تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 57

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 9 شهریور 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 57





سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟


این قسمت بسی مهمه^^
دلیل تنفر سوجین از پسرا مشخص میشه)))))))

.


بچه ها این هفته حتما دو یا 3 قسمت میخوام بذارم، بابت جبران بعضی از تاخیرام


عرض و طول دیه ای ندارم مادر!!! خخخخخخ


بووووووووووووفرمایید ادامه^^

بووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللللللل******







* The peace after the storm * season 2 *  part  57



به زحمت چشمانش را گشود. نیم نگاهی به ساعت انداخت که 8 صبح را نشان می داد. شقیقه هایش را مالید. به خوبی می دانست که حتی کمتر از یک ساعت خوابیده. خستگی اش هم گواه این مسئله بود. با تقه ای که به در اتاقش خورد، چرخید و کش و قوسی به بدنش داد. چیزی نگذشت که کیوجونگ با لبخند همیشگی اش وارد اتاق شد. سوجین هم لبخندی زد و سلام داد.
سینی را روی تخت سوجین گذاشت و به او خیره ماند. همانطور که موهایش را نوازش می کرد، پرسید: " بهتری؟!"
لبخندی زد و سری تکان داد: " اوهوم!"
-    اما چشمات....خیلی  قرمزه! دیشب نخوابیدی؟!
خنده ی کوتاهی کرد: " چرا خوابیدم! اما کم!"
حالت چهره ی کیوجونگ به سرعت تغییر کرد: " مشکلی پیش اومده؟!"
سرش را به نشانه ی نفی تکان داد: " نه! هیچی! به خدا خوبم!! "   نگاهش را به کیوجونگ داد و چشمکی زد: " میشه به سوفی بگی بیاد!!"
لبخندی زد و دستی به موهای سوجین کشید: " اره حتما!! "  از جایش بلند شد. نیم نگاهی به سوجین انداخت و از اتاق بیرون رفت.
طولی نکشید که سوفی در استانه ی در ظاهر شد. چشمکی زد: " بانو سوجین با بنده چی کار دارن؟!"
سوجین خنده اش گرفت. اخم شیرینی بین ابروهایش نشست و پرسید: " چرا دفترچه ناقصه؟!"
به سمت سوجین رفت و کنارش نشست. نفس عمیقی کشید: " میدونستم واسه این احظار شدم!!"
سوجین بلافاصله دستش را جلوی سوفی دراز کرد: " برگه ها!! زودباش بده!!"
-سوزوندمشون......خیلی وقته!!
با بهت به سوفی خیره ماند:" چی؟؟؟؟!!!"
لبخند تلخی زد: " من دیگه به اون بخش از خاطراتم نیازی ندارم.....همونطور که از کاغذ حذفشون کردم، دارم سعی می کنم از ذهم هم پاکش کنم..."
-ولی اخه چرا؟ اونا که.......
-اونا اصل خاطرات بودن؟ اینو میخوای بگی؟!
سوجین سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
-اشتباه می کنی..! چون من خاطراتی بهتر از اونا هم داشتم! خاطراتی که هیچ وقت بهشون توجه نکردم و ندیدمشون!....   اهی کشید: " اون فقط یه عشق کورکورانه بود که از اولشم اشتباه بود.....از اولشم مال من نبود!!"
-چرا....چرا اینو میگی؟!
دستش را روی شانه ی سوجین گذاشت و لبخندی زد: " این چیزیه که خودت باید بفهمی.... توضیح دادن من چیزی رو حل نمی کنه! "  به ارامی از جایش بلند شد و نیشخندی زد: " برم که اگه ناهار درس نکنم، این 4 تا خفم می کنن!!"
خواست چیزی بگوید اما منصرف شد. خنده ی کوتاهی کرد و سری تکان داد.
سوفی هم خندید و به سمت در رفت. با رفتنش سوجین را با کلی سوال نهفته در ذهنش تنها گذاشت.
بی اختیار دستی بر روی گیتار هیون کشید. لبش را به دندان گرفت و زیرلب زمزمه کرد: " یعنی عشق منم کورکورانه و نادرسته؟!"


...............................................................................



مدام در جایش غلت می خورد. در این 2 روز به اندازه ی تمام عمرش افسرده و کلافه شده بود. حتی اجازه نداشت از اتاقش بیرون بیاید و این بدترین چیز ممکن بود. غلت دیگری زد و به پشت دراز کشید. نگاهش را به سقف داد. اهی کشید و نالید: " چقدر دیگه باید اینجا زندانی بمونم؟!"
در همین افکار بود که با باز شدن در اتاق، به پهلو چرخید تا ببیند چه خبر شده. اول از همه جونگمین درحالی که مثل همیشه لبخندی به پهنای صورتش داشت ،صندلی که در دست وارد شد و کنار تخت سوجین نشست. به دنبال او بقیه هم صندلی به دست وارد شدند.
سوجین با چشمانی باز از تعجب به ان ها خیره بود. بر روی تخت نیم خیز شد و زیرلب نالید: " اینجا چه خبره؟!!"
اخرین نفر یونگ سنگ وارد شد که علاوه بر صندلی، جعبه کیکی هم به دست داشت. از قیافه اش می شد حدس زد که کیک را به زور دستش داده اند تا او بیاورد. در کل صحنه ی خنده داری بود. سوجین بی اختیار خندید و سوالش را تکرار کرد: " بابا یکی بگه اینجا چه خبره؟! "
هر4 نفر به انضمام سوفی، با حرکت های دست و چشمشان چیزی می گفتند. سوجین دیگر واقعا گیج شده بود و سر از کارشان درنمی اورد. دستش را لای موهایش فرو برد و غرید: " چتونه شماها؟ مگه من کر و لالم که با اشاره حرف می زنید؟!"
طولی نکشید که سکوت چندین ثانیه ای اتاق با خنده ی یکباره ی هر5 نفر در هم شکسته شد. سوجین هنوز هم همانطور خیره به ان ها می نگریست. پوزخندی زد و سری از تاسف تکان داد: " خل و چل شدنتون مبارک!! "  و شروع کرد به کف زدن.
باز هم صدای خنده ها بلند شد. اولین نفری که به حرف امد طبق معمول جونگمین بود: " نه خل شدیم، نه چل! نه تو کرولالی! فقط خواستیم یه جشن بگیریم که تنوع داشته باشه! "  با دستش به یونگ سنگ اشاره کرد: " که البته فکر این اقای عقل کل بود."
سوجین نیم نگاهی به یونگ سنگ انداختکه اخم در صورتش بیداد می کرد و با اشاره ی چشم برای جونگمین خط و نشان می کشید. سوجین با دیدن این صحنه دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد و با صدای بلندی زد زیر خنده. نفسی تازه کرد و پرسید: " خب! حالا مناسبت جشنتون چیه؟!"
کیوجونگ که هنوز هم میخندید جواب داد: " به خاطر برگشتن سلامتیت و همینطور معذرت خواهی به خاطر......"  حرفش را خورد و سرش را پایین انداخت.
جونگمین زبانکی  انداخت و دنباله ی حرف کیو را گرفت: " به خاطر همون دیگه بابا!!"
سوجین باز هم خندید. با لحن بانمکی گفت: " باشه بابا! فهمیدم! ادامه ندین! اما از کجا میدونید معذرت خواهیتونو قبول می کنم؟!"
این بار یونگ سنگ با حالتی تظاهری مشتش را بالا برد: " جرئت داری قبول نکن!!"
سوجین دو دستش را به نشانه ی تسلیم بالا برد: " باشه بابا! قبوله! به شرطی که اول کیک بهم بدین، خیلی گشنمه! تا بعدش ببینم چی میشه!!"
حالا هر 6 نفر می خندید. سوجین بی اختیار لبش را گزید. جای خالی هیون بدجوری توی چشم می زد.

.

کیوجونگ تکه ای کیک در دهانش فرو برد و رو به سوجین گفت: " بعد همه ی این ماجراها، هنوزم یه مسئله هست که واسه هممون جای سوال داره! گذشتت و این کینه ای که نسبت به ما داشتی هنوزم برای هممون مبهمه!! "
بقیه هم سری تکان دادند.
سوجین بشقابش را روی تخت گذاشت و اهی کشید : " قبلنم گفتم، گروه شما باعث ورشکستگی کمپانی پدرم شد."
یونگ سنگ غرید: " اخه چطور ممکنه، وقتی هیچ کدوم از ماها چیزی رو به خاطر نمیاریم؟! "
-نمیدونم.....من همه چی رو از پدر و مادرم شنیدم! هیچوقت خودم ندیدم! "
کیوجونگ با لحن خاصی پرسید: " پدرت دقیقا چیا بهت گفته؟! "
-    این که کمپانی  پدرم برای مدتی سرپرستی شماها رو به عهده می گیره و ساپورتتون می کنه....اما یه کم که می گذره، گروه به خاطر خودخواهیاشون، همکاری نمی کنن و باعث میشن که اجرا از هم بپاشه و شرکت بابام ورشکست بشه! از اون موقع بود که حال بابا بد و بدتر شد تا این که دیگه نتونست دووم بیاره و سکته کرد....! "  لحظه ای مکث کرد و با صدای لرزانی ادامه داد: " بعد از اون بود که زندگیم از بین رفت! مادرم با ناپدریم ازدواج کرد که بدترین ادم دنیا بود. همیشه من و مادرمو کتک میزد و حتی میخواست به زور شوهرم بده.... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که از اون خونه ی کوفتی بزنم بیرون و حالام که اینجام..! به خودم و پدرم قول داده بودم که به خاطر همه ی اینا انتقام سختی ازتون بگیرم....اما حالا!! "   باز هم مکثی کرد: " اما شما انقدر خوبید که  دیگه واقعا دلم نمیخواد هیچ اسیبی بهتون برسه!!"
با تمام شدن حرف هایش، سکوت سنگینی بر اتاق طنین انداخت.
جونگمین متفکرانه گفت: " مطمئنی بابات بهت راستشو گفته؟!.. به نظر من که یه چیزایی این وسط مشکوکه! شاید بابات همه چی رو بهت نگفته یا شایدم برعکس گفته!!"
-    چرا باید این کارو بکنه؟!
جونگمین با همان لحن ادامه داد: " نمیدونم! اما مطمئنم یه دلیلی برای خودش داشته!!"
یونگ سنگ بی هوا پرسید: " اسم بابات چیه؟!"
دستانش را در هم قلاب کرد: " پارک مین سو!!"
ابروهای کیوجونگ بلافاصله توی هم رفت: " ما حتی اسمشم نشنیدیم!!! مگه نه بچه ها؟!"
این بار هیونگ به حرف امد: " شاید بابات یه اسم دیگه هم داشته؟ هوم؟!"
سوجین بلافاصله سری تکان داد: " نه!! تا جایی که من میدونم، اسمش همیشه همین بوده!!"
کیو دنباله ی حرف هیونگ را گرفت: " تنها کسی که برای یه مدت گروهمون به کمپانیش وابسته بود، اقای پارک، بابای جونگمینه که اتفاقا اون موقع موفقیتای خیلی زیادی کسب کردیم و موقعیت و معروفیت الانمون رو از اقای پارک داریم!!"
باز هم هیونگ با لحن کنایه امیزی ادامه داد: " که الان با این کارای ارزشمندش، همه ی اون زحمتاشو جبران کرد و دوباره  ما رو برگردوند سر خونه ی اولمون!! خسته نباشه واقعا!!"
با این حرف قیافه ی جونگمین بی اختیار در هم رفت و زیرلب نالید: " متاسفم بابت همه چی!! "
همگی با لحن سرزنش امیزی زمزمه کردند: " هیونگ!! "
هیونگ دیگر چیزی نگفت. سرش را به زیر انداخت و به سرامیک های کف اتاق زل زد.
سوفی با لحن ارامی زمزمه کرد: " با همه این حرفا، بازم تقصیر اصلی گردن منه و همتونم خوب میدونید..!
جونگمین چشم غره ای به سوفی رفت و بقیه هم با حالت خاصی به او خیره ماندند.
هیونگ بلافاصله گفت: " این چه حرفیه نونا!....اصلا تقصیر تو نیست!...."  لبش را گزید: "  راستشو بخوای اولش از دستت ناراحت و عصبی بودم و فک میکردم مقصری، اما حالا دیگه نه!.... تو خیلی خوبی نونا!!"
بقیه هم با تکان دادن سر، حرف هیونگ را تایید کردند.
لبخند کم رنگی مهمان لب های سوفی شد: " از همتون ممنونم....این شماهایید که خوبید، نه من!! "
جونگمین نیشخندی زد: " بسه دیگه بابا! کم واسه هم پپسی باز کنید!"  از روی صندلیش بلند شد و ادامه داد: " خب دیگه بریم که وقت لالاست! خانم کوچولو هم باید استراحت کنه!! "  بی اختیار خم شد و به ارامی  گونه ی سوجین را بوسید. چشمکی زد و صندلی به دست از اتاق بیرون رفت.
سوجین خندید و به رفتنش خیره ماند. به دنبال جونگمین، بقیه هم صندلی به دست از اتاق خارج شدند. همانطور که به جای خالی ان ها خیره بود، در افکارش غرق شده بود. افکاری که ذهنش را اشفته کرده بود و ازارش می داد. هیچ وقت انتظارش را نداشت که دروغی از پدرش بشنود. اصلا چرا پدرش باید به او دروغ می گفت؟ چرا کاری کرده بود که او را از پسرها متنفر کند؟ چرا باید این اتفاق ها می افتاد و چراهای بسیاری که پاسخ هیچ یک را نمی دانست.



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 01:38 ب.ظ
چرااااااااااا....؟؟؟الان بیشتر از سوجین واسه من چراااا گیش اومد...برم قسمتای بعد ببینم جواباشو پیدا میکنم یا نه
*almas-shargh* پاسخ داد:
اخیییییییییییییییییی^^
ایشالااااااااااا این چراها جوابم داره^^
.
برو عزیزدلمممممممممممم^^***
RE~~nEe~~ یکشنبه 10 شهریور 1392 02:32 ب.ظ
راستی وب اکرم فل***فل**ی شده!1ادرس جدیدشو داری؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
ارررررررررررره!! خیلی بد شد((((((((((
اره عزیزم دارم^^
سارا3 شنبه 9 شهریور 1392 02:14 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ....
جونگی وسوجین خواهر برادرن مگه نه؟؟؟
ارهههههه؟؟؟؟من از همون اول میگفتم ولی تو قبول نمیکردی....
ولی اگه خواهر برادر باشن و پدر جونگی پدر سوجین باشه با عقل جور در نمیاد چون پدر سوجین مرده..نمیشه که همینجوری الکی یه نفر بمیره و زنده شه؟؟؟؟
گیجججججججججج شدم...
مررررررررررررسی...بووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
بازم میگم نمیدونم!!!^^خخخخخخخخخ
.
هوومممم....اینم هست....ببینیم چه می شود^^یوهاهاهاهاهاهاها
.
خخخخخخخ!! اکشالی نداله^^
بعدا همه چی درس میشه^^
خواهششششششش عزیزممممممممم^^***
بوووووووووووووووش و بخللللللللللللللللل****
parisa شنبه 9 شهریور 1392 12:00 ب.ظ
فك كنم بابای سوجین همون بابای جونك مین باشه!!
مرسی عزیزم
خسته
*almas-shargh* پاسخ داد:
نمیدونم!!! مشخص میشه^^
.
خواهششششش عزیزم^^***
میسیییییی***
رنت شنبه 9 شهریور 1392 11:56 ق.ظ
اوه به نظر می رسه سوجین دختر زن دوم بابای جونگ مین باشه و یا مادر سوجین بهش دروغ گفته که پدرش مرده
مرسی عزیزم بسی عالی بود و پیشاپیش از قسمت های اضافه تشکر می کنم
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوممممم....ممکنه^^
شایدم اصلا اینجوری نباشه.......
.
خواهششش گلممممممم****
میسییییییییییییییییی^^***
RE~~nEe~~ شنبه 9 شهریور 1392 11:05 ق.ظ
من میگم شاید بابای سوجین همون آقای پارکه..
مرسی*
*almas-shargh* پاسخ داد:
نمیدونم....ببینیم چی میشه^^
خواهششش عزیزممممم^^***
RE~~nEe~~ شنبه 9 شهریور 1392 10:59 ق.ظ
دوم شدم
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووورین^^خخخخخ
*maHsa* شنبه 9 شهریور 1392 10:38 ق.ظ
الان من میخوام بدونم دوباره بابای جونگمین چه آتیشی سوزونده دوباره...
یعنی این شکلکاو با نگاه حرف زدنا تو حلقم................
اوه اوه یونگی بخواد حمله کنه چی میشه............
خواهر نیستی نمیای واسه ما نظر بزاری دلمون واست تنگیده............... میومدی نظر میذاشتی در حد المپیک مام کلی ذوق میکردیم .............
اینقد جات خالیه ..... تو پست من........... نمیای از شوهرت دفاع کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نمیدونی که تو قسمت 17 و 18 یه آشه برای شوهرتو داداشاش پختم که نگو .........خخخخخخخ.........
برم الان میای کله امو میکنی............... الفرااااااااااااار........
بووووووووووووووووس و بخللللللللللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییی....ببینیم چه کرده!! ایشششششششش!!!خخخخخخخخ
.
اخییییییییییییی^^ خوشحالم که دوسش داشتی^^***
خودمم کلی خندیدم!!خخخخخخخخخخخخخخ
یونگی خشن می شود!!!خخخخخخخخخ
.
ای جووووووووووووووووووووون دلم^^
دل خودمم خیلیییییییییییییییییییییییی تنگ شدددددددددددده^^(((((((((((((((((((
.
ای جووووووووووووووووونمممممم....میسیییییییییی....همین امروز میام جیگرم^^****
من حساااااااااااااااااااااابی شرمندم((((((((((((((((((((
مهسایی اگه بدونی چه قدر سرم شولوخه بوخودا!!!(((((((
به خوندن 2-3 تا داستان به زور میرسم((((((((
چون داستانتو هنوز نخوندم، نتونستم نظر بذارم((((((
زووووووووووودی میام فدات شم**********
ای جوووووووووونم^^ بیخود کردی شوما!!!! مگه من دستم بهت نرسه!!یوهاهاهاهاهاهاها
.
بهله!!! در برو که اومدم!!!^^خخخخخخخخخخخخخخخخ
.
بوووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللل^^********
*maHsa* شنبه 9 شهریور 1392 09:09 ق.ظ
1111111111111111
برم بخونم بیام
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوووووووووووررررین^^***
.
بروووووووووووو گلممممممممممممم^^***
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر