تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP49

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 14 شهریور 1392

I AM A LIE-EP49



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست



خعلی ببخشید
دیشب مهمون داشتیم که بسی عزیز بودن و من نتونستم داستان بذارم
ولی اومدممممممممممممممممممم



بچه ها نظرا چرا این شکلین؟؟؟
مسافرت رفتید؟؟؟؟
ایشالله که بهتون خوش بگذره ولی اگه خونه اید نظر بذارید
من دلم براتون تنگ موشهههههه



خیلی دوستتون دارم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس
شب من و هیون خسته و کوفته رسیدیم خونه و هر دومون روی کاناپه ولو شدیم.آجوما ملاقه به دست اومد سراغمون و گفت-آیگوووووووووووو...چه بانمک شدین...
-آجوما ما الان از خستگی داریم میمیریم...
آجوما-تازه عروس و دامادی که ماه عسل نمیرن بایدم روز بعد ازدواجشون مثل تراکتور کار کنن...لباساتونو عوض کنید بیاید شام بخورید...
بعد از رفتن آجوما هیون گفت-چرا همه نگران ماه عسل مائن؟؟؟
-لابد آجوما و آجاشی هم برنامه ریخته بودن برای خودشون...
هیون دستشو انداخت پشت گردنمو گفت-هیچکی مارو به خاطر خودمون نمیخواد خانم...
-اصلا نمیخوانمون  آقا .چه برسه که به خاطرش دلیلم داشته باشن...
هیون خندید و گوشیشو درآورد و گفت-این پسره هیونگ جون گفت از شاهکار امروزشون فیلم گرفتن...بیا نگاه کنیم...   و بعد پلی کرد
فیلم از صورت من شروع شد که یوری داشت چشمامو پاک میکرد بعد اونا یه لبخند شیطانی زدن و یوری جیغ زد-وای خداجون داره خون میاد...کمک کنید...هیون جونگ شی...
دوربین رفت روی هیون که از اون سر سالن شروع کرد به دویدن و نزدیک من نشست رو زمین...صدای حرفاش نمیومد ولی وقتی داد زد-یکی بگه اینجا چه خبره...همه از ترس تکون خوردن .بعد ما دوتا بلند شدیم ولی من نمیتونستم راه برم...و...هیون منو مثل یه بچه انداخت روی کولشو دوید طرف در ورودی که همه شروع کردن به خندیدن و بقیه شم که میدونستم چی شده...
-تو منو اینجوری بلند کردی؟؟؟
هیون-خودمم نمیدونستم اینکارو کردم...
-عجب قدرتی پیدا کردی یهو...
هیون-میگن وقتی میترسی زورت خیلی زیاد میشه....
-واقعا ترسیده بودی؟؟؟
هیون-خب معلومه...از چشمای زنم داشت خون میومد...
با این حرفش خیلی خوشحال شدم...-هیون جونگ
هیون-بله...
-اگه واقعا کور میشدم تو چیکار میکردی؟؟؟
هیون-منظورت چیه؟؟؟
-ولم میکردی؟؟؟
هیون چند لحظه فکر کرد و گفت-اگه غذاهات شور میشد آره...
و بعد هر هر خندید...با مشت ضربه ای به بازوش زدم و گفتم-خیلی بی مزه ای...
هیون سعی کرد نخنده و گفت-خب آخه سوال مسخره میپرسی دیگه...
خواستم بازم باهاش کلکل کنم که آجوما اومد و جیغ زد-نمیخواید برید لباس عوض کنید؟؟؟؟
من و هیون تقریبا به حالت دو رفتیم تو اتاقمون...تقریبا یک روز از زندگی با کیم هیون جونگ گذشت...خیلی احساس خوبی داشتم...
-----
زندگی ما سخت یا آسون ادامه داشت.ما صبح باهم میرفتیم سر کار و شب باهم برمیگشتیم.در تمام مدت تو کمپانی حواسش به من بود و منم سعی میکردم براش زن خوبی باشم.اگه خبرنگارا و برنامه ها اجازه میدادن هیون یه شوهر آروم و بی دردسر بود ولی نمیدونم چرا اونا اصرار داشتن مارو به جون هم بندازن.یکی دوبار منم دعوت شدم به ربنامه ها و مجری از اول تا آخر ازم میپرسید که چه احساسی داری که هیون جونگ قبلا اعلام کرده که زن ایده آلش لی هیوریه و یا تو یه برنامه نقش یه شوهرو بازی کرده...سعی میکردم همونطور که هیون و بقیه یادم داده بودن فقط لبخند بزنم و اصلا به روی خودم نیارم که ناراحت شدم وگرنه اونا این بازیو میبردن.همینکارو هم کردم .لبخند میزدم و میگفتم- هیون جونگ به عنوان یه مرد بالغ به من علاقه مند شد و منو انتخاب کرد ...همین برای من کافیه...نیازی نیست راجع به نوجوونیاش فکر کنم چون خودم همه چیزو میدونم...
دفعه اولی که این سوالو ازم پرسیدن هیون میخواست اون استدیو رو به آتیش بکشه...خیلی خودشو کنترل کرد و وقتی رسیدیم تو ماشین گفت دیگه حاضر نیست به این برنامه بره.هر چقدر من گفتم ناراحت نشدم فایده نداشت.بعد از دو سه تا برنامه هم من دیگه حاضر نشدم شرکت کنم تا هم هیون آرامش داشته باشه هم خودم.خوشبختانه گی تی هم به عنوان رئیس کل مخالفتی نکرد.
هیون شوهر خیلی خوبی بود.نهایت انرژی بود.به قول آجوما انگار توی کوه داشت میخندید که انقدر صداش بلند بود.هیون با آجاشیم خیلی رفیق شده بود.آجوما میگفت شوهرش از وقتی ازدواج کردیم همیشه از هیون حرف میزنه.این برای من خبر خوبی بود چون میترسیدم هیون راضی نباشه با اونا زندگی کنیم.خوشبختانه آجوما به اندازه زندگی مجردیم توی کارامون دخالت نمیکرد.دیگه خیالش راحت شده من کسیو دارم که حواسش بهم باشه.
امروز چهار ماهی میشد که از ازدواجمون گذشته بود.هیون صبح زود برای عکس برداری رفته بود قرار بود من دو ،سه ساعت بعد که برمیگردن کمپانی راه بیفتم.داشتم از پله ها میومدم پایین تا برم صبحونه بخورم که متوجه شدم چشمام حسابی دودو میزنه.هر جور بود خودمو رسوندم به آشپزخونه ولی هنوز وارد نشده بودم که بوی بدی به دماغم خورد...یه بو مثل بوی ماهی یا تخم مرغ...حالم داشت بهم میخورد.مونده بودم آجوما چی درست کرده که همچین بوی گندی داره.هیون طفلکی صبح اینو خورده بود؟؟؟باید مثل همیشه خودم صبحونه درست میکردم.همونجور که دستم روی  دماغم گرفته بودم وارد شدم.آجوما داشت با خیال راحت قهوه میخورد.
-آجوما این بوی چیه؟؟؟
به محض این که حرف زدم بو با حجم زیادی وارد حلقم شد و چند بار پشت سرهم عق زدم.روی سینک ظرفشویی خم شدم ولی چیزی بالا نیاوردم.
آجوما-حالت خوبه؟؟؟
-آجوما یه اسپری اینجا بزن بوی گند همه جا رو برداشته.چی درست کردی..
و بعد بازم عق زدم...اشک تو چشمم جمع شده بود و به خاطر فشار به صورتم سرم داغ داغ شده بود...
آجوما-میوسون اینجا که بویی نمیاد...
نتونستم جوابشو بدم چون بازم عق زدم...
آجوما-خرابکاری شوهرتو به حساب من نذار...برو بیرون تو دستشویی یخورده آب به صورتت بزن تا یه چیزی بیارم بخوری...
خرابکاری شوهرم...چی میگفت این آجوما؟؟؟؟در هر صورت رفتم تو دستشویی و وقتی حالم جا اومد روی مبل نشستم...
آجوما برام یه سینی آورد و گذاشت جلوم. و یه لیوان گرفت جلوی دهنمو گفت-بخور شیر عسله...
ازش گرفتم و گفتم-خودم میتونمااا...
امروز چقدر عجیب شده بود.به محض اینکه لیوان شیرو به دهنم نزدیک کردم بوی بدی به دماغم خورد و دوباره شروع کردم به عق زدن...دیگه داشت رو مخم میرفت...چم شده بود؟؟؟
آجوما چند بار زد به کمرم و گفت-بخور میوسون...برای بچه ت خوبه...
انگار که بهم برق سه فاز وصل کردن...بچه ؟؟؟؟کدوم بچه؟؟؟منظورش چی بود؟؟؟یعنی....
با ناباوری به آجوما که انگار  داشت درمورد خریدای روزانه حرف میزد گفتم-بچه؟؟؟
آجوما-خب آره...این عق زدنا نشونه ی حاملگیه دیگه...
-این که دلیل نمیشه...
آجوما-سرگیجه هم داشتی؟؟؟
-آره
آجوما-عادت ماهیانه ت عقب نیفتاده؟؟؟
یکم فکر کردم.اصل یادم نمیومد آخرین بار کی بود.مطمئنا عقب افتاده بود....فقط سرمو تکون دادم.درست بود....حق با آجوما بود...
آجوما خیلی ناگهانی صورتمو بوسید و گفت—تبریک میگفتم میوسونا...من که خودم هر بچه ای گیرم میومد میمرد..تو مثل دخترم بودی...حالا احساس میکنم دارم نوه دار میشم...
جوابشو ندادم.انقدر شکه شده بودم که اصلا نمیتونستم فکر کنم.آجوما دستاشو بهم زد و گفت-حتما صبحونه تو بخور...من برم یه ناهار خوب درست کنم برات...از این به بعد باید بیشتر استراحت کنی و  کمتر کار کنی...
آجوما رفت و من همچنان به سینی صبحونه م نگاه میکردم.نمیدونستم چه احساسی دارم.فقط میدونستم که دلم میخواد گریه کنم...
آجوما اومد و گفت-میوسونا...تو که هنوز چیزی نخوردی...بخور دیگه...
جوابشو ندادم.انرژی نداشتم.میخواستم همونجا بشینم و نمیخواستمم به چیزی فکر کنم.میخواستم همونطور تو خلسه باشم.فهمیدم آجوما چند بار تکونم داد.سرمو به طرفش چرخوندم.با دیدن من جا خورد  گفت-صورتت مثل آرد شده...خوبی؟؟؟
بعدم ازم فاصله گرفت و رفت.دیدمش که با تلفن حرف زد و رفت تو آشپزخونه.وقتی برگشت یه لیوان دستش بود.نفهمیدم تونستم از لیوانی که به لبم فشار میداد بخورم یا نه.
به شکمم خیره شد.اولین فکری که ذهنم گذشت-یعنی یه قلب کوچیک داره اینجا میزنه؟؟؟
هنوز به سوال خودم جواب نداده بود که حس کردم کسی کنارم نشست.دلم نمیومد از شکمم چشم بردارم.گرمای دستهاشو روی موهام حس کردم.موهامو زد پشت گوشم و صورتمو به طرف خودش برگردوند.هیون با اون نگاه نگران دوست داشتنیش و لبخند مهربونش کنارم نشسته بود.با دیدنش اشکام پشت سرهم اومد پایین.سرمو تو سینه هیون قایم کردم گریه  کردم.این گریه فرق داشت.من خوشحال بودم.خیلی خوشحال.داشتم مادر میشدم...


خب تمومیییییییییییید
همونطور که میبینید میوسون وارد فاز کاملا جدیدی شد
پایان داستان نزدیک میباشد...
از همینجا تا اطلاع ثانوی از مادرایی که این داستانو میخونن معذرت میخوام چون ممکنه نتونم خوب توصیفش کنم...خب خودم که مجردم از مامانمم روم نشد درست اطلاعات بگیرم دیگه هر چه میخونید چیزاییه که جسته و گریخته از کتابا و یا دوستام شنیده بودم...عفو بفرمایید خواهرا...


سوال-چند تا بچه موخواید داشته باشید؟؟؟؟؟

مواظب خودتون باشید
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
What do eccentric heel drops do? شنبه 4 شهریور 1396 12:05 ب.ظ
I love your blog.. very nice colors & theme. Did you make this website yourself
or did you hire someone to do it for you? Plz respond as I'm looking to
construct my own blog and would like to find out where u got this from.
thanks a lot
Can Pilates make you look taller? پنجشنبه 2 شهریور 1396 01:15 ب.ظ
If some one desires expert view regarding running a blog then i recommend him/her to pay a
quick visit this website, Keep up the good job.
How do you get taller in a day? دوشنبه 16 مرداد 1396 08:01 ب.ظ
I think the admin of this web site is truly working hard in favor of his website, as here
every data is quality based material.
http://www.purevolume.com چهارشنبه 7 تیر 1396 03:07 ق.ظ
This piece of writing provides clear idea in support of the new visitors
of blogging, that actually how to do blogging and site-building.
manicure جمعه 8 اردیبهشت 1396 11:43 ب.ظ
Hi to every one, as I am genuinely keen of reading this weblog's post to be updated regularly.
It contains good stuff.
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 05:55 ب.ظ
Hey! Would you mind if I share your blog with my facebook group?
There's a lot of people that I think would really enjoy your content.
Please let me know. Many thanks
manicure دوشنبه 21 فروردین 1396 08:16 ق.ظ
I'd like to thank you for the efforts you've put in writing this site.
I really hope to see the same high-grade content from
you in the future as well. In truth, your creative writing abilities
has inspired me to get my own site now ;)
manicure سه شنبه 15 فروردین 1396 09:14 ق.ظ
Excellent web site you've got here.. It's
hard to find quality writing like yours these days.
I seriously appreciate people like you! Take care!!
پگاه شنبه 13 مهر 1392 09:44 ب.ظ
سلام دوست جونیام
شرمنده م که انقدر دیر میام
میوسون منظرتونه
the-candles.mihanblog.com
اونیییییییییییییی zahra سه شنبه 2 مهر 1392 08:32 ب.ظ
چرا تو یه وب دیگه نمیزاریش وب اکرم شلر
پگاه شنبه 30 شهریور 1392 12:43 ق.ظ
تنک یو عزیزی
معلومه که میذارم...این داستان نصفه نمیمونه به امید خدا...یه کوچولو دیگه صبر کنید
RE~~nEe~~ چهارشنبه 27 شهریور 1392 11:17 ق.ظ
من تازه خوندم ... مرسی پگاهی میگم دیگه داستان نمیذارین؟
پگاه چهارشنبه 20 شهریور 1392 02:32 ب.ظ
آروم باشید خواهرا...بی داستان نمیمونیم...به امید خدا...
اونیییییییییییییی zahra چهارشنبه 20 شهریور 1392 10:38 ق.ظ
پگاه جون حالا ادامه داستانت رو باید کجا بخونیم
RED FIRE سه شنبه 19 شهریور 1392 01:27 ق.ظ
bita_leader دوشنبه 18 شهریور 1392 09:54 ب.ظ
ohhhhhhhhhhhhhhh babaaaaaaaaaaaaaaaaaa
fk nmkardam ta inja dastanet pish bere
hyunam eshqe bachas k nagu
bye bye
love ya
kiss kiss
رویا شنبه 16 شهریور 1392 04:04 ب.ظ
آخ جون میوسون داره مامان میشه...آخییییییی....من عاااااشق مامان شدنم...یکی ندونه فکر میکنه الان 80 سالمه و هیج وقت نتونستم بچه دار بشماصن وقتی میشنوم یکی بارداره انقدرررر ذوق میکنم که نگوووووووومن که بچه ی زیاد دوست دارم...ولی دوست دارم 3 تا بچه داشته باشم.اگه بیشترم شد مهم نیست اما کمتر نشه
شنبه 16 شهریور 1392 12:07 ب.ظ
سلام خوبی نازی دارن بچه دار میشن قشنگ بود مرسی من 4تا بچه دوست دارم
PeGaH پاسخ داد:
سلام گل بی نام من
تنک یوووووووووووووووووووو...ممنون که اینجایی
ایشالله مامان خوبی میشی ...بوووووووووووووووووووووووووس
atena romeo شنبه 16 شهریور 1392 08:58 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
وای دارن نی نی دار میشن اخ جوووووووووووووووووووووون
تصور کنید هیونبابا بشه...وای دوست داشتنی میشه نه؟
پگاه مگه تو نگفته بودی دوتا دختره دووقلو داری
شاید من اشتباه فهمیدم

خب من 7 تا بچه دوست دارم سهتا دختر چهارتا پسر...من از بچه ها متنفرمم ولی همیشه دوست داشتم تعداد بالا هارو چون من ودم یه خواهر دوقلو بیشتر ندارم تعداد زیادارو دوست دارم
جیییییییییییییییییییییییییییغ زود بیا پگاهی باش
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییغ آتنا اوووووووووووومددددددددددد
بله ...این آدم فضاییم بابا شد...خخخخخخخ...من خعلی خوشم میاااااد
آتنا خواهر من هنوز 20 سالو پر نکردم این دوتا بچه ی دوقلو رو از کجا آوردی آخه؟؟؟
7 تا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سختههههههههههههههههههههه....من 4 تا موخوام
خونه شلوغ باشه خیلی خوبه....دوست دارممممممممممممم
باوشه
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 02:25 ق.ظ
ممنون پگاه جون عزیزم خیلی قشنگ بودمن که همین دوتا بچه کافیه
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 02:25 ق.ظ
خیلی هم عالی وضع حاملگیشو توصیف کردی عزیزم من که اینقدر اوق میزدم همین الانشم که میگم حالم بد میشهاز نوشابه، بوی ادکلنی که واسه شوهرم کادو خریده بودم!!!بوی تخمه، بوی صابون و تاید لباسشویی!!!! طفلکی مامانم 4 ماهه اول خونشون بودم حال همه از دستم بد شده بود
PeGaH پاسخ داد:
واقعا؟؟؟حالا اینجاشو که طبیعی بود میترسم تو مراحل بعدی سوتی بدم...خخخخخخ
این بوهای خوبم بوی بد میشدن برات؟؟؟؟وااااااااااااااااای...خیلی عذاب آوره...من از عق زدن خیلی بدم میاد...همیشه گریه میگره وقتی حالم بد میشه :(((((
اونیییییییییییییی zahra شنبه 16 شهریور 1392 02:16 ق.ظ
ممنون پگاه جون عزیزم خیلی قشنگ بودمن که همین دوتا بچه کافیه
PeGaH پاسخ داد:
سلام اونی جووووووووووووونم...خدا براتون نگهشون داره انشالله :*
سارا3 شنبه 16 شهریور 1392 12:19 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ....
اخی ی ی ی...عزززززززیزم...چه قدر زندگیشون قشنگه...
میگم اونی من وااااقعا داستانتو دوس دارم...نمیسشه تموم نشه؟؟
اووووووووووونی ی ی ی...داستان بعدیتو بعد این میذاری دیگه مگه نه؟؟نری یه وقتاااا..
واااااای من عاشق این شخصیت اجومام...خییییییییلی باحاله...
مررررررررررررسی...بووووووووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
سلا عزیز جیغ جیغوی منننننننننننننننننننننن
ایشالله یه زندگی به همین خوجلی هم نصیب تو بشه
نازززی گلممممممممممممم....تو به من و داستانم لطف داری
بازم مینویسم ولی نمیدونم کی...سعی موکونم زودی بیام
منم عاشق تواممممممممممممممممممممم
تنک یو...بوووووووووووووووووووووووس
Fadiya جمعه 15 شهریور 1392 03:35 ب.ظ
حوصلم سر رفته بود دوباره این قسمتو خوندم واااااااااااااایییییییی هویجکم کجایی که داری دایی میشی راستی فقط دایی نمیشه که شوهر عمه هم میشه ککککک هعی پگاهی زود بیا قسمت بعدو بزار خو؟راستی دیشب داشتم با هویجکم صحبت میکردم به این نتیجه رسیدیم که از اون جایی که و توی یه قسمت 4ماهه زندگی اینا رو رقم زدی قطعا 1-2 قسمته دیگه هم بچشون بدنیا میاد زود تر بگو بچه چیه چون جونگی باید بره سیسمونی بخره کککک فکر کن جونگی بگرده دنبال کالسکه پوشکو اینجورچیزا کککککهعی ما رفتیم دیگه اقامون داره صدامون میکنه میگه کم قربون صدقه بچه ی اون کلم بروکلی برو کککک بچم حسودی میکنه خخخخخخخ بابای
PeGaH پاسخ داد:
به بههههههههههههه
فادیا جونی
خواهر اینا دارن بچه دار میشن هویجک باید بره سیسمونی بخره؟؟؟ایشالله برای بچه خودتون...کره ای رسم ندارن خانواده عروسی سیسمونی بخره..خخخخخخخخخخخ
راستی بهش بگو آبرو ریزی راه نندازه ها بلند شه بیاد بگه نوناااااااااااااااا منم بچه موخوام
سرمون شلوغه فعلا گرفتار این دوتاییم
خخخخخخخخخخخخخخخ
بارون بهاری جمعه 15 شهریور 1392 12:21 ب.ظ
ممنونم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
تنک یوووووووووووووووووووووو
سارامین جمعه 15 شهریور 1392 07:47 ق.ظ
PeGaH پاسخ داد:
بووووووووووووووووووووووووس
رنت جمعه 15 شهریور 1392 12:01 ق.ظ
ای جانم بچه دار می شن این دوتا
ایولللللللللللل
بسی خوشحال شدم مرسی عزیزم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
واااااااااااااااااااااااااای چه خوبه که خوشحال شدی آبجی جون
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
RE~~nEe~~ پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:22 ب.ظ
من که دوتا بچه دارم پگاهی
مرسی
PeGaH پاسخ داد:
بلهههههههههههههههههه
خبر دارم خواهر
خدا برای خودت و دونگ سنگم نگهشون داره
pari پنجشنبه 14 شهریور 1392 10:53 ب.ظ
the answer of your question
non really i do not like kids
they are mess
and make you feel stressed because of any little movement of them
sis it was wonderful
good job
keep working
PeGaH پاسخ داد:
once again pari has a very different idea...but I strongly wish u become a mother :))))
tnx my baby sis
kiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiiis
pari پنجشنبه 14 شهریور 1392 10:46 ب.ظ
پگول نتوستم خدم را کنترل کنم و وسط خوندن برات پیام نذارم مگه آجوما هم مثل این زنهای ایرانی سونو سر خوده که هنوز هیچی نشده می گه میوسون بارداره
ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
PeGaH پاسخ داد:
دخی منم فکر میکردم فقط زنای ایرانی عق میزنن ولی تحقیق کردم دیدم همه گیره...تازهههههههه یه بزرگی میگفت مگه زنای خارجی ویارم میکنن....خخخخخخخخخخخخخخخخخ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30