تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(Autumn spell) sason 2 ...part 44....2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 15 شهریور 1392

BLOODY REVENGE(Autumn spell) sason 2 ...part 44....2



درود....خانماااااااا....

ببخشید این قسمت بازم خماری دارین...مسافرتم لحظه اخر بهم خورد..همین یه مورد و تجربه نکرده بودم که کردم...

ببخشید این قسمت کمه....دارم از خستگی میمیرم راستش...مادربزرگم در حال جابه جایی  خیلی خستم کرد.....اومدم که بد قول نشم....

من خودم قسمت بعد و خیلی دوست دارم......

 

اگه حتی نظر نمیزارین حداقل لایک کنین...هی هی مقصر خودمم که یهو بیخبر  رفتم....برید  ادامه.......

به کت و شلوار روبروش خیره شده بود...به اجبار کیو جونگ به جیجو اومده بود....برای مراسم عروسی عشقش....بغض گلویش را گرفته بود ، حتی تصور این که امروز تنها عشقش با مردی غیر از او ازدواج میکند هم سختش بود....

-: جونگ مین اماده ای؟

حتی صدای فریاد هیون جونگ هم او را به خود نیاورد ....با ضربه ای به شونه اش چشم هایش را بست تا مانع ریختن اشک هایش شود....2 سال پیش بارها مرجان را در لباس سفید کنار خودش تصور کرده بود.....دسته گلی از رز های قرمز و صورتی متضار لباسش را در دست داشت به او خیره شده بود....

هیون جونگ کنارش روی تخت نشست .....: میدونم سخته...خیلی...اما باید تحمل کنی....

-: نمیتونم هیونگ ....نمیتونم.....ازم نخواه ...

هیون جونگ از جایش بلند شد : این تصمیم خود مرجان بوده..اون میدونه که تمام این کار ها زیر سر اشکان بوده...حتی میدونم که از علاقه ی تو خبر داره....هنوز صورت نگرانش و یادمه وقتی اومد خونه و ازم خواست بهش بگم تو صدمه دیدی یا نه.....دلیل این کارش و نمیدونم....که واقعا جون هیوک و دوست داره...یا ....

-: مرجان ادم لجبازی.....من مطمئنم که بهش علاقه ای نداره...هیچ علاقه ای .....

هیون جونگ اهی کسید و کنار پنجره ایستاد....: علاقه داشته باشه یا نه...مهم نیست..در حال حاظر اون داره ازدواج میکنه تو باید تو مراسم حظور داشته باشی.....زود تر لباسات و عوض کن من پایین منتظرم....

هیون جونگ به طرف در رفت اما صدای جونگ مین متوقفش کرد: نمیتونم هیونگ...ببین دستام میلرزه...ببین حتی نمیتونم از جام بلندشم....من برای بار دوم شکستم.....این شکستنا هر بار داره شدید تر میشه ...هر بار تاوانش سنگین تر بوده....ای کاش میتونستم خودم و خلاص کنم....هنوز باورم نشده اومدم اینجا برای شرکت تو مراسم عروسی دختری که عاشقشم.....من بایر اماده بشم برم تو کلیسا و منتظر عروس باشم....من.....هیونگ تو از من چی میخوای؟

بلند شد و به طرف لباس هایش رفت روی زمین انداخت....: من نمیام....نمیتونم بیام ...

هیون جونگ با عصبانیت دست جونگ مین را گرفت : "بارها بهت گفتم...این بارم میگم...تو ماجرا سارا مقصر تو بودی...نه اشکان نه سارا هیچ کودم مقصر نبودن...اما تو با خودخواهی تمام تمام تقصیرا رو گردن اون دختر امداختی...گردن اشکان هیچ میدونی سارا باردار بود...از تو باردار بود....ولی رفت ...رفت امریکا الان سال هاست دیگه کار نمیکنه برای این که بتونه بچه ی تو رو که حتی ازش خبر نداشتی رو بزرگ کنه....دوباره ازدواج کرد نه این که به عشقت پشت کرده باشه نه...برای این اون بچه خانواده داشته باشه.....مرجان...وقتی رفت ...رفتی دنبالش که برش گردونی وقتی اومد پیشت اجازه صحبت بهش و دادی ..گذاشتی بگه داری پدر میشی....تو همیشه فکد منافع خودت بودی..." هیون جون با عصبانیت فریاد زد" پارک جونگ مین به خودت بیا....مرد باش و اشتباهت و بپذیر و مثل یه ترسو پشت توجیهات قایم نشو.....بیا تو مراسم شرکت کن حتی اگه نابودت کنه...بزار عبرت بگیری..وقتی ببین مرجان با یه مرد دیگه امشبش و میگذرونه ...دامادش یکی غیر از تو....بیا مرد باش و بیا"

جونگ مین با تعجب به صورت سرخ هیون جونگ خیره شده بود.....روی زانو هاش روی زمین افتاد...با صدایی که به سختی از گلویش خارج میشد پرسید" سارا...سارا چرا بهم  نگفت "

هیون جونگ کنارش روی زمین نشست دستش روی شونه اش گذاشت: جونگ مین شکر کن ...روزی هزاران بار خدا رو شکر کن که جای من نیستی...من دارم نابود میشم و بروز نمیدم....جونگ مین تو هنوزم فرصت داری....بلند شو....نزار بعدا مثل الان اینجوری افسوس بخوری...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرجانه تور لباس مرجان را مرتب کرد ارایشگر برای اخرین بار ارایشش را چک کرد....اشکان با صورتی عبوس کنار خواهرش ایستاده بود....همه منتظر بودند تا داماد حظور پیدا کند و عروس حرکت کند.....

مرجانه نگاهی به بیرون انراخت : مرجان ...جون هیوک کجاست....داره دیر میشه...

مرجان صورت بی حالتش را تکانی داد .....هنا با عجله وارد اتاق انتظار عروس شد : نیست ...نیست...

کنار کنار مرجان ایستاد...نفس نفس میزد و رنگ صورتش پریده بود....مرجانه به سمتش رفت...لیوان اب دست نخورده مرجان را به سمتش گرفت:بیا بخور دختر چی شده...چرا انقدر پریشونی....؟؟؟

هنا...کمی از اب را خورد : جون هیون...جون هیوک....

مرجان سمتش برگشت او جون هیوک را دوست داشت نه به عونوان همسر به عنوان برادرش...همیشه کنارش بود تمام این دو سال نبود جونگ مین به او عادت کرده بود...به تمام مهربانی هایش...با نگرانی به هنا نگاه کرد: هیوک چی؟؟

هنا نفس عمیقی کشید و ادامه داد: نیست...همه جارو گشتم...رفته..نیست.....

مرجان خشک شد....اشکان حالت چهره اش عوض شد....این بار عصبانی بود: یعنی چی ؟؟؟ اون کجاست؟؟؟مهمونا منتظرن...

مرجان ناراحت بود ولی ته دلش خوش حال بود...اما نمیدونست پرا پشم هایش سیاهی میره...پاهایش سست شده بود ....قبل ز افتادش روی زمین...اشکان نگهش داشت...اما چشم هایش روی هم افتاد و هیچ نفهمید....



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت جمعه 15 شهریور 1392 11:51 ب.ظ
اوه اوه دوماد غیبش زد تا داماد اصلی جاش وایسته
مرسی عزیزم خسته نباشی منتظر ادامه اش هستم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر