تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 17

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 11 شهریور 1392

Five Great Love - Ep 17



سلااااااااااااااااااااااااام به خواننده های گلی که نظر میدن و نظر نمیدن
خوبید؟ خوشید؟
منم خوبم.


خب اینم قسمت 17 من که خیلی دوسش دارم. عاشق این قسمتم.

زیادی تعریف کردم. برید بخونید نظرم بدید.
آخه من به این خوش قولی دلتون میاد نظر نزارید. تازه دارم به خاطر شما حجم هر قسمتو میبرم بالا.

خب حرف زدن بسه سریع برید ادامه که داستان حساس شده.









همه توی خونه خواب بودن حتی جون هی که تمام این مدت داشت گریه میکرد خوابش برده بود.
فردا صبح همه به جز جون هی تو آشپزخونه مشغول خوردن صبحونه بودن.
کیو  : عجب صبحونه خوشمزه ای ...... هیون جونگ هیونگ دستت درد نکنه ........
هیون : کار من نیست .........
کیو : نگو که کار جونگمینه ؟
جونگمین : نه کار من نیست ......
هیونگ : پس کار کیه ؟ یونگ سنگ هیونگ .......
یونگ : نه کار من نیست ......... دخترا کار شماست؟
هیورین : نه .....
چوهی : فکر کنم کار جون هیه ........... حتما زودتر اومده صبحونه خورده و اینا رو آماده کرده که با ما رو به رو نشه .......
یونگ : اون وقت چرا ؟
چوهی : چون ما قراره بریم خونه خونواده هامون .......... پسرا اگه خونه اید خیلی سر به سرش نزارید گرسنه اش بشه از اتاقش میاد بیرون .........
هیون : خیالت تخت حواسم هست .........
تقریبا صبحونه تموم شده بود و جونگمین اولین نفر اومد بیرون که باعث اعتراض بقیه پسرا شد چون اون روز نوبت پسرا بود . جونگمین بدون توجه به پسرا از آشپزخونه بیرون اومد دخترام پشت سرش از آشپزخونه اومدن بیرون و به سمت نشیمن میرفتن که جون هی از پله ها پایین اومد و معلوم بود میخواد بره بیرون.
هیورین نگاهی به پاکتای دست جون هی انداختو گفت : داری میری پیش جی وو ؟
جون هی : آره ..............
جونگمین به حالت شوخی گفت : پس داری میری دوست پسرتو ببینی ؟
با این حرف بقیه پسرام از آشپزخونه بیرون اومدن تا ببینن چه خبره. جون هی که به اندازه کافی عصبی بود حرف جونگمین باعث شد از کوره در بره. چوهی هم که خواست جلوی چیزیو بگیره خیلی دیر شده بود .
جون هی همینطور که عصبانیت توی چهره اش موج میزد و با عصبانیت راه میرفت به سمت جونگمین اومد وهمین طور که به جونگمین نزدیک میشد با فریاد حرف میزد و جونگمینم یه قدم عقب میرفت .
جون هی : هی تو جناب پارک جونگمین بهت گفته بودم جی وو دوست پسرم نیست ............ جی وو بهترین دوستمه که هروقت بهش نیاز داشتم کنارم بود .......... وقتی فکر میکردم من مادرمو کشته ام اون دلداریم میداد ........ وقتی همه منو به خاطر مرگ مادرم مقصر میدونستن اون پشتم بودو ازم حمایت کرد ............. وقتی پدرم به خاطر اینکه من مادرمو کشتم ترک کردم و گفت من دیگه دخترش نیستم اون کنارم بود .......... اون و خونوادش کمکم کردن.........اونا همش بهم میگفتن که تقصیر من نبود مادرم مرد و مادرم به خاطر بیماری مرد ........... اون و خونوادش همیشه با من مثه دخترشون رفتار کردن ............. اونا خونواده ای هستن که من هیچ وقت نداشتم ........ جی وو کسیه که اگه به موقع به دادم نمیرسید من الان اون دنیا بودم .......... جی وو کسی بود که بعد از مرگ دایه ام ازم خواست بیام کره پیشش ............ جی وو برای من مثه برادری که هیچ وقت نداشتم ........ تکیگاهی که همیشه تو شرایط سخت بهش تکیه کردم .......... حالام بهتره دهنتو ببندی دیگه حرف نزنی .............
اشک تو چشاش جمع شده بود . یادآوری خاطرات گذشته حالشو بد کرده بود. این چند روزه خیلی تحمل کرده بود تا کسیو ناراحت نکنه ولی امروز دیگه بغض قدیمیش که تموم این مدت داشت خفه اش میکردشکست و خودشو خالی کرد. در حالی که با دستش قطره اشکیو که از چشماش پایین میومدو پاک میکرد به سمت در خونه دوید و از خونه زد بیرون . بعد از چند دقیقه صدای ماشینش که به سرعت از اونجا دور شد اومد.
همه دخترا و پسرا هنوز توی شک بودن. جونگمین هنوز به روبه روش که تا چند دقیقه پیش جون هی اونجا ایستاده بود نگاهی انداخت . هیونگ همینطور که دم در آشپزخونه داشت به جای خالی جون هی نگاهی کرد اشکاشو که بی اختیار جاری شده بودنو پاک کرد. هیچ کسی حرفی نمیزد و از جاش تکون نمیخورد . حرفای جون هی مثه رعد و برق بود که به همه شوک بزرگی داده بود. سکوت بدی خونه رو گرفته بود و جو خونه رو سنگین کرده بود.
بالاخره چوهی از جاش تکون خورد و به سمت اتاقش رفت . در همین حین بقیه هم تکونی به خودشون دادن. دخترا بدون گفتن حرفی به سمت اتاق چوهی رفتن. همه دخترا وارد اتاق چوهی شدن. چوهی کنار پنجره ایستاده بود. بقیه دخترام روی تخت نشستن.
چوهی : فکر میکردم پدر مادرشو همزمان توی حادثه از دست داده ...........
هیورین : فکر نمیکردم اینقد عذاب میکشه ..........
تائه هی : معلومه خیلی سختی کشیده ............
چوهی : معلوم نیست مادرش چجوری مرده که اینجوری به همش ریخته ..........
تائه هی : حس اینکه یه نفر به خاطر تو مرده باشه خیلی بده ................
هیورین : از همه بدتر اینه که پدرش ولش کرده ................
چوهی : جون هی هیچ وقت حرف نمیزنه ......... همه رو میریزه .........
هیورین : اینجوری پیش بره یه بلایی سرش میاد ...........
تائه هی : امیدوارم هیچ بلایی سرش نیاد ...............
چوهی : حالا نمیدونم چی کار کنم ..............
تائه هی : آره ممکنه دوباره عصبانی بشه ..............
هیورین : اصلا فکرشم نکنین که در این باره باهاش حرف بزنین چون مطمئنا میکشمتمون ......... من به اندازه کافی امروز ازش ترسیدم ............
تائه هی : پس چی کار کنیم ؟
چوهی : فعلا که نمیتونیم کاری بکنیم .......... بهتره طبق برنامه بریم پیش خونواده هامون .............
هیورین : آره این بهتره .........
تا ئه هی : باشه ........
-------------------------------------------------
بعد از رفتن دخترا به اتاق چوهی پسرا از شوک بیرون اومدن . هیون از کنار هیونگ گذشت و پیش جونگمین رفت.دستشو روی شونه جونگمین گذاشتو گفت : حالت خوبه پسر ؟
جونگمین که هنوز گیج بود سری تکون داد.
هیون بیا بریم تو نشیمن بشینیم.
یونگ هم از آشپزخونه بیرون اومد و به نشیمن رفت. کیو کنار هیونگ اومد و گفت : بیا مام بریم تو نشیمن بعدا ظرفا رو میشوریم.
هیونگ بدون اینکه به کیو نگاه کنه گفت چون میدونست اگه برگرده کیو میفهمه که گریه کرده : تو برو من دستام کثیفه بشورم میام.......
سعی کرد صداش نلرزه تا کیو چیزی نفهمه. کیو هم که اصلا فکرشو نمیکرد که هیونگ گریه کرده باشه بی توجه به هیونگ گفت : باشه ..... زودی بیا .........
اینو گفت و به سمت نشیمن رفت. هیونگ رفت تو آشپزخونه و شیر آب ظرفشویی و باز کرد اما بازم گریه اش گرفته بود. فکرشو نمیکرد پشت این چهره شیطون جون هی یه همچین گذشته تلخی باشه. پس شاید حسی که نسبت بهش داشت دلسوزی بود نه عشق. دستشو زیر آب برد و مشت آبو به صورتش زد تا شاید حالش عوض شه . باید خودشو کنترل میکرد وگرنه پسرا میفهمیدن اون گریه کرده. سریع صورتشو شست. از آشپزخونه زد بیرون و به سمت نشیمن رفت.
هیون : فکر نمیکردم همچین گذشته ای داشته ..........
جونگمین : من ..... من اصلا فکر نمیکردم ......... اصلا فکر نمیکردم رابطه اش با جی وو به خاطر این موضوع با شه ........ وگرنه همچین حرفی نمیزدم ..........
کیو : تقصیر تو نبود ...........
هیون : آره ..... تقصیر تو نیست ............ اون دلش از جای دیگه پر بود ........
یونگ : داریم یواش یواش میفهمیم چرا اینقد اون عجیب غریبه .................
هیونگ : تمام رفتاراش و حرفاش به خاطر دردیه که میکشه .............
جونگمین : وقتی گفت همه اونو به خاطر مرگ مادرش مقصر میدونستن اشک تو چشاش جمع شده بود .......... شما هیچ کدومتون جای من نبودید ........... تمام اون حرفا رو وقتی تو چشمام زل زده بود گفت ..........
کم کم اشک توی چشمای جونگمین جمع شد چون جونگمین چیزیو تو وجود جون هی دیده بود که هیچ کدوم از پسرا ندیده بودن. در همین حین دخترا از پله ها پایین اومدن.
چوهی : ما داریم میریم به خونواده هامون سر بزنیم ...... جون هیم فکر نکنم تا شب برگرده ولی اگه زود برگشت حواستون باشه دیگه ........
هیون : باشه خیالت تخت ....
کیو : ما هواشو داریم ......... برید به سلامت .........
هیون : راستی با چی میرین ؟ میخوای برسونمتون ؟
هیورین : نه ممنون سر خیابون ماشین میگیریم میریم ..........
تائه هی : آره اینجوری راحت تریم ..............
هیون که دید دخترا اینجوری راحت ترن اصرار نکرد. دخترام خدا حافظی کردنو رفتن.
---------------------------------------------------------
از در خونه اومد بیرون و به سمت پارکینگ رفت . سوار ماشین شد. ماشینو از پارکینگ در آورد و به سمت اتوبان رفت. وقتی به اتوبان رسید پاشو بیشتر روی گاز فشار داد. همین طور که اشک میرخت مثل دیوونه ها رانندگی میکرد. نزدیک همون پرتگاه قبلی پاشو روی ترمز زد. از ماشین پیدا شد و لب پرتگاه ایستاد. با بیشترین توانی که داشت فریاد میزد. اینقد این کارو انجام داد . که احساس میکرد دیگه صداش در نمیاد. آروم آروم به طرف لبه پرتگاه رفت.فقط کافی بود یه قدمه دیگه برداره تا توی دریا بیفته. مردد بود. گاه پاهاشو بالا میگرفت که فاصله خودشو با مرگ طی کنه و گاه پشیمون میشد. درمونده و پریشون قدمی به عقب برداشت و روی زمین نشست. همین طور که بی صدا اشک میریخت زانوهاشو تو بغل گرفت و به آبی دریا و آسمون که یه جایی تو افق بهم میرسیدن نگاه میکرد.
جون هی : چرا من؟ ....... چراااا؟........ خدایا چرا من؟ ............ چرا باید مادرم به خاطر من بمیره ؟ چرا ؟......... میدونم مریض بود ولی اگه من نبودم اون الان زده بود........ اگه من نبودم الان پدر و مادرم با هم زندگی میکردن ........... به بابام حق میدم از من متنفر باشه ..... آخه من عشق زندگیشو کشتم ........ حق میدم نخواد منو ببینه چون من زنشو ازش گرفتم ........... حقمیدم خاله ام باهام بدرفتاری کنه چون خواهرشو تنها کسی که از خونواده اش مونده بود ازش گرفتم ................. آخه چرا خدا؟ ............. چرا ؟ .......... چرا اون موقعه که تو یه قدمیه مرگ بودم جی وو رو فرستادی تا منو نجات بده .......... حالا دیگه مثه اوایل دوران دانشجوییم شجاع نیستم .......... دیگه مثه اون موقعها اون همه جرات ندارم .......وگرنه امروز خودمو پرت میکردم پایین .......... اون عوضی تنها امید و جراتیو که تو وجودم بودو کشت .......... مرده و زنده ام دیگه فرقی نمیکنه ............. چون قلبو روحمو ازم گرفت .............. آره من دارم نفس میکشم ولی زندگیم با یه مرده فرق نداره .......... اینکه ببینم بقیه چطور درباره کسایی که دوسشون دارن حرف میزنن عذابم میده .......... این بی کسی داره خفه ام میکنه .......... اگه جی وو نبود هیچ وقت مسیر زندگیمو عوض نمیکردم ................
با آوردن اسم جی وو تازه یادش اومد که برای چی از خونه بیرون زده.اشکاشو پاک کرد و از زمین بلند شد. لباسشو تکوند و به طرف ماشین رفت. یه نگاهی داخل ماشین انداخت. شیشه آبی که همیشه واسه احتیاط تو ماشین داشتو پیدا کردو صورتشو شست تا کمی حالش بهتر بشه. در شیشه رو بست و سوار ماشین شد. شیشه آبو زیر صندلی پرت کرد . نگاهی تو آینه انداخت هنوز معلوم بود حسابی گریه کرده از توی کیفش لوازم آرایششو در آورد و کمی آرایش کرد تا کمتر معلوم بشه که گریه کرده. ماشینو روشن کرد و به سمت همون رستورانی که با بچه ها رفته بودن رفت. نزدیک رستوران ماشینو پارک کرد طوری که از توی ماشین میتونست در ورودیو ببینه. نگاهی به تابلوی بالای در ورودی انداخت. واقعا این اسم به اینجا میومد " تیکه ای از بهشت " . اونجا واقعا مثل بهشت بود. نگاهی به در ورودی کرد. جی وو رو دید که داره به مهمونا خوش آمد میگه. چون آخر هفته بود رستوران از اون موقع روز شلوغ شده بود. جون هی که سرش درد گرفته بود آروم سرشو روی فرمون گذاشتو چشماشو بست.
نیم ساعتی بود که متوجه ماشینش شده بود اما نمیدونست چرا از ماشین پیاده نمیشه. حدس میزد دوباره از چیزی ناراحت شده. چون مشتری زیاد داشتن دیگه جایی نداشتن. به خاطر همین یکی اومد بهش گفت که دیگه مشتریا رو راه نده و ازشون عذر خواهی کنه. اونم از اون مرد خواست که چند دقیقه جاش وایسته تا برگرده.
نزدیک ماشین شد نگاهی داخل ماشین انداخت. سرشو روی فرمون گذاشته بود روی صندلی عقبم چنتا پاکت بود. در ماشینو باز کرد و کنارش نشست. سرشو از روی فرمون بلند کرد و چهره آشنای جی وو رو دید. لبخند کوتاهی زد و سرشو به پشتی صندلی تکیه داد.
جی وو : باز چی شد که دوباره اینقد گریه کردی ؟ ......... حتما تا پرتگاهم رفتی ............. کلیم داد زدی ..........
جون هی : تو که میدونی چرا میپرسی ...........
جی وو : قضیه چیه ؟
جون هی : هیچی فقط برو مرخصی بگیر بریم یه جایی ..............
جی وو : تو که رفتی خرید دیگه کجا میخوای بری ؟ بیا همینجا ناهار میخوریم ..........
اینو گفتو برگشت تا نگاهی به پاکتا انداخت و متوجه خریدا شد .
جون هی : نمیخوام اینجا غذا بخورم .........
جی وو به سمت جون هی برگشتو گفت : میخوای خونه ما غذا بخوری ؟
جون هی : آره .............
جی وو : امروز خیلی شلوغه نمیتونم مرخصی بگیرم بیا همینجا غذا بخوریم دفعه بعد میریم خونه ما .............
اومد از ماشین پیاده بشه که جون هی گفت : دیروز با دخترا رفتیم خرید اونام با اولین حقوقشون برای خونواده هاشون خرید کردن منم اینا رو برای شما خریدم امروزم ازم مرخصی گرفتن برن خنواده هاشونو ببینن ...............
جی وو که همه ماجرا فهمیده بود و میدونست جون هی چه حسی داره گفت : چند دقیقه صبر کن برم از داییم اجازه بگیرم میام ........
چند دقیقه بعد جی وو برگشت.
جون هی : حتما باید التماست کنم تا یه کاری برام بکنی ؟
جی وو : چقدم که تو التماس میکنی ........... خدا شکر کن صاحب رستوران داییمه ............
جون هی : بعدا به خدمت میرسم ...........
جی وو : اینقد حرف نزن نی نی کوچولو زودتر راه بیفته ..............
جون هی به شونه جی وو زد و گفت : من نی نی کوچولو نیستم .............
جی وو : خب باشه ............ جدیدا دستت خیلی سنگین شده ........
جون هی : جی وووووووووووو ........
جی وو : باشه باشه من اشتباه کردم ........... حالا میشه راه بیفتی ...........
جون هی : آفرین حالا شد ....... لبخندی زدو حرکت کرد
جی وو : دختره پرو ............. لبخندشو نگاه .........
جون هی : زیاد حرف بزنی پرت میکنم پایین .........
جی وو : جدیدا خیلی خشن شدیا ........ حالا خوبه با خواننده ها گشتی اگه با خلافکارا میگشتی چی میشد ...............
جون هی : خواننده ............ باید باهاشون زندگی .......... اون کوه اعتماد به نفس جونگمین از همه شون بدتره .............
جی وو : پس یکی مثه خودت پیدا کردی ؟
جون هی : نخیر ........................... من کجام شبیه اونه؟
جی وو : نمیدونم کجاش شبیه توه ولی اونم مثه تو درداش تو خودش میریزه ..........
جون هی : جناب فیلسوف میشه بگی تو اینارو از کجا فهمیدی ؟ من که همچین چیزی ندیدم ..........
جی وو : تو چشماش نوشته بود درست مثه تو ..............
جون هی سکوت کرد میدونست جی وو تو خوندن احساسات آدما از توی نگاهشون استاده. به خاطر همین باهاش دوست شده بود چون تنها کسی بود از نگاهش حرفاشو میخوند. با حرف جی وو یاد حرفای صبحش افتاد. اینکه چجوری تو چشمای جونگمین زل زدو اون حرفا رو زد. وقتی چشمای جونگمین جلوی نظرش اومد دید که حق با جی وو . مثه اینکه جونگمینم دردای زیادی داشت که تو خودش میریخت. به خاطر همین همیشه میخندید تا کسی از توی چشماش نفهمه که درونش چه خبره. جون هی تازه فهمید امروز صبح زیاده روی کرده. هیچ کدوم از بلاهایی که سرش اومده بود تقصیر جونگمین نبود. حتی حرفی که درباره جی وو زده بود هم برای شوخی باهاش بود. اون زیاده روی کرده از کاری که امروز صبح کرده بود خیلی پشیمون بود. بی جهت به جونگمین حمله کرده بود.
به خونه جی وو رسیدن و داخل شدن مادر جی وو با دیدن جون هی به سمتش اومد و اون رو در آغوش گرفت .
مادر جی وو : عزیزم ...... جون هی ........ دختر خوشگلم ..... دلم برات تنگ شده بود ..........
جون هی : منم دلم براتون تنگ شده بود مادر جون ........
پدر جی وو که به سمت اونا میومد گفت : وقتی میگی مادر جون یعنی اتفاقی افتاده که سابی ناراحتت کرده ...........
جون هی از آغوش خانم جانگ مادر جی وو بیرون اومد و به آقای جانگ پدر جی وو نگاهی انداخت و گفت : پدر جون هیچ اتفاقی نیفتاده فقط دلم واست تنگ شده بود........
اینو گفتو در آغوش آقای جانگ رفت. آقای جانگ اون رو به خودش فشرد. جون هی برای اون مثل دختری بود که از دست داده بود. مثل خواهر دوقلوی جی وو که به خاطر تجاوز وحشیانه ای که بهش شده بود مرده بود.
جون هی دقیقا یک ماه بعد از مرگ خواهر دوقلوی جی وو با جی وو آشنا شده بود. مرگ خواهر جی وو و بی خونواده بودن جون هی باعث نزدیک شدن اونا شده بود. خانم و آقای جانگ همیشه به جون هی مثه دخترشون که از دست داده بودن نگاه میکردن حتی جی وو هم اونو مثه خواهر دوقلوش میدونست و همیشه به جون هی میگفت که خواهرش اون رو برای خونواده اش فرستاده.
همین طور که جون هی تو آغوش آقای جانگ بود آقای جانگ آروم تو گوش جون هی زمزمه کرد : کی دختر خوشگل منو اذیت کرده؟
جی وو : پدر شنیدم چی گفتینا ........... اصلا چرا هیچ کی ما رو تحویل نمیگیره ........ اصلا نباید مرخصی میگرفتم با این دختر دیوونه میومدم اینجا .....
جون هی از آغوش آقای جانگ بیرون اومد. آقای جانگ رو به جی وو گفت : دیگه نبینم به جون هی بگی دیوونه .........
جون هی زبونکی به جی وو در آورد.
جی وو : من نمیفهمم این جون هی چی داره که همه هواشو دارن ..........
خانم جانگ : از خودت بپرس .........
جی وو : مامانننننننننن ..........
آقای جانگ : این بحثا رو تموم کنین ......... جی وو اونا چیه دستت
جی وو : چشم پدر ......... خریدای این خانومه .......
جون هی به طرف جی وو رفت و پاکتا رو از جی وو گرفت و به سمت آقای جانگ رفت. پاکتی که توش یه کت و شلوار شیک بود رو به دست آقای جانگ داد و گفت : این برای شماس ............
بعد به سمت خانم جانگ رفت و پاکت دیگه ای رو که یک کت و دامن خیل قشنگ توش بودو به دست خانم جانگ داد و گفت : اینم برای شماس ........
آقای جانگ : دخترم لازم نبود اینا رو بخری ........
خانم جانگ : آره دخترم ......... تو باید پولاتو پس انداز کنی .........
جون هی : میخواستم با اولین حقوقم واسه اونایی که دوسشون هدیه بخرم ...... اگه بخواین از این حرفا بزنین ناراحت میشم ......... مگه ما یه خونواده نیستیم ...........
خانم و آقای جانگ با نگاه پر محبتشونو جون هی رو نگاه کردن.
جی وو : پس من چی ؟ ......... نکنه این وسط من نخود چیم ؟
جون هی به سمت جی وو رفت و آخرین پاکتو به دست جی وو داد و گفت : بفرما مگه میشه بردار بزرگو رو فراموش کنم ..............
جی وو : اوه اوه ............ از کی تا حالا من شدم برادر بزگتر ........
جون هی : حالا بیا و خوبی کن ..............
جی وو : خب حالا بزار ببینم چی خریدی که این همه منت میزاری ........
جی وو کت شلوار آبیی که جون هی براش خریده بودو در آورد و نگاهی بهش کرد و گفت : نه سلیقه ات بد نیست .........
جون هی : یااااااااااااا...........
آقای جانگ : خیلی هم دلت بخواد ............
لبخند پیروزمندانه ای بر لبان جون هی نقش بست ..........
خانم جانگ : خب حرف زدن بسه ........ جون هی میام کمکم کنی ناهارو درست کنم ..........
جون هی : البته .....................
جون هی و خانم جانگ وارد آشپزخونه شدن.
--------------------------------------------------
خب چطور بود؟ الان زدم تو فاز غم غصه. از این به بعد گریه ها شروع میشه .
یوهاهاهاهاهاهاهها

خب ایندفعه دوتا عکس داریم یکی عکس جی ووه که با کت شلواری که جون هی براش خریده انداخته.



بله جی وو خیلی شبیه رینه. اینم فقط به درخواست خواهرم مینا گذاشتم. در ضمن جی وو نقش مهمی داره.

عکس بعدیم به خاطر میترا جون میزارم که این گلو دوست داشت.







می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا چهارشنبه 20 شهریور 1392 07:26 ق.ظ
میدوستم...یعنی دوسش دارم
رویا یکشنبه 17 شهریور 1392 02:32 ب.ظ
آخییییییییی...جون هی خیلی گناه داره
داستانتو میدوستم مهسایی...مرسی
* maHsa * پاسخ داد:
بله بله خیل اذیت شده.
واقعااااااااااااا ....... میدونستی؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
ممنون عزیزم
آسیه سه شنبه 12 شهریور 1392 04:19 ق.ظ
داستانت خیلی قشنگه. منتظر ادامش هستم.
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
Pantea سه شنبه 12 شهریور 1392 01:03 ق.ظ
چرت اشتباهی تایپید
* maHsa * پاسخ داد:
اوکی یه لحظه تعجب کردم
Pantea دوشنبه 11 شهریور 1392 10:43 ب.ظ
چرت حس ششم من میگه جون هی عاشق جونگ میشه؟
* maHsa * پاسخ داد:
الان من دقیقا منظورتو از چرت نفهمیدم
درباره حدستم باید بقیه داستانو بخونی تا بفهمی
رقیه دوشنبه 11 شهریور 1392 10:19 ب.ظ
نکنه جونگمین هم مث جون هی گذشته سختی داشته باشه
من طاقت ندارم .....
واسه جون هی کلی غصه خوردمو اشکم ریختم
دیگه جونگمین ننننننننننننننه

پیلیز
* maHsa * پاسخ داد:
قسمت بعد و بخون میفهمی
الهی من فدای احساساتت بشم گریه نکن
چی کار کنم این چند وقته کسی نبود نظر بزار یه ذره خبیث شدم
رقیه دوشنبه 11 شهریور 1392 10:13 ب.ظ
بلا، ناقلاانگاری توپوسترت تقسیم عشقی کردی
اذیتمون نکنیا مثلث عشقی رو مربع یا چند ضلعی تبدیل کنی خودم نظر میزارم فقط خبیث نشیا
* maHsa * پاسخ داد:
آفرین آفرین نظر بزار تا خبیث نشم
ولی میدونی خبیث شدن خیلللللللللللللللللللللللی حال میده
یوهاهاهاهاهاهاههاهااهاهاه
رقیه دوشنبه 11 شهریور 1392 10:06 ب.ظ
جون هی خیلی باسلیقه است کادوهایی که گرفته خیلی خوشگل بود
مهسایی پوسترت مث همیشه عالیه
عکسایی رو که میزاری واقعا قشنگه مخصوصا عکسایی رو که خودت میگیری کامسامیدا
بوووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
خب خوشحالم که عسامو دوست داری
پوسترامم خودم خیلی دوست دارم
عکسامم که خودم باهاش زندگی میکنم
ممنون عزیزم
بووووووووووووووووووووووس
رقیه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:51 ب.ظ
سیلام مهسایی خودم دلم برات تنگ شده بود چه خبرا ؟
چند وقتی نبودم چزومیدا ...
این چند قسمتو با هم خوندم خیلی حال داد
الهی دلم برا جون هی میسوزه

* maHsa * پاسخ داد:
به به سلام رقیه جون. منم دلم واست یه ذره شده بود. هیچی هیچ خبری نیست
باشه چون درگیر کنکوری عذرخواهیتو قبول میکنم
نوش جونت عزیزم
آخی گریه نکن همه چی حل میشه بزار داستان بره جلو
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:45 ب.ظ
خببببببببب
فعلا اینارو داشته باش
تنک یو
بووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم حسابی خوشحالم کردی
تنک یو
بوووووووووووووووووووووووس
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:43 ب.ظ
گناه دارن مهسا
این مربع عشقی رو بی خیال شو
گناه دارنننننننن
* maHsa * پاسخ داد:
آخه حال میده پگاهی
اینقد حال میدهههههههههههههه که نگو
حالا که کاریشون نکردم بزار یه ذره اذیتشون کنم
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:42 ب.ظ
هیونگ سی سالش شده هنوز دل نازکه؟؟؟؟
آخییییییییییییی
مثل خودمه
منم ببینم یه نفر داره گریه میکنه گریه م میگیره....
* maHsa * پاسخ داد:
آره عزیزم یه ذره بهتر شده ها ولی هنوز دل نازکه
آخیییییییییییییی
ما همه مثل همیم
حالا نه در اون حد
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:41 ب.ظ
این جی وو منو یاد گی تی اوپای میوسون میندازه
دقیقا یاد رینم افتادم
بابا تفاهممممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
دقیقا جی وو مثه رین تو سریال فراری نقشه بیه اونجام اسمش جی ووه.
آره یه جورایی شبیه گی تیم هست.
ما عنده تفاهمیم
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:38 ب.ظ
این جون هیم دلش صندوقچه درده که
دلم سوخت براش3
* maHsa * پاسخ داد:
چه عجب تو دلت برای این جون هی سوخت
بله بله جون هی خیلی درد کشیده
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:28 ب.ظ
این دونگ سنگمو خودم ادبش میکنم تا انقدر به دخترا تیکه نندازه
فقط به جون هی بسپار دعواش نکنه...گناه داره وقتی بغض میکنه
* maHsa * پاسخ داد:
ای داد بی داد فکر کنم واسه قسمت بعد باید برم یه سوراخ سمبه ای قایم شم.
میخوام حسابی گریه دونگ سنگتو آقا خوشتیپو خیار سبزا رو در بیارم
الفرااااااااااااااااااااااار
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:26 ب.ظ
عااقااااااااااا
من گفتم چوهی جونگیو بزنه نه اینکه اینجون هی دیوونه که ازش خوشم نمیاد بزنه دونگ سنگمو له کنه دختر دیوونه...
* maHsa * پاسخ داد:
اوااااااااااااا
خواهر تو چرا برعکس همه ای همه دلشون به حال جون هی میسوزه تو ازش بدت میاد
بابا جونگمین به خاطر یه چیز دیگه ناراحته تو قسمت بعد میفهمی
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:25 ب.ظ
خببببببببب بذار یکم ذهنمو جمع و جور کنمممم
شرمنده دیگه حجم داده بالاست آدم قاط میزنه
* maHsa * پاسخ داد:
خب جمع و جور کن ببینم زود تند سریع
بله وقتی دیر به دیر بیا چند قسمتو باهم بخونی همین میشه
پگاه دوشنبه 11 شهریور 1392 09:23 ب.ظ
یوهووووووووووو
من اینجاااااااااام
* maHsa * پاسخ داد:
هورااااااااااااااا
بلاخره پگاه اومد
رنت دوشنبه 11 شهریور 1392 01:26 ب.ظ
واو مرسی عزیزم
دلم برای جون هی خیلی سوخت هر چند نمی فهمم اگر مریض بود چرا پس به خاطر جون هی مرده؟؟؟
منتظر ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میشود گلم.
خب حالا می فهمی چرا جون هی فکر میکنه مادرشو کشته .....
ممنون عزیزم
pari jong دوشنبه 11 شهریور 1392 11:24 ق.ظ
مهسا من یه چیزی ازت بخوام؟
من یه داستان نوشتم،اسمش حقیقت یک فرشته س و تا قسمت12توی یه وبی گذاشتم،میشه بری بخونیش و نظرتو بهم بگی؟
اوایل خیلی داستانمو دوس داشتم اما الان حس میکنم داستانم خوب نیست.
این ادرس وبه ست،اگه دوست داشتی بخونش و نظرتو بهم بگو،هرنظریم باشه ناراحت نمی شم،میخوام ایرادای داستانمو بدونم.
sujin2.blogfa.com
* maHsa * پاسخ داد:
بخواه عزیزم
حتما ولی فردا میرم امروز سرم شلوغه.
باشه عزیزم میرم میخونم نظرمو میگم. مطمئن باش نظر الکی نمیگم و کمکت میکنم بهتر بنویسی
pari jong دوشنبه 11 شهریور 1392 11:20 ق.ظ
خیلی باحال بود مرسی.
از همیشه بیشتر بود،خیلی چسبید.
بیچاره داداشم،دختره ترور شخصیتی کرد کاملا!
من یه چیزی بگم مهسا؟ناراحت نمی شی؟
این قسمت ویرایش نشده بود؟یکم غلط تایپی داشت!
اسمش رستورانه خیلی قشنگه من ازش خوشم میاد!
اوووومممم دیگه چی میخواستم بگم؟!!!
اها جی وو خیلی باحاله،مامان و باباشم خیلی مهربون و دوست داشتنین!
از خاله و بابای جون هیم بدم میاد،خب مامانه مریض بوده،اصلا به جون هی چه؟
میخواست بچه به دنیا نیاره که اینجوری نشه هرچند به هر حال مریض بوده و هر انسانیم یه روزی میمیره.
بابائه اصلا مهر و محبت پدری نداره؟عجب سنگدلیه!
بجای اینکه بچه شو نگه داره و عشقی که به زنش داشته رو به بچه ش که یادگار زنشه بده ،ولش کرد؟
اینجور پدرم نوبره والا!!!
هه هه نظرم زیادی بلند شد نه؟
خب من اینجوریم دیگه یه وقتایی جو زده میشم و نظر بلند میدم!
مرسی که داستانو به موقع میذاری.
مرسی که سعی میکنی جمشو زیاد کنی.
مرسی که عکسای خوشگل میذاره و تجسم داستانو برامون راحتتر میکنی.
داستانت خیلی خیلی خیللللییییی خوبه!
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون گلم.
آره ایندفعه چون خیلی حساس بود بیشتر نوشتم.
بله بله زد داداشمو با دیوار پشت سرش یکی کرد.
نه عزیزم بگو ناراحت نمی شم.
آره از بس سرم شلوغ بود یادم رفت ویرایش کنم شرمنده. تو نسخه اصلی که واسه دانلود میزارم درسش میکنم..
خب خوبه این ایده خودت بود دیگه منم ازش خوشم اومد. چون کس دیگه ایم نظری نداده بود از نظر تو استفاده کردم
اوووووووووووووووووووم . یه ذره فکر کن تا یادت بیاد.
بله خیلی باحاله و بهترین دوست جون هیه. خونواده اشم خیلی جون هیو دوست دارن.
در مورد خاله جون هی بهت حق میدم منم ازش بدم میاد ولی بابای جون هی یکم فرق میکنه از بعضی کاراش خوشم میاد از بعضی کاراش نه حالا بعدا میفهمی چرا اینو گفتم. بله جون هی این وصط بی گناه.
بله مامان جون هی مریض بوده بعدا میفهمید چرا جون هیو به دنیا آورد و چرا مرده
مهر محبت داره ولی تا حالا نشون جون هی نداده .
چقد دلت از بابای جون هی پره .......... بابای جون هیم واسه خودش دلیل داره.
نه عزیزم من عاشق نظرای بلندم
بله به خاطر همین من خیلی دوست میدارم.
بابت همه تعرفات ممنونم و قابل تو رو نداشت.
خوشحالم بازم یکی مثل تو هست به خاطر تو هم که شده سعی میکنم بهتر بنویسم.
بووووووووووووووووووووووووووووووووس و بخلللللللللللللللللللل
pari jong دوشنبه 11 شهریور 1392 10:55 ق.ظ
من دوووووووووووووومم!
برم بخونم و برگردم
* maHsa * پاسخ داد:
جوکاههههههههههههه
برو عزیزم
mahsa دوشنبه 11 شهریور 1392 08:06 ق.ظ
واوووووووووووو.......مهسااااااااا عالی بوددددد
خیلییییییی جون هیییییییییییی.بیچاررررررره
.عزیزززززززززززم...........
خداروشکرپس جی وووروداری ک هحالتو خوب کنه ...نزاره ..
میدونم چهدردی میکشسی....
مهسا خیلی قشنگ حالتاشونوتوصیف کردیییی....
دستتت دردنکنه.....معرکه بود..مخصصواتیکه جونهی..حرفزدنش لبه پرتگاه...جونگمین......
مهسااااااااااا به منگل نمدیییییییییی......
همش مال میترررا..میتراچرانیومدی بخونی این قسمتووووو...داستانوگذاشتما...
الان م هسا بالنگه پامیندازه بیرون....
خوببببببب...جییییییی وووووووچه نازه....
یه لحظه چیز شدممم
بیییییییی خییییی......مهساجمعه میزاریااااااا..منتظررررم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون همزادییییییییییییییی
آره بیچاره
اگه جون هی میدونست این همه آدم دوسش دارن که دیگه مشکلی نبود
بله جی وو همیشه به جون هی کمک میکنه.
بله میدونم که درکش میکنی
خوشحالم که خوشت اومد
اووووووووووووووووووووووووف خدارو شکر این یکی از تیکه های مهم داستان بود
چرا عزیزم قسمت بعد قرار یه عالمه گلای خوشگل بزارم همش مال تو ولی به خدا من همه این عکسارو تو تبریز گرفتمااااااااااااا
میترا خواهر این هووی مارو دریاب . آخه چرا نمیری داستانشو بخونی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نه عزیزم شما رو جفت چشای ما جا داری
بله خیلی جیگره............
یه لحظه ............ من مینامون سریالشو میزاره دیگه چیز میز حالیم نمیشه ..............خخخخخخخخخ
بله چشم حتما.
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
mahsa دوشنبه 11 شهریور 1392 08:02 ق.ظ
111111111111111111111111111111111111111111خودم بیدممممممممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
هووووووووووووووووووووووورااااااااااااااااااااااااااااااا
آورین آورین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر