تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP48

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 10 شهریور 1392

I AM A LIE-EP48



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست

قبل از اینکه منو بکشید یه لحظه صبر کنید
من پستو گذاشتم ولی به محض اینکه دکمه ارسالو زدم
شارژنتم تموم شد
باورم کنید عین واقعیته
کلا اون روز بدشانسی بهم رو کرده بود

دوستاااااااااااااااااااان
نظراتتونو خوندم و بسی متشکر میباشم
انشالله به زودی میحوابم
ازتون میخوام برای اون دوست گلمون که التماس دعا داشت هم دعا کنید

TS 501عزیزم امیدوارم به زودی با خبر سلامتیت خوشحالمون کنی


قسمت امروز کللللللللللللی طولانیه
مزاحم نشم
بفرمایید بوخونید

دوستتون دارم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس

گی تی-فعلا این بازار صیفی جاتو جمع کنید که کلم بروکلی و شاتوت باید برن برای مصاحبه...
هیون با خنده برگشت و گفت-هیونگ تو هم جریان شاتوتو میدونی؟؟؟
گی تی آهی کشید و گفت-مجبور شدم دو هفته ،هر روز،توی کافی شاپ دانشگاه براش بستنی شاتوت بخرم تا به لیزا برسم...
-اگه همون روز اول بهم میگفتی چی میخوای و به بهانه درس پرسیدن منو نمیبردی کافی شاپ این همه خرج نمیکردی...
جونگ مین به صندلی تکیه داد و دستشو پشت سرش حلقه کرد و گفت-همه که مثل من نمیشن....
گی تی اخماش توهم رفت و گفت-جونگ مین مدیر لی بهم گفته که معلم زبان برای خودت گرفتی و بهش گفتی بیاد تو رستوران بهت درس بده.درسته؟؟؟
جونگ مین یکم رنگش پرید و آروم گفت-بله...
هیونگ پقی زد زیر خنده و گفت-معلم زبان؟؟؟؟پس بگو چرا راضی شده باهات بیاد رستوران.هنوز درخواست ندادی...
قبل از اینکه جونگ مین چیزی بگه گی تی گفت-به هر حال دیگه رستوران نمیرید.باهاش تماس گرفتیم و گفتیم که امشب بیاد همینجا و پشت همین میز بهت درس بده...
جونگ مین که انگار باورش نشده بود گفت-هیونگ تو که میدونی من چرا اینکارو کردم...پس چرا...
گی تی-نباید بی گدار به آب زد.کافی یکی از دوستای اون دختر حسادت کنه هم برای تو بد میشه هم اون...
جونگ-اما...
گی تی-پارک جونگ مین...کمپانی به تو اجازه قرار گذاشتنو نمیده...
و بعد رفت.کیم گی تی که همیشه خیلی مهربون و دلسوز بود در عرض چند ثانیه تبدیل شده بود به رئیس خشک و جدی.جونگ مین اونقدر ناراحت شد که هیچ کس جرات نمیکرد باهاش حرف بزنه.آخرشم بلند شد رفت تو سالن رقص تا اونجا خودشو تخلیه کنه.
هیون آروم گفت-بیا بریم...
دنبال هیون راه افتادم. از بچه ها که دور شدیم گفتم-گی تی خیلی تند رفت...
هیون-تا حدودی  حق داشت...
-میدونم باید مواظب باشه ولی جونگ مین پسر عاقلیه...میدونه باید چیکار کنه...
هیون- جونگ مین درخواست نداده اما بالاخره یه رستوران رفتنه...من 5 ،6 ساله دختر خالمو ندیدم ....دختر بدی نیست ولی ما همه چیزو در موردش نمیدونم...
-جونگ مین بیچاره خیلی تنهاست
هیون-زیاد طول نمیکشه...در هر صورت اون قراره ببیندتش....بهتره رو مصاحبه خودمون تمرکز کنیم...
-راستی...این مصاحبه برای چیه؟؟؟تو میدونستی؟؟؟
هیون-آره...قرار بود یه سوپرایز باشه برات...
-چرا منم باید اونجا باشم؟؟؟
هیون-همه منو دیدن حالا تو سوژه ی داغ رسانه هایی...
بعد از گرفتن گریم رفتیم توی استدیویی که قرار بود باهامون مصاحبه بشه.همه مثل آدم فضاییا به من نگاه میکردن.از تصور این که عکس عمل طرفدارا بعد از اینکه منو کنار هیون ببینن چیه به خودم میلرزیدم...قلبم اونقدر محکم میزد که فکر میکردم همه صداشو میشنون...
کارگردان منو دقیقا کنار هیون نشوند .فکر کنم از عمد کاناپه کوچیکی خریده بودن تا نتونیم زیاد از هم فاصله بگیریم.به جز من و هیون اون برنامه مهمون دیگه ای نداشت....
بالاخره شروع شد و مجری عروسی مارو ازدواج سال و خودمونو زیباترین زن و شوهر دنیا معرفی کرد  و کلی حرفایی که معمولا مجریا میزنن تا برنامه شون جذاب تر بشه رو گفت و بعدش چرخید طرف هیونو گفت-هیون جونگ شی چی شد که تصمیم گرفتید ازدواج کنید؟؟؟یه آیدول جوون و محبوب چرا باید ازدواج کنه؟؟؟
هیون با خونسردی همیشگی خودش گفت-وقتی فهمیدم باید ازدواج کنم اینکارو کردم.با ازدواج کردن خیلی خوشحالترم .محبوبیت یا آیدول بودن چیزایی نیست که با ازدواجم از دستشون بدم.
مجری-یعنی میخواید همچنان توی گروه فعالیت کنید؟؟
هیون-البته...چرا باید برم؟؟
مجری برگشت طرف من و گفت-و اما خبرساز ترین زن دنیای سرگرمی کسیه که خواهرپارک جونگ مین و همسر کیم هیون جونگه.چه احساسی دارید میوسون شی؟؟؟
سرمو تکون دادم و گفتم-هر دوتاش چیزای بدی نیستن.پس باید خوشحال باشم...
مجری-خواستگاری کنار رود هان به شکل وحشتناکی بهترین اتفاقی بود که خبرنگارا میتونستن گیر بیارن و من از طرف همشون از شما که باعثش شدید تشکر میکنم.ولی چی شد که بله گفتید؟؟؟هماهنگ کرده بودین؟؟
-البته که نه.هیون جونگ گفت میخواد خواستگاری کنه  و باهم رفتیم اونجا و بعد فهمیدم منظورش چی بوده و از اونجایی که از قبل انتخابمو کرده بودم بله گفتم.
مجری-از قبل؟؟منظورتون چقدر قبله؟؟از کی همدیگه رو میشناسید؟؟
هیون-خب ما از دوران نوجوونی همدیگه رو میشناسیم و از همون موقع رود هان برامون معنای خاصی پیدا کرد.روز آخری که میوسون توی کشور بود با هم اونجا رفتیم و حرف زدیم...
مجری-پس ما به زودی شاهد خیل عظیم طرفدارای شما کنار رودخانه هان خواهیم بود...(و کلی خندید،وقتی دیدم هیونم داره میخنده منم ظاهرا خندیدم ولی در واقع بیمزه تر از اون تا حالا حرفی نشنیده بودم...بعد از خنده هاش از هیون پرسید-یعنی الان دارید از یه ارتباط چند ساله پرده برمیدارید؟؟؟
هیون-نه...ما اون موقع با هم دوست بودیم ...دوستای معمولی و بعد میوسون برای ادامه تحصیل رفت آمریکا و منم که سرم شلوغ شد ...توی اون 5 سال گاهی میشد که به میوسون فکر کنم و همیشه برام سمبل کسی بود که میخواستم کنارش باشم و این حس گاهی خیلی قوی میشد و بعد که از آمریکا برگشت و رئیسمون شد هر چی صبر کردم احساسم کمرنگ تر نشد...و  فهمیدم که اون زن زندگی منه...
مجری-خانم شما هم همینطور بودید؟؟؟
-خب من آخرین نفری که توی کشور دیدم هیون بود و اون باعث شد خاطره ی خوبی داشته باشم و بعدها وقتی از تلویزیون میدیدمش یاد خاطراتمون میفتادم ناخودآگاه به این فکر میکردم که اون پسر خیلی خوبی بود و این حرفا و بعدش...نفهمیدم چی شد ولی یهو دیدم وقتی کنارشم خیلی خوشحالم...
مجری-وااااااااااااو....پس علاقه ذره ذره به وجود اومد؟؟؟
هیون-بله...میشه گفت اینطوره...
مجری خیلی حرفا زد.بعد از یک ساعت هیون همچنان داشت لبخند میزد.آیدول بودن کار خیلی سختی بود.من که خیلی خسته شده بودم.
مجری-خب  حالا از خانم میوسون میخوایم یه پیغام ویدیویی برای فنای هیون جونگی شی بفرسته...
این یکی واقعا غیر منتظره بود.نمیدونستم چی بگم.همونطور که مجری داشت بازم حرف میزد فکرامو کردم...دوربین روی صورت من زوم شد و من شروع کردم-سلام به همه طرفدارای ss501 و کیم هیون جونگ...میدونم از اینکه من با آیدولتون ازدواج کردم ناراحت شدید...متاسفم... ولی همونطور که میدونید وقتی هیون جونگ خوشحال باشه میتونه شمارو خوشحالتر بکنه...برای همین من تمام سعیمو میکنم تا اونو خوشحال کنم چون شماها جزو خانواده منید ...آی لاو یو تریپل اس....
مجری شروع کرد برام دست زدن و مرتب میگفت عالی بود.هیونم خوشش اومده بود.من تا حالا انقدر فانتزی حرف نزده بودم ولی میدونستم که دروغ نگفتم...امیدوار بودم اونا همچنان به حمایتشون ادامه بدن...
چند دقیقه بعد بدون هیچ اعلام قبلی یه گیتار از پشت صحنه آوردن و دادن دست هیون.هیون یکم تنظیمش کرد و بعدم گفت-راستش من همیشه دوست داشتم اینکارو بکنم...برای میوسون...
و بعد شروع کرد به زدن...یه قطعه خیلی نرم و آروم ...با وجود اینکه هیچ ترانه ای با اون آهنگ خونده نمیشد اما به نظر میرسید خیلی حرفا برای گفتن داره...هیون همونطور به دستاش نگاه میکرد و میزد و من احساس کردم که کم کم بغضم گرفت...آهنگ تموم شد ولی من نفهمیدم کی...به خودم که اومدم داشتم با چشمای خیس هیونو نگاه میکردم...هیون با خنده گیتارشو گذاشت کنارو و با کف دستش صورتمو پاک کرد و آروم تو گوشم گفت-گریه نکن...
هیون دستمو تو دستش گرفته بود که مجری اعلام کرد برنامه تمومه و بعد خداحافظی کرد...کارگردان کات داد و هیون و من بلند شدیم...یکی از منشیای صحنه برام دستمال کاغذی آورد و گفت –خوش به حالت...
به محض شنیدن این حرف خنده م گرفت.انگار من با داشتن هیون باید چشمای زیادی رو روی شوهرم تحمل میکردم.در هر صورت انتخاب خودم بود...
هیون منو به طرف سالن خودمون راهنمایی کرد.درست نمیتونستم چیزی رو ببینم.انگار چشمام به لوزام آرایشی حساسیت داده بود.مثل آدمای کور مچ هیونو محکم چسبیده بودم و میرفتم...
هیون-خیلی درد میکنه؟؟؟
-نه...یکم میسوزه...
ولی واقعیتش خیلی بیشتر از یکم بود...
به محض اینکه رسیدیم هیون یوری و یی نوک صدا زد و اونا هم با دم و دستگاهشون اومدن...همونجا روی زمین نشستم و اونا هم شروع کرده به پاک کردن آرایشم...بعد از چند ثانیه دیدم باهم پچ پچ میکنن و تا بخوام بپرسم چی شده یوری داد زد-وای نه ...خدا جون داره خون میاد...کمک کنید...هین جونگ شی...
ترس برم داشت...قلبم یهو شروع کرد به زدن و کمرم خیس عرق شد...دستمو آوردم بالا  کشیدم به چشمش...خیس شد ولی نمیتنستم چشممو باز کنم تا ببینم خونه یا نه... دلم میخواست همون موقع گریه کنم...
هیون-میوسون ؟؟؟چی شد؟؟؟میتونی چشماتو باز کنی؟؟؟
بعد داد زد-یکی بگه اینجا چه خبره....
با همن چشمای بسته شونه هیونو گرفتم و فشار دادم.نمیدونستم چرا دارم اینکارو میکنم.هیون دستمو گرفت و گفت-چیزی نیست ...خوب میشی..اینا بزرگش کردن...بیا بریم بیمارستان...
اونقدر ترسیده بودم که نمیتونستم تکون بخورم...همنجوری شونه ی هیونو تو دستم گرفته بودم و سعی میکردم گریه نکنم...یه لحظه دست هیونو دور کمرم حس کردم و بعدش از زمین جدا شدم...درست نمیفهمیدم چی شده...که یهو...
صدای سوت و دست و خنده همه بلند شد...چند لحظه بعد هیون منو آروم گذاشت زمین ولی صدای خنده ها قطع شد و کسی حرفی نمیزد...با آستینم چشمامو پاک کردم و سعی کردم باز نگهشون دارم میدیدم ولی تار...اولین چیزی که نگاه کردم آستین و دستام بود...اینا که خون نبود...تابلو بود رژ مایع ست...
بعد به هیون نگاه کردم که دستشو زده بود کمرش و داشت خیلی ترسناک به آدمای روبه روش نگاه میکرد...آدمای روبه روشم که اعضای گروه بودن و دنسرا و بقیه عوامل و البته یوری و یی نوک که داشتن جیم میشدن...
هیون چشماشو بست و محکم گفت-وایسید...
یوری که همونجا خشکش زد و نتونست تکون بخوره و اگه هیونگ نمیومد کنارش بایسته میزد زیر گریه...یی نوک که کلا پشت کیو قایم شده بود...گاهی از پشت شونه ش سرک میکشید و به هیون نگاه میکرد...
هیون جلو پاشو نگاه کرد و همونطور محکم گفت-میخوام دلیل این شوخی مسخره رو بدونم...
نبض پشت پلکش میزد...حتما خیلی عصبانی شده بود...
هیون-نشنیدید چی گفتم؟؟؟
یونگ سنگ دستاشو تو جیبش کرد و با خونسردی گفت-هیون جونگ آروم باش...پیشنهاد من بود...
هیون با تعجب گفت-یونگ سنگ تو؟؟؟؟
کیو تک سرفه ای زد و گفت-نه من گفتم....
هیون-کیو جونگ؟؟؟
هیونگ زیر لب گفت-...من اول گفتم...
هیون-هیونگ جوناااا...
یونگ سنگ اومد جلو و خندید.چند لحظه به هیون عصبانی خیره شد و گفت-نمیخوای اون اخمای وحشتناکتو از هم باز کنی؟؟؟
هیون-نه تا وقتی ندونم جریان چی بوده...
یونگ-میتونی بذاریش به حساب کادوی عروسی...
هیون-این چه جور کادوییه آخه؟؟؟
کیو که از قایم شدن یی نوک پشتش خنده ش گرفته بود گفت-برادر میخواستیم به این دخترا نشون بدیم تو زیادم بی احساس نیستی...
هیون به کیو خیره شد و کیو هم دوباره سرفه کرد و خیلی آرومتر گفت-البته خودمونم کنجکاو بودیم...
هیونگ با قیافه ی بانمکی که فقط جلوی هیون به خودش میگرفت گفت-آخه نه شبیه دوست پسرا عمل کردی و نه نامزدا....حتی حالا که تازه عروس و دامادید یه ذره هم رمانتیک نیستید...
مطمئنا اگه هیونگ میفهمید که من و هیون هنوز جمله ی –دوستت دارم- رو به هم نگفتیم هر دومونو به موزه تحویل میداد...
هیون نفسشو محکم بیرون داد و از جیب کتش دستمال درآورد و چرخید طرف من و گفت-نگاه تورو خدا سر زن مردم چه بلایی میارن...
بعد با دستش چونمو گرفت و شروع کرد به پاک کردن شاهکار دخترا....
هیون زیر لب طوری که فقط من بشنوم گفت-زهره ترک شدم...
من داشتم تو دلم قند آب میکردم که یهو دوباره صدای سوت و دست همه بلند شد....
هیونگ بلند بلند داد میزد-گفتم بهتون ...گفتم بهتون لیدرمون عشق در عمله...
هیون عمدا کارشو حسابی کش داد و بعد دستمالو داد دست من و گفت-رفتیم خونه بشورش...
من که چشمام حالا کامل خوب شده بود گفتم-امر دیگه؟؟؟
ولی هیون فقط لبخند زد و بعد برگشت طرف حاضرین در سالن و گفت-من و زنم چه گناهی کردیم که گیر شماها افتادیم؟؟؟؟
هر کسی یه طرفیو نگاه کرد و خودشو زدن به اون راه و چند لحظه بعد همه انگار که اتفاقی نیفتاده رفتن پی کار خودشون..منم با سر به هیون اشاره کردم تا بره پیش اعضای گروهش...
با چشم دنبال جونگ مین گشتم ولی نبودش.از یی نوک پرسیدم و اونم گفت-از وقتی رفته تو سالن رقص نیومده بیرون...دلم خیلی براش میسوخت ولی ترجیح دادم بازم یکم تنهاش بذارم...
چند ساعت بعد اعلام کردن که وقت ناهاره....ظرف غذای هیونو برداشتم و رفتم پشت میز و منظر موندم...هیون با بقیه اومد و کنار من نشست و گفت-رئیس پارک اینجا چیکار میکنن؟؟؟؟
-اون موقعه ها که تنها میخوردم رئیس پارک بودم الان زن کیم هیون جونگم...
هیون-من بالاخره نفهمیدم رئیس هستی یا نه؟؟؟
-اونشو خودم متعاقبا اعلام میکنم...
بعد ظرف غذای هیونو گذاشتم جلوش...
هیون-این چیه؟؟؟
هیونگ که به ظرف هیون زل زده بود گفت-فکر کنم نسل جدید موشکهای شاتله...
هیون که انگار اصلا نمیتونست باور کنه گفت-برای منه؟؟؟
همونجور که در ظرفو باز میکردم و میذاشتم جلوی هیون گفتم-اوهوم...از این به بعد خودم برات ناهار میارم...فکر کنم باید تو دوره ی نامزدیم اینکارو میکردم ولی ... نمیدونم چطوری همیشه فراموش میکردم...

و بعد چابستیک رو دادم دستش...هیون با اشتها و لبخند یه نگاه به غذاش انداخت .
هیون-خوشمزه به نظر میاد...
-زیاد مطمئن نیستم...بخور دیگه...
هیون برای پسرا که رو به روش نشسته بودن ابرو انداخت و بعد آب و تاب یه لقمه غذا گذاشت دهنشو کلی به به و چه چه کرد...هیونگ آب دهنشو قورت داد و گفت-داداش...یه لقمه میدی؟؟؟
هیون با دهن پر به هیونگ اخم کرد و سرشو بالا انداخت...

هیونگ انگشت اشاره شو بالا گرفت و گفت-فقط یه دونه....
ولی هیون بازم به حرفش گوش نداد.میدونستم هیون داره فیلم بازی میکنه و بهش میده برای همین دخالت نکردم.حدسمم درست از آب دراومد چون همون وقتی که هیونگ نا امید شده بود هیون یه تیکه غذا به طرف هیونگ گرفت و گفت-بگو آآآآ....
و هیونگم خورد و گفت-هنوزم مثل اون وقتاست...
جونگ مین باهاشون نیومده بود.هنوزم تو سالن رقص بود.ظرف غذایی که براش آماده کرده بودمو برداشتم و رفتم تو سالن.به دیوار تکیه داده بود و هندزفری تو گوشش بود و چشماشم بسته بود.کنارش نشستم و سیم هندزفریشو کشیدم.برگشت و بهم نگاه کرد ولی هیچی نگفت.
-گرسنه ت نیست؟؟؟
جونگ-نه...
-برات غذا آوردم...
جونگ نگاهی به ظرف غذا انداخت و گفت-ناهار خودته؟؟/
-نه...برای تو آوردم...از این به بعد برات ناهار میارم...
جونگ سرشو به دیوار تکیه داد و گفت-دوست داشتم نامزدم اینکارو بکنه...
-متاسفم جونگ مین...اگه بخوای با گی تی حرف میزنم...میتونم قانعش کنم...
جونگ-نه نونا...اون کسی کار اشتباهی کرده منم ،نه اون...
انتظار نداشتم جونگ مین این حرفو بزنه.پس از دست خودش عصبانی بود؟؟؟
-چرا اینو میگی؟؟؟
جونگ-مثل نوجوونا تند رفتم...تازه قصدمم ازدواج بود...
-انتخاب بدی نبود
جونگ-معلومه که نیست...من هنوزم دوست دارم باهاش باشم ولی تند رفتم...با یه شب دیدنش تو مهمونی تمام آینده مو باهاش تصور کردم...شب عروسی ...بچه هامون...مثل پسرای دبیرستانی....
و بعد سرشو گرفت تو دستاشو گفت-باورم نمیشه انقدر بی فکر شدم...
-به خودت سخت نگیر...
جونگ-دوست ندارم تو اون خونه بمونم...خیلی بزرگه...توش دلم میگیره...احساس تنهایی میکنم...
داداش بیچاره من...میدونستم الان داره به چی فکر میکنه...فوت غیرمنتظره مادرمون...مرگ دردناک پدرمون...خواهر و برادر سنگدلمون که حتی حاضر نشدن جواب تلفنمونو برای عروسی من بدن...جونگ مین خیلی تنها بود...حس میکردم با ازدواجم هم خواهرشو ازش گرفتم و هم دوستشو...
-بیا پیش ما زندگی کن...
جونگ لبخندی زد و گفت-من دیگه اونقدرا بی فکر نیستم که بیام خونه یه تازه عروس و داماد...
-چه ربطی داره؟؟؟
جونگ-نونا..اگه تو نبودی گروه کنسل میشد و من همین کسایی که الان کنارمن نداشتم...خیلی خوبه که هنوز تورو دارم...ممنون که برگشتی...
بعد دستاشو محکم زد بهم و گفت-خب بذار ببینم نونامون برام چی کرده؟؟؟  
بعد ظرف غذارو از دستم کشید و بازش کرد.
جونگ-اووووووووووووووووووه...نونا...عجب چیزیه...ببینم غذای من از مال هیون جونگ بهتره نه؟؟؟
هیون-حرف اضافه نزن...شوهر عزیزتر از برادره...
هیون همونطور که ظرف غذاش تو دستش بود اومد داخل و اونور جونگ نشست و گفت-نگاه...من نصف غذامو خوردم تازه شده به اندازه غذای تو...به نظر میرسه اضافه های منو برای تو پیچیده...
جونگ لباشو جمع کرد و تو چشام زل زد و گفت-نونا...
-نه...اینطور نیست...
هیون-هی ...با زن من درست حرف بزنا...
جونگ-خواهر خودمه...
هیون-ولی این غذا از پول من درست شده...
جونگ-پول نونای منم هست...
یونگ سنگ-اگه میخواید غذارو کوفتمون کنید برگردیم سر میز...
یونگ سنگ و بقیه اعضای گروه اومده بودن تا غذا رو کنار جونگ مین بخورن.خیلی خوشحال بودم که که همچین دوستی محکمی بینشون بود...همه دور هم نشستن و غذاشو با شوخی و خنده خوردن...توی دلم آرزو میکردم این خنده ها هیچ وقت تموم نشن...



این داستان ادامه دارد
حال کردید احیانا؟؟؟؟
من امروز احساس خوبی ندارم امیدوارم نظراتتون روزمو نورانی کنه


سوال-اگه کسی که دوستت داره رفتارش برات غیر قابل تحمل بشه چیکار میکنی؟؟؟
اون همه ش میگه دوستت داره و توهم بهش علاقه داری اما دوست داتنش اذیتت میکنه چون از اون دسته هاست که تورو فقط برای خودش میخواد.میخواد تصاحبت کنه.چیکار میکنی اون موقع؟؟؟

عکس امروز ظرف غذای هیونه...

آپلود عکس رایگان و دائمی

از ظرفای غذاشون خیلی خوشم میاد
تازه این ساده ترین نوعشه...واسه بچه ها خیلی خوشگل بودن...
خب فعلا
مواظب خودتون باشید
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 03:53 ب.ظ
چه آروم و باحال بود این قسمت...ای جاااان چه ظرف غذای خوچگلیمنم بدم نمیاد این دو تا رو تحویل موزه بدمابابا یه کم رمانتیک باشینبوووووس پگاهی
RE~~nEe~~ پنجشنبه 14 شهریور 1392 11:16 ب.ظ
خصوصی
PeGaH پاسخ داد:
خواهر بهت برنخوره ها ولی نمیدونم چرا باید اینکارو کنم...من حتی اسم واقعیتم نمیدونم...من عکسامو راحت نمیفرستم آبجی...درک کن عزیز...
bita_leader چهارشنبه 13 شهریور 1392 06:01 ب.ظ
aigoooooooooooooo
onni manam myam khuna2n emshab vase manam qaza bpaz :D:D:D:D
PeGaH پاسخ داد:
آنیوووووووووووووووووووووووووووو
اوکی بیا
برات کلی غذاهای اختراعی درست میکنم
RE~~nEe~~ چهارشنبه 13 شهریور 1392 01:50 ب.ظ
خصوصیو خوندی؟
PeGaH پاسخ داد:
آوره ولی نمی فهمم باید چیکار کنم
کجا بفرستم؟؟؟چرا بفرستم؟؟؟من حتی شماره تم ندارم
pegahjafari20@yahoo.com
آی دیمه...بیا یاهو بحرفیم
Fadiya سه شنبه 12 شهریور 1392 05:25 ب.ظ
اخا بوخدا من دیشب نظر دادم پس نظرم کوشهعی خو چی بگم الان بسی حالم گرفته شدهاما خو نکته ی مهمو میگم اونی تو به خاطر نظر قبلیم از من ناراحت شدی؟باورکن منظوری نداشتم میدونم زیادی رک بودم اما خو من از اونایی که از یه چیزی بدشون میادو الکی میگن خیلی خوبه و اینا بدم میاد و دوست ندارم اونطوری باشم من حسمو گفتم اما خوب فکر کنم یکم ناراحت شدی اونی جونم ببخشید اگه ناراحتت کردم من دوست ندارم دوستام حتی یک ذره از دستم ناراحت باشن با اینکه دوستام بهم میگن کوه غرور یا دختر سنگی اما من اصلا اینطور نیستم برعکس خیلی هم احساساتیم اما خوب احساساتمو به این اسونیا بروز نمیدمبرا همینم دوستای صمیمیم هیچ وقت فکر نمیکنند بتونم کلمه ی معذرتو حجی کنم چه برسه به گفتنش هعی چه رفتم تو فاز غم بیخی ککککک اونی جونم گشنگ بود من اون اوایل فکر میکردم جونگ عاشق خواهرشه اما حالا همه چی نقش براب شد کککک بابای اونی
PeGaH پاسخ داد:
سلام دونگ سنگی...نه ناراحت نشدم...فقط خیلی کامنتا مونده بود باید تند تند جواب میدادم نتونستم زیاد رو جوابام فکر کنم...من دوتا عکس گذاشته بودم یکی خوشش میاد یکی نمیاد عکس فامیلام که نبودن..خخخخخخخخخخ
خعلی از حرف باهات خوشحال شدم و میشمممم...من اصلا ناراحت نشدم خواهری...بی خیال...آدم وقتش که برسه و بفهمه کار اشتباهی کرده معذرته خودش میاد نمیخواد زیاد فکر کنی بهش...باور کن ...برای دخترا خوبه که مغرور باشن مخصوصا در برابر اون موجودات بوووووووووووووووق
تنک یوووووووووووووووووو....بوووووووووووووووووووووووووووس
سارامین سه شنبه 12 شهریور 1392 04:02 ب.ظ
PeGaH پاسخ داد:
بوس بوس
بارون بهاری سه شنبه 12 شهریور 1392 12:44 ق.ظ
ممنونم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
تنک یو ...تو هم عالی بودی
RE~~nEe~~ دوشنبه 11 شهریور 1392 11:13 ق.ظ
مرسی این قسمت خوب بود
PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووووووو
منظورتو از خصوصی نفهمیدم
سیلا دوشنبه 11 شهریور 1392 08:23 ق.ظ
رک راست میگم...لطفا طرز رفتارتو درست کن...واین حس مالکیتت رو هم از بین ببر...چون نه تو مال منی نه من مال تو...ما همدیگه رو دوست داریم واین دلیل نمیشه که تومنو برا خودت بدونی و منم درموردتو همچین فکری رو نمیتونم بکنم
PeGaH پاسخ داد:
کار خوبیه...به شرطی که همون اولش گفته بشه...تنک یو بابت جواب عزززززززززیززززززززززززززم
بوووووووووووووووووووووووووس
سیلا دوشنبه 11 شهریور 1392 08:19 ق.ظ
هروقت احساس خوبی نداری یا اتفاقه خاصی نمیوفته یا یه اتفاق خوب میوفته....اینو از من داشته باش.
مرسیییییییییییییییییییییییی
PeGaH پاسخ داد:
کاشکی زودتر یه اتفاق خوب بیفته...
ممنون که دلگرمم کردی
تنک یووووووووووو
selia دوشنبه 11 شهریور 1392 05:06 ق.ظ
اخه طفلک جونگی
هیونم فعلا کیف بد کوکه
PeGaH پاسخ داد:
دونگ سنگم دلش صندوقچه درده...هییییی روزگار...
خوشحاله دیگه...
رنت دوشنبه 11 شهریور 1392 02:54 ق.ظ
مرسیییییییییی عزیزم عالی بود
ای من فدای این برادری پسرا بشم
خیلی این رابطه اشون رو دوست دارم
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
PeGaH پاسخ داد:
منم مرسیییییییییییییییییییییی
واقعا دوستای خوب بهترین نعمتن
تنک یو بابت خوندنن داستانم عزیزمممممممممم
*maHsa* دوشنبه 11 شهریور 1392 01:35 ق.ظ
اگه هستی بیا مسنجر یه چیزی نشونت بدم
PeGaH پاسخ داد:
آمدمممممممممم
*maHsa* دوشنبه 11 شهریور 1392 01:34 ق.ظ
سلاااااااااااااااام
میخواستم بیام اینجارو بتروکونم ولی سرم خیلی شلوغه. م
دارم میرم داستان خودمو بزارم. فردا میام میترکونم.
بوووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااام
اوکییییییییییییییی
منتظرممممم
بوووووووووووس
pari یکشنبه 10 شهریور 1392 11:41 ب.ظ
اه چه کیف می ده اولی باشی
پگول خلییییییییییییییییی باحال بود
بخش موزه کلی خندیدم
نبینم ناراحتی تو اجی اصلا مهم نیست درست می شه
پگول جوابت : توی روز یکی دو ساعت را به خودم اختصاص می دم این باعث می شه خودم را توی دنیای اون گم نکنم و با این شکل دوست داشتنش کنار بیام
PeGaH پاسخ داد:
پس فکر کن اونایی که مدال طلا میگیرن چه حالی میکنن
خنده ت تو حلقممممممممممم
تنک یو....اینو که شنیدم دیگه ناراحت نیستم
تو طولانی مدت لهت میکنه...تنک یو بابت جواب ...بوووووووووووووووووس
فاطیماجون یکشنبه 10 شهریور 1392 11:40 ب.ظ
من بودم
PeGaH پاسخ داد:
ارادتمندم
یکشنبه 10 شهریور 1392 11:39 ب.ظ
منکه اینقدر از مدل غذاها شون و بسته بندیش
خوشم میاد کک خب مرسی
PeGaH پاسخ داد:
منم خعلییییییییییییییییییی خوشم مویاد
تفاهم داریم باهم :دی
pari یکشنبه 10 شهریور 1392 11:37 ب.ظ
1111111111111111111111
PeGaH پاسخ داد:
هورررررررررررراااااااااااااااااااااااااا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر