تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 58

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 10 شهریور 1392

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 58






سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟


بنده باز تشریف فرما شدم^^خخخخخخخخخ
.


بچه ها سه شنبه هم حتما میذارم



هییییییییییییییییی.....یه نیگا به نظرات کردین.......ایندفه دیه واقعا ناامید شدم.....

.

من واقعا شرمندم که داستانا رو یکی در میون میخونم، به خدا انقدر گرفتارم که به زور میرسم((((((((((((((((((
شررررررررررمنده((((((((((((
از همین امروز میخوام شیرجه بزنم تو داستانای خوکشلتووووووووون



بووووووووووووفرمایید ادامه^^

بووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللللللل******






* The peace after the storm * season 2 *  part  58



جیغی کشید و با وحشت از خواب پرید. دستش را دو طرف صورتش گذاشت و نالید: " فقط یه کابوس بود! همین!!" طولی نکشید که سوفی در استانه ی در ظاهر شد و به دنبالش کیوجونگ. هر دو به سمت سوجین دویدند. سوفی کنارش نشست و صورتش را قاب گرفت: " چی شده؟ حالت خوبه؟!"
چشمانش را بست و همانطور که نفس نفس میزد گفت: " فقط یه کابوس بود! همین!"
کیوجونگ هم کنارش نشست و دستی به موهای سوجین کشید: " الان بهتری؟!"
همانطور که چشمانش را بسته بود، سرش را تکان داد. اهی کشید و خودش را بر روی تخت انداخت. زیرلب چیزهایی می گفت و ناله می کرد. سوفی دستش را بر روی پیشانی سوجین گذاشت و لبش را گزید: " داغه! مثل کوره داغه! "
کیوجونگ با عجله از اتاق بیرون رفت و چند دقیقه ای نگذشت که با حوله و اب و کیسه ی یخ برگشت. حوله را خیس کرد و بر روی پیشانی داغ از تب سوجین گذاشت. کیسه ی یخ را روی گردنش گذاشت تا تبش کمی ارام بگیرد. هردو برای لحظه ای به صورت گرگرفته ی سوجین خیره ماندند. حالا جیغ می کشید و تقلا می کرد. از این پهلو به ان پهلو می غلتید و ناله می کرد. هیچ کدام نمی دانستند باید چه کار کنند. در میان جیغ ها و ناله هایش، کلماتی از قبیل: پدر، هیون، مامان..... به طور محسوسی قابل شنیدن بودن. نام هیون جونگ را بی ان که بخواهد، مدام بر زبان می اورد. حرف هم می زد، اما به قدری ارام و نامفهوم بود که اصلا شنیده نمی شد. کیوجونگ دست سوجین را در دست گرفت و بوسه ای بر ان زد. اهی کشید و باز هم به سوجین خیره ماند. اگر هیون نرفته بود، شاید سوجین هم این حال و روز را نداشت. رو به سوفی کرد و با صدای گرفته ای گفت: " من امشبو پیشش میمونم، تو برو سوفیا! "
اما سوفی سری تکان داد: " نه! من میمونم! تو این چند روز همتون خیلی خسته شدین! برو استراحت کن! من هستم، خیالت راحت!! "
نگاهش را بین سوفی و سوجین رد و بدل کرد. پوفی کشید و دستانش را در جیبش فرو برد. لبخندی زد و با گفتن شب بخیر از اتاق بیرون رفت.


.........................................................................................



سوفی در حالی که سینی به دست از اشپزخانه خارج می شد، جونگمین را مقابلش دید. سلامی کرد و گفت: " صبحونه حاضره اقای سحرخیز!! "
خندید و زیرلبی سلام داد. نگاهش بر روی سینی ثابت ماند: " واسه خانم کوچولوئه؟! "
-اوهوم!!
-پس بده من ببرم براش!!
سوفی نیشخندی زد: " مگه من اینجا بوقم؟!"
زبانکی به سوفی انداخت: " اختیار داری! شما برگ چغندری! این بیشتر بهت میاد! "
-    یا!!!
جونگمین زد زیر خنده: " نمی خوای سینی رو بدی؟! "
لحن سوفی رنگ جدیت گرفت: " حالش خیلی خوب نیست.....!"
با نگرانی به سوفی خیره ماند: " چی شده مگه؟!"
سرش را پایین انداخت و نالید: " دلتنگه! همش بی قراری می کنه!...خودت که میدونی!.....نبود هیون همه چی رو به هم ریخته!! "
اهی کشید و لبش را گزید: " واقعا نمیدونم باید چی کار کنم!!...... هیون کی میخواد سرعقل بیاد نمیدونم!! "  در کسری از ثانیه باز هم چهره اش رنگ شادی به خود گرفت. با یک حرکت سریع، سینی را از دست سوفی قاپید: " به هرحال! خودم میبیرم صبحونشو! حرفم نباشه!! "
سوفی هم خندید و به رفتنش خیره ماند: " از دست تو!! "


....................................................................


با امروز، 3 روز می شد که در اتاقش زندانی بود. به معنای واقعی خسته و عصبی بود. کابوس دیشب هم به افسردگی و کلافگی اش افزوده بود. پتویش را کنار زد و روی تخت نیم خیز شد. دیگر نمی توانست ان جا بماند. شقیقه هایش را مالید. هنوز هم کمی درد داشت، اما نه انقدر که اذیتش کند. حالش از روزهای دیگر خیلی بهتر بود و این را به وضوح حس می کرد. به ارامی از تختش پایین امد و از اتاقش خارج شد. کش و قوسی به بدنش داد و نگاهش را به سرتاسر خانه انداخت. اولین جایی که جذبش کرد اشپزخانه بود. چون به شدت تشنه بود. به اشپزخانه رفت و با دیدن کیوجونگ که مشغول اشپزی بود، لبخندی مهمان لبانش شد. پاورچین پاورچین جلو رفت و از پشت دستانش را روی چشمان او گذاشت.
-هی چی کار می کنی دختر؟ تو باید استراحت کنی!!

سوجین دستانش را برداشت و با اعتراض گفت: " به اندازه ی کافی استراحت کردم! نکنه میخوای زخم بستر بگیرم؟! "
کیو به سمت سوجین برگشت: " مطمئنی حالت خوبه؟! "
-اره به خدا خوبم! ببین!!... و شروع کرد چرخیدن دور اشپزخانه! "
کیوجونگ خنده اش گرفت: " باشه بابا!! حالا نمیخواد مثل بعضیا واسه ما اسب شی!! فهمیدم خوبی!! "  و هردو زدند زیر خنده!
سوجین لیوانش را از اب پر کرد و رو به کیوجونگ گفت: " امروزو بذار من اشپزی کنم!! "
با بهت به سمت سوجین برگشت: " تو مگه اشپزی بلدی؟!"
دست به سینه ایستاد: " پس چی فک کردی؟ نکنه فک میکنی فقط خودت بلدی؟! "
-نه بابا!! پس چرا تا حالا رو نکرده بودی؟!
بی ان که جواب کیوجونگ را بدهد، به سمتش رفت. درحالی که او را به بیرون هل می داد، نیشخندی زد: " حالا می بینی! بیرون باش تا غذا اماده بشه!! "
کیوجونگ که می دید نمی تواند کاری از پیش ببرد، با صدای نسبتا بلندی گفت: " می خواستم رول تخم مرغ درس کنم! خوب درستش کنی ها!!!! "
-باشه بابا! تو برو بیرون کم حرف بزن!! ... خندید و بلافاصله مشغول شد. تخم مرغ ها را پوست کند و در کاسه ای ریخت. خواست اولین تخم مرغ را بردارد که بی اختیار خاطره ای در ذهنش زنده شد:
-یا! هیون جونگا! خودت گفتیا! اگه ببازی باید یه دونه تخم مرغو درسته بخوری! ..... رو کرد به پسرها: " شما شاهدین دیگه!!"   و صدای خنده ها بلند شد.
هیون مصرانه گفت: " باشه!! حالا میبینیم کی می بازه!!"
شروع کردند به بازی. چیزی نگذشت که برخلاف انتظار، سوجین برنده شد.
هیون کارت ها را با حرص روی میز ریخت: " قبول نیست! یه بار دیگه!!"
سوجین پوزخندی زد: " جر زنی نداریم اقا! شما باختی!! "  بلافاصله صدای جیغ و هورا کشیدن پسرها بلند شد.
گرهی بین ابروانش افتاد و دست به سینه نشست: " من تخم مرغ نمی خورم! "
جونگمین خندید: " چیزیه که خودت قبول کردی! نمیتونی بزنی زیرش!! "
سوجین بی هیچ حرفی به اشپزخانه دوید. تخم مرغی برداشت و بیرون امد. نزدیکتر رفت و ان را جلوی دهان هیون جونگ گرفت: " یالا! دهنتو باز کن!!"
لب هایش را محکم به هم چسبانده بود و قصد باز کردن دهانش را نداشت. جونگمین با زیرکی نیشگونی از پایش گرفت که باعث شد ناله اش بلند شود. سوجین هم بی معطلی تخم مرغ را در دهانش فرو کرد. صحنه ی خنده داری بود. هیون غرولندکنان تقلا می کرد و زیرلب چیزهایی می گفت. طولی نکشید که با خشم از جایش بلند شد و به سمت روشویی دوید......

در میان اشک هایش خندید. چقدر دلش برای هیون جونگ تنگ شده بود. با حلقه شدن دستانی دور کمرش، از افکارش بیرون امد و زیرلب زمزمه کرد: " جونگمین!! "
خندید و سرش را به سر سوجین چسباند: " بازم که چشمات بارونی شده!!!"
لبش را به دندان گرفت و با صدایی که سعی می کرد نلرزد، بدون فکر گفت: " پیازه دیگه! همیشه اشک در اره!! "
با بلند شدن صدای خنده ی ناگهانی جونگمین، به سمتش برگشت: " چته تو؟ چرا می خندی؟! "
نفسی تازه کرد و باز هم خندید: " اخه اون پیازه یا تخم مرغ عقل کل؟!"
تازه یادش افتاد که چه اشتباهی کرده. خودش هم بی اختیار زد زیر خنده. زیرلب زمزمه کرد: " به کسی نگو جونگمین!!"
-کدومشو؟ این که به تخم مرغ میگی پیاز یا این که دلت واسه هیون تنگ شده؟! "
سوجین با حرص جونگمین را از خودش جدا کرد: " ایشش! برو اونور بابا! نخواستم!! "
جونگمین که خنده اش رفته رفته بیشتر میشد، نیشخندی زد: " حالا چرا قهر میکنی؟! "
رویش را از جونگمین برگرداند و خودش را مشغول کارش نشان داد.
جونگمین لبش را به دندان گرفت: " باشه بابا! غلط کردم! خوب شد؟! "  عکسی را که چند روز پیش از اتاق سوجین برداشته بود، از جیبش دراورد و  مقابل سوجین گرفت: " این زن کیه؟!"
دست از کارش کشید و  با دیدن عکس ، به سرعت ان را از دست جونگمین قاپید. چشمکی زد و پرسید: " این پیش تو چی کار میکنه؟! "
نیشخندی زد: " افتاده بود زمین برش داشتم!! "
-تو هرچیزی رو که بیفته زمین برمی داری؟! "
زبانکی به سوجین انداخت: " اره! مشکلیه؟!"
سوجین اهی کشید: " مامانمه! این عکسو یه سال قبل از فوت بابا انداختیم! "  دستش را بر روی عکس کشید و با صدای لرزانی گفت: " خیلی دلم براش تنگ شده.....نمیدونم کجاست و چی کار میکنه! فقط امیدوارم ناپدریم بلایی سرش نیاورده باشه! "  اشکی از گوشه ی چشمش غلتید و رو به جونگمین کرد: " اما چرا انقدر کنجکاوی؟"
انگشتش را زیر چشمان سوجین کشید و با لحن ارامی گفت: " حدس می زدم مادرت باشه!"   مکثی کرد: " من این زنو میشناسم!!"
متعجب به جونگمین خیره ماند: " چ...چطور میشناسیش؟ از کجا؟"
شانه ای بالا انداخت: " خودمم نمیدونم! فقط بعضی وقتا به خوابم میاد و مدام یه جمله رو تکرار میکنه: " متاسفم جونگمین!"
-تا حالا به جز توی خواب، جای دیگه ای هم دیدیش؟!
سرش را به چپ و راست تکان داد: " نه! فقط توی خوابام دیدمش!! "
-چرا باید متاسف باشه؟ اصلا اون تو رو از کجا میشناسه؟!
پوفی کشید: " اگه خودم میدونستم که دیگه از تو نمی پرسیدم!!
سوجین اهی کشید: " منم هیچی نمیدونم......متاسفم که نمیتونم کمکت کنم....!"
جونگمین چشمکی زد و در یک چشم به هم زدن عکس را از دست سوجین قاپید.
-یااااا! جونگمینا!
همانطور که دستش را بالا گرفته بود تا سوجین نتواند عکس را بگیرد گفت: " اگه عکسو یه مدت بهم قرض بدی، میتونی کمک خیلی بزرگی بهم کنی!! "
نفسش را با حرص بیرون داد و نالید: " خیلی نامردی! من فقط همون یه دونه عکسو دارم!!"
با بلند شدن رینگتون گوشی اش، زبانکی به سوجین انداخت و از اشپزخانه بیرون رفت. با دیدن نام پدرش بر روی صفحه، نفسش را در سینه اش حبس کرد و دکمه را فشرد.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 01:44 ب.ظ
وااای المااااس...هرچی بیشتر میگذره معماهای داستانت بیشتر میشه ها من امروز به لطف این همه داستان تند خون شدم شدیدا مرسییییی از این قسمت عزیزم
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جااااااااااااااااانم^^
.
باز میشن این معماها بالاخره^^ خخخخخخخخ
.
ای جااااااااااااااانم^^ میسییییییییییییی^^
.
خواهششششش عزیزدلممممممممم^^***
Atiyeh سه شنبه 12 شهریور 1392 10:31 ق.ظ
سلام اونی داستانت خییییییییلی قشنگه
راستی وب اونی اكرم فلفلی شده اگه آدرس جدیدشو داری بهم بده ممنونت میشم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااام عزیزدلممممممممممم^^***
میسیییییییییی خانوووومی^^***
.
اوهوووم.... بفرما گلم، اینم ادرس:


http://superstar501-stories2.mihanblog.com/


بووووووووووش و بخللللللللللل^^**
فاطیماجون سه شنبه 12 شهریور 1392 05:56 ق.ظ
ادامه ادامه ادامه مرسیییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای به روی چشمم^^خخخخ
خواهششششش جیگرررررررررم^^******
*maHsa* دوشنبه 11 شهریور 1392 10:39 ق.ظ
دقت کردی کمال همنشین اثر کرده مثه خودت نظر گذاشتم در حد المپیک.
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جووووووووووووووونم^^
خخخخخخ!! منم عاشششق این طومارها هستم^^
فدااااااااااااااااااات^^خخخخخخخ
*maHsa* دوشنبه 11 شهریور 1392 10:38 ق.ظ
سلااااااااااااااااااااام
مهسا وارد میشود
هیییییییییی الماسی خیلی داستانت قشنگه ها ولی من اینقد از دست این هیونگ عصبانیم که حال و حوصله نمونده خواهر.
نمیدونم با این کاراش چی کار کنم ............. ایشششششششش
داستانت عالیییییییییی بود.......
این داداش هیونم خب آخه چرا برنمیگرده ؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی من عاشق این داداشام ...... اینقد دلم یه داداش بزرگتر مثه هویج میخواد ........... هم تو داستان تو هم تو داستان پگاه خیلی نقش داداش بهش میاد ........ قربون این داداش هویجم برم که با این مدل موهاش ........
آخه الماسی جون بگو این مدل موهاشو عوض کنه ........ چیه آخه .........
راستی به شوهرت بگو این شوهر مارو هم نصیحت کنه .........
وااااااااااای راستی بابای جونگی چی میخواد بهش بگه ........ زود تند سریع بقیه اشو بزار دارم از فوضولی میمیرم .......خخخخخخخخ
آخ چقد حرف زدم ....... راستی یه چنتا عکس از اینستاگرام گرفتم نمیدونم شاید دیده باشی ولی به درد اشانتیونای تو میخوره اگه خواستی خبرم کن .........

من دیگه برم یه فکری به حال شوهرم بکنم .............
بای بای
بوووووووووووووووووس
بخلللللللللللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام^^*********
خوش اومدی عقش خودمممممممممممم^^*******
.
میسییییییییییییییی عزیزمممممممم^^****
اخی چرااااااااااااا؟ مگه چی شده خواهر؟؟؟((((((
داداچ گراممون باز چه گندی زده مگه؟؟ خخخخخخخخخخخخخخ
.
حرص نخور مادر!! هویجم از این کارا زیاد میکنه!! ایشششششش!! هیییییییییییییییی!!
.
میسییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزدلمممممممممم****
حتمااااااااااااا میااااااااااد))))))))))))))
کم کم برمیگرده دیه)))))))))))
.
الهیییییییییییییییییییییی^^ منم عاشقشونم^^
واااااااااااااااااای!! جیگرررررررررررررر منه هویجممممممممممممممممم^^*****
منم دوس داشتم یه داداچ مثل هیون داشته باشم^^
منم فدااااااااااااااااااااااااااااا هویجممممممممممممم^^*****
.
دخیخااااااااااااااا!! میدونی چقد حرص میخورم از دست خودش و این موهاش(((((((((((((((((((
کم مونده گریم بگیره بوخودا((((
به حرف منم که گوش نمیده!!! هییییییییییییییی.....
دلم تنگ شده واسه اون موهای خوکشل و لختش که قند تو دل ادم اب میکرد^^
.
باش!!! حتما میگم!! اما میترسم شوفل تو رو هم مثل خودش بکنه!!! خخخخخخخخ
.
اوممممم....مشخص میشههههههههههه))))))))))
ای جونم^^ حتماااااااااااااااااا میذارم^^***خخخخخخخخخخخخخ
.
ای جونم^^ من عاشق اینم که تو حرف بزنی فدات شم^^****
.
ای جوووووووووونم^^ حتما به دردم میخوره^^ میام بهت میگم جیگرم^^******
.
هییییییییییییییییی....برو خواهر که خوب مراقب داداچم باش!! خخخخخخخخخ
.
بای جیگررررررررررررم^^***
فدااااااااااااااااااااااااااات^^
بووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللل***********
رنت یکشنبه 10 شهریور 1392 09:10 ب.ظ
واو پس جونگ مین یه چیزی تو خواباش از مادر سوجین می بینه که احتمالا همون مادر خودشه
مرسی عزیزم عالی بود زودتر با ادامه اش بیا
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوره!! یه چیزای نامفهومی میبینه)))))))
شاید.....شایدم یه رازی این وسط هست^^
خواهششششش فدااااااااااااای شوما بشم من***
ای به روی چشمم^^**
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 10 شهریور 1392 09:00 ب.ظ
ممنون شقایق عزیزم خیلی قشنگ بود هر دو قسمت رو خوندم عالی بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششش عزیزدلمممممممم^^*****
میسیییییییییییی فداااااااااااااااااااای تو بشم اونی جوووووووووووونم^^***
Maryam***** یکشنبه 10 شهریور 1392 05:17 ب.ظ
هههههههه این ها همشون خواب میبینن
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام
داستاننننننننن که خوفففففف بودددددد
اصلا اشکال نداره داستان ها رو یکی در میون می خونی ولی باید داستان بنده رو بخونی چون فرق میکنهبه من میگن بچه پررو چی فکر کردی!!!؟؟؟ در ضمن من زیاد نمی تونم بیام نت بنابراین اگه نظر هم نذاشتم بدون داستانت رو خوندم ههههههه
*almas-shargh* پاسخ داد:
ههههههههه! اوره! اونم از نوع کابوس!!^^خخخخخخخخ
.
سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام جیگررررررررررررم^^***
میسییییییییییییی عقششششششششممممم***
.
خخخخخخخ^^ نه باااااااااااو^^ خخخخخخخخ
اصلا داستان جنابعالی رو هم نمیخونم، چون بچه پررویی!!خخخخخخخخخخخ
.
تو همه جوووووووووووره واسه ما عزیزی^^********
نفسسسسسسسسسسم^^*********
زووووووووود بیا! بااااااااااااااااشه^^****
RE~~nEe~~ یکشنبه 10 شهریور 1392 04:53 ب.ظ
مرسی قشنگ بود *
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششش عزیزمممم^^***
RE~~nEe~~ یکشنبه 10 شهریور 1392 04:53 ب.ظ
اول شدم؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
یسسسسسسسس^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر