تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 59

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 12 شهریور 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 59






یعنی می شود روزی برسد که بیایی و مرا در اغوش بگیری........
من بخواهم گله کنم......
بگویی هیس...!!
همه ی کابوس هایم تمام شد......






* The peace after the storm * season 2 *  part  59



با پیچیدن صدای منشی پدرش در گوشش، زیرلب زمزمه کرد: " پیتر! "
-سلام اقای پارک جوان!
سرفه ای کرد و سلام مختصری داد. گوشی به دست به سمت پله ها راه افتاد تا به اتاقش برود.
-باید ببینمتون..
-پدرم کجاست؟ چرا من باید با تو حرف بزنم پیتر؟
-حال اقای پارک زیاد خوب نیست! ایشون......
-حالش خوبه! فقط نمیخواد با من حرف بزنه!!
-اینطور نیست! واقعا حالشون مساعد نبود..!
-خیلی خب! حرفتو میزنی یا قطع کنم!!
-فردا صبح، ساعت 10! اگه میخواید جواب سوالاتونو بگیرید، بیاید به همون تریایی که خودتون و پدرتون میشناسید!!
قبل از این که جونگمین چیزی بگوید، بوق ممتد در گوشش پیچید. گوشی را پایین اورد و برای لحظه ای به روبرویش خیره ماند. اگر حرف های پیتر درست بود چه؟!....یعنی حال پدرش واقعا مساعد نبود؟! ... سری تکان داد و شقیقه هایش را مالید. نمی دانست باید چه کار کند. لبش را گزید. اگر قرار فردا هم نقشه ای از طرف پدرش بود، چه؟!.... در ان واحد مغزش از کار افتاده بود.ذهنش ان قدر اشفته بود که هیچ راه حلی به ذهنش نمی رسید. اهی کشید و خودش را روی تخت انداخت. چشمانش را بست تا ذهن مغشوش و اشفته اش کمی ارام بگیرد.


..................................................................................



هیونگ در حالی که با ولع چاپ استیک هایش را در غذا فرو می کرد رو به سوجین گفت: " دستت درد نکنه! عالیه!! "  و انگشت شستش را به نشانه ی تایید بالا برد.
سوجین خنده ی شیرینی کرد و قیافه ای حق به جانب به خود گرفت: " مثل این که منو دست کم گرفتی اقا!! "
کیوجونگ هم خندید: " جای هیون خالی! اگه اینجا بود یه راست می دوید روشویی!! "
به دنبالش بقیه هم خندیدند. تنها کسی که حواسش به جمع نبود جونگمین بود. با چاپ استیک هایش بازی می کرد و به نقطه ی نامعلومی چشم دوخته بود.
سوجین با شنیدن نام هیون جونگ، بی اختیار چشمانش را بست. حتی اسمش هم قلبش را به درد می اورد.
یونگ سنگ خواست دوباره ظرفش را پر کند که جونگمین با چاپ استیکش به دستش زد:" هی! مثل این که واقعا تصمیم گرفتی چاق بشی کپل خان!! "
دست جونگمین را پس زد و با حرص گفت: " تو اول غذای خودتو بخور، بعد اظهار نظر کن!!"  و بدون حرف دیگری بشقابش را پر کرد.
سوجین بی اختیار به جونگمین خیره شد. به غذایش حتی دست هم نزده بود. زیرلب نالید: " بدمزست که نخوردی؟! "
بلافاصله سرش را به چپ و راست تکان داد: " نه....فقط میل ندارم! "
سوجین با نگرانی به جونگمین چشم دوخت: " چرا؟! "
جونگمین خواست چیزی بگوید که هیونگ بی هوا گفت: " نمیدونم چرا تازگیا حس میکنم سوجین شبیه جونگمین شده! اداهاش، خندیدنش، حتی نگرانی هاشم شبیهه! "
سوفی که تا ان لحظه ساکت بود گفت: " ولی من از وقتی که برای اولین بار سوجینو دیدم، این حسو داشتم! برای همین یه لحظه فک کردم چیزی بینشون هست و جونگمین دوست پسرشه!! "
باز هم صدای خنده ها بلند شد. حتی سوجین هم می خندید. تنها کسی که نمی خندید باز هم جونگمین بود. بودن در ان جمع کلافه اش می کرد. به سرعت از جایش بلند شد و بی توجه به نگاه های پر از تعجب و نگرانی بقیه دست سوفی را گرفت و او را به سمت پله ها کشید.
هیونگ با تعجب غرید: " این دیوونه چش بود؟! "  اما وقتی با قیافه های علامت سوال بقیه مواجه شد، ترجیح دادا چیز دیگری نگوید و مشغول خوردن غذایش شد.
سوجین هم نگران تر از قبل به جونگمین خیره بود. اهی کشید و چاپ استیکش را روی میز گذاشت. یعنی چه اتفاقی افتاده بود که باعث شده بود غذایش را نخورد؟....چیزی که حتی به بقیه هم نگفته بود....!


.......................................................................



سوفی را روی تخت نشاند و خودش همانطور که اتاق را قدم رو می رفت، شقیقه هایش را می مالید.
-چی شده جونگمین؟ معلوم هست چته تو؟!
اهی کشید و خود را بر روی صندلی اش انداخت: " دارم دیوونه می شم سوفیا!! "
سوفی نفسش را با صدای پوف بیرون داد: " تا نگی چی شده که منم دیوونه میکنی!! "
برگشت و رو به سوفی نشست: " بابام! یعنی مشاور بابام زنگ زد!! "
-خب؟!
-خب به جمالت! گفت که بابا فردا می خواد منو ببینه!!
-خب این که خوبه! کجاش دیوونه کنندس اخه؟!
لبش را به دندان گرفت: " اما....اما می ترسم اینم یه نقشه باشه!! "
سوفی دست به سینه نشست: " چه نقشه ای اخه پسر خوب؟ دیگه چی کار می خواد بکنه؟! اصلا چی کار میتونه بکنه؟!"
جونگمین به عادت همیشگی موهایش را به هم ریخت: " تو بابای منو نمیشناسی سوفیا!! نمیشناسی!!"
خنده ی شیرینی کرد: " چرا! اتفاقا من اقای پارکو بهتر از تو میشناسم! مطمئنم که ایندفه نمیتونه نقشه ای داشته باشه!! "  از جایش بلند شد و دستش را روی شانه ی جونگمین گذاشت: " پارک جونگمینی که من می شناسم اهل اینجور نگرانیا نبود! هیچ وقت اینطوری نمی شد! چت شده پسر؟! "
با دو دستش صورتش را پوشاند: " خودمم نمیدونم چه مرگمه!!"
سوفی بیشتر خندید: " بخند پسر! مثل همیشه! "  مشتش را بالا برد: " مطمئنم ما موفق میشیم! فایتینگ! "
جونگمین هم لبخند کمرنگی زد. ارام شده بود. اما قبل از این که سوفی به سمت در برود دستش را گرفت. باید از یک چیز دیگر هم مطمئن می شد.
سوفی با همان خنده به سمتش برگشت: " دیگه چیه؟! "
با تریدید پرسید: " ایلین؟ بچه ی هیونه؟! "
-داستانش مفصله! مثلا قرار بود یه راز باشه ها!   ....  چشمکی زد: " حوصلشو داری؟! "
جونگمین خندید و سری تکان داد: " من واسه همه چی حوصله دارم!! "
-خوبه! پس بشین تا بگم!!


...........................................................................



پاورچین پاورچین به سمت اشپزخانه گام برمی داشت که صدایی از پشت سرش میخکوبش کرد.
-چی می خوای؟!
به ارامی به سمت صدا چرخید: " ترسوندی منو خانم کوچولو!! "
-گفتم چی می خوای تو اشپزخونه؟!
لحن سرد سوجین برایش عجیب بود. با صدای خفه ای گفت: " اومدم اب بخورم!! "
سوجین دست به کمر ایستاد: " تا جایی که یادمه تو هیچ وقت زیرزیرکی اب نمیخوردی!! "
خندید و دستانش را بالا برد: " خیله خب بابا تسلیم! گشنمه! اومدم یه چیزی بخورم!! "
-هیچی نداریم!
جونگمین وارفت. ادای بامزه ای در اورد و نالید: " نه نهار خوردم! نه شام! یه تخم مرغ کوچولو هم نمونده؟! "سوجین ابروهایش را بالا انداخت: " نچ! این مشکل خودته! "
حالا بیش تر از قبل تعجب کرده بود. سوجین هیچ وقت با او اینطور صحبت نمی کرد. سرش را خاراند: " چیزی شده؟ کاری کردم؟! "
سوجین خمیازه ای کشید: " اصلا هرکاری دوس داری بکن! من میرم بخوابم! "
-سوجین!!
هردو برای یک لحظه به هم خیره ماندند. این اولین باری بود که جونگمین او را با اسم خودش صدا می زد.
سوجین نفس عمیقی کشید و سعی کرد اهمیتی ندهد: " گفتم که خوابم میاد! " و از اشپزخانه بیرون رفت.
جونگمین هم به سرعت به دنبالش دوید. دستش را گرفت و او را به سمت خودش برگرداند: " چی کار کردم که از دستم ناراحتی؟ خواهش می کنم بهم بگو!! "
دستش را از میان دست جونگمین بیرون کشید و غرید: " وقتی هیچی بهم نمیگی و منو غریبه میدونی! وقتی که همه چی رو می ریزی تو خودت، انتظار نداشته باش که ناراحت نشم! "  همانطور که سعی می کرد، صدایش نلرزد، زیرلب زمزمه کرد: " من نگرانتم جونگمین! دلم واسه خنده هات تنگ شده! "
زیرلب زمزمه کرد: " سوجین! "  خودش هم در تعجب بود که چطور بعد از مدت ها می تواند این اسم را بر زبان بیاورد، بدون هیچ اذیتی! .. لبش را گزید و باز هم به دنبال سوجین دوید.  این بار دستانش را به دور گردن سوجین حلقه کرد و سرش را به سر او چسباند: " فردا قراره بابامو ببینم! باید جواب تمام کارایی رو که کرده ازش بگیرم! اما میترسم....میترسم که اینم یه نقشه باشه!... این فکر که بابام هرکاری بخواد میتونه بکنه، تنمو میلرزونه! ....."  دیگر نتوانست ادامه بدهد و بی اختیار ساکت شد.
در سکوت گوش به حرف های جونگمین سپرده بود. با تمام شدن حرف هایش، به سمت جونگمین برگشت. روی پنجه پاهایش ایستاد و صورتش را قاب گرفت. با لحن ارامی به حرف امد: " اروم باش و سعی کن خونسرد باشی! من مطمئنم که همه چی درست میشه! فقط بخند و امید داشته باش! هوم؟! "
لبخند عمیقی بر لبان جونگمین نقش بست. نفس های گر سوجین که به صورتش می خورد، قلبش را به لرزه می انداخت و طاقتش را سلب می کرد. بی ان که بخواهد کمی صورتش را پایین تر برد که با روشن شدن ناگهانی چراغ اشپزخانه، به سرعت از سوجین فاصله گرفت و خودش را عقب کشید.
-هی! شما دوتا دارین چی کار می کنید؟!
با شنیدن صدای هیونگ، هردو به سمتش برگشتند.
سوجین دست به کمر ایستاد و چشمکی زد: " مثلا چی کار می خواستیم بکنیم؟! "
هیونگ زبانکی انداخت: " من نمیدونم! شماها باید بگین! "
سوجین نیشخندی زد و به جونگمین اشاره کرد: " این اقای شکم گنده، نه نهار خورده، نه شام، اومده بود دلی از عزا دربیاره! "
جونگمین خنده ی شیطنت امیزی کرد و به سمت هیونگ رفت. گوشش را گرفت و کشید: " دیگه نبینم از این فضولیا کنی و چرت و پرت ببافی واسه خودت!!"
هیونگ جون همانطور که گوشش را می مالید با بغض و حرص گفت: " ای بمیرید جفتتون! من فقط اومده بودم اب بخورم!!"  و با قیافه ای اویزان از اشپزخانه بیرون رفت.
هردو نیم نگاهی به یکدیگر انداختند و با صدای بلندی زدند زیر خنده.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 01:51 ب.ظ
المااااااااسیییی...پس کی معماهای داستانت حل میشن؟ من که دیگه از فضولی مررردم یعنی اگه هیونگ از راه نمیرسید خودم پا میشدم میرفتم سوجینو میکشتم که انقدر همه خاطرخواهش هستنبوووووس وبغلللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
ایشالااااااااااا))))
کم کم حل میشن))))
.
اوخییییییییی^^ الهی^^
.
خخخخخخخخخ^^ پس خوب شد که هیونگ از راه رسید^^ خخخخخخخخ
.
بوووووووووووووووش و بخللللللللللللللل^^****
agra جمعه 15 شهریور 1392 10:58 ق.ظ
سلام خوبی، خوب شد هیونگ اومد وگرنه جونگمین کار دست خودش میداد،قشنگ بود مرسی گلم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااام عزیزم^^***
اره، به موقع رسید))))))))
.
میسییییییییییییییی عزیزمممممم^^***
سارا3 پنجشنبه 14 شهریور 1392 04:20 ق.ظ
خب من چی بگم بهت؟؟؟؟؟؟
توروخدا این سوجین و جونگی رو عاشق نکن هرچند جونگی عاشق شده...
اوووووووووووووووووووف...
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیچی نگوووووووو!! اه بکش مادر!!^^خخخخخخخخخخخ
.
حالا ببینیم چی میشه^^
خودمم هنوز نمیدونم سوجین به کی برسه!!! خخخخخخخخخ
.
هوووووووووووووووووووووف^^
پیچیده شده اساسی!!^^ خخخخخخخخخخ
اونیییییییییییی زهرا پنجشنبه 14 شهریور 1392 02:00 ق.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی عزیزم منتظ ر ادامش هستم
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی عزیزم^^***
ایشالااااااااااااااا)))))))))
*maHsa* سه شنبه 12 شهریور 1392 11:18 ب.ظ
سلااااااااااااااااااااام
مهسا وارد میشود
خوبی خواهر؟ چه خبر؟ چه کارا میکنی؟ داداش هویجم چطوره؟
یعنی این پیتر با جونگمین چی کار داره؟ یعنی بازم بابای جونگمین نقشه ای کشیده؟ یعنی قراره چه اتفاقی بیفته؟
خواننده های محترم همه اینا به خباثت نویسنده بستگی داره که چه اتفاقی بیفته. از اونجایی که من نویسنده این داستانو میشناسم خباثتو در حد بالای داراست و در با خاک یکسان کردن افراد تخصص زیادی داره.
بالاخره ما نفهمیدیم این سوجین قراره به کی برسه.
البته خوشم میاد ما خیلی باهم تفاهم داریم. زدیم تو کار مربع عشقی
راستی امروز هیونو توی برنامه دیدم . خیلی باحال بود. به قول پگاه جدیدا اساسی هیز شده.
راستی واسه دلیل عصبانیتم که قسمت قبل پرسیدی موضوع قسمت 42 هیونگه. یعنی زده ترکونده.
طوماری نوشتما. از خدات باشه من میام برات نظر میزارما. در این بازار کسادی نظر خواهر باید یک نظرو هم غنیمت شمرد.
من برم که سرم خیلی شلوغه. با شوهر محترمه داریم روی یه پروژه کار میکنیم ایشاا... تموم شد نشونتون میدم.
من دیگه واقعا باید برم صدای هیونگ در اومد.
هیونگ : باز دوباره کجا غیبت زد؟ دوباره رفتی پای لب تاب؟ این وقت شب داره برای کی نظر میزاری؟ ایندفعه کیه ؟ پگاهه یا شقایق؟ الان تو باید پیش عشقت باشی...... زود تند سریع بیا اینجا......
- باشه الان میام ......
هیونگ : تا سه میشمارم میای اینجا وگرنه میام اونجا و ........
- باشه امدم دیگه ..... خونه رو گذاشتی رو سرت .......
هیونگ : 1
اوه اوه مثه اینکه قضیه خیلی جدیه
هیونگ : 2
برم برم الان میاد آبرومو میبره
بای بای
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
هیونگ : 3........ اومدی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااام^^
خوش اومدی عزیزدلمممممممممممممم^^***
.
هیییییییییییییی.....هیچی....مام خوبیم!! هویجم خوبه!!! ^^خخخخخخ
.
اوممممممممم....قسمت بعدی همه چی معلوم میشه^^
.
خخخخخخخخخ!! بهله!بنده اخر خباثتم!!! ککککککک
.
خودمم نفهمیدم والا سوجین مال کیه!!! خخخخخخخخخ
.
ای جانممممممم^^ قلبون این تفاهم^^***
.
ای جووووووووووونم^^ کدوم برنامه؟^^
چقد دلم واسه تک تک پسرا تنگیده^^(((((((((((((((
.
داداچم همیشه هیز بوده قربونش برم!! خخخخخخخخخخ
.
اهاااااااااااان^^ میخونم ایشالااااااااااااا^^
.
ای جوووووووووووووووووووونم^^ عاشششششششقتم مهسایی^^
فداااااااااااااااااای تو و طومارات بشم من جیگرررررررررم^^*****
.
اوه! اوه!! برو تا صدای داداچ گرامم درنیومده!!! خخخخخخخ
مبااااااارکه پس^^
اوه!! بدووووووووووووووووو^^ خخخخخخخ
.
یاااااااااااا خدا!! بدو که داداچم بدجوری عصبانیه!!! ^^^خخخخخخخخخخ
فدااااااااااااااات شم اجی، کلی خندیدممممممممم^^
.
بپررررررررررررررررررررر بخللللللللللل خودممممممممممم^^*****
حالاااااااااااا بووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللل^^**********
فدااااااااااااااااااااااااات^^***
*maHsa* سه شنبه 12 شهریور 1392 10:59 ب.ظ
جیییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییغ
یه طومار نظر نوشته بودم ارسالو که زدم گفت کد امنیتی اشتباهه همه نظرو پاک کرد
اشکال نداره دوباره تایپ میکنم
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییغ!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
.
ای بمیره میهن.....هیییییییییییییییییییی..
.
اکشااااااااااال نداله^^
فاطیماجون سه شنبه 12 شهریور 1392 10:12 ب.ظ
سلااااااااام مرسیییییییی
کی داستان جیونو میذاری هوم??????????
منتظرش هستم ها
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام))))))
خواهشششش عزیزممممممممم^^***
.
ایشالااااااااااا از شنبه^^
میسییییییییییی عزیزدلم که همراهی^^***
selia سه شنبه 12 شهریور 1392 05:09 ب.ظ
من هیون میخوام
*almas-shargh* پاسخ داد:
میااااااااااااااد^^
یک یا دو قسمت بعد قول میدم بیاد^^
دریه نتون^^(((((
رنت سه شنبه 12 شهریور 1392 01:31 ب.ظ
مرسیییییییییییییییییی عزیزم عالی بود
وای من همش نگران حس جونگ مین به سوجینم
زودتتتتتتتتتتتتتتتتر رابطه این دوتا روشن کن
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششششش عزیزممممممممم^^***
اوهومممممم.....امیدوارم معلوم بشه^^
چشششششم^^ حتمااااااااااااااااااا))))))))))
parisa سه شنبه 12 شهریور 1392 11:36 ق.ظ
عالی
خسته نباشی
پگاه سه شنبه 12 شهریور 1392 11:33 ق.ظ
هورررررررررااااااااااااا
صرفا جهت اول بون
یوهاهاها
*almas-shargh* پاسخ داد:
هووووووووووووورا!^^
باررررررررریک^^ یوهاهاهاهاهاها
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر