تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2 ...part 43..2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 8 شهریور 1392

BLOODY REVENGE(Autumn spell)season 2 ...part 43..2



درود  صد درود......

شب شنبتون بخیر و خوشی.....

ببخشید بچه ها راستش نتونستم زیاد بنویسم....درگیر سریال دلم برات تنگ شده بودم....معرکس....پیسنهاد میکنم..اگه ندیدینش  ببینینش...

راستی دیر شد ...هر فحش و ناسزا داری برید شرکت مبین نت که الان 2 شب نت من چت میزنه.....

راستی یه نکته بگم که این داستان یک پایان بسیار بد داره.....بسیار ، من قسمت اخر و نوشته اماده دارم... دقیقا 2 روز مونده به کنکورم نوشتمش...کلیم باهاش حال کردم....

راستی ممنون از کامنتاتونیارمه قبل از کنکور دوستای زیادی داشتم...ان÷ار همشون من و یادشون رفته....اشکال نداره.....

هعی برید ادامه...راستی دیوید همین اقا مو سفید توی این عکس ....

اشکان با ترس به اسلحه جاناتان خیره بود ....:جان، من نمیفهمم...تو تمام این مدت به من کمک کردی که به خودت برسم...

جاناتان روبروی اشکان نشست...اسلحه رو به اشکان نزدیک تر کرد: میدونی...امروز دستور داشتم ساکتت کنم...مثل خیلی از دستورای دیگه نادیدش گرفتم....اسنادی که برات فرستاده شد و یادته؟ یک هفته قبل از روز دادگاه  پارک جونگ مین...اونارو من فرستاده بودم....میدونی چرا؟ رلممم سوخت..رلم برای جوونیش سوخت..اون سنی نداشت یه پسر 20 خورده ای ساله...نمیخواستم یه جانات دیگه به وجود بیاد...من همسن و سال اون بودم که دستم به خون الوده شد....قرار بود جونگ مین بعر از زندانی شدنش تو سلولش خودکشی کنی...یعنی درستش اینه که مجبور به خودکشی بشه...اما با اون مدارک جرمش به فقط چند ماه حبس خانگی کاهش داده شد ....

-: منظورت چیه؟؟ یعنی قرار بود جونگ مین کشته بشه؟؟

جاناتان به کانا په تکیه زد و گفت: میدونی چی برام جالب بود...به وکیلی مثل تو با چند تا تهدید تو خالی حاظر شد دوستاش و تو شرایط بحرانی تنها بزاره و فرار کنه...میدونی اگه به گوش هیون جونگ برسه چه عکس العملی از خودش نشون میده؟؟

اشکان با عصبانیت از جاش بلند شد و فریاد زد: من فرار نکردم...اون لعنتی گفت پدرم و میکشه....گفت خانوادم و نابود میکنه...

جاناتان بلند شد و اسلحه را به طرفش کشید و فریاد زد: یعنی میخوای بگی الان خانوادت سالمه...پدرت همون موقع کشتم...مادرتم مرد...دوستت علی....برادرت....

اسکان بدون توجه به اسلحه به سمت جاناتان حمله ور شد : تو کشتیش؟

جان او را به عقب هل داد : نه احمق...اسم علی تو لیست بود ولی به مرگ طبیعی مرد....دارم بهت میگم میخواستم بهت کمک کنم...اگه تو اون وقتی که ماریا بهت گفت بمونی ..میموندی ادامه کارت و انجام میدادی هیچ کودوم از این اتفاقا نمیوفتاد...اما تو مثل بزدلا فرار کردی...به پشت سرتم نگاه نکردی....تو رفتی خانوادت و نجات بدی ولی نابودشون کردی....اشکان این بازی که توش وارد شدی خیلی خطرناکه..حرفایی که من امروز بهت میزنم فقط برای اینه که منصرفت کنم و ازت خواهش کنم بری....

اشکان روی زمین نشست...دستش میلرزید...اون ترسیده بود خیلی...با تمام وجودش ترسیده بود...: الان من باید چیکار کنم...

جاناتان روی کاناپه نشست: 20 سال پیش بود ...تازه میخواستم وارد دانشگاه بشم...پدرم چند سال قبل به خاطر بیماری سرطان مرده بود و من تنها پسر خانواده با وجود 2 تا خواهر باید تمام خرج مخارج خانوادرو میدادم...پدرم نظافتچی یه شرک بود...بعد از مرگش مادرم به جای اون مشغول کار شد...من دوست نداشتم مادرم توی اون شرکت کار کنه......اما چاره ای نبود ..به خاطر وضع خراب مالیمونم..امکان ادامه تحصیلم خیلی کم بود...تا این که یه روز به سرم زد و برم پیش رئیس شرکت..." جاناتان اهی کشید و اسلحه را پایین اورد و دستش و سمت اشکان دراز کرد: حوصله ادامش و داری؟

اشکان با نفرت به چشماش خیره شد : دلم میخواد بدونم چطوری به همچین ادم اشغالی تبدیل شدی....

جان اهی دیگر کشید و به کاناپه تکیه زد: میدونی وقتی به گذشته نگاه میکنم با خودم میگم اگه بیخیال درس و دانشگاه میشدم و هیچ وقت پام و تو اون اتاق نمیزاشتم...الان کسی نبودم که جلو ی تو نشسته....من بعد از چند روز بالاخره تونستم وارد اتاق رئیس بشم.....راستش انتظار داشتم یه مرد چاق و قد کوتاه و ببینم...اما با دیدن مردی که پشت میز داشت قهوه میخورد متعجب شدم...اون بیشتر شبیه مرلای معروف بود تا یه مردی که صاحب چند شرکت معروف بود....اون روز درخواستم و مطرح کردم...اونم خندید و گفت یه کار خوب برام داره..حتی ازش نپرسیدم چه کاری...فقط دنبال چند تا کاغذ بودم تا باهاش خوانوادم و نجات بدم قافل از این که داشتم نابودشون میکردم....ازم خواست  هفته بعد به ادرسی که بهم داد برم....رفتم...یه خونه بزرگ جوری که تا مدت ها توش گم میشدم....

-: اون مرد عموم بود درسته؟

جاناتان نفس عمیقی کشید و سری تکون داد: اره دیوید خاتم زاده..اما فامیلیش و تغییر داده بود ، تا اون جایی که میدونم فامیلی مادرش بود ...دیوید..گراهام...واسم مادرشم....لیلا گراهام....هنوزم دلیل این کارش و نمیدونم...

-: شغل تو چی بود؟

-:" پرستار شخصی تنها دختر دیوید.....دخترش به خاطر بیماری شدید قلبی تحت مراقبت بود...من شدم خدمتکار مخصوصش....اون دختر مثل یه فرشته بود....در عرض چند ماهی که کنارش  بودم...متوجه شدم بهش رل بستم...میدونستم عمرش به این دنیا نیست، این حرفی بود که من بعد از معاینه پزشکا باید به دیوید اعلام میکردم....راستش اون موقع ها نمیدونستم دیوید پشت اون چهره مهربونش چه دیوی و پنهان کرده.....اون جز محبت و عشق چیزی نمیدونست...اما...بعد از اون اتفاق...2 سال از اومدنم میگزشت...دیوید 1 ماه به یه سفر کاری رفته بود حتی اجازه نداده بود همسرش همراهش بره...اخه اون دوتا به حدی عاشق هم بودن که دیوید تمام سفرهاش همراه اون بود و گاهی همراه همسرش به شرکت میرفت....وقتی برگشت و هیچ وقت یادم نمیره..رفت تو اتاقش و تمام وسایل و شکوند...اون جا بود که برای اولین بار تونستم اون چهره ی دیوش و ببینم...اولین دعوا خوانوادگی و اولین ایست قلبی تنها عشقم لیندا بود...اون شب لیندا ایست قلبی کرد...بعد از اون شب بود که ارامش همراه با ایست قلبی لیندا از بین ما رفت....لیندا برگشت ولی ..." جان سکوت کرد و به پارکت ها خیره شده بود

اشکان بدون توجه به قاتل بودن جان روبرویش روی زمین نشسته بود و به حرف هایش گوش میکرد....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گلویش میسوخت و لب هایش خشک شده بودند....چشم هایش را به سختی باز کرد...

-: مین؟ خوبی؟

به طرف صدا برگشت با دیدن هیون جونگ لب های خشکش را از هم باز کرد: من کجام؟

هیون جونگ دست جونگ مین را گرفت و :" بیمارستان" نگاهی به صورت قرمز جونگ مین انداخت" چیکار کردی با خودت...اگه مامورای اتش نشانی یه کمی دیر میرسیدن...الان باید برات مراسم تدفین میگرفتیم"

جونگ مین دستش را بیرون کشید و در جایش جابه جا شد "هیونگ تا من تو مراسم تدفین تو شرکت نکنم محال بمیرم..." هیون جونگ لبخند بی رنگی زد و لیوان روی میز را از اب پر کرد" بیا حتما خیلی تشنه ای نه....

جونگ مین لیوان اب و گرفت و کمی ازش خورد..." خوب حالا بگو ببینم..این دیوونه بازیا چی بود ؟ دکترا میگوفتن خونت زیادی ال..کل داشته ....مامورای اتش نشانی هم میگفتن...کلی شیشه خالی پیدا کردن ...و اتش سوزی عمدی بوده....انگار صاحب خونه دیوونه شده بوده......

جونگ مین لیوان رو به طرف هیون جونگ گرفت" صاحب اون خونه سال هاست مرده...."هیون جونگ لیوان را گرفت و " چیزی شده ؟" " هیون جونگ هیونگ....چرا من انقدر تو عشق بدشانشم؟...اون از سارا ..اینم...." بغض گلویش را گرفت دستش را روی صورتش گذاشت....خسته شده بود...دیگر توان خود داری نداشت...." مرجان ترکم کرد...رفت هیون جونگ....."


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
افزایش انفجاری بازدید شنبه 9 شهریور 1392 04:28 ب.ظ
برای افزایش بازدید وبلاگ خود فقط کافیست با سایت ما تبادل لینک کنید.

آدرس :
www.link118.com
پیج رنک ما 4 می باشد

منتظر دریافت لینک شما هستیم
NeGy پاسخ داد:
عزیزم به مدیریت بگو.
رنت شنبه 9 شهریور 1392 03:00 ب.ظ
هییییییییییییی وای من
خدا رو شکر جونگ مین سالم موند هییییییییی
NeGy پاسخ داد:
بلی ...ج.ج. خان سالم موندنن:)))
selia شنبه 9 شهریور 1392 11:52 ق.ظ
11111111111
NeGy پاسخ داد:
هوراااا.ایول......
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر