تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part32

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 7 شهریور 1392

the IMMORTALS.part32



سِــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام:)
خووبید؟...

سه هفته دیگه مدرسه باز میشه:(...من نمیخوااااااااام!!..هنوز حتی گونی(استعاره از یونفیورم مدرسه) هم درست نکردم!..چه عجله ایه!..والا!!
راستی من یه ایده به ذهنم رسید برای همین این سیزن یه خرده بیشتر از 32 پارت میبره تا تموم بشه...

بکس...یه چیزی دیدم که یعنی بی معنی ترین سانسوری بود که توی تمام عمرم دیدم!...جلد دوم خاندان کین عکسش رو گزاشتن توی سایت نشر بهنام...بعد یه دختر روی جلدشه که هیچ کار خاصی نمیکنه لباساش هم خیلی خوبه...بعد اینا رفتن موهای دختره رو سانسور کردن شبیه پسرش کردن....لطفا یه نفر یه دلیل منطقی برای من بیاره که دلیل این کارشون چی بوده؟؟!...مثلا اون موها باعث گمراه شدن جوون مردم میشد؟:)))))))))))))))))
برین ادامه که تقریبا راز ساورِیل مشخص میشه:)








the IMMORTALS

believe in what you have been chosen for




کیوجونگ نفس عمیقی کشید و کنار رئیس ایستاد..درست در مقابل اون افرادی بودن که شب قبل تا نزدیکی مرگ رفته بودند و همینطور جون مردم قبیله ش رو نجات داده بودند...برای همین رئیس تصمیم گرفته بود بهشون پاداش بده و این پاداش چیزی نبود جز بر ملا کردن راز چندین هزارساله ی بادیه نشین ها...اب حیات...این اب جادویی سالها بود که مردمش رو از خطرات مختلف حفظ کرده بود...کیوجونگ به صورت تک تک افرادی که مقابلش بود نگاه کرد...چهار پسر و دو دختر...کیوجونگ معمولا حس ششم خوبی نداشت...اما اینبار احساس میکرد که این چندنفر چیزی بیشتر از چندنفر مسافر هستن...یکی از دلایلی که باعث شده بود این احساس رو بکنه نوع خاص سلاح هایی بود که اون چندنفر حمل میکردند...دو نفر کماندار...یه نیزه دار و شمشیردار...
صدای حرف زدن رئیس اون رو خودش اورد:
-شب قبل شما جونتون رو به خطر انداختید تا از مردم من محافظت کنید...در رسومات ما بادیه نشین ها اینکار نباید بدون پاداش بمونه...یه پاداش مخصوص...مردم من هزاران ساله که از این راز محافظت میکنن...راز اب حیات..این اب توانایی های خاصی داره..میتونه زخم ها و بیماری ها رو شفا بده و پیشگو ها ازش برای پیشگویی استفاده میکنند...یکی از نگهبان های من شما رو به داخل غار راهنمایی میکنه..اما قبلش باید یه کاری بکنید...
هیونگ با تعجب پرسید:چه کاری؟...
-باید قسم بخورید که این راز رو با خودتون تا قبر می برید...این مکان برای ما خیلی مقدسه...هر اسیبی بهش برسه مردم ما نابود میشن...مخصوصا شما..جناب شوالیه...
هیون به بقیه نگاهی کرد و بعد قدمی جلو گزاشت و گفت:همه ی ما قسم میخوریم که راز شما محفوظ میمونه...
رئیس با دقت به صورت تک تک اونا نگاه کرد و سپس سرش رو تکون داد و به کیوجونگ نگاه کرد و گفت:ببرشون بالا...

هیون با خیال راحت نفس عمیقی کشید وبه دهانه ی مرتفع غار نگاه کرد...چیزی در مورد اون دهانه عجیب بود..انگار که برای انسان ساخته نشده بود...به کیوجونگ نگاه کرد که با دقت از طناب بالا میرفت..هیون اخمی کرد مطمئن نبود که بتونه مثل اون از طناب بالا بره...کار سختی بود....
نگاهش رو روی بقیه متمرکز کرد...جونگمین و رِین سر چیزی نا مشخص بحث میکردن...هیونگ مشغول تعریف کردن هیجاناتش برای یونگ سنگ بود و یونگ سنگ هم دست به سینه به اون گوش میداد...توایلا هم با حالتی عجیب به دهانه ی غار خیره شده بود...هیون به طرف توایلا رفت و گفت:تو حالت خوبه؟...
توایلا برای مدتی به دهانه ی غار خیره موند و بعد مثل چیزی که تازه حضور هیون رو فهمیده باشه  به هیون خیره شد و گفت:چی؟...
-پرسیدم حالت خوبه؟...
توایلا سرشو پایین انداخت و شنهای طلایی خیره شد و گفت:آآره..اره..خوبم...
"-میتونین بیاین بالا.."
توایلا با اضطراب به طناب ها و کیوجونگ که در ورودی دریچه ایستاده بود نگاه کرد...هیون نفس عمیقی کشید و گفت:اماده ای؟...
توایلا با متزلزل به هیون نگاه کرد و گفت:تو..از من چی یادته؟...
هیون از سوال جا خورد..اخمی کرد و گفت:چی؟..
-من و تو همبازی بودیم...من تورو یادمه...تو از من چی یادته؟...
هیون شونه هاشو بالا انداخت و گفت:من چیز یادی یادم نیست...یعنی هیچکی توی قصر از اون دوران خبر نداره...فقط چیزای کوچیکی یادمه...
توایلا احساس میکرد که سوالی رو پرسیده که خودش از قبل جواب رو میدونست...به دلایلی اون و اطرافنش جادو شده بودند که از گذشته چیزی زیادی بخاطر نیارند..چیز عجیب دیگه این بود که اون چندسال اول زندگیش رو توی قصر گذرونده بود..یعنی پدر و مادر اون چه ارتباطی با پادشاه داشتن؟.....توایلا نفس عمیقی کشید و گفت:من هیچی یادم نمیاد...وقتی تو رو دیدم خاطرات گذشته م کم کم برام اشکار شدن...فکر میکردم..فکر میکردم میتونی کمکم کنی که بقیه شو بخاطر بیارم...
هیون  دست توایلا رو گرفت و گفت:متاسفم...اما من واقعا چیز زیادی یادم نیست...فقط یادمه که تو و مادرت ناگهانی غیب شدین...همه توی قصر نگران بودن...بعد تو هم ساورِیل غیب شد...
توایلا با شنیدن اسم ساورِیل به هیون خیره شد...اسم توی ذهنش اکو پیدا کرد...احساس میکرد چیزی رو فراموش کرده که تمام زندگیش رو به اون وابسطه بوده...خاطرات به ذهنش هجوم اوردن؟
فلش بک:
توایلا با بی تابی به مادرش خیره شد و گفت:پس کی میرسیم؟...خسته شدم...
-چیزی نمونده عزیزم...وقتی اونجا برسیم خسگیت در میره...
توایلا از کنار کشتی فاصله گرفت و اهی کشید و گفت:واقعا باید به اون دختر کمک کنیم؟...
مادرش خم شد و مستقیم به چشمای توایلا نگاه کرد و گفت:راجب به نیروهات چی گفتم توایلا؟...
-اینکه از اونا باید خوب استفاده کنم...
-دقیقا دخترم...به تو موهبت ویژه ای داده شده...یه روزی حتی از من هم قدرتمند تر میشی...ولی باید از اونا خوب استفاده کنی...اونجا یه دختر کوچولوی مریض هست که به کمک تو احتیاج داره...تو میتونی کمکش کنی خوب بشه...
-چرا شما اینکارو نمیکنین؟...
مادر لبخندی زد و جوابی نداد...بلند شد و دست توایلا رو گرفت..کمی بعد کشتی پهلو گرفت و توایلا همراه مادرش از کشتی پایین اومدند...توایلا به ادمهای عجیبی که مقابلش ایستاده بودند نگاه کرد...همه لباسهای سفید و طلایی پوشیده بودند و بالهای عجیبی پشت سرشون وجود داشت...توایلا دست مادرش رو فشرد و با اضطراب به موجودات عجیب خیره شد...
مادرش در مقابل یکی از انسانهای بالدار ایستاد و تعظیم کوتاهی کرد و گفت:لرد ایکاروس...
کسی که مادرش لرد ایکاروس صداش کرده بود بالهایی بزرگ سفید رنگی درست مثل بال پرنده ها داشت..با صورت خشنش به توایلا خیره شد و گفت:این همون بچه ست؟..
-بله همینطوره...
لرد ایکاروس با سر به یکی از  ادمهایی که کنار دستش ایستاده بود اشاره کرد...اون فرد بین جمعیت غیب شد...کمی بعد اون فرد درحالی که بچه ی کوچکی رو در بغل داشت برگشت...دختر بچه رو با احتیاط روی چمن ها سبز خوابوند و کنار رفت...
توایلا به دختر بچه که تقریبا هم سن خودش بود نگاه کرد...چیزی رو سریع فهمید...اون دختر بچه مثل بقیه دوتا بال نداشت..فقط یک بال داشت و بال دیگه ش بنظر میرسید که اصلا وجود نداره...لرد ایکاروس گفت:اگه بتونین این دختر رو شفا بدین،بین ما برای همیشه صلح بر قرار میشه و ما برای صلح هر کاری میکنیم...درخواست شما پذیرفته میشه...
توایلا دست مادرشو احساس کرد که روی شونه ش قرار گرفت و اروم زیر گوشش زمزمه کرد:توایلا...کاری رو که برات توضیح دادم انجام بده...اونوقت این دختر کوچولو خوب میشه...میتونه مثل بقیه ی ایکاروس ها پرواز کنه...
توایلا دست مادرش رو رها کرد و کنار دخترک زانو زد...مادرش به اون گفته بود که دقیقا چه کاری انجام بده...دستشو روی پشت دخترک جایی که بال در نیومده وجود داشت گزاشت و چشماشو بست و گزاشت نیروی جادوییش از دست اون به بدن دختر منتقل بشه...همونطور که مادرش گفته بود به سفیدی فکر...به نیروی سفید...مثل ابرها..مثل هر چیز سفید دیگه ای که وجود داشت...کمی بعد احساس سرگیجه پیدا کرد ولی با اینحال به کارش ادامه داد..مادر گفته بود که هر وقت سرگیجه کار رو متوقف کنه اما توایلا دوست داشت که اون دختر هم مثل بقیه پرواز کنه...
-توایلا...کافیه دخترم...کارت رو خیلی خوب انجام دادی...
توایلا چشماشو باز کرد و متوجه شد که نفس نفس میزنه...به دختر بچه نگاه کرد...اون هم مثل بقیه دوتا بال داشت...توایلا خندید و به مادرش نگاه کرد...
دختر بچه چشماشو باز کرد و از روی زمین بلند شد...توایلا لبخندی زد و گفت:اسمت چیه؟..اسم من توایلاست...
دختر مدتی به توایلا خیره شد و بعد به ارومی گفت:ایکاروس-ساورِیل
*
-ساورِیل اینقدر تند پرواز نکن...من نمیتونم تند بدوئم...
ساورِیل خندید و گفت:تو باید من رو بگیری تا بازی تموم بشه...
توایلا نفس نفس زنان روی زمین نشست و گفت:اما این عادلانه نیست...تو میتونی پرواز کنی و من نمیتونم...
ساورِیل دوباره خندید و روی زمین نشست و گفت:خیلی خوب...پس چیکار کنیم که بازی عادلانه بشه؟...
توایلا لبخند شیطنت امیزی زد و لباس ساورِیل رو گرفت وگفت:گرفتمت!!..حالا نوبت توئه من رو پیدا کنی...
توایلا با خوشحالی بلند شد و شروع به دویدن کرد...ساورِیل اخمی کرد و گفت:توایلا!

***
-توایلا؟...توایلا صدامو میشنوی؟...حالت خوبه؟...
-من میدونم اون کیه...من میدونم...
هیون با نگرانی به توایلا خیره شد و محکم شونه های توایلا رو گرفت وگفت:توایلا؟..داری چی میگی؟...
با اینکه چشمای توایلا مستقیما در چشمهای اون قفل شده بود اما هیون مطمئن بود که افکار اون روی موضوع دیگه ای متمرکزه...توایلا از هیون فاصله گرفت و به طرف طناب ها رفت...یکی از طناب ها رو گرفت و مشغول بالا کشیدن خودش شد...
***
-دستتو بده به من...
-خودم میتونم بیایم بالا!...
رِین دستشو تکیه گاه بدنش قرار داد و خودش رو بالا کشید و با لبخند مغرورانه ای به جونگمین خیره شد..جونگمین پوزخندی زد و گفت:از خود راضی!..حتی حاضر نیستی کمک دیگران رو هم قبول کنی!...
-من از خود راضی نیستم!..خودم بلد بودم چه طوری از اون صخره بیایم بالا!...
-واقعا؟...مثل اینکه یادت رفته پات لیز خورد و اگه من دستتو نگرفته بودم الان روی زمین له شدی بودی!...
"-هی!..کافیه..صداتون توی تمام غار اکو پیدا میکنه!"
رِین به یونگ سنگ نگاه کرد و بعد انگشت اشاره شو روبه جونگمین گرفت و گفت:اون شروع کرد!...
کیوجونگ که کنار یونگ سنگ ایستاده بود به ارومی پرسید:اینا همیشه اینطوری هستن؟..
یونگ سنگ اهی کشید و گفت:نپرس!...
هیونگ نگاهی به اطراف انداخت و گفت:هیون و توایلا نمیخواین بیاین بالا؟..
کیوجونگ با دقت نگاهی به پایین انداخت و گفت:اومدن...
خم شد و دستش رو دراز کرد و گفت:دستتو بده به من...
کیوجونگ دست توایلا رو گرفت و اون رو بالا کشید...توایلا درحالی که نفس نفس میزد روی زمین افتاد....کمی بعد هیون هم خودش رو بالا کشید....توایلا سریع بلند شد و به کیوجونگ و بعد به بقیه نگاه کرد ..این بهترین فرصت برای گفتن این بود که جاودانه چهارم رو پیدا کرده...بعد از اون میتونست توی غار بگرده تا ساورِیل رو پیدا کنه..نفس عمیقی کشید و سریع  گفت:جاودانه ی چهارم رو پیدا کردم...
به کیوجونگ اشاره کرد و گفت:اون جاودانه ی چهارمه...تبردار...
هیونگ با خوشحالی به کیوجونگ نگاه کرد و گفت:وای پسر!...باید حدس میزدم تو باشی!...
کیوجونگ با تعجب به توایلا نگاه کرد و گفت:تو من رو چی صدا کردی؟..جاودانه؟..
یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و گفت:تا حالا چیزی در مورد جاودانه ها شنیدی؟...همون گروهی که از پنج نفر تشکیل شده و هرکدوم یه سلاح خاص رو حمل میکنند؟...چیزی درموردشون شنیدی؟...
کیوجونگ  به غیر تکون دادن سرش هیچ واکنش دیگه ای نشون نداد...بالاخره بعد از چند دقیقه کیوجونگ به توایلا نگاه کرد و گفت:من منتطرت بودم...میدونستم که این سرنوشت منه...و من سرنوشتم رو میپذیرم...
جونگمین با تعجب گفت:تو منتظر توایلا بودی؟...منظورت چیه؟...
کیوجونگ به جونگمین نگاه کرد و گفت:سالها پیش به کسی توی بیابون کمک کردم...اون شخص در عوض اینده م رو برام پیشگویی کرد...گفت که روزی برای ماموریت بزرگی انتخاب میشم...اون گفت که از این سرنوشت نمیتونم فرار کنم و هر وقت دختری که موهای سفید داره این خبر رو بهم داد باید سرنوشتم رو قبول کنم...
هیونگ و جونگمین و یونگ سنگ با تعجب نگاه هایی رد و بدل کردند...بالاخره یونگ سنگ دستشو به طرف کیوجونگ دراز کرد و گفت:من کماندار دوم هستم...(به هیونگ و جونگمین اشاره کرد و ادامه داد)..نیزه دار و کماندار اول...
هیونگ به طرف کیو رفت و محکم روی شونه ی کیو کوبید و گفت:به جمع جاودانه ها خوش اومدی!...
رِین اهی کشید و گفت:ببخشید که مزاحم جمع جاودانه ایتون میشم ولی میشه حرکت کنیم؟...من خیلی دلم میخواد اون اب حیات رو ببینم...!...
صدایی توی سر توایلا پیچید:عجله کن...نباید بزاری اون پیداتون کنه...

1.اینم از ساورِیل!!...تقریبا مشخص شد کیه و چیکارس!
2.ایکاروس هم مشخص شد!...ایکاروس همون افسانه ی قدیمی یونانیه که پدر و پسر میخوان از توی هزارتویی که توش زندانی شدن فرار کنن...برای همین پدر ایکاروس بالهایی از جنس موم رو درست میکنه تا باهاش پرواز کنن...وقتی فرار میکنن پدر ایکاروس بهش میگه که زیاد نزدیک خورشید نشه وگرنه بالهاش اب میشه...ایکاروس اینقدر غرق پرواز میشه که نصیحت پدرش رو فراموش میکنه و بالهاش ذوب میشه و پایین میوفته و میمیره...خیلی ها افسانه رو درست گفتن اما من گفتم که از اسم ایکاروس استفاده کردم!...نه شخصیتش!...اسمشو میخواستم برای نام گزاری نژاد افسانه ای جدیدی توی داستان...نژاد ایکاروس ها...که ساورِیل هم یکی از اوناست...
3.اینم عکس توایلا و رِین:)







4.احساسات و عواطف شما رو شنیداریم


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 01:14 ب.ظ
آخیییی چه کیوراحت پذیرفت...مرسیییییییییی روژین جونم...خیلییییی قشنگ بود...منتظر قسمت بعدیم زیاااد...عاشق قیافه ی رینم
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااام رویا جونم^^
کیو بچه خوبیه!..دلش نمیومد چند قسمت ما رو بزاره سرکار :)...
مرسیییییییییییییی که خوندی رویا جونم
:-*
kyuna جمعه 15 شهریور 1392 04:36 ب.ظ
تبر دار
آخی
نمیدونم چرا یهو حس کردم مثه رابین هود و دسته مدافعانن
قسمت بعدو میخوام زود بیاد
rozhin پاسخ داد:
سلام کیونا^^
جیــــــــــــغ...رابین هود یکی دیگه از عشقهای منه...اره شبیهن:))))))))...
چشم میایم...
مرسی که خوندی
:-*
فرشته(hyuna) شنبه 9 شهریور 1392 09:52 ب.ظ
تو فکر نقص عضوی؟

میگم من ادامه داستانو میخوام
بیااااااااا دیگه
rozhin پاسخ داد:
سلااام^^
فرشتههه من که گفتم نمیتونم بیایم...ببین منو نقص عضو کنی داستان بی داستان هاا..یوهاهاها:)
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM شنبه 9 شهریور 1392 05:10 ب.ظ
سلام همشهری جونم خوبی؟
عالی بوووووود مرسی عزیزم
کیو و هیونگ هر2تاشون با کله قبول کردن.
رین و جونگمین هم که عین تام وجری هستن.رین اینجا جای هیونگ روگرفته
مرسی اجی
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــلام بر همهشری گلم^^
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
مرسیییییییییییییی
خوب کار ما رو راحت کردن دیگه لازم نبود چند قسمت طولش بدن:))
:))
مرسی که خوندی اجی جونم
:-*
zahra-ss شنبه 9 شهریور 1392 02:16 ب.ظ
چه کیو جونگ زود قبول کرد بچه ی خوبیه
ممنون
rozhin پاسخ داد:
ادم باید عین کیو سرنوشتش رو قبول کنه!:)
مرسی که خوندی:-*
soso شنبه 9 شهریور 1392 08:51 ق.ظ
چائوووووو
به به...
از عکسایی که گذاشتی به این نتیجه رسیدم رین خوشگل تر از تویلاست... اصلا من دانشمندم
خو من برم ب شاگردانم برسم
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااام^^...
به چی به به؟؟...
اورین!..اورین!!...چه طوری این رو کشف کردی؟:)
برو دخترم...راستی مرلین رو دیدی؟...
مرسی که خوندی:-*
agra جمعه 8 شهریور 1392 02:56 ب.ظ
سلام خوبی،قشنگ بود مرسی خسته نباشی
agra جمعه 8 شهریور 1392 02:55 ب.ظ
سلام خوبی،قشنگ بود مرسی خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
سلام اگرا جونم^^
مرســــــــــــــــــــــــــــی که خوندی:-*
mahboob جمعه 8 شهریور 1392 01:04 ب.ظ
آخیش کیو هم بدون چک چونه قبول کرد الله وکیلی فقط کماندارها سرکش بودنااااااااااابقیه راحت قبول کردن والبته هیونم به نظرم تا از این خیانت دست بکشه و آدم بشه ما باید یه چند تا تلفات بدیم
یه مبارزه ی جدید در راه است هیولای باحالی قراره این جمع دوستانه رو به هم بزنه و البته قراره دوست جدیدی همراهشون بشه یه پرنده
من بازم میگم عاشق کل کلای جونگ مین و رین هستم خیلی با حالن تو فیلمای هالیوودی همیشه یه زوج اینجوری میزارن
حس میکنم رین برای یه ماموریت مهم بین این جاودانه هاست قراره کار مهمی انجام بده یه دلیلی هم هست که بلا میخواد رین و ازشون بگیره
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااام محبوب^^
دقیقا!!...اصلا ادم سرنوشتش رو قبول کنه!..عین کیو!...
هیون فعلا مونده انتخاب بشه...یوهاهاهاها....
اتفاقهای جالب انگیزناکی هستند...:))
اوهوم...منم عاشق اینطور کل کلهام:)..
از کجا معلوم بلا میخواد رِین رو ازشون بگیره؟
مرسی که خوندی محبوب جونم
:-*
سارامین جمعه 8 شهریور 1392 11:29 ق.ظ
کیو چه سریع پذیرفت
خوشم اومد
ساوریل هم بزودی پیدا میشه فقط امیدوارم بتونن از دست هیولای غار جون سالم به در ببرن
ممنون عزیزم عااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
rozhin پاسخ داد:
خوب ادم باید سرنوشتش رو قبول کنه دیگه!!:)
ببینیم جون سالم به در میرن یا نه...یوهاهاهاها
مرسی که خوندی سارامین جونم
:-*
سارامین جمعه 8 شهریور 1392 11:25 ق.ظ
هوممممممممممممممم میگم روژین موهای رین طلایی و کوتاه نبود؟؟؟
ولی عکس رین خیلی خوشگله...خوشبحال جونگمین
توایلا هم خوشگله ولی من همش فکر میکردم اون دختره که اول هر پستت میزاری خودشه
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااام:)
چرا طلایی و کوتاه بود اما تنها چیزی که تونستم پیدا کنم که به رِین توی ذهنم نزدیک باشه این دختر بود!..حالا موهاشو طلایی و کوتاه فرض کنین:)
:)))
خوب اون اونه...فقط چون نیم رخه اینطوری در اومده:)
sana جمعه 8 شهریور 1392 10:33 ق.ظ
یعنی الان توایلا میدونه چه جوری از قدرتش استفاده. كنه؟در هر صورت می خواستم خفت كنم چرا اینقد دیر گذاشتی؟حیف از این قسمت خوشم اومد وگرنه......
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااام ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اره...تقریبا...
اا ثناااااااااااااااا دلت میاد منو خفه کنی؟؟؟؟؟؟؟...
مرسی که خوندی
moXie جمعه 8 شهریور 1392 08:13 ق.ظ
:D
Mer30 rozhin junnnnnnn

rozhin پاسخ داد:
سلاااام:)
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خونــــــــــــــــــــــدی:-*
saghar جمعه 8 شهریور 1392 12:28 ق.ظ
سلام روژین خسته نباشی خیلی این قسمت قشنگ بود تو خیلی خوب میتونی افسانه ها را به داستانت گره بزنی و این خیلی خوبه...
یکم درباره ی ساوریل گیج شدم ولی بازم خیلی چیزا مشخص شد...عاشقه کل کلای رین و جونگمینم همه اش هم حس میکنم رین قراره یه کاره خیلی مهم انجام بده یه چیزی مثل کمک به بقای جاودانه ها...
قسمت بعدو زودی بزار منتظرمااااااااا...
rozhin پاسخ داد:
سلام ساغر^^
مرسی:)...واقعتیشو بخوای عاشق این کارم!...یعنی هر وقت هم که کتاب میخونم میبینم ااا من این افسانه رو بلدم و نویسنده اون رو به داستانش ربط داده اینقدر ذوق میکنم:)
تا اخر سیزن سوالاتون تقریبا بر طرف میشه:)...
دقیقا قراره یه کار مهم انجام بده
مرسی که خوندی
:-*
رنت جمعه 8 شهریور 1392 12:23 ق.ظ
عالی بود عزیزم خوب تویلا یه بخشی از حافظش رو بدست آورد
مرسی عزیزم خوب هیون هم که پنجمیه ولی نمی دونم کی انتخاب می شه
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم زودتر بیا
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
در قسمتهای بعدی قشنگ حافظه شون بدست میاره...یوهاهاهاها
شاید سیزن دوم؟...اخر این سیزن؟؟...یوهاها
مرسی که خوندی رنت جونم
:-*
saghar جمعه 8 شهریور 1392 12:16 ق.ظ
فکر کنم اول شدم...
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
اری اول شدی:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر