تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2...part 44..1

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 12 شهریور 1392

BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2...part 44..1



درود....

برید....زود....

فقط قبلش....من ممکنه برم سفر جمعه نتونم بیام....ولی سعی میکنم ارسال به اینده کنم...... برید که قسمت بعد خوبه....

 

-: بعد از اون شب دیگه دیوید اون دیوید قبل نبود..عوض شده بود..حتی تحمل هسرشم نداشت...برای اولین بار توی تموم اون مدت ....کتک خوردن خانم و اونم جلوی چشمای خودم دیدم....خانم میخورد و دم نمیزد، یه چند ماهی گذشت خونه ساکت شده بود اما هیچی مثل قبل نمی شد....لیندا هر روز حالش بدتر میشد...دکترا میگفتن زیر فشار عصبیه...صبر منم تموم شده بود نیمتونستم بشینم و دست روی دست بزارم...عشقم جلوی چشمای خودم داشت ذره ذره اب میشد....رفتم پیش دیودیو مثل هر روز توی دفترش بود و دیگه از اون مرد مهربون خبری نبود...ازش خواستم اجازه بده با لیندا عروسی کنم.....هنوز بعضی اوقات جای سیلیش میسوزه جای تمام ضربه هاش....میخواست منصرفم کنه...اخراجم کرد....اما یک هفته نشده بود که خودش اومد دنبالم و خواست برگردم...اون هفته لیندا بیمارستان بستری شده بود و حالش اصلا خوب نبود....همون جا بود که اون پیشنهاد و بهم کرد...

.....

-" جان میدونم که چقدر دخترم و دوست داری....دخترمم همین طور....میدونم که متوجه تغییر رفتارم شدی....

جاناتان سرش را پایین انداخت: بله رئیس....

-: چه سوال احمقانه ای هیچکس تا حالا عصبانیت من و ندیده بود...اما بعضی چیزا باعث تغییر ادما میشه..جاناتان من چیزای دردناکی رو از گذشتم فهمیدم...اتفاقاتی که دونستنش مهم نیست اما میخوام بهت پینشهاد بدم اگه این پیشنهاد و قبول کنی اجازه میدم با دخترم ازدواج کنی...

جاناتان با خوش حالی رو به دیوید ایستاد و : هر چیزی که باشه قبول میکنم....

.....

-: ازم خواست خانواده مرجانه رو نابود کنم....

اشکان از جایش بلند شد به سمت تلفن رفت و برش داشت: اگه میخوای بکش اگه میخوای فرار کن چون همین الان میخوام به پلیس زنگ بزنم....

-: بهتر کارای احمقانه نکنی....فراموش نکن کسی که جلوت نشسته یه قاتل حرفه ایه....

اشکان با عصبانیت فریاد زد: برای من مهم نیست ...هرکی میخوای باش...ولی در حال حاظر کسی هستی که خانوادم و نابود کردی...تا الانم اشتباه کردم به حرفات گوش دادم....

خواست شماره پلیس را بگیرد اما صدای دخترش پارمیس توی اتاق پیچید...

-: بابا....بابا..دلامممم...بابا..

جاناتان موبایلش را روی میز گذاشت : اگه جون دخترت برات ارزش داره اون تلفن بزار زمین و قراموش نکن..من برای کمک بهت اینجام ..و اگر بخوای دست از پا خطا کنی....من بیخیال کمک میشم و از دستورات اطاعت میکنم....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: ماریا ....چیکار میکنی؟

ماریا موبایلش را روی میز گذاشت و از کنار پارمیش بلند شد: هیچی داشتم بازی پارمیس و میدیدم....تو حالت بهتره؟

مرجانه سری تکون داد و روی کاناپهی کوچک موجود در اتاق نشت: اره...ولی هنوزم یادم نمیاد یهو چم شد...

-: نمیدونم فقط یهو دیدم افتادی....حالا به نظرت خونه ی خوشکلی هست؟

-: اره...خیلی خوب بود.....

ماریا لبخندی زد و سمت مرجانه رفت و به ساعت نگاهی کردم: مرجان کجاست؟ چرا هنوز نیومده؟

مرجانه لبخند بی حالی زد و گفت: خبر داری که جونگ مین برگشته؟

-: اره...از هیئن جونگ شنیدم....مرجان دیدتش؟

-:اون که حرفی به من نمیزنه..ولی من مطمئنم کخ دیدتش....حتی دیشبم خونه ی دوستش بود....

-: دارین پشت سر من حرف میزنین؟

مرجانه یکه ای خورد و از جاش بلند شد : وای دختر من و ترسوندی ...

مرجان خم شد و مرجانه را در اغوش گرفت: ببخش زن داداش ....نگرانت کردم...با جون هیوک بیرون بودم...

مرجانه با تعجب گفت: استاد کیم؟

-: اوهوم....راستش مدت هاست روی پیشنهادش فکر میکنم...بعد از کلی فکر تصمیم دارم قبولش کنم...

مرجانه قدمی عقب گذاشت : چی؟میخوای ازدواج کنی؟

مرجان بی توجه به سوال مرجانه ماریا را بوسید و به طرف پارمیس رفت: اره...زن داداش....پارمیس عمه نمیاد بقلم؟؟

پارمیس از جایش به سختی بلند شد و به طرف مرجان رفت : مرجی دلم تنگ بود....

-: ای مرجان قروبن اون دل کوچیکت برم...دل منم تنگ بود.....

مرجانه با بهت رو کرد به ماریا: ماری این چی داره میگه؟

-: نمیدونم....یعنی دیگه جونگ مین و نمیخواد؟

مرجان پارمیس را در اغوش گرفت و به طرف مرجان امد: مرجانه ...قرار گذاشتم فردا شب بیان..قرار عروسی و بزاریم...راستش میخوام زود تر برگزار بشه...

-: مرجان معلومه چی داری میگی؟ به نظرت نباید اشکان از این موضوع خبر داشته باشه؟ نباید اونم تاییدشون کنه/

مرجان پوزخندی زد و قدمی به مرجانه نزدیک شد: زن داداش این و تو گوشات فورو کن ...من دیگه برادری به نام اشکان نه میخوام داشته باشم...نه دارم...اشکان برای من مرد ....

پارمیس را روی زمین گذاشت و به طرف اتاقش رفت .

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

جون هیوک کمی از نوشیندنی اش را نوشید ...هنا روبه رویش نشت بود و اشک میریخت : تمومش کن...

-: اوپا..من نمیدونستم توی انن مجله چه خبره......

هیوک با عصبانیت لیوانش را به دیوار کنار هنا کوبید..هنا از ترس خودش را جمع کرده بود: اوپا...

-: هنا...من و تو باید اون دوتا رو بهم برسونیم...من نمیتونم عشق مرجان و ازش بگیرم...اگه وارد زندگیم بشه...یاد میگیره دوروغ بگه..تو چشام نگاه کنه و بگه دوسم داره...من نمیخوام جسمش و داشته باشم..من میخوام قلب و روحش برای من باشه.....

هنا با صدای پر بغض گفت: اوپا...چیکار میخوای بکنی؟

هیوک لیوانی دیگه برداشت و  از مایع غلیظ پرش کرد: یه نقشه دارم....

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: هیون جونگ هیونگ ...حالت خوبه؟ مادر میگفت دیشب حالت بد شده بود؟

هیون جونگ مجله را ودقی زد و جواب داد: نگران نباش ...زنده میمونم...

هیونگ جون کنارش نشست: هیونگ ؟ خوبی؟

هیون جونگ مجله را بست و از جایش بلند شد: اره...خوبم...فردا صبح جونگ مین مرخص میشه ....خونه استراحت کنه بهتره...یونگ سنگ کجاست؟

-: مطمنی خوبی؟

هیون جونگ مجله را روی میز کوبید...عصبی بود طاقت سوال و جواب را نداشت: هیونگ جون..گفتم خوبم....

-: خیله خوب چرا داد میزنی؟ یونگ سنگ هیونگ رفت خونه...جه جونگ خیلی نگران بود....راستی بهتره یه سر بهشون بزنی ..جه جونگ ناداحت شد که نیومدی...

هیون جونگ بطری اب را از یخچال بیرون کشید و کمی لیوانش را پر کرد: باشه ..فردا شب میرم....تو هم بلند شو برو خونه...سو یونگ تنها نمونه بهتره.....

---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

1 ماه بعد

نگاهی به حلقه سنگین و براق در انگشتش انداخت....یاد 1 ماه پیش افتاد که قرار بود فقط وانمود به دوست داشت بکند...اما حالا با لباسی سفید روی صندلی بزرگ منتظر داماد بود...داماد ..بوزخندی زد و به تصویر خودش در اینه خیره شد....از هرچه که داشت تنفر داشت ..لباسی که بدون نظر خواهی همسرش بود..حلقه ای که با سلیقه ی مردی دیگر بود....حتی برای دیدن محل اجرای مراسم هم نیامده بود...هنوز هم وقتی چهره ی جونگ مین را زمانی که کارت عروسی را بدستش داشت به خاطر داشت...برق اشک در چشمانش...لرزشش دستانش...دستش را روی قلبش گذاشت...هنوز هم صدای داد های اشکان در گوشش بود...او هم گفت که دیگر خواهری به نام مرجان ندارد......رلش گرفته بود...ان روز روزی بود که هر دختری انتظارش را می کشید...رلش برای مادرش تنگ شده بود...دلش میخواست بدون توجه به ارایشش گریه کند..دلش میخواست مادرش بود تا سرش قر بزند...تا دعوایش کند و گوشه کنایه بزند..حتی به خاطر کارش سرزنشش کند....فقط بود...هر جور فقط کنارش بود...پدرش...ای کاش بود که نصیحتش کند..ازش بخواهد در مورد کارش خوب فکر کند...دستش را روی سرش گذاشت.....چه زود تنها شده بود..........

 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رنت چهارشنبه 13 شهریور 1392 11:51 ق.ظ
الان آقای داماد می خواد جاش رو با داماد اصلی عوض کنه؟؟؟
مرسی عزیزم
NeGy پاسخ داد:
نمیدونیم...که که ^^
خواهش عزیزم......:*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر