تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(autumn spell) part 43...1

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 5 شهریور 1392

BLOODY REVENGE(autumn spell) part 43...1



درود ...

اینم قسمت 43...اگه خدا بخواد سعی دارم زود تر از شر این فصل راحت یشم و بچسبیم فصل اخر..که خودم عاشقشم....

فقط یه نکته من هر قسمت 2 تیکه میکنم..نصفش و سه شنبه میزارم نصفش و جمعه... گس هنوز این قسمت تموم نشده...قسمت بعد جناب گارک و مشاهده خواهید کرد....

پاهایش را روی زمین می کشید ...انقدر اشک ریخته بود که دیگر توان حرکت کردن نداشت...صدای زنگ موبایلش لحظه ای قطع نمی شد....کلافه گوشه ای روی زمین نشست....موبایلش را دراورد به شماره نا اشنا خیره شد ..با بی حوصلگی دکمه رد تماس را زد...شماره نا اشنا بار دیگر شدوع به زنگ زدن کرد...بار دیگر رد تماس کرد...به تماس های بی پاسخش نگاه کرد...هیوک بار ها زنگ زده بود بی معطلی شماره اش را گرفت...صدای فریاد هیوک را می شنید و اشک میریخت حتی اجازه صحبت هم نمیداد...

-: شهرزاد کجایی؟؟ میدونی چقدر نگرانت شدم؟؟؟ کجایی؟؟

مرجان با صدای لرزان گفت: بیا اینجا...کارت دارم...حرفی که مدت ها بود میخواستم به بزنم...فقط یه خواهش دارم...دیگه به من نگو شهرزاد...

تماس را قطع کرد و به قطرات بارون که یکی پس از دیگری پایین می امدند خیره شد..بازم بغض گلویش را گرفت ....جای بوسه ی جونگ مین روی انگشت هایش میسوخت...سوزشی که تا قلبش میرسید....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: اشکان کافیه دیگه ...از صبح تا حالا پشت این لب تابی...بلند شو بریم یه گشتی تو شهر بزنیم...

-: جان  دست از سرم بردار....

جاناتان به میز تکیه زد و به صفحه لب تاب خیره شد...: به منشی گفته بودی یه سری پرونده قدیمی برات گیر بیاره...اینا هموناست...

اشکان لب تاب و بست و به جاناتان خیره شد: بله...منم دنبال یه چیزی میگردم..خواهش میکنم...همین الان برو...یا این که به کار من کار نداشته باش....

جانات روی صندلی نشست و پاهایش را روی میز گذاشت...: بزار ببینم...این پرونده...برای اتش سوزی سال 1997 نیست..

اشکان با تعجی به جاناتان  خیره موند : تو..تو از کجا میدونی؟

-: اونش زیاد مهم نیست...در هر صورت من میتونم کمکت کنم..هر کمکی که خواستی..دریغ نمیکنم...من و تو سال هاست داریم باهم کار میکنیم...

اشکان بلند شد و روبه روی جاناتان نشست...: یعنی..یعنی از اون حادثه یه چیزایی میدونی درسته؟

جاناتان پیپش را روی لب هایش گذاشت: اره اون اتش سوزی باعث شد رئیس یکی از شرکت های بزرگ از بین بره... من یه جورایی به اون شرکت مربوط میشدم...

-: پس میتونی کمکم کنی؟

-: اره ..فقط امیدوارم خیلی سخت نباشه...

اشکان به طرف میزش رفت...کاغذ هایی را روی میز گذاشت..: اینا تمام سرنخ های من بودن...اون موقع کیفیت دوربین ها اصلا خوب نبوده..ولی با این عکسا مشخصه یکی جلوی در منتظر بوده..توی گزادش ها نوشته شده...مشاور شخصی رئیس بوده از تمامی اتهامات تبرعه شده...

جانات دستش را روی یکی از عکس ها گذاشت..: این جنازه کودومشون ...تا اونجایی که یادمه همسد و دخترای اون مرد توی ماشین بودن..

-: اره..ولی یکی از دخترا نجات پیدا میکنه...اینم جنازه دختر بزرگشه...توی گزادشات بود تا لحظه ی اخر صدای فریادش میومده ولی دووم نیاورده مرده...

جاناتان بلند شد به سمت پنجره رفت...پیپش را را روشن کرد..: خوب ادامه بده...

-:روی در پارکینگ یه وسیله ای وصل شده بوده..که اجازه نداد در پارکینگ باز بمونه...موقع انفجار در بسته شده....از همه غیر عادی تر..دختر بزرگ تمامی خدمتکارا رو مرخص کرده بوده..انفجار زمانی رخ داده که هیچ کس داخل خونه نبوده...دختر کوچیک خانواده توسط منشی پدرش همونی که جلوی در ایستاده بوده نجات پیدا میکنه..بعد از مراسم خاکسپاری به خاطر شوک وارده...حافظش و از دست داده...بعد از چند ماه به تنها فامیلش توی ایران تحویل داده میشه...منشی مخصوص هم غیب میشه..تحقیقات هم بعد از 3 ماه متوقف میشه...یعنی انگار متوقف شده..کلی از پرونده های شرکت تازه رو شده بوده...فرار یکی از سهام دارا..ولی پلیس با وجود مدارک خوبش دیگه ادامه نداده...

-: تموم شد؟

-: نه..گفتم مدارک خیلی بود ..وکیل خانوادگیشونم بعد از اون حادثه توی خونه اش مورد حمله قرار میگیره..همسرش کشته میشه...خودشم تا اخر عمر دوی ویلچر میشینه..اینجا ادرس و شماره الفنش هست..حتی تاسم گرفتم ولی انگار تغییر مکان دادن..دختر 10 سالش تنها بازمانده سالمه...ولی هیچ نشونی ازش نیست...

جاناتان پیپش را روی می گذاشت...فندکش را برداشت روی صندلی روبروی اشکان نشست: همین؟

اشکان یه صندلی تکیه داد : اره همین...

جاناتان خم شد و تمام برگه هارو دسته کرد..فندک را روشن کرد و زیر برگه ها گرفت...اشکان به سمتش حمله ور شد: داری چیکار میکنی...همش سوخت..خاموشش کن اینا تنها سرنخ منن...

جانات بدون توجه به او ...تمام برگه هارو داخل سطل زباله دیخت و به سمت اشکان برگشت...اسلحه اش را از جیب کتش بیون کشید و به طرفش نشونه گرفت: اگه دلت نمیخواد همین الان خونت و بریزم اروم بگیر بشین...

اشکان با تعجی به اسلحه خیره شد : ج ..جج...جا..چیکارر میکنی؟

-: اگه امکانش باشه تو رو خفه میکنم

-: منظورت چیه؟؟؟

جاناتان اشکان رو مجبور به نشستن کرد ....به عکسای روی میز نگاهی کرد ...یکی از عکس ها را روبه روی اشکان گذاشت: این منم..

-: چی؟

-: منشی مخصوص مهیار خاتم...منم...قاتل رئیسم منم...کسی که سال هاست باهاش کار میکنی...حتی پدر و مادرتم من کشتم...قرص مهدی رو جابه جا کردم...مادرت و مجبور به خودکشی کردم....من..من..دختری که عاشقش بودم و کشتم..من مادر بچم و کشتم...به مردی که سال ها براش خدمت کردم ، خیانت کردم....اون وکیل..من خودم..با دستای خودم از اون ساختمون پرتش کردم پایین..من جاناتان وینست...زنش و کشتم...من کسیم که دستور دارم همین الان این ماشه رو بکشم و تو رو با تمام چیزایی که میدونی به درک بفرستم...ولی..من لعنتی دیگه نمیتونم...نمیتونم ادم بکشم..من یه بار مجبور شدم دختر مورد علاقم و بکشم دیگه نمیتونم به اعتماد خیانت کنم..دیگه نمیتونم ...اگه الان روت اصلحه کشیدم...اگه اون مدارک مسخره رو نابود کردم....فقط به خاطر این بود که نجاتت بدم ..هرچقدر بیشتر بدونی...بیشتر ضربه میخوری...اشکان برو...خودت و مرجانه رو بردار و فرار کن...اون پیرمرد....میکشتت...براش مهم نیست که تو پسر برادرشی...

اشکان با تعجبی که هر لحظه بیشتر میشد به جاناتان خیره شد...بدنش میلرزید...:یعنیییی...یعنییی....ققققاتلی؟ تو قاتل خانوادمی؟؟

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: هیونگ جون...گوشیت و بر نمیداری؟؟ جونگ مین خودش و کشت از بس زنگ زد..

-: عزیزم...خودت جواب بده...الان میام..

سو یونگ دکمه سبز رنگ و فشار داد : "سلام جونگ مین شی..."با شنیدن صدای نا اشنا اخم هایش در هم رفت به سنگینی از جایش بلند شد : شما؟

-:.....

-: من همسرشون هستم..

-:.......

-: چی...؟؟ جونگ مین...

هیونگ جون حوله را روی صندلی گذاشت و به طرف سو یونگ رفت: عزیزم..چی شده...

سویونگ تلفن را به طرف هیونگ جون گرفت: جونگ مین...خونش...

هیونگ جون سویونگ را در اغوش گرفت و روی صندلی نشاند ...تلفن برداشت و با شخص پشت تلفن صحبت کرد...

-: سو یونگ من باید برم...بیمارستان نگران نباش...

-: حالش خوبه؟

-: اره اسیبی ندیده ...استراحت کن تا من برگردم....به سورا هم حرفی نزن...

سو یونگ سری تکون داد و دستش را روی شکم برامده اش گذاشت...نفس عمیقی کشید شماره مرجان را گرفت منتظر موند...

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: خوب دیگه خانم....خوب استراحت کن تا مرجان بیاد...

مرجلنه سری تکون داد سر درد بدی پیدا کرده بود...: ماریا..میشه پیشم بمونی؟؟؟ اشکان که شب نمیاد ...مرجان هم مطمئنم دیر میاد...

-: باشه عزیزم میمونم...

-: مامان...

پارمیس ..اروم راوم قدم بر میداشت و به طرف مرجانه رفت: مامانی...چلا خوافیدی؟

مرجانه لبخندی زد و پارمی را در اغوش گرفت: دختر گلم...یه کوچولو مریضم...

-: مامانی ....

-: قربونت بره مامانی..پیشی کوچولوت کجاست؟

-: خواف.

-: قربونت برم من..بلند شو برو نقاشی بکش بیار نشون خاله ماریا بده...بدو دختر گلم...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: پس میخوای درخواستم و قبول کنی؟؟

مرجان لبخندی زد و به هیوک خیره شد: اره...در مورد جونگ مین برای همیشه از زندگیم بیرون رفته...میخوام برای اینکه سایش کم بشه ...زود تر مراسم ازدواج و برگزار کنیم...فکر کنم انقدر خوب همدیگرو بشناسیم که نیازی به نامزدی نداشته باشیم...

هیونک نفس عمیقی کشید : تصمیمت قطعیه؟؟

مرجان لبخندی زد و خودش را به هیونک نزدیک تر کرد  و سرش را روی شونه اش گذاشت..: اره...قطعیه قطعیه...

-: حتی نمیخوای نظر من و بدونی؟

مرجان خودش را عقب کشید و به چشم های هیوک خیره شد...: منظورت چیه؟

-: فکر کن متوجه منظورم میشی...نمیخوای بپرسی میتونم باهاش کنار بیام یا نه؟

مرجان دستش را زا بازو های هیوک جدا کرد و سرش را پایین انداخت: ببخشید...حواسم نبود...

هیوک به منظره روبروش خیره شددست های مرجان را در دستش گرفت: خودت میدونی از اون موقعی که با هنا دوست شدی بهت علاقهمند شدم...از همون روز اولی که دیدم وقتی از هنا خواستی وضعیتت و برام توضیح بدی...من از همون روز اول خودم و راضی کردم...من روست داشتم برام مهم نبود...پسری که ترکت کرده چه بلایی سرت اورده اگه قلبت برای من میشد ..راضی بودم...امیدوارم متوجه بشی که چقدر برام با ارزش بودی که چشمام روش ببندم....

مرجان سرش رو پایین انداخت و زیر لب گفت: پس ....

-: موافقم...ولی قبلش باید یه مهمونی ترتیب بدی و من بهشون معرفی کنی..

-: اگه منظورت برادرمه که مشکلی نیست نظر اون برام مهم نیست...

-: منظورت چیه؟

مرجان خودش رو نزدیک تر کرد و دست هیوک را گرفت : اشکان دیگه برادر من نیست...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
صبا چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:16 ب.ظ
سلام
از اینکه به وبلگ شما اومدم و مطالبش رو خوندم خیلی خوشحالم ،واقعا تمایل داردارم با شما تبادل لینک داشته باشم لطفا به سایت من سر بزنین پشیمون نمیشین.
مرسی
NeGy پاسخ داد:
عزیزم به مدیر سایت باید اطلاع بدی....پست ثابت وبلاگ...
رها چهارشنبه 6 شهریور 1392 10:58 ق.ظ
سلام خسته نباشی
از امروز طرفدار وبلاگت شدم و با عنوان وبلاگت لینکت کردم تو هم منو لینک کن . آدرس تبادل لینک سایتم رو هم برات گذاشتم .

موفق باشی
www.megalink.ir
NeGy پاسخ داد:
عزیزم به مدیر سایت باید اطلاع بدی....پست ثابت وبلاگ...
رنت چهارشنبه 6 شهریور 1392 01:13 ق.ظ
هییییییییییی
همه چیز داره بیشتر بهم می ریزه
پس همه چیز زیر سر برادر یعنی عمو بوده
NeGy پاسخ داد:
كه كه ^^
بیشتر!!؟؟ عمو جوننننن ...... ای بدبخت اشكان....
تا حدودی بلههههه:))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر