تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 18

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 15 شهریور 1392

Five Great Love - Ep 18



سلاااااااااااااااام بچه ها خوبید؟ خوشید؟
من که خیلی خیلی خوبم.
خیلیم خوشحالم.


جیییییییییییییییییییییغ بچه ها انگار قراره یه اتفاقایی بیفته.

مثه اینکه بالاخره انتظارا تموم شده. دابل اس قراره برگرده. فقط باید تا تموم شدن سربازی پسرا صبر کنیم.
من که در پوست خودم نمی گنجم.



وای بچه ها من امروز اصلا حال خودمو درک نمیکنم. تا دوباره مثه دیشب قاطی نکردم برم.
شمام برید ادامه که قسمت هجده منتظر شماس.









بعد از رفتن دخترا پسرا دوباره شروع کردن به حرف زدن.
هیون : از این به بعد باید بیشتر مراقب حرف زدنمون باشیم .........
کیو : آره روی موضوع خونواده خیلی حساسه ............
جونگمین : حساس واسه یه دقیقه اشه . اگه موقعی که درباره مادرش حرف میزد تو چشماش نگاه میکردی میتونستی بفهمی چه دردی میکشه ........ جونگمین که سعی میکرد بغضشو بخوره تا بچه ها از حالش باخبر نشن ادامه داد ............ شاید شما درکش نکنین ولی من .......... منم مثل اون مادرمو از دست دادم ........... پدر منم مثه اون ولم کرد ............. دردی که من توی چشمای اون دیدم توی ........... توی قلب منم هست ........... شما نفهمیدید ولی من ........من اون بغضی که داشت خفه اش میکرد و......... حس کردم ............ وقتی بغضش ترکید اشک تو چشاش جمع شده بود .............. به خاطر همین با عجله رفت ............ نمیخواست کسی بفهمه ........... اون دختره مغرور ........ جونگمین نمیتونست بیشتر از این ادامه بده چون بغض گلوش داشت میشکست و نمیخواست برادرش اینو ببینن .به خاطر همین آخرین جمله اشو گفت و از جاش بلند شد و به اتاق مهمان رفت ............" امروز فهمیدم آدمایی مثل منم وجود دارن"
پسرا تازه فهمیده بودن چرا جونگمین این همه تحت تاثیر حرفای جون هی قرار گرفته . اون دوتا یه درد مشترک داشتن. ازهم پاشیده شدن خونواده هاشون. دوباره جو خونه سنگین شده بقود. حالا علاوه بر هیونگ کیو هم گریه میکرد. هیون که سعی میکرد جلوی اشکاشو بگیره تا پسرا نفهمن که اونم به خاطر حرفای جونگمین ناراحته گفت : پسرا ............. یالا .......بسه دیگه ............. به اندازه کافی عقبیم .......... خودم همه چیو حل میکنم ........... شما به فکر آهنگای آلبوم باشید ...........یالا ...... هیونگ ......... کیو ......... پاشید برید صورتاتونو بشورید بیایید ...............یونگ توهم برو سالن تمرین یه فکری به حال آهنگا بکن من الان میام ............
هیونگ و کیو بلند شدن و در حالی که دست در گردن همدیگه داشتن به سمت آشپزخونه رفتن تا صورتاشونو بشورن. هیون از جاش بلند شد و به سمت اتاق مهمان رفت .
یونگ : هیون یه ذره تنهاش بزار ............
هیون : تا وقتی تنها باشه تو خودش میریزه .................
اینو گفتو در اتاق مهمانو باز کرد و داخل رفت. جونگمین روی تخت نشسته بود و به هدیه جون هی که کنار عکس مادرش کنار تختش بود نگاه میکرد و آروم گریه میکرد. با ورود هیون به اتاق اشکاشو پاک کردو به طرف هیون برگشت. لبخندی زدو ایستاد. به طرف هیون اومد و گفت: ای بابا ......... عجب لیدری هستی تو .......... دو دقیقه به آدمم استراحت نمیدی ........... باشه بابا الان میام .......... میدونم بدون من هیچ کاری نمیتونین بکنین ...............
هیون : جونگمین ..........
جونگمین : باشه بابا دیگه از زیر کار در نمیرم ...... الانم میرم یه آهنگ توپ برات میسازم ........
اینو گفتو به سمت در رفت که دوباره هیون صداش کرد : جونگمین ........... تا کی میخوای تو خودت بریزی ........
جونگمین : داداش درباره چی حرف میزنی؟
هیون به طرف جونگمین رفت و دستشو رو شونه های جونگمین گذاشتو گفت : من داداشتم ....... بگو آخه دردت چیه ؟
جونگمین به طرف هیون برگشت. دوباره اشک تو چشماش جمع شده بود . انگار منتظر همین حرکت بود. به سمت هیون اومد و توی آغوشش رفت. دوباره اشکاش جاری شده بودن ولی ایندفعه تو آغوش داداشش بود. ایندفعه دیگه تنهایی گریه نمیکرد. هیون که اول از کار جونگمین تعجب کرده بود نمیدونست چی کار کنه ولی بعدش جونگمینو تو آغوش گرفت. جونگمین که با احساس دستای هیون مطمئن شد که ایندفعه تنها نیست همین طور که تو بغل هیون گریه میکرد به حرف اومد.
جونگمین : داداش دلم واسه مادرم تنگ شده ............ امروز وقتی جون هی درباره مادرش میگفت دوباره یاد مامانم افتادم .............. وقتی گفت پدرش ترکش کرده یاد پدر خودم افتادم که چقد زود مادرمو فراموش کرد و یه زن دیگه گرفت ............ منم همیشه تنها بودم ......... اگه شماها نمیومدید تو زندگی از تنهایی دق میکرد ........... اینقد گاهی وقتا دلم واسه مامانم تنگ میشه که فکر میکنم تنهاترین آدم روی زمینم ............ حالا چرا باید یکی همدرد من جلوم ظاهر شه ............... چرا یکی دیگه مثه منم توی این دنیا وجود داره ............. چرا یکی دیگه هم هست که این همه درد تو چشماشه ............. چرا یکی دیگه هم هست که از خنده هاش برای پنهون کردن غمهاش استفاده میکنه ..........  داداش چرا .............. چرا جون هی باید این جوریه باشه ............ من به همه چی فکر میکردم جز این ............ چرا .............. چرا .........
هیون که حالا همراه برادر کوچیکش اشک میریخت گفت : ناراحت نباش داداشی همه چی درست میشه ........... ناراحت نباش حال جون هیم بهتر میشه ......... ما کمکش میکنیم .............. از این به بعد یه کاری میکنیم که اون احساس تنهایی نکنه ............
جونگمین خودشو از آغوش هیون بیرون آورد و گفت : آره راست میگی ......... اشکاشو پاک کرد و ادامه داد ........ از این به بعد گریه ممنوعه .............. بعد دست هیونو گرفت و بیرون رفت هیونم به دنبال اون به راه افتاد و در همین حین اشکاشو پاک کرد. جونگمین توی نشیمن ایستاد ولی کسی اونجا نبود. بلند داد زد : هیییییی پسرا شما کجایید؟
هیونگ از توی سالن تمرین جوابشو داد : تو سالن تمریننننننننننننننن ...........
هیون و جونگمین به سالن تمرین رفتن. جونگمین وسط سالن تمرین ایستادو بلند گفت : خب از این به بعد مواظب حرف زدناتون باشید ......... حالام برای اینکه یه حال اساسی به اون خانوم معمار بدیم بیایید یه سورپرایز پارتی راه بندازیم ...............
هیونگ که انگار نه انگار تا چند لحظه پیش نارحت بود با ذوق و شوق گفت : آخ جون مهمونی ..........
کیو : آره اینجوری بهتره ........
یونگ : جو خونه ام عوض میشه ............
هیون : خب از اول بگو ............. منو هی دنبال خودش میکشونه ............. در ضمن من لیدرم باید اول با من اجازه هماهنگ کنی ..............
جونگمین : کی نظرتو رو خواست ...........
هیون : یااااااااااااااااا ........... اصلا حالا که اینجوری پارتی مارتی تعطیل ............. خیلی عقبیم ......... لازم نکرده از این غلطا بکنین ..............
هیونگ : داداش ........... تورو خدا ......... فقط یه شب دیگه ..............
جونگمین : چه تو بخوای چه نخوای من سورپرایز پارتی رو راه میندازم .............
هیونگ : تورو خدا ............. تو رو خدا ...........
کیو : یکی این بچه کوچولو جمع کنه .......... انگار نه انگار سی سالش شده ..............
هیونگ : من دیگه کوچولو نیستم ............
یونگ : هیون بهتره به حرف این اسب زبون نفهم و این نی نی کوچولو گوش کنی وگرنه تا فردا یکیشون آب غوره میگیره و لب و لوچه اشو آویزون میکنه اون یکیم اینجارو میزاره رو سرش با شیهه هاش ...........
هیونگ و جونگمین : یاااااااااااااااا .............. یونگ سنگ هیونگگگگگگگگگگگگگگ .......
اینو گفتن و به سمت یونگ حمله کردن. هیون خوشحال از اینکه جو به حالت قبل برگشته لبخندی زد و داشت داداشو نگاه میکرد. کیو نزدیک هیون رفت و دستی به شونه اش زد و گفت : دمت گرم داداشی ...... تا شماها یه فکری برای آهنگ می کنین من میرم یه چیزی واسه ناهار درست کنم ........
هیون لبخندی به کیو زد و گفت : باشه برو ......... منم برم اینا رو از هم جدا کنم تا اینجا زلزله نیومده .........
کیو از سالن تمرین بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت.
هیون : پسرااااا ......... پسراااااااااا ......... بسه دیگه ....... بیایید فعلا رو آهنگ تمرکز کنیم ........ بعد از ناهار برای سورپرایز پارتی نقشه میکشیم ..........
پسرا که دیگه با هم کشتی نمیگرفتن چشمی گفتن و هر کدوم به کاری مشغول شدن. کیو هم بعد از آماده کردن تدارکات ناهار به جمع اونا پیوست و اونا تا موقع ناهار بدون وقفه کار کردن تا یه آهنگ خوب تنظیم کنن.
نزدیک تایم ناهار بود که کیو از سالن تمرین بیرون تا به غذاها سر بزنه چون خودش خیلی گرسنه اش شده بود. غذاها آماده شده بودن. اونارو توی ظرف کشیده و پسرا رو صدا زد که بیان غذا بخورن. هیونگ اول از همه تو آشپزخونه شیرجه زد. سرمیز نشست و با ولع شروع به کشیدن غذا کرد.
کیو : یاااااا ............ هیونگ جون .......... یکم آرومتر ......... صبر کن بقیه هم بیان .......
جونگمین که داشت وارد آشپزخونه میشد گفت : این غذا ببینه دیگه هیچی حالیش نیست .........
هیونگ : دقیقا .........
کیو : مثل خودمه .........
هیون و یونگم وارد آشپزخونه شدن .
یونگ : عجب بویی راه انداختی کیو ........
هیون : دستت درد نکنه داداش من که خیلی گرسنه امه ............
کیو : نوش جونتون ..........
همگی سر میز نشستن و مشغول خوردن شدن. چون از صبح مشغول تنظیم آهنگ بودن خیلی گرسنه شده بودن. کیو هم که این موضوعو حدس زده بود به اندازه کافی غذا پخته بود . بعد از غذا پسرا ظرفا رو جمع کردن و شستن ظرفا رو به هیونگ و جونگمین واگذار کردن چون همیشه از زیر کار کردن در میرفتن. بقیه هم به نشیمن رفتن تا یه استراحتی بکنن. هیون و کیو یونگ مشغول بحث درباره آهنگ جدید بودن که هیونگ و جونگمین بعد از شستن ظرفا به جمع اونا اضافه شدن.
جونگمین : این کار و کاسبیتونو جمع کنین بیایید درباره جشن حرف بزنیم .........
هیونگ : آره قرار بود بعد ناهار حرف بزنیم ..........
هیون : تو یکی فکر کنم اون همه غذا رو به عشق این مهمونی خوردی .........
یونگ : والبته خیلی راحت قبول کردی ظرفا رو بشوری ............
هیونگ : نه اصلا هم اینجوری نیست ....................
جونگمین : پس الهه زیبایی بود تو آشپزخونه میگفت واسه شب این کارو بکنیم واسه شب اون کارو بکنیم ...........
همه پسرا زدن زیر خنده .
کیو : آخه الهه زیباییو از کجات در آوردی ؟
جونگمین : من از جاییم در نیاوردم ........... خود الهه زیبایی چند وقتیه بهم گیر داده میگه باید تو به جای من الهه زیبایی میشدی .............
هیونگ : هیچ کیم نه تو ........ تو بشی الهه زیبایی ............ چه شود .............
هیون : شماها جوگیر نشین ............. این الهه زیبایی اولش اومده بود پیش من کلی پاچه خواری مو کرد که سمتشو به علاوه سمت خدای خوشتیپی قبول کنم ولی من بهش گفتم اینجا یه گروه دارم که من لیدرشونم ......... اینا چشم امیدشون به منه ........ اگه من این سمتا رو قبول کنم اونا نمی تونن تحمل کنن ..........
هیون تمام این مدت ایستاده بود داشت از خودش ادا در می آورد و این حرفا رو میزد . در آخر رفت روی مبل وایستاد و ژستی به خودش گرفتو گفت : ولی فکرشو بکنین کیم هیون جونگ خدای خوشتیپی .............
همگی زده بودن زیر خنده .
یونگ : مگه اینکه فقط فکرشو بکنی جناب اعتماد به سقف .........
جونگمین : اون وقت به من میگن اعتماد به نفست زیاده .........
هیون در حالی که روی صندلی مینشست گفت : خب بسه نمیخواد حسودی کنین .........
هیونگ : این همه تعریف و تمجید و تموم کنین ....... اصلا خودم از همه شما خوشگلترو خوش تیپ ترو بامزه ترم .........
یونگ : اوه اوه ........... یکی بیاد اینو جمع کنه ........
کیو : بسه دیگه ............ هی من هیچی نمیگم .......... هی من بهتون میخندم پررو میشید ......... مگه قرار نیست درباره جشن امشب حرف بزنیم ............... اصلا من تا اینجا هستم کی گفته شماها درباره خوش تیپی حرفی بزنین ...........
دوباره همه زدن زیر خنده .
هیون : بسه دیگه ..... این خوشمزه بازیا رو تموم کنید ....... بگید ببینم واسه جشن چه خاکی تو سرمون بریزیم ............
جونگمین : باید اینجا رو تمیز کنیم ........... یه کیکم میخوایم .......
هیونگ : بادکنک و یه سری تزئینات کوچولو هم میخوایم ..............
کیو : فشفشه هم میخوایم ............
هیون : نیگاه .........نیگاه ............ این بچه کوچولوها چه جشنی واسه خودشون راه انداختن .........
یونگ : آره ..............انگار نه انگار سی سالشونه ....... هنوز کوچولو موندن .........
جونگمین : شما ایده بهتری داری ؟
هیون : نه بابا کی حوصله داره بشینه فکر کنه .............. حالا نهایت دخترا فکر میکنن ما دیوونه ایم ............
جونگمین : خب بگو خودمم همین فکرو میکردم دیگه .............
یونگ : باشه بابا .................. ما تسلیم ........... ایده اتون خوبه ........... حالا باید چی کار کنیم ؟
هیون : خب اینجا که خیلی کثیف نیست بقیه کارام که خیلی طول نمیکشه فقط باید بریم بیرون خرید کنیم ........... الان ساعت یک و نیمه بیایید تا ساعت 5 رو آهنگ کار کنیم بعدش کارا رو انجام بدیم .........
یونگ : خوبه .............
هیونگ : اگه جون هی زودتر اومد چی ؟
جونگمین : فکر نکنم به این زودیا بیاد ........ بعدشم اگه اومد من بلدم چجوری حواسشو پرت کنم .............
کیو : باشه پس همین کارو میکنیم ...........
بقیه هم موافق به نظر می رسیدن .
هیون : خب پس پاشید بریم به کارمون برسیم.
پسرا به سالن تمرین رفتن و مشغول کاراشون شدن. نزدیک ساعت 5 بود که گوشی هیونگ زنگ خورد
----------------------------------------------------------
هوای عصر خیلی خوب بود مخصوصا توی حیاط خونه آقای جانگ که خودشو همسرش تمام درختا و گلای اونجارو کاشته بودن. جون هی روی تابی که توی حیاط بود نشسته بود. چشماشو بسته بود و آروم تاب میخورد. دلش میخواست واسه همیشه اینجا بمونه. هروقت به اینجا میومدو تاب میخورد کلی انرژی میگرفت. همین طور مشغول تاب خوردن بود که کسی کنارش نشست. چشماشو باز کرد و آقای جانگو کنار خودش دید.
جون هی : پدر جون ...............اینو گفتو سرشو رو شونه های آقای جانگ گذاشت.
آقای جانگ : خب خانوم خانوما .......... بگو ببینم امروز چه اتفاقی افتاده که قبل از اینکه بیای اینجا کلی گریه کردی؟
جون هی : شما چطوری اینا رو میفهمین؟
آقای جانگ : چون من پدرتم . شاید پدر خونیت نباشم ولی توی همین چند ساله تو مثه دخترم شدی.
جون هی : برای من اصلا رابطه خونی مهم نیست. حالا شما خونواده منید.
آقای جانگ : خب اینا جواب سوال من نبود ؟؟؟؟؟
جون هی : خب از اول اون رییس شرکت سر پروژه حالمو گرفت بعدشم از دیروز هی دخترا داشتن از خونواده هاشون میگفتن منم دیگه صبرم لبریز شده بود میخواستم بیام اینجا که اون پسره دیوونه زد همه چیو خراب کرد ............
آقای جانگ : خب موضوع پیچیده شد. اول از همه درباره رییست بگو ببینم چطور آدمیه؟
جون هی : نمیدونم تا حالا ندیدمش ........ هیچ کسی تو شرکت ندیدتش........ حتی هیچ کس اسمشو نمیدونه. همه کاراشو خانم لی منشیش و آقای کانگ وکیلش انجام میدن .
آقای جانگ : خیلی عجیبه ......... چرا اینکارا رو میکنه؟!
جون  هی : نمیدونم ......... ولی فکر کنم از اون نوع خودراضی و عقده ای باشه ...........
آقای جانگ : جون هی بازم در مورد مردم زود قضاوت کردی .......
جون هی : آخه وقتی اینجوری رفتار میکنه ...... شخصیتش همینجوری دیگه ..........
آقای جانگ : من هرچی بگم تو گوش نمیدی .......... آخه دختر هیچ چیزی بی دلیل نیست ........ اینا رو ولش کن درباره این دخترا که باهاشون کار میکنی جی وو یه چیزایی گفته ............
جون هی : وای پدر جون اونا فوق العاده ان ....... من و اونا یه تیم فوق العاده ایم ........... همیشه دلم میخواست تو یه همچین تیمی باشم ....... توی این چند وقته خیلی بهشون وابسته شدم ............. اونا دقیقا مثه خواهرایین که همیشه  آرزوشونو داشتم ........... هر کدومشونو یه جوری دوست دارم .......... و شروع کرد به توصیف کردن دخترا و خاطرات این چند وقته...... دوستایی که حالا مثه خواهراش بودن و قسم خورده بودن با هم دیگه تا آخر خط برن و همیشه تو هر شرایطی کنار هم باشن......
آقای جانگ به صورت خندان جون هی نگاه میکرد از اینکه حالا دخترش دیگه تنها نیست خوشحال بود ......... درسته اون دختر واقعیش نبود ولی جای خاصی توی قلبش پیدا کرده بود بعد از تمام شدن حرفای جون هی به چشماش که برق شادی توش موج میزد نگاهی کرد و لبخندی زد .
آقای جانگ : خب بگو بیبنم قضیه پسر دیوونه چیه؟
جون هی : خب به یه شرطی میگم که کمکم کنین ........
آقای جانگ : پس حسابی خرابکاری کردی؟
جون هی : خب یه جورایی ..........
آقای جانگ : تعریف کن ببینم  ............
جون هی همه اتفاقایی که افتاده رو از موقعه ای که با پسرا آشنا شده بودن تا گرفتن پروژه و هم خونه شدنش با پسرا رو تعریف کرد و تمام اتفاقایی که امروز افتاده بودو برای آقای جانگ تعریف کرد. آقای جانگ با دقت به حرفای جون هی گوش میکرد. حرفای جون هی که تموم شد به طرف آقا جانگ برگشت که با چهره متفکرش روبه رو شد.
جون هی : پدر جون .........
آقای جانگ : بله دخترم ..........
جون هی : نظرتون چیه ؟
آقای جانگ : خب درباره پسرا که به نظر خوب و با اخلاقن و در مورد هم خونه شده انتون هم که مشکلی نیست ولی انگار امروز صبح خیلی زیاده روی کردی ..........
جون هی : آره حق با شماست نباید همه چیزو سر جونگمین خالی میکردم......... حالا که یادش میفتم میبینم حق با جی ووه انگار اونم یه دردایی داره..........
آقای جانگ : عزیزم توی این دنیا هیچ آدم بی دردی وجود نداره ............
جون هی : درست میگین پدر جون ......... حالا چی کار کنم ............
آقای جانگ : معلومه ............ این دیگه پرسیدن نداره ........... باید عذر خواهی کنی ......
جون هی : امکان نداره من از اون اسب عذر خواهی کنم ............
آقای جانگ : بلههههههههه ............. اسب ........چشمم روشن ........ از کی تاحالا از اسم حیوونا برای آدما استفاده میشه ........
جون هی کمی خجالت کشید ولی کوتاه نیومد و گفت : آخه اون رفتارش مثه اسبا میمونه ... بعدشم من که فقط بهش نمیگم اسب دوستاشم بهش میگن ..........
آقای جانگ : اومدیم دوستاش خواستن بکشنش تو هم باید همین کارو بکنی ........... دیگه نبینم بهش بگی اسبا ............
جون هی : چشم پدر جون .........
آقای جانگ : خب حالا که شما دوتا توی عذرخواهی کردنو بیان احساساتتون عین هم مغرورید باید چی کار کنیم ؟
جون هی : من آخه کجام شبیه اونه ؟؟؟
آقای جانگ : وقتی میگم شبیه همید روی حرف من حرف نزن..... خب حالا چی کار میخوای بکنی ؟
جون هی : نمی دونم ..........
آقای جانگ : خب میتونی یه هدیه براش بگیری ............
جون هی : نه ..... پررو میشه .......... همین دیروز با اولین حقوقم براش کادو گرفتم ............
آقای جانگ : خب .......... بزار فکر کنم ............ آهان .......... خب برای معذرت خواهی یه کاری براش انجام بده .... نمیدونم یه کاری که نفهمه برای معذرت خواهیه .............
جون هی : خب این ایده خوبیه ولی چه کاری ؟.......... چی کار میتونم بکنم؟ ........ چیکار ؟......چی کار؟.......... آهان فهمیدم ......... دکوراسیون اتاقش با منه .........
آقای جانگ : آفرین ....... خودشه ...........
جون هی : آره ........ برای معذرت خواهی اول از همه اتاقشو آماده میکنم ...........
خانم جانگ وارد حیاط شد. با دیدن آقای جانگ و جون هی که روی تاب مشغول حرف زدن بودن لبخندی زد و به سمت اونها رفت .
خانم جانگ : خوب پدر و دختر اینجا خلوت کردین .........
آقای جانگ و جون هی به طرف صدا برگشتن.
آقای جانگ : آره داشتیم باهم اختلاط میکردیم ..............
خانم جانگ : میشه منم بشینم ...........
جون هی کم کنار رفت و خانم جانگ کنارش نشست. حالا بین زن و مردی بود که براش مثل پدر و مادرش بودن. جون هی احساس خوشحالی میکرد. حالا با کلی انرژی میتونست دوباره همه چیزو از اول شروع کنه و ادامه بده.
جون هی : پدرجون برای اینکه از بقیه هم عذرخواهی کنم یه فکری زد به سرم ..........
خانم جانگ : برای چی عذر خواهی کنی ؟
آقای جانگ : چه فکری؟
جون هی رو به خانم جانگ گفت : کمکم میکنید برای 5 تا پسرو 4 تا  دختر شام درست کنم ؟
خانم جانگ : باشه ولی این جواب سوال من نبود ...........
آقای جانگ : فکر خوبیه ..........
جون هی از جاش بلند شد.
خانم جانگ : کجا داری میری؟ جواب منو بده. چرا شما پدر و دختر رمزی حرف میزنید ؟
جون هی همین طور که به سمت در میرفت گفت : دارم میرم به پسرا بگم که غذا درست نکن و به دخترا بگم شب واسه شام بیان خونه. موقع غذا پختن همه چیو براتون تعریف میکنم............ با باز کردن در با جی وو برخورد کرد .
جی وو : یااااااااااااااا ........... دختر چه خبرتهههههههههه ..........
جون هی : برو کنار کار دارم ..............
جون هی جی وو رو کنار زد و به داخل رفت .جی وو نگاهی به پدرش که داشت سری به حالت تاسف تکون میدادو میخندید کردو گفت : این دختره زده به سرش ...........
خانم جانگ : با خواهرت درست حرف بزن .........
جی وو همون طور که به سمت تاب میرفت گفت : چشممممممممممم ........ چقد این دختر حامی داره ..........
جی وو جای قبلی جون هی نشست و گفت : خب مامان جون از اون محبتایی که به جون هی میکنی به منم بکن ...........
خانم جانگ سری از روی تاسف تکون داد و از جاش بلند شد. رو به آقای جانگ گفت : عزیزم من میرم با جون هی شام درست کنیم ....... یکم این پسرتو نصیحت کن........
اینو گفت و به سمت در رفت.جی وو به حالت اعتراض گفت : مامان ........ این قبول نیست ......... شما بین ما فرق میزارید ..........
خانم جانگ بی توجه به حرفای پسرش به داخل رفت .
آقای جانگ رو به پسرش گفت : تو کی آدم میشی پسر ..........
-----------------------------------------------------
جون هی موبایلشو از توی کیفش در آورد و به دخترا زنگ زد و گفت که واسه شام بیان خونه. بعد هم شماره هیونگ رو گرفت .

-----------------------------
خب چطور بود؟ ایشاا... قسمت بعد پارتی داریم تشریف بیارید.
گفتم اینقد گریه نکنین.
ببینید من چقد انتقاد پذیرم از فاز گریه درتون آوردم. حالا بازم نظر نزارید.
دوباره میرم تو فاز خباثتا. ایندفعه اگه نظر کم باشه داستانو خیلی راحت رمزی میکنم.


خب بچه ها اینم از عکسایی که دیشب منو حسابی ذوق زده کرد.




و بالاخره عکس طبیعت که من خودم این چهارتارو خیلی دوست دارم.








می توانید دیدگاه خود را بنویسید
sara pic دوشنبه 16 دی 1392 01:36 ب.ظ
خداییش وبلاگتون عالیه من که لذت بردم امیدوارم همیشه موفق باشید دوستای خوب
پگاه یکشنبه 14 مهر 1392 08:55 ب.ظ
سلام بچه ها
بقیه داستان من و مهی اینجا گذاشته میشه
بهمون سر بزنییییییییییییید
رویا یکشنبه 17 شهریور 1392 02:38 ب.ظ
ای کاش راست باشه و شایع نباشه و دوباره برگردن با هم پسرا
مرسییییییی زیاد از این قسمت مهسا جون هر چهارتا عکس قشنگن منتها عکسه 1و2 رو خیلی میدوستم
* maHsa * پاسخ داد:
منم امیدوارم ......... خداکنه .............
خواهش میکنم عزیزم. عکس دو چون خیلی درخواست داشت میزارم.
Rahil یکشنبه 17 شهریور 1392 11:38 ق.ظ
سلامممممممممممممم مهسا جونی
ببخشید یه چند وقتی جای شما خالی رفته بودم مسافرت امروز بعد از کلی وقت اومدم
این چند قسمت اخیر رو با هم خوندم عالییییییییییییی بودن
مرسیییییییی گلم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااااام راحیل جون
دوستان به جای ما عزیزم اشکال نداره.
ممنون گلم.
فلبببببببببببببب
mahsa شنبه 16 شهریور 1392 06:44 ق.ظ
جییییییییییییییییییییغ مهسسسسسسسسسااااااا
هویییییییییییییی .....اومدمممممممم..
ساعت 7.41است بنده عین جت پریدم..پشت کامییییی.......
هوییییییییی..........ترکیدمممم..واییییی
...باباخنده نبود..تونل خنده بوددد...
سوپرایزتم کهنگوووو.
این جی وووام.خوشگلهه اااااااا....حیف دست وبالمون بستست..والا.خیانت میکردییییممم..
واااااااااااااااایییییی همزادد دیدی هیونگ چی گفت..یونسنگ..همشون..مشکل حل شده..فقط سربازیه..یعنی من اونروزو می بینمم...ک هبازگشت دابل اس روی استیج.
هان..ایواااااااااییییی....یعنی میشههه...
جیییییییییییییییییییییییییییییییییعغغغغ
مهسااااااااااااااعچقممممممممم
عاللللللللللللللللللللی بودددددد....
میدونی کهمن منتظرکدوم قسمتمممم
خخخخخخخ
بووووووووووووووووووووووووووووووووچچچچ
* maHsa * پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییغ همزادییییییییییییی
هوییییییییییییییییییی خوش اومدیییییییییییییییییییییییییییییی
ببینم دختر تو خواب نداری من خودمو کشتم ده ونیم بیدار شدم.
خدا رو شکر پس بالاخره ترکیدی.............خخخخخخخخخخخخخ
گفتم خیلی گریه ندم. .......... یه ذره دلت باز شه ..............
بله الان سوپ ریز شدی دیگه.
نه عزیزم جی وو مال پگاهه البته اگه مینامون بزاره. زیاد به دلت صابون نزن...........خخخخخخ
ایشاالله جفتمون اونروزو میبینیم که پتاییشون بازم کنار هم آهنگای خوشگل میخونن.
بلکه میشه. انرژی مپبت بفرست طرفشون حتما میشه.
جیییییییییییییییییییغ
عجیجممممممممممممم
ممنون عزیییییییییییییییییزم
بله بله اوج خباثت منو میخوای ببینی.
یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
بوووووووووووووووووووووووووووس
رنت شنبه 16 شهریور 1392 02:44 ق.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
اوه اوه سورپرایز در سورپرایز شد
من گل شماره 2 و 3 رو دوست داشتم
آخ راستی منم عین خودت از خبرا ذوق مرگم
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم ممنون از تعریفت
آره دیگه قرار سورپرایز بارون بشن
بله گل شماره 2و3 خیلی خوشگه
منم از ذوقم نمیدونم چی بگم
tae hyun جمعه 15 شهریور 1392 11:58 ب.ظ
سلام مهسا جان مرسی بخاطر داستانت.
من از اول داستان رو نخوندم واسه همین الان دارم نظر میدم شرمنده
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااام عزیزم.من از شما ممنونم به خاطر نظرت.
اشکال نداره عزیزم
آسیه جمعه 15 شهریور 1392 11:39 ب.ظ
فکر کنم رییس شرکت بابای جون هی باشه.
* maHsa * پاسخ داد:
شاییییییییییییییییییید
آسیه جمعه 15 شهریور 1392 11:29 ب.ظ
این قسمت خیلی باحال بود
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم. ممنون از تعریفت
رقیه جمعه 15 شهریور 1392 10:53 ب.ظ
مهسایی امروز با مریم حرف زدم آدرس وب رو بهش دادم
راستی میدونستی مریم عروسی کرده
این قسمت طولانی تر بود خیلی حال داد ...
قضیه ی الهه زیبایی هم جالب بود
* maHsa * پاسخ داد:
دستت درد نکنه. چی گفت میاد بخونه؟
واقعا خیلی بی معرفته که من نگفت. بهش اس میدم نمیره. حالا با کی ازدواج کرده.
خواهش میکنم از این به بعد طولانی میزارم.
پسران دیگه وقتی بحث خوشتیپی باشه حسودی میکنن بهم دیگه
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:55 ب.ظ
دخییییییییییییییییییییی
منتظر بقیه داستانت هستم
برم که بچه هام گشنن یه فکری به حال شامشون بکنم
بووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
منتظر باش تا اموراتت بگذره ............خخخخخخخخخ
ممنون عزیزم. برو به بچه هات برس.
بووووووووووووووووووووس
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:55 ب.ظ
مهی نمیخوام خوشحالیتو بهم بزنما ولی تا اطلاع ثانوی این پستو باور نکن...هیون که الان چینه...یونگم اصلا ماشین نداره...از یکی از دوستان پرسیده شده...از خودم نمیپرسم...
* maHsa * پاسخ داد:
هییییییییییییییییییییییییی............. نمیدونم والا .............
من آرزو میکنم حقیقت داشته باشه
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:46 ب.ظ
عکساتم خیلییییییییییییییی خوشمل بود دخی....نگاه تنها تنها رفته کجاها گلگشت...
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم. تنها نبودم با خانواده بودیم..... میخوای دفعه بعد توروهم میبرم
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:46 ب.ظ
مهسا مطمدنی این نوشته ها راستن؟؟؟؟
من نمیدونستن بچه های ایرانم اینستاگرام دارن...پس چرا هیچ خبری از این حرفا تو فن کلابا نشده؟؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
والا من نمیدونم تو اینستاگرام خوندم
آره عزیزم صفحه هیونگ که خیلی نازه.
والا من از هیچی خبر ندارم. ولی هیونگ یه حرفایی زده
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:45 ب.ظ
دخیییییییییی
این شوهرت خیلی با نمکه به خدا
اون از ادا اطواراش تو نظرام اینم از التماس کردنش اینجا
راستی کات قسمت قلقلکشم دیدم...دامادشون ازش کوچیکتره هااااااااااااا...
یه چیزی این آبجیش نوناشه یا دونگ سنگشه؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
معلومه که خیلی بانمکه.
همین کارو میکنه دل بنده رو برده.
دیدی .......... خیلی باحال بود. دومادشون فکر کنم هم سنشه.
اره خواهرش کوچیکتره.
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:43 ب.ظ
میگما من عاشق این جی وو شدم
بهش بگو بیاد بریم سر قرار باهم....مینا نفهمه ها...
* maHsa * پاسخ داد:
بله جی وو خیلی ماهه. باشه خواهر بد فکریم نیست. جی وو مال شما.
مینا : جییییییییییییغ .............. میکشمتونننننننننننننننن
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:43 ب.ظ
ای خدا پوسترت کنی مهی که اشک دونگ سنگمو درآوردی...چیکارش داری بچه مو...نکنه یادت رفته یه نونا داره مثل شیر
* maHsa * پاسخ داد:
اوه اوه این همه بقیه گریه کردن فقط اشکای جونگمین به چشت میاد. بله یه نونا داره مثه شیر ولی من اذیتش میکنم آخه حال میده
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:42 ب.ظ
سیلووووووووووووم
چطوری دخی؟؟؟؟
چرا لامپ یاهوت خاموشه؟؟؟؟شارژ ندارم بهت اس بدم که بیای
هی روزگااااااااااااااااااار
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااام
خوبم
خب خونه نبودم که خاموشه دیگه. بله بله
هیییییییییییییییی
پگاه جمعه 15 شهریور 1392 07:41 ب.ظ
پرنسس پگاه وارد میشود
ادای احترام کنید
* maHsa * پاسخ داد:
اوه اوه کی میره این همه راهو.
بیا برو نظرتو بزار اینقد خودتو واسه بزرگترت لوس نکن
پونه جمعه 15 شهریور 1392 07:40 ب.ظ
عالیه.داستان قسمت به قسمت با حال تر میشه.ممنون.راستی رئیس بابای جون هی نیست؟
از گل هام گل رز ها قشنگ تره.
* maHsa * پاسخ داد:
ممون از تعریفت عزیزم. لطف داری. ممکنه باشه.
آره خیلی خوشگلن
selia جمعه 15 شهریور 1392 04:27 ب.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
pari jong جمعه 15 شهریور 1392 02:21 ب.ظ
خب عااااااااااااااااالییییییییییییی بود!
اوخی خانواده جی وو چقدر مهربونن!
بیچاره جیوو،من درکش میکنم!
بچه رو همش با خاک یکسانش میکنن،اخه اونم دل داره بیچاره!
بعله بعله من کاملا موافقم تا کیو هست هیچجای حرفی برای بقیه نمی مونه،کیو خوشتپتری و خوشگلترینه!!!!
اصلا الهه زیبایی برازندشه!
هیون خیلی باحاله،من واقعا از اینکه دبل یه همچین لیدر ماهی دارن خوشحالم!
خب من این قسمتو یه بار دیگه میخونم چون تیکه تیکه خوندم و درست و حسابی نفهمیدم چی شد!
شاید بعدا دوباره ادامه ی نظرمو گفتم!
اهان راستی،مگه قرار نبود از این به بعد بیشتر بذاری؟!!!
رمزی بشه من که بازم میتونم بخونم چون همیشه نظر گذاشتم و بعدشم رمزو میگیرم و میخونم،لذت میبرم و نظر میدم!
والا بغرعان،ما نظر ندیم تو به چه امیدی میخوای ادامه ی داستانو بذاری؟!!!
بازم مرسی.
منتظر قسمت بعدی هستم!
(دوشنبه خیلی دیره!!!!)
* maHsa * پاسخ داد:
مرسی عزیزم.
آره خیلی مهربونن.
نه حالا اینجوریم نیست فقط جون هی براشون فرق میکنه چون دخترشونو از دست دادن.
البته درسته داداش کیوم خیلی خوشگلو خوشتیپه ولی هیونگ یه چیز دیگه اس.
خب گذاشتم دیگه اینکه از قسمت قبلیم بیشتر بود.
بله بله شما در امانی. من روی سخنم با کسانیه که نظر نمیزارن.
بله من با نظرای شما انرژی میگرم.
منم ازت ممنونم.
گریه نکن زود میگذره .
راستی پری جون شرمنده قول دادم داستانتو بخونم ولی قول میدم این هفته حتما بیام بخونم
رقیه جمعه 15 شهریور 1392 01:44 ب.ظ
مهسایی همون طور که گفته بودم اومدم این قسمت هم مث همیشه عالیه
عکسایی که گذاشتی خیلی قشنگن عکس دومی رو بیشتر دوست دارم ...
یه پارتی هم که دعوت شدیم هورا

بووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون که اومدی عزیزم. قابل شمارو نداشت.
خواهشمیکنم قابل شمارو نداره
بله بله حتما تشریف بیارید
بوووووووووووووووس
Pantea جمعه 15 شهریور 1392 01:03 ب.ظ
احیانا رییس شرکت جونگ نیست؟
خداکنه دابل اس برگرده
* maHsa * پاسخ داد:
نه عزیزم جونگ نیست.
منم همینو از خدا میخوام
pari jong جمعه 15 شهریور 1392 12:53 ب.ظ
22222222222222222222222
* maHsa * پاسخ داد:
بله مدال نقره واسه شما
Pantea جمعه 15 شهریور 1392 12:49 ب.ظ
111111
من برم بیام
* maHsa * پاسخ داد:
چوکاهه
برو عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر