تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP49

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 14 شهریور 1392

I AM A LIE-EP49



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست



خعلی ببخشید
دیشب مهمون داشتیم که بسی عزیز بودن و من نتونستم داستان بذارم
ولی اومدممممممممممممممممممم



بچه ها نظرا چرا این شکلین؟؟؟
مسافرت رفتید؟؟؟؟
ایشالله که بهتون خوش بگذره ولی اگه خونه اید نظر بذارید
من دلم براتون تنگ موشهههههه



خیلی دوستتون دارم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس
شب من و هیون خسته و کوفته رسیدیم خونه و هر دومون روی کاناپه ولو شدیم.آجوما ملاقه به دست اومد سراغمون و گفت-آیگوووووووووووو...چه بانمک شدین...
-آجوما ما الان از خستگی داریم میمیریم...
آجوما-تازه عروس و دامادی که ماه عسل نمیرن بایدم روز بعد ازدواجشون مثل تراکتور کار کنن...لباساتونو عوض کنید بیاید شام بخورید...
بعد از رفتن آجوما هیون گفت-چرا همه نگران ماه عسل مائن؟؟؟
-لابد آجوما و آجاشی هم برنامه ریخته بودن برای خودشون...
هیون دستشو انداخت پشت گردنمو گفت-هیچکی مارو به خاطر خودمون نمیخواد خانم...
-اصلا نمیخوانمون  آقا .چه برسه که به خاطرش دلیلم داشته باشن...
هیون خندید و گوشیشو درآورد و گفت-این پسره هیونگ جون گفت از شاهکار امروزشون فیلم گرفتن...بیا نگاه کنیم...   و بعد پلی کرد
فیلم از صورت من شروع شد که یوری داشت چشمامو پاک میکرد بعد اونا یه لبخند شیطانی زدن و یوری جیغ زد-وای خداجون داره خون میاد...کمک کنید...هیون جونگ شی...
دوربین رفت روی هیون که از اون سر سالن شروع کرد به دویدن و نزدیک من نشست رو زمین...صدای حرفاش نمیومد ولی وقتی داد زد-یکی بگه اینجا چه خبره...همه از ترس تکون خوردن .بعد ما دوتا بلند شدیم ولی من نمیتونستم راه برم...و...هیون منو مثل یه بچه انداخت روی کولشو دوید طرف در ورودی که همه شروع کردن به خندیدن و بقیه شم که میدونستم چی شده...
-تو منو اینجوری بلند کردی؟؟؟
هیون-خودمم نمیدونستم اینکارو کردم...
-عجب قدرتی پیدا کردی یهو...
هیون-میگن وقتی میترسی زورت خیلی زیاد میشه....
-واقعا ترسیده بودی؟؟؟
هیون-خب معلومه...از چشمای زنم داشت خون میومد...
با این حرفش خیلی خوشحال شدم...-هیون جونگ
هیون-بله...
-اگه واقعا کور میشدم تو چیکار میکردی؟؟؟
هیون-منظورت چیه؟؟؟
-ولم میکردی؟؟؟
هیون چند لحظه فکر کرد و گفت-اگه غذاهات شور میشد آره...
و بعد هر هر خندید...با مشت ضربه ای به بازوش زدم و گفتم-خیلی بی مزه ای...
هیون سعی کرد نخنده و گفت-خب آخه سوال مسخره میپرسی دیگه...
خواستم بازم باهاش کلکل کنم که آجوما اومد و جیغ زد-نمیخواید برید لباس عوض کنید؟؟؟؟
من و هیون تقریبا به حالت دو رفتیم تو اتاقمون...تقریبا یک روز از زندگی با کیم هیون جونگ گذشت...خیلی احساس خوبی داشتم...
-----
زندگی ما سخت یا آسون ادامه داشت.ما صبح باهم میرفتیم سر کار و شب باهم برمیگشتیم.در تمام مدت تو کمپانی حواسش به من بود و منم سعی میکردم براش زن خوبی باشم.اگه خبرنگارا و برنامه ها اجازه میدادن هیون یه شوهر آروم و بی دردسر بود ولی نمیدونم چرا اونا اصرار داشتن مارو به جون هم بندازن.یکی دوبار منم دعوت شدم به ربنامه ها و مجری از اول تا آخر ازم میپرسید که چه احساسی داری که هیون جونگ قبلا اعلام کرده که زن ایده آلش لی هیوریه و یا تو یه برنامه نقش یه شوهرو بازی کرده...سعی میکردم همونطور که هیون و بقیه یادم داده بودن فقط لبخند بزنم و اصلا به روی خودم نیارم که ناراحت شدم وگرنه اونا این بازیو میبردن.همینکارو هم کردم .لبخند میزدم و میگفتم- هیون جونگ به عنوان یه مرد بالغ به من علاقه مند شد و منو انتخاب کرد ...همین برای من کافیه...نیازی نیست راجع به نوجوونیاش فکر کنم چون خودم همه چیزو میدونم...
دفعه اولی که این سوالو ازم پرسیدن هیون میخواست اون استدیو رو به آتیش بکشه...خیلی خودشو کنترل کرد و وقتی رسیدیم تو ماشین گفت دیگه حاضر نیست به این برنامه بره.هر چقدر من گفتم ناراحت نشدم فایده نداشت.بعد از دو سه تا برنامه هم من دیگه حاضر نشدم شرکت کنم تا هم هیون آرامش داشته باشه هم خودم.خوشبختانه گی تی هم به عنوان رئیس کل مخالفتی نکرد.
هیون شوهر خیلی خوبی بود.نهایت انرژی بود.به قول آجوما انگار توی کوه داشت میخندید که انقدر صداش بلند بود.هیون با آجاشیم خیلی رفیق شده بود.آجوما میگفت شوهرش از وقتی ازدواج کردیم همیشه از هیون حرف میزنه.این برای من خبر خوبی بود چون میترسیدم هیون راضی نباشه با اونا زندگی کنیم.خوشبختانه آجوما به اندازه زندگی مجردیم توی کارامون دخالت نمیکرد.دیگه خیالش راحت شده من کسیو دارم که حواسش بهم باشه.
امروز چهار ماهی میشد که از ازدواجمون گذشته بود.هیون صبح زود برای عکس برداری رفته بود قرار بود من دو ،سه ساعت بعد که برمیگردن کمپانی راه بیفتم.داشتم از پله ها میومدم پایین تا برم صبحونه بخورم که متوجه شدم چشمام حسابی دودو میزنه.هر جور بود خودمو رسوندم به آشپزخونه ولی هنوز وارد نشده بودم که بوی بدی به دماغم خورد...یه بو مثل بوی ماهی یا تخم مرغ...حالم داشت بهم میخورد.مونده بودم آجوما چی درست کرده که همچین بوی گندی داره.هیون طفلکی صبح اینو خورده بود؟؟؟باید مثل همیشه خودم صبحونه درست میکردم.همونجور که دستم روی  دماغم گرفته بودم وارد شدم.آجوما داشت با خیال راحت قهوه میخورد.
-آجوما این بوی چیه؟؟؟
به محض این که حرف زدم بو با حجم زیادی وارد حلقم شد و چند بار پشت سرهم عق زدم.روی سینک ظرفشویی خم شدم ولی چیزی بالا نیاوردم.
آجوما-حالت خوبه؟؟؟
-آجوما یه اسپری اینجا بزن بوی گند همه جا رو برداشته.چی درست کردی..
و بعد بازم عق زدم...اشک تو چشمم جمع شده بود و به خاطر فشار به صورتم سرم داغ داغ شده بود...
آجوما-میوسون اینجا که بویی نمیاد...
نتونستم جوابشو بدم چون بازم عق زدم...
آجوما-خرابکاری شوهرتو به حساب من نذار...برو بیرون تو دستشویی یخورده آب به صورتت بزن تا یه چیزی بیارم بخوری...
خرابکاری شوهرم...چی میگفت این آجوما؟؟؟؟در هر صورت رفتم تو دستشویی و وقتی حالم جا اومد روی مبل نشستم...
آجوما برام یه سینی آورد و گذاشت جلوم. و یه لیوان گرفت جلوی دهنمو گفت-بخور شیر عسله...
ازش گرفتم و گفتم-خودم میتونمااا...
امروز چقدر عجیب شده بود.به محض اینکه لیوان شیرو به دهنم نزدیک کردم بوی بدی به دماغم خورد و دوباره شروع کردم به عق زدن...دیگه داشت رو مخم میرفت...چم شده بود؟؟؟
آجوما چند بار زد به کمرم و گفت-بخور میوسون...برای بچه ت خوبه...
انگار که بهم برق سه فاز وصل کردن...بچه ؟؟؟؟کدوم بچه؟؟؟منظورش چی بود؟؟؟یعنی....
با ناباوری به آجوما که انگار  داشت درمورد خریدای روزانه حرف میزد گفتم-بچه؟؟؟
آجوما-خب آره...این عق زدنا نشونه ی حاملگیه دیگه...
-این که دلیل نمیشه...
آجوما-سرگیجه هم داشتی؟؟؟
-آره
آجوما-عادت ماهیانه ت عقب نیفتاده؟؟؟
یکم فکر کردم.اصل یادم نمیومد آخرین بار کی بود.مطمئنا عقب افتاده بود....فقط سرمو تکون دادم.درست بود....حق با آجوما بود...
آجوما خیلی ناگهانی صورتمو بوسید و گفت—تبریک میگفتم میوسونا...من که خودم هر بچه ای گیرم میومد میمرد..تو مثل دخترم بودی...حالا احساس میکنم دارم نوه دار میشم...
جوابشو ندادم.انقدر شکه شده بودم که اصلا نمیتونستم فکر کنم.آجوما دستاشو بهم زد و گفت-حتما صبحونه تو بخور...من برم یه ناهار خوب درست کنم برات...از این به بعد باید بیشتر استراحت کنی و  کمتر کار کنی...
آجوما رفت و من همچنان به سینی صبحونه م نگاه میکردم.نمیدونستم چه احساسی دارم.فقط میدونستم که دلم میخواد گریه کنم...
آجوما اومد و گفت-میوسونا...تو که هنوز چیزی نخوردی...بخور دیگه...
جوابشو ندادم.انرژی نداشتم.میخواستم همونجا بشینم و نمیخواستمم به چیزی فکر کنم.میخواستم همونطور تو خلسه باشم.فهمیدم آجوما چند بار تکونم داد.سرمو به طرفش چرخوندم.با دیدن من جا خورد  گفت-صورتت مثل آرد شده...خوبی؟؟؟
بعدم ازم فاصله گرفت و رفت.دیدمش که با تلفن حرف زد و رفت تو آشپزخونه.وقتی برگشت یه لیوان دستش بود.نفهمیدم تونستم از لیوانی که به لبم فشار میداد بخورم یا نه.
به شکمم خیره شد.اولین فکری که ذهنم گذشت-یعنی یه قلب کوچیک داره اینجا میزنه؟؟؟
هنوز به سوال خودم جواب نداده بود که حس کردم کسی کنارم نشست.دلم نمیومد از شکمم چشم بردارم.گرمای دستهاشو روی موهام حس کردم.موهامو زد پشت گوشم و صورتمو به طرف خودش برگردوند.هیون با اون نگاه نگران دوست داشتنیش و لبخند مهربونش کنارم نشسته بود.با دیدنش اشکام پشت سرهم اومد پایین.سرمو تو سینه هیون قایم کردم گریه  کردم.این گریه فرق داشت.من خوشحال بودم.خیلی خوشحال.داشتم مادر میشدم...


خب تمومیییییییییییید
همونطور که میبینید میوسون وارد فاز کاملا جدیدی شد
پایان داستان نزدیک میباشد...
از همینجا تا اطلاع ثانوی از مادرایی که این داستانو میخونن معذرت میخوام چون ممکنه نتونم خوب توصیفش کنم...خب خودم که مجردم از مامانمم روم نشد درست اطلاعات بگیرم دیگه هر چه میخونید چیزاییه که جسته و گریخته از کتابا و یا دوستام شنیده بودم...عفو بفرمایید خواهرا...


سوال-چند تا بچه موخواید داشته باشید؟؟؟؟؟

مواظب خودتون باشید
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پگاه شنبه 13 مهر 1392 09:44 ب.ظ
سلام دوست جونیام
شرمنده م که انقدر دیر میام
میوسون منظرتونه
the-candles.mihanblog.com
اونیییییییییییییی zahra سه شنبه 2 مهر 1392 08:32 ب.ظ
چرا تو یه وب دیگه نمیزاریش وب اکرم شلر
پگاه جمعه 29 شهریور 1392 11:43 ب.ظ
تنک یو عزیزی
معلومه که میذارم...این داستان نصفه نمیمونه به امید خدا...یه کوچولو دیگه صبر کنید
RE~~nEe~~ چهارشنبه 27 شهریور 1392 10:17 ق.ظ
من تازه خوندم ... مرسی پگاهی میگم دیگه داستان نمیذارین؟
پگاه چهارشنبه 20 شهریور 1392 01:32 ب.ظ
آروم باشید خواهرا...بی داستان نمیمونیم...به امید خدا...
اونیییییییییییییی zahra چهارشنبه 20 شهریور 1392 09:38 ق.ظ
پگاه جون حالا ادامه داستانت رو باید کجا بخونیم
RED FIRE سه شنبه 19 شهریور 1392 12:27 ق.ظ
bita_leader دوشنبه 18 شهریور 1392 08:54 ب.ظ
ohhhhhhhhhhhhhhh babaaaaaaaaaaaaaaaaaa
fk nmkardam ta inja dastanet pish bere
hyunam eshqe bachas k nagu
bye bye
love ya
kiss kiss
رویا شنبه 16 شهریور 1392 03:04 ب.ظ
آخ جون میوسون داره مامان میشه...آخییییییی....من عاااااشق مامان شدنم...یکی ندونه فکر میکنه الان 80 سالمه و هیج وقت نتونستم بچه دار بشماصن وقتی میشنوم یکی بارداره انقدرررر ذوق میکنم که نگوووووووومن که بچه ی زیاد دوست دارم...ولی دوست دارم 3 تا بچه داشته باشم.اگه بیشترم شد مهم نیست اما کمتر نشه
شنبه 16 شهریور 1392 11:07 ق.ظ
سلام خوبی نازی دارن بچه دار میشن قشنگ بود مرسی من 4تا بچه دوست دارم
PeGaH پاسخ داد:
سلام گل بی نام من
تنک یوووووووووووووووووووو...ممنون که اینجایی
ایشالله مامان خوبی میشی ...بوووووووووووووووووووووووووس
atena romeo شنبه 16 شهریور 1392 07:58 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
وای دارن نی نی دار میشن اخ جوووووووووووووووووووووون
تصور کنید هیونبابا بشه...وای دوست داشتنی میشه نه؟
پگاه مگه تو نگفته بودی دوتا دختره دووقلو داری
شاید من اشتباه فهمیدم

خب من 7 تا بچه دوست دارم سهتا دختر چهارتا پسر...من از بچه ها متنفرمم ولی همیشه دوست داشتم تعداد بالا هارو چون من ودم یه خواهر دوقلو بیشتر ندارم تعداد زیادارو دوست دارم
جیییییییییییییییییییییییییییغ زود بیا پگاهی باش
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییغ آتنا اوووووووووووومددددددددددد
بله ...این آدم فضاییم بابا شد...خخخخخخخ...من خعلی خوشم میاااااد
آتنا خواهر من هنوز 20 سالو پر نکردم این دوتا بچه ی دوقلو رو از کجا آوردی آخه؟؟؟
7 تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سختههههههههههههههههههههه....من 4 تا موخوام
خونه شلوغ باشه خیلی خوبه....دوست دارممممممممممممم
باوشه
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 01:25 ق.ظ
ممنون پگاه جون عزیزم خیلی قشنگ بودمن که همین دوتا بچه کافیه
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 01:25 ق.ظ
خیلی هم عالی وضع حاملگیشو توصیف کردی عزیزم من که اینقدر اوق میزدم همین الانشم که میگم حالم بد میشهاز نوشابه، بوی ادکلنی که واسه شوهرم کادو خریده بودم!!!بوی تخمه، بوی صابون و تاید لباسشویی!!!! طفلکی مامانم 4 ماهه اول خونشون بودم حال همه از دستم بد شده بود
PeGaH پاسخ داد:
واقعا؟؟؟حالا اینجاشو که طبیعی بود میترسم تو مراحل بعدی سوتی بدم...خخخخخخ
این بوهای خوبم بوی بد میشدن برات؟؟؟؟وااااااااااااااااای...خیلی عذاب آوره...من از عق زدن خیلی بدم میاد...همیشه گریه میگره وقتی حالم بد میشه :(((((
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 01:16 ق.ظ
ممنون پگاه جون عزیزم خیلی قشنگ بودمن که همین دوتا بچه کافیه
PeGaH پاسخ داد:
سلام اونی جووووووووووووونم...خدا براتون نگهشون داره انشالله :*
سارا3 جمعه 15 شهریور 1392 11:19 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ....
اخی ی ی ی...عزززززززیزم...چه قدر زندگیشون قشنگه...
میگم اونی من وااااقعا داستانتو دوس دارم...نمیسشه تموم نشه؟؟
اووووووووووونی ی ی ی...داستان بعدیتو بعد این میذاری دیگه مگه نه؟؟نری یه وقتاااا..
واااااای من عاشق این شخصیت اجومام...خییییییییلی باحاله...
مررررررررررررسی...بووووووووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
سلا عزیز جیغ جیغوی منننننننننننننننننننننن
ایشالله یه زندگی به همین خوجلی هم نصیب تو بشه
نازززی گلممممممممممممم....تو به من و داستانم لطف داری
بازم مینویسم ولی نمیدونم کی...سعی موکونم زودی بیام
منم عاشق تواممممممممممممممممممممم
تنک یو...بوووووووووووووووووووووووس
Fadiya جمعه 15 شهریور 1392 02:35 ب.ظ
حوصلم سر رفته بود دوباره این قسمتو خوندم واااااااااااااایییییییی هویجکم کجایی که داری دایی میشی راستی فقط دایی نمیشه که شوهر عمه هم میشه ککککک هعی پگاهی زود بیا قسمت بعدو بزار خو؟راستی دیشب داشتم با هویجکم صحبت میکردم به این نتیجه رسیدیم که از اون جایی که و توی یه قسمت 4ماهه زندگی اینا رو رقم زدی قطعا 1-2 قسمته دیگه هم بچشون بدنیا میاد زود تر بگو بچه چیه چون جونگی باید بره سیسمونی بخره کککک فکر کن جونگی بگرده دنبال کالسکه پوشکو اینجورچیزا کککککهعی ما رفتیم دیگه اقامون داره صدامون میکنه میگه کم قربون صدقه بچه ی اون کلم بروکلی برو کککک بچم حسودی میکنه خخخخخخخ بابای
PeGaH پاسخ داد:
به بههههههههههههه
فادیا جونی
خواهر اینا دارن بچه دار میشن هویجک باید بره سیسمونی بخره؟؟؟ایشالله برای بچه خودتون...کره ای رسم ندارن خانواده عروسی سیسمونی بخره..خخخخخخخخخخخ
راستی بهش بگو آبرو ریزی راه نندازه ها بلند شه بیاد بگه نوناااااااااااااااا منم بچه موخوام
سرمون شلوغه فعلا گرفتار این دوتاییم
خخخخخخخخخخخخخخخ
بارون بهاری جمعه 15 شهریور 1392 11:21 ق.ظ
ممنونم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
تنک یوووووووووووووووووووووو
سارامین جمعه 15 شهریور 1392 06:47 ق.ظ
PeGaH پاسخ داد:
بووووووووووووووووووووووووس
رنت پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:01 ب.ظ
ای جانم بچه دار می شن این دوتا
ایولللللللللللل
بسی خوشحال شدم مرسی عزیزم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
واااااااااااااااااااااااااای چه خوبه که خوشحال شدی آبجی جون
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
RE~~nEe~~ پنجشنبه 14 شهریور 1392 10:22 ب.ظ
من که دوتا بچه دارم پگاهی
مرسی
PeGaH پاسخ داد:
بلهههههههههههههههههه
خبر دارم خواهر
خدا برای خودت و دونگ سنگم نگهشون داره
pari پنجشنبه 14 شهریور 1392 09:53 ب.ظ
the answer of your question
non really i do not like kids
they are mess
and make you feel stressed because of any little movement of them
sis it was wonderful
good job
keep working
PeGaH پاسخ داد:
once again pari has a very different idea...but I strongly wish u become a mother :))))
tnx my baby sis
kiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiis
pari پنجشنبه 14 شهریور 1392 09:46 ب.ظ
پگول نتوستم خدم را کنترل کنم و وسط خوندن برات پیام نذارم مگه آجوما هم مثل این زنهای ایرانی سونو سر خوده که هنوز هیچی نشده می گه میوسون بارداره
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
PeGaH پاسخ داد:
دخی منم فکر میکردم فقط زنای ایرانی عق میزنن ولی تحقیق کردم دیدم همه گیره...تازهههههههه یه بزرگی میگفت مگه زنای خارجی ویارم میکنن....خخخخخخخخخخخخخخخخخ
selia پنجشنبه 14 شهریور 1392 08:12 ب.ظ
نتم هر 3 ثانیه قع میشه.
درکمینم برای نظر گذاشتن
PeGaH پاسخ داد:
گرفتمششششششششششششش
تو یه قهرمانی خواهر
Fadiya پنجشنبه 14 شهریور 1392 06:04 ب.ظ
راستی من دوست دارم دوتا بچه داشته باشم بچه ی اولم پسر باشه بعدش 3-4 سال بعدم یه دختر بدنیا بیارم با هویجکمم صحبت کردم موافقه اما گفته پسرش باید کپ خودش باشه کککک میدونی من بچه اخریم و چون اختلاف سنیم با داداشام زیاده یجورایی احساس خوبی داره این که کسی جرئت نداره بهت چپ نگا کنه کلا تو فامیللو محل و خانواده خرم سلطانیم بر خودم خیلی حال میده من از کوچه رد میشم پسرا محلمون موش میشن ککک ککککک بابای
PeGaH پاسخ داد:
پس تو شعارت فرزند کمتر زندگی بهتره...آورین...واااااااااااااااااااااااااااااااااااو دخی تو برای یه پا امپراطوری داریا...خوشششششششششش به حالت...منم دلم اوپا موخواد :(
Fadiya پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:59 ب.ظ
سلااااااااااام من اومدم خوبی اجی؟واااااااااای اجی واقعا حاملست وای خدا عمه شدم چه حس قشنگیه واااااااااااای قربون داداشم برم که داره بابا میشه اصلا بهش نمیاد فکر کن یه روزی بابا بشه اصلا زنم بهش نمیاد چه برسه به بچه کککک ببین چه خواهر شوهریم بیچاره زن داداشام ککککک واااااااای اونی جدی جدی حاملست؟نمیدونم چرا اما باورم نمیشه!خو اجی واااااااااااااای خیلی باحال بود برم به داداشم خبر بدم مژده گونی بگیرم بابای
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااام بر تو ای جیگر آجی....آره خواهر...میبینی انگار آر پی جی پشتشون گرفته بودن...والا...
زدی زندگی اینارو نابود کردی که خواهر شوهر نمونه...خخخخخخخخخخخخخ....آره باو حامله ست....بگرد واسه بچه داداشت اسم انتخاب کن...داداشت خودش میدونه میخوای بهش بگی؟؟؟خخخخخخخخ
برو جیگرک
*maHsa* پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:53 ب.ظ
خواهر کار واسه ما درست کردی الان دیگه هی میگه منم بچه میخوام. آخه یکی نیست بگه اول اینا رو بزرگ کن .......
هوووووووووووووووووووووف ...........
هیونگ : عزییییییییزم بیا امید کوچولو خرابکاری کرده......
خواهر برم تا بابا امید کوچولو خونه رو رو سرش نذاشته. بلد نیست پوشک بچه عوض کنه میخواد واسه من تیم فوتبال راه بندازه.فقط بلده بچه هاشو ببر فوتبال.
خداحافظ خواهر خیلی حرف زدم. این شوهرمام خیلی اذیتت کرد.
قربونت
بوووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
مردن دیگه...آینده نگری صفررررررررررررر....
برو این شوهرتو جمع کن الان خونه رو به گند میکشه...والله...
قربونت خواهر...امیدو و اون یکی رو ببوس از طرف من
بووووووووووووووووووووووووووووس
*maHsa* پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:44 ب.ظ
- هیونگ چرا بچها آوردی اینجا
هیونگ : خب سراغ مامانشونو میگرفتن.
- باشه الان میام.
در جواب سوالت من مثه داداش هیون چهارتا بچه دوست دارم . دوتا پسر دوتا دختر.
هیونگ : ولی من 24 تا بچه میخوام
- چیییییییییییییییییییی؟ مگه میخوای مهدکودک باز کنی؟ اصلا مگه تو به دنیا میارشون......
هیونگ : خب پس یازده تا
- هیووووووووووونگ ؟ 11تا؟ تو اینارو بزرگ کن بقیه پیشکش ......
هیونگ : آخه میخوام یه تیم فوتبال داشته باشم اسمشو بزارم کیم بعدشم خودم بشم مربیشون .............
- هیووووووووووووووونگ ........
هیونگ : باشه.......عزیزم چقد بی جنبه شدی...... خب منم 4تا دوست دارم ...... خوبه
- باشه خوبه حالا دست از سرم برمیداری
هیونگ : باشه عزیزم الان میرم ولی میگم میای بریم تو کار سومی
- هیوووووووووووووووونگ ........
هیونگ : خب داداش هیونم داره بابا میشه اگه مام دست بجوبونیم بچه مون با بچه هیون همبازی میشه. باهم بزرگ میشن....
- هیونگ برو تا نکشتمت ......
هیونگ : باشه عزیزم چرا عصبانی میشی رفتم
PeGaH پاسخ داد:
تیم فوتبال کیم...هاهاهاهاها...بچه های هیون و کیو هم بیان دیگه....جون من راشون بدینا
یه جارو بده دست هیونگ بره خونه رو تمیز کنه دست از سرمون برداره....مدو چه به خالک بازی...
*maHsa* پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:32 ب.ظ
واییییییییی چقد قیافه جونگمین دیدنی میشه وقتی بفهمه داره دایی میشه.
قیافه بقیه هم وقتی بفهمن دارن عمو میشن.
هیونگ دوقلو به بغل: از حسودی مترکن. من که بابا شدم هیونم که داره بابا میشه. اینقد بی عرضن نتونستن یه دستی بجوبونن.
PeGaH پاسخ داد:
ووووووووووووووووووووااااااااااااااااااااییییییییییییی....
از احساسات خودم بگم داستان لو میزه...
خطاب به هیونگ-کی مثل شما فعاله بردار؟؟؟ماشالله بنیه ت خوبه دوقولو هم ساختی...خخخخخخخخخخ
*maHsa* پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:27 ب.ظ
پس بالاخره این میوسونم حامله شد.
خب حالا از فردا منو لیزا و آجوما باید راه بیفتیم دنبال سیسمونی.
باید یه جلسه هم برگزار کنیم واسه اسم بچه.
PeGaH پاسخ داد:
شما سه نفر که توطئه کردین این بدبختو شوهر دادین...برید سیسمونیم بخرید شاید دلتون آروم بگیره
ولی اسمشو باید پدر و مادر خودشون انتخاب کنن
*maHsa* پنجشنبه 14 شهریور 1392 05:23 ب.ظ
پگاه از دست این داداشت دیوونه شدم. یه چنتا برنامه هم دعوتش نمیکنن یه ذره دست سر من برداره. همش دنبال من تو خونه راه میفته.
اومدم پای لب تاب میگم میخوام داستان بخونم میگه اشکال نداره باهم میخونیم. میگم مگه داستان دوست داری؟ میگه اگه تنهایی نخونم و با تو بخونم دوست دارم. میگم مگه میدونی داستان از چه قراره ؟ میگه داستان پگاه قشنگه.
PeGaH پاسخ داد:
مردا همشون همینطورن خواهر....دو روز تو خونه بمونن آدمو روانی میکنن
ماچش کن چشم درشت نونا رو که حرف حق میزنه در مورد داستانم...خخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30