:ساورِیل من راه رو بلد نیستم...چه طوری پیدات کنم؟...
-کمکت میکنم...رد سفید رنگ رو دنبال کن...عجله کن...اون داره بر میگرده...
توایلا به کف غار نگاه کرد...خطی سفید رنگ به ارومی پدیدار شد...توایلا به گروه نگاه کرد...هیچکی متوجه عقب موندن اون نشده بود...توایلا نفس عمیقی کشید و دنبال خط سفید رنگ راه افتاد...

-جونگمین!..درست راه برو...هی میای تو مسیر راه رفتن من...
-خوب تاریکه جلوی پامو نمیبینم چیکار کنم!!..
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و سرعت راه رفتنش رو کم کرد تا از جونگمین و رِین فاصله بگیره...کل کل های جونگمین و رِین و واقعا روی اعصابش بودن و نمیتونست هیچ کاری باهاشون بکنه...کیوجونگ و هیونگ هم خیلی جلوتر داشتن در مورد جاودانه ها حرف میزدن و هیونگ داشت مغز کیو رو میخورد...هیون هم درحالی که توی فکر بود کنار اونا قدم بر میداشت...یونگ سنگ با تعجب به اطراف نگاه کرد...اثری از توایلا نبود...به پشت سرش نگاه کرد و توایلا رو دید که در جهت مخالف اونا در حال حرکته...حس عجیبی مجبورش کرد که به طرف توایلا بره...سریع به طرف توایلا رفت و طوری قدم برداشت که توایلا صدای قدم های اون رو نشنوه و مشغول تعقیب کردن اون شد...

-توایلا...یه نفر دنبالته...
توایلا با ترس پرسید:چی؟...
گرمی جادوی اتش رو کف دستش احساس کرد...برگشت و اماده بود که گلوله ی اتشین رو پرت کنه که یونگ سنگ مچ دستش رو گرفت و گفت:هی منم...
گلوله ی کف دست توایلا محو شد...توایلا با تعجب پرسید:چرا داری منو تعقیب میکنی؟...
-داری کجا میری؟...
توایلا با اضطراب به راه پیشه روش نگاه کرد...باید زودتر ساورِیل رو پیدا میکرد و نمیتونست وقتشو با بحث کردن تلف کنه...دستشو تکون داد و گفت:دنبالم بیا...
صدای غرشی توی غار پیچید...توایلا با وحشت به اطراف نگاه کرد و زیر لب گفت:نه...
و بعد شروع به دویدن کرد...یونگ سنگ با تعجب شروع به دنبال کردنش کرد...توایلا طوری از پیچ و خم های غار میگ ذشت که انگار تمام غار رو حفظ بود...اما یونگ سنگ میتونست از حالات توایلا حدس بزنه که یه نفر داره راهنماییش میکنه...چندبار احساس کرد که توایلا اسم ساورِیل رو زمزمه میکنه...اما به خودش اطمینان داد که داره اشتباه میشنوه....غار عجیب بود...عجیب تر و بزرگتر از هر غاری که یونگ سنگ تا حالا دیده بود...علاوه بر این غار تاریک بود...یونگ سنگ از تاریکی متنفر بود...برای همین سعی میکرد بر ترسش غلبه کنه و فقط روی دنبال کردن توایلا تمرکز کنه...
توایلا بالاخره سر سه راهی ایستاد...نفس نفس زنان به سه راهی خیره شد و گفت:ساورِیل...حالا کدوم؟...
یونگ سنگ با شنیدن اسم جاخورد...با تعجب به توایلا خیره شد....پس تمام این مدت درست شنیده بود...ساورِیل...همون دختر اسرار امیزی که چندبار به خواب اون اومده بود...
توایلا دستشو روی پیشونیش گزاشت و گفت:اما من نمیدونم...باید بیایم جایی که میره قعر غار...یکی از این سه تا راه...
-از همراهت بپرس...اون برای کمک اینجاست...
توایلا با اضطراب به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت:تو میتونی بگی که کدوم یکی از این راه ها به قعر غار میره؟...
یونگ سنگ قدمی به جلو برداشت تا توایلا رو خوب ببینه..کمی فکر کرد و گفت:قعر غار؟..برای چی باید بری اونجا؟..
-نپرس داستان طولانی داره...باید زودتر به اونجا برسم...یه نفر به کمکم احتیاج داره...باید خیلی سریع پیداش کنم...
یونگ سنگ سرش رو تکون داد و به سه دهانه ی تاریک نگاه کرد...به طرف دهانه ای در وسط قرار داشت رفت و دستش رو بالا برد...باد خنکی از بین انگشتاش رد شد...یونگ سنگ به طرف دهانه ی سمت چپ رفت...باد گرمی که شدتش مثل باد قبلی نبود به دستش برخورد کرد...یونگ سنگ به طرف دهانه ی سوم رفت...بوی بدی از دهانه ی سوم میومد که باعث شد یونگ سنگ سرفه کنه...یونگ سنگ به توایلا نگاه کرد و گفت:از اینجا بادی نمیاد...فکر کنم این دهانه ما رو به قعر غار میبره...
-باید بریم..عجله کن...
***
جوزفین به شیپور کوچک سفید رنگی که روی میز بود نگاه کرد...انگشتاش روی میز خزید و به طرف شیپور رفت...قبل از اینکه شیپور رو برداره سباستین کنارش ظاهر شد و سریع شیپور رو قاپید....جوزفین اهی کشید و به طرف دیگه ای نگاه کرد...
سباستین کنار جوزفین نشست و درحالی که به شیپور خیره شده بود گفت:ایکاروس ها همیشه تو کنده کاری استاد بودن...تا حالا چیزی ندیده م که با این دقت کنده کاری شده باشه...
با انگشت اشاره ش به شیپور کوبید و گفت:بنظر میاد از عاج فیل کنده کاری شده باشه...
جوزفین شیپور رو از سباستین گرفت و گفت:میشه اینقدر خودتو بیخیال نشون ندی؟...توایلا ممکنه هر لحظه به رازی که در درونش نهفته س پی ببره و معلوم نیست چه پیامدی داره و اون وقت تو داری در مورد این شیپور مسخره حرف میزنی!...
سباستین با خونسردی شیپور رو از جوزفین پس گرفت و گفت:اتفاقی نمیوفته...ساورِیل مراقبشه...با وجود اون فکر نکنم جز چندتا خسارت سطحی اتفاق دیگه ای بیوفته!...
جوزفین با عصبانیت گفت:وقتی مادرش فهمید که عنصر پنجمه به مدت پنج ماه طوفان و رعد برق تمام آلنین رو فرا گرفته بود!...اون از مادرش قوی تره...ممکنه خودش رو نابود کنه باید یه راهی برای اروم کردنش پیدا کنیم...
صندلی روبه روی جوزفین کنار رفت و لرد ویند ظاهر شد...با ارامش همیشگی اش به جوزفین خیره شد وگفت:اینبار حق با سباستینه...لازم نیست نگران باشی...اون دختر میتونه نیروهاشو کنترل کنه...
جوزفین تقریبا اروم شد...اون به لرد ویند اعتماد کامل داشت...نفس عمیقی کشید به میز خیره شد....سباستین سکوت رو شکست و  گفت:خبر جدیدی نشده؟...
لرد ویند سرش رو تکون دائ و گفت:خبر های بد...اونا دارن دنبال کسی میگردن که عنصر ششم رو کنترل کنه...پیشگویی اینبار به یه دختر اشاره کرده...اون طوری هم که شواهد نشون میده اون رو پیدا کردن...
-نتونستی هویت دختر رو بفهمی؟...
لرد ویند از روی صندلی بلند شد و گفت:اونا جلوی باد مراقب صحبتاشون هستن...میدونن که من چقدر زود از اخبار مطلع میشم...
جوزفین همونطور که به میز خیره شده بود گفت:باید چیکار کنیم؟...عنصر پنجم و ششم هیچ وقت نشانه ی خوبی نبودن...
سباستین همونطور که به شیپور خیره شده بود جواب داد:باید منتظر اینده باشیم و امیدوار باشیم که توایلا اون دختر پیشگویی نباشه...
***
توایلا پلک زد تا عرقی که توی چشمش میریخت و مانع دیدش میشد رو کنار بزنه...نفس نفس زنان پرسید:چقدر دیگه راه مونده ساورِیل؟..
-اخر این مسیر جایی که من هستم...ادامه بده...
-تو چرا حرکت نمیکنی؟...
-حرکت کنم اون میفهمه...اون وقت جون شماها توی خطر میوفته...سریعتر...
توایلا سرعت دویدنش رو بیشتر کرد...صدای برخورد چکمه های اون و یونگ سنگ به کف غار همه جا انعکاس پیدا کرده بود و توایلا بهش عادت کرده بود...یه خرده دیگه و اون وقت تمام جواب  سوالهایی که تمام زندگیش توی سرش شناور بودن رو پیدا میکرد...همینطور خود واقعیش رو...و اینکه پدر و مادرش کی هستن...همه اینها به توایلا انرژی زیادی برای سریع دویدن داد...هیجانی که فقط با دیدن ساورِیل مهار میشد...
چشمهاش به تاریکی عادت کرده بود...قدم دیگه ای برداشت و وارد فضایی باز و بزرگ شد که دریاچه ی کوچک و ابی رنگی وسطش قرار داشت...قندیل های عجیبی از سقف تا کنار دریاچه پایین اومده بودند و همه جای غار از اون قندیل های عجیب به چشم میخورد...ساورِیل اونجا بود...توایلا به دلایلی میتونست حضور یک نفر دیگه رو حس کنه...یه نفر خاص...دست یونگ سنگ رو روی شونه ش احساس کرد که مجبورش کرد بچرخه...
توایلا با بهت به دختری که جلوش بود خیره شد...فقط یک واژه از دهانش خارج شد:ساورِیل..
ساورِیل از اون بلند قد تر بود...صورت لاغر و استخوانیش از زیباییش کم نکرده بود...چشم های ابی رنگ عجیبی داشت و موهای طلایی رنگ بلندش از یک طرف روی شونه هاش ریخته بود..بین رنگ طلایی موهاش رگه هایی از رنگ ابی هم به چشم میخورد...
ساورِیل درحالی که داشت به گریه میوفتاد توی بغل توایلا پرید و گفت:من خیلی خیلی خیلی منتظرت بودم...
صدای غرش توی غار طنین انداخت...یونگ سنگ تیر و کمانش رو بیرون اورد و گفت:توایلا باید از اینجا بریم...فکر کنم مهمون داریم...
ساورِیل با وحشت از توایلا جدا شد و گفت:پیدام کرد..پیدامون کرده...
توایلا به اطراف غار نگاه کرد و گفت:ساورِیل...داری از کی حرف میزنی؟...
صدای غرش خیلی بلندی توی غار طنین انداخت که بی شباهت به فس فس مار نبود...توایلا میدونست که جواب سوالش دقیقا اونور غار بهش خیره شده...با وحشت به طرف دیگه ی غار نگاه کرد و ازترس قدمی عقب رفت...
ساورِیل زیر لب زمزمه کرد:اسنیفیکس..

1.یوهاهاهاها...فردا شب ادامه شو میخونین:)...
2.توضیح اسنیفیکس رو نزاشتم چون هنوز دارم اطلاعاتم رو کامل میکنم...فردا بهتون میگم که چیه:)
3.راستی بچه ها وبلاگم رو که درمورد کتاب بود دوباره راه انداختم...میتونین برین اونجا و درمورد کتابهای اطلاعات پیدا کنین:
http://me-and-mybooks.mihanblog.com/

4.احساسات و عواطف شما رو شنیدارم:)




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
فاطمه م.ا پنجشنبه 20 فروردین 1394 02:11 ب.ظ
لطفا لطفا بیا بیـــا
بگو ادامه داستان کجاست...
فاطمه م.ا پنجشنبه 20 شهریور 1393 11:05 ب.ظ
عزیزم اگه سری به این وب زدی لطفا همین جا بگو که ادامه داستان رو کجا اپ کردی ممنون
soso سه شنبه 19 شهریور 1392 09:26 ق.ظ
به به جمالمان روشن گردید
سلاممممممممممممم
مرسییییی
سارا3 دوشنبه 18 شهریور 1392 12:11 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ....
روژژژژژژژزین...مطمئن باش که یکی از کسایی که دمپایی سمتت پرت کنه منم...
خییییییییلی دیر کردی ولی قشنگ بود..
اخی ی ی..ساوریل پیدا شد...خدا رو شکر..
عنصر شیشم؟؟خیلی تعجب کردم...ولی یا رینه یا ساوریل که فکر کنم رین باشه...
مررررررررررررررررررسی
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام سارا:))
اااااااااا گوناه دارم!!..چیکار کنم این والدین گرام زور میکنن کی جرات داره بگه نهههههههه!!:))
خوب عوض دیر کردنم این هفته رو کلا میایم دیگه:)...
خدا روشکر چرا؟:)
شایدم یه دختر جدید!!..یوهاهاها
مرسی که خوندی سارا جونم:-*
سارامین یکشنبه 17 شهریور 1392 11:26 ب.ظ
rozhin پاسخ داد:
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سارامین جونم:-*
Elly یکشنبه 17 شهریور 1392 07:40 ب.ظ
merc ali bod
rozhin پاسخ داد:
مرسی که خوندی الی جونم:-*
mahboob یکشنبه 17 شهریور 1392 07:31 ب.ظ
عنصر ششم و دختر ی که اونا دنبالشن رین باید باشه چون اون جادوگره دنبال رین بیده
من هزار دفعه گفتم بازم میگم با دم شیر بازی نکنین الان شما انگشتتون به رین بخوره جونگ مین جان ریز ریزتون میکنه ناسلامتی عشقم اولین کماندارهخوشم میاد 99درصد حدسام تا حالا درست از آب دراومد
rozhin پاسخ داد:
سلاااااام محبوب^^
شاید!...شایدم یه دختر جدیده که هنوز نیومده!..یوهاهاهاها
دقیقا چرا حدسات درست از اب در میاین؟؟؟؟؟؟؟..نکنه میتونی ذهن منو بخونی؟؟..اعترااااف کن:))
مرسی که خوندی:-*
رویا یکشنبه 17 شهریور 1392 03:49 ب.ظ
عاللللللللللیییییییییی بووووود روژینآخ جووووون رودی قسمت بعدیو میذاریییی
rozhin پاسخ داد:
سلام رویا جونم^^
مرســـــــــــــــــــی...
اری زود میایم:)
میسی که خوندی:-*
رنت یکشنبه 17 شهریور 1392 03:41 ق.ظ
واو مرسی عزیزم عالی بود
یکی پیدا شد پشت سرش دردسر پیدا شد
امیدوارم یونگ سنگ بتونه تنهایی کمک کنه
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
مرســــــــی..چشمات عالی میخونه:)
دقیقا!...ولی دردسرها کیف میده..یوهاهاهاهاها
کمک میکنه پس چی...دومین کمانداره دیگه!!
مرسی که خوندی:-*
H@son یکشنبه 17 شهریور 1392 01:14 ق.ظ
سلام اسم من هاسونه.تازه این وبوپیدا کردم.داستانت معرکس .من عاشق شخصیت مرموز هیون جونگم.میتونم بپرسم تونویسنده ای به اسم غزل میشناسی؟
rozhin پاسخ داد:
سلام هاسون^^
کامنتی رو که توی پارت 27 هم گزاشتی رو جواب داد..
به وبلاگ خوش اومدی و خوشحالم که از داستانم خوشت اومده^^...
راستش من فقط یه غزل رو یادم میاد که خیلی قبل اینجا نویسنده بود...ولی باز احساس میکنم یه نویسنده غزل دیگه هم اینجا بوده...چه طور مگه؟
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM یکشنبه 17 شهریور 1392 12:45 ق.ظ
راستی یادم رفت اجی روز تو هم مبارک
rozhin پاسخ داد:
ممنون احی:-***
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM یکشنبه 17 شهریور 1392 12:41 ق.ظ
سلاااام اجی جونم خوبی؟
باز که خماری دادی. اسنیفیکس دیگه چیه
راستی میبینی من یه مدت چقد مرتب شدم همه پارتا رو سر وقت میخونمحالا قرار 4شنبه بریم مریوان بعد از اونجا هم احتمالا بریم بانه بعدشم کلی سرم شلوغ میشه خدا میدونه دوباره کی میام
مرسی عزیزم عااااالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااام بر ابجی همشهری خودم^^
خماری کیف میده...یوهاهاهاها...قسمت بعدی توضیح میدم...یه موجود افسانه ایه:)...
اورین اجی...دستت ندرده مادر:)...وااااااااااای مریوان!!..من به جاده ش الرژی دارم شدید...همینکه میرم گلاب به روتون بالا میارم:)...خوش بگذره مادر:)...به مسافرتت برس داستان هست منم هستم:)
مرسی که خوندی:-*
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM یکشنبه 17 شهریور 1392 12:23 ق.ظ
اوووووووووول
rozhin پاسخ داد:
اوریــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر