تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part31

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 4 شهریور 1392

the IMMORTALS.part31



سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام
اینبار زود امدند کردندی:))..
خوبیــــــــــــــــــــــــــد؟؟...
م که عالی ام:))...توپ توپ:))...

نمیدونم چرا حرفم نومویاد دخترانم!!..بزارین فکر کنم..
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...جنگ ستارگان هفت!!..جنگ ستارگان هفت!!!...جیـــــــــــــــــــــــغ...میگن لئوناردو دی کاپریو با زک اینفرون برای نقش لوک سکاری واکر پیشنهاد شدن...وااااااااااااااای...عجب چیزی بشه جنگ ستارگان هفت!!!..جیـــــــــغ!!..
من کنسرت یونگ سنگ رو توی مکزیک میخوام!!!..کلا من کنسرت دبل اس میخوام...ایکاش زودتر برگردن بقیه ی گروه ها رو میبینم که باهمن خوشحالن اینقده دلم میخواد زودتر برگردن...
برین ادامه دخترانم







هیونگ به طرف یکی از نگهبان هایی که روی زمین افتاده بود دوید و نیزه ی کنار دست نگهبان رو برداشت و گفت:برش میگردونم...
جونگمین بازوش رو کشید و گفت:اون مرده چه طوری میخوای بهش برش گردونی؟...
هیونگ سرعت دویدنش رو زیادتر کرد و گفت:یه کاریش میکنم!..
یونگ سنگ کمانش رو محکم تر گرفت و گفت:توایلا گفت دقیقا هیون کجاست؟...
جونگمین با سر به مقابلش اشاره کرد و گفت:اونجاست...


هیون دست کیوجونگ رو گرفت  و بلند شد و گفت:ممنونم..
کیوجونگ جوابی نداد و به سمت اژدهای دیگه ای حمله کرد...هیون خم شد و شمشیرش رو برداشت..اما نمیتونست چشم از مبارزه ی کیوجونگ برداره...با دو تبرش طوری مبارزه میکرد انگار که بخشی از وجودش بودن..تعادل و حرکاتش دقیق و سخت بود...
صدای غرشی توجه اون رو به خودش جلب کرد...هیون به موقع چرخید و اتش ابی رنگ درست از کنارش رد شد...دوباره صدای غرش به گوش رسید...هیون به اژدهای بزرگ نگاه کرد که مستقیم به طرف اون شیرجه رفت...هیون میدونست که تنها راه زنده موندش اینبار مبارزه کردنه...قبضه ی نقره ای شمشیرش رو دوستی گرفت و روی اژدهای ابی رنگ تمرکز کرد...زیر لب زمزمه کرد:یک...دو...
شمشیر رو بلند کرد و ادامه داد:سه..
اژدها درست در چندقدمی اون بود و هیون برای مبارزه اماده بود که تیری توی چشم اژدها فرو رفت و تعادل اژدها رو بهم زد...اژدها محکم زمین افتاد و گرد و خاک زیادی رو دهوا به فرستاد...اژدها از روی درد غرش بلندی کرد و بلند شد...اتش ابی رنگ اطراف رو روشن کرد و چادر دیگه ای رو اتش زد....هیون نفس عمیقی کشید و به طرف اژدها حمله کرد...اژدها روی زمین افتاده بود اما هنوز به اطراف اتیش ابی رنگ پرتاپ میکرد...هیون سریع روی بدن اژدها پرید و سریع شمشیرش رو در انتهای گردن اژدها فرو کرد...اژدها غرشی کرد و بی جان روی زمین افتاد...هیون نفس نفس زنان شمشیر رو از بدن اژدها بیرون اورد...
-سرتو بدزد قهرمان...
هیون بدون اینکه منتظر حرف دیگه ای باشه روی زمین شیرجه برد...دو تیر از بالای سرش رد شد و به اژدهایی که در پشت سرش درحال پرواز بود برخورد کرد...تیرها به شقیقه ی اژدها خوردن و اژدهای مرده روی زمین افتاد...هیون بلند شد و به جونگمین نگاه کرد و گفت:نشونه ی گیری خوبی بود!...
جونگمین کمان بلندش رو بالا گرفت و گفت:کمانش خوب نیست وگرنه بهتر پرتاپ میکردم....
هیونگ کنار اونا روی زمین افتاد...از بازوش خون میومد...به نیزه ش تیکه داد و بلند شد و روبه جونگمین و هیون گفت:میخواین تا فردا در مورد سلاح هاتون حرف بزنین؟...میشه یه خرده به من کمک کنین؟..
جونگمین تیری از تیردانی که به پشتش بسته شده بود بیرون اورد و گفت:با کمال میل..
قبل از اینکه جونگمین بتونه تیرش رو پرتاپ کنه تبری محکم به گردن اژدهای مقابل هیونگ برخورد کرد و اون رو روی زمین انداخت...
جونگمین کمان رو پایین اورد و گفت:با تعجب به پسری خیره شد که تبر رو از گردن اژدها بیرون کشید...
صدای جیغی اون رو از افکارش بیرون کشید...

یونگ سنگ به طرف دختر بچه ای که روی زمین افتاده بود دوید و خودش رو روی اون انداخت...سوزی شدید رو پشتش احساس کرد..دختربچه شروع به جیغ کشید کرد...یونگ سنگ علی رغم دردی که داشت بلند شد و برگشت و به اژدهایی که پشت سرش بود نگاه کرد...از پنجه های اژدها خون میچکید...یونگ سنگ نیازی نداشت که بدونه اون خون متعلق به کیه و همینطور گیج تر از اونی بود که بتونه نشونه گیری کنه..نمیدونتس چه طوری از خودش دفاع کنه....نوری طلایی رنگ کنارش ظاهر شد..یونگ سنگ به مرد طلایی رنگ که کمانی در دست داشت خیره شد...یونگ سنگ ناخوداگاه خنجرش رو بیرون کشید و اون رو از لبه گرفت و به طرف اژدها پرت کرد..خنجر چندبار در هوا چرخید و به شقیقه ی جانور برخورد کرد...اژدها غرشی کشید و روی زمین افتاد....یونگ سنگ هنوز میتونست صدای جیغ دختر بچه رو بشنوه...اما نمیتونست روص اطرافش تمرکز کنه...فقط صدای نفس کشیدن خودش رو میشنید..چند ثانیه بعد تاریکی اون رو توی خودش برد...

کیوجونگ به طرف پسری که روی زمین افتاده بود دوید...دختربچه ای کنارش گریه کنان نشسته بود...کیوجونگ کنار پسر نشست و نبضش رو چک کرد...نبض ضیعفی رو احساس کرد...میدونست که اون پسر جز افرادیه که دستگیر شده بود با این حال جون یکی از افراد قبیله ش رو نجات داده بود و کیوجونگ در قبالش احساس مسئولیت میکرد...زنی کنار دختربچه ظاهر شد و اون رو بغل کرد و به جای دیگه ای برد...
"-یونگ سنگ...پیداش کردم..."
پسری کنار کیوجونگ نشست و سریع نبض یونگ سنگ رو چک کرد...گوشه ی لبش رو گاز گرفت و زیر لب گفت:خیلی ضعیفه...
کیوجونگ بالاخره تصمیمش رو گرفت...قمقمه ی کنار کمرش رو باز کرد و اب اون رو روی زخم های یونگ سنگ ریخت....خون ریزی بلافاصله متوقف شد و زخم ها شروع  به خوب شدن کردن...یونگ سنگ سرفه ای خونی کرد و بلند شد...
صدای غرش اژدهای دیگه اونا رو به خودش اورد...کیوجونگ سریع بلند شد و تبرهاش رو بدست گرفت...پسری که کنارش بود نیزه ش رو برداشت و گفت:واو..این یکی خیلی گنده ست...
کیوجونگ جوابی نداد و به اژدها خیره شد...پسر نیزه داری که کنارش بود به سمت اژدها حمله کرد و نیزه ش رو توی بال اژدها فرو گرفت...اژدها روی زمین افتاد...
اتشی ابی رنگ هوا رو شکافت...کیوجونگ از بین گرد و خاک به طرف اژدها دوید و تبرش رو به طرف گردن اژدها پرتاپ کرد...تبر به گردن اژدها خورد و زخمی سطحی ایجاد کرد و روی زمین افتاد...کیوجونگ اب دهنش رو قورت داد...این اژدها بر خلاف بقیه اژدهای بالغ بود و فلسش از بقیه محکم تر بود...تنها نقطه ضعف اژدهاهای بالغ  پوست نرمی پیشونی اونها بود...
گرد و خاک کنار رفت و کیوجونگ دو مبارز دیگه رو کنار پسر نیزه دار دید..

هیون شمشیرش رو محکم به طرف پای اژدها نشونه گرفت...اما تیغه ی شمشیرش شکست و اژدهای عصبانی با دم بلندش هیون رو به طرفی پرت کرد...هیون شکمش رو گرفت و بلند شد...به دلایلی این اژدها از بقیه بزرگتر و مقاوم تر بود....هیونگ به طرفش دوید و گفت:حالت خوبه؟...
هیون با حرکت سرش جواب مثبت داد...هیونگ به نیزه ش و بعد به اژدها نگاه کرد و گفت:بالهاشو میتونیم زخمی کنیم اما این باعث مرگش نمیشه...
اتشی ابی رنگ درست از بالای سرش رو رد شد...هیونگ و هیون هر دو به طرفی دویدند...دم ابی رنگ اژدها به طرف هیونگ پرتاپ شد..نوری طلایی رنگ روبه روی هیونگ ظاهر شد...هیونگ روی نور تمرکز کرد..شخص طلایی رنگ نیزه ای بدست داشت و لبخندی عجیب بر لبانش نقش بسته بود...به نیزه ی هیونگ اشاره کرد هیونگ ناخوداگاه دو دستی نیزه  رو بالا گرفت و دم اژدها درست به وسط نیزه برخورد کرد و نیزه ی چوبی رو به دو نیم تقسیم کرد...هیونگ نیمه ای از نیزه رو که سر نیزه داشت بلند کرد کرد و اون رو به سمت بال سالم اژدها پرتاپ کرد...اژدها با عصبانیت غرشی کشید و به هیونگ نگاه کرد...چشمای اژدها با نور ابی رنگی درخشید و اتشی ابی رنگ درست به طرف هیونگ پرتاپ شد...هیونگ به موجی ابی رنگی که به طرفش میومد خیره شد...نمیتونست حرکت کنه...چیز محکمی بهش برخورد کرد و اون رو به کناری پرت کرد...
-نقطه ضعف اون اژدها شقیقه شه...باید شقیقه ش رو نشونه گیری کرد...
هیونگ به نجات دهنده ش نگاه کرد...همون پسری بود که تبر داشت و کنار یونگ سنگ نشسته بود...هیونگ اسم اون رو بخاطر اورد..کیوجونگ...
هیون کنارشون ایستاد و روبه جونگمین فریاد زد:شقیقه شو نشونه بگیر...
جونگمین که با فاصله از هیون ایستاده بود سریع دو تیر از کمانش بیرون اورد ..نشونه گیری کار سختی بود چون اژدها مرتب تکون میخورد...جونگمین نفس عمیقی کشید و سعی کرد تمرکز کنه...اما تمرکز کردن کار سختی بود...نوری طلایی رنگ کنارش ظاهر شد...جونگمین احساس میکرد صورت اون رو جایی دیده...شخص کمانی طلایی بدست داشت...به طرف جونگمین رفت و دستشو روی شقیقه ی جونگمین گزاشت..جونگمین چشماشو بست و صداهای اطرافش محو شد...وقتی چشماشو باز کرد اینبار میدونست چه طوری نشونه گیری کنه..نفس عمیقی کشید و در لحظه ای که اژدها سرش رو به سمت چپ تکون داد تیرها رو رها کرد...زمان بندی درست در امد در لحظه ای که اژدها به سمت راست سرش رو چرخوند تیرها درست در شقیقه ش فرو رفت و اژدها روی زمین افتاد....جونگمین با خوشحالی به اطراف نگاه کرد...شخص طلایی رنگ رفته بود...
هیون روی شونه ش کوبید و گفت:این اخرینشون بود!...
صدای غرش دیگه ای به گوش رسید و جونگمین به هیون نگاه کرد و گفت:مطمئنی؟
***
توایلا دستشو جلوی اتش اژدها گرفت و جریانی از اتش قرمز رنگ از دستش خارج شد و  به اتش اژدها خورد...توایلا بین دندون ها بهم فشرده گفت:رِین..یه کاری بکن...خیلی قویه...
رِین لبخندی زد و  به طرف اژدها دوید و روی پشت اژدها پرید...جریان ابی رنگ اتش تموم شد و توجه اژدها به چیزی که روی پشتش نشسته بود جلب شد...توایلا درحالی که دستش رو از مچ گرفته بود داد زد:رِین...یه کاری بکن...الان پرتت میکنه پایین...
چشمای اژدها با نور ابی رنگی درخشید...توایلا با تعجب مسیر نگاه اژدها رو نگاه کرد...اگه اتش رو پرتاپ میکرد به چادری میخورد که پر از زن و بچه بود...توایلا به طرف چادر دوید و دستشو روی دستبند اب کشید و همزمان داد زد:رِین!!...
توایلا به موقع جلوی اتش ابی رنگ هیولا پرید و با سپری از جنس اب ایجاد کرد...بخاری شدید از محل برخورد اتش ابی رنگ و اب ایجاد شد...توایلا چشماش رو بست و نیروی بیشتری رو به سپرش منتقل کرد...جادوی اب بیشتر از چیزی که فکر میکرد انرژیش رو مصرف میکرد...توایلا با سرگیجه ی شدیدش مقابله کرد و تمرکزش رو حفظ کرد...بالاخره فشار رو سپر برداشته شد...توایلا نفس عمیقی کشید و چشماشو باز کرد...اژدها بی جان رو زمین افتاده بود...توایلا به رِین نگاه کرد و روی زمین افتاد...
رِین نفس نفس زنان بالای سرش ایستاد و گفت:تو..حالت..خوبه؟...
توایلا سرش رو تکون داد و دستش رو روی شقیقه ش گزاشت...بدنش می لرزید و احساس ضعف شدید میکرد...رِین با نگرانی به اطراف نگاه کرد و گفت:جونگمین و بقیه خیلی طولش دادن...بنظرت کجان؟..
توایلا کم توان تری از اونی بود که بتونه جواب بده...کسی کاسه از اب رو مقابلش گرفت...توایلا به صورت دخترجوانی که کاسه ی اب رو جلوش گرفته بود نگاه کرد...توایلا کاسه ی اب رو گرفت و همه ی اب رو سر کشید...اب به طرز جادویی نیروی از دست رفته ش رو برگردوند و احساس سرگیجه و ضعف توایلا محو شد...توایلا با تعجب به دختر خیره شد..دختر جوان لبخندی زد و کاسه رو از توایلا گرفت و داخل یکی از چادرها محو شد...
اون موقع بود که توایلا متوجه ارامشی شد که بر قبیله حاکم شده بود...خبری از اژدهاها نبود...همه اونها نابود شده بودن...صدای جیغ رِین اون رو به خودش اورد..
-اوناهاش...
جونگمین همونطور که همراه بقیه راه میرفت به پشت یونگ سنگ نگاه کرد ..یونگ سنگ دستشو دور شونه ی هیونگ گزاشته بود و با کمک اون راه میرفت..جونگمین با دیدن زخم ها اخمی کرد و گفت:یعنی واقعا با اون اب پشت یونگ سنگ رو شفا داد؟...
هیونگ سرش رو تکون داد و گفت:خیلی عجیب بود...فورا نبض یونگ سنگ قوی شد...مطمئنم که هر چیزی بوده از جادوی اب بوده...اون پسر جادوگر نبود...
صدای جیغی توجه جونگمین رو به خودش جلب کرد...جونگمین به رِین نگاه کرد که به سمتش میدوئه...
هیونگ با خنده گفت:الان جونگمین له میشه!...
تنها کاری که جونگمین میتونست بکنه این بود که بایسته...رِین خودش رو توی بغل جونگمین انداخت و دستاشو دور گردن اون حلقه کرد و گفت:زنده موندی...!
جونگمین دستاشو دور رِین حلقه کرد و با خنده گفت:انتظار دیگه ای داشتی؟...
***
بانو به صخره دست کشید و اهی کشید...خاطرات گذشته به ذهنش هجوم اورد...
فلش بک:
-تانیا!!..نباید این کار رو بکنی...تو خیلی ضعیف شدی...این کار تو رو میکشه...برای همیشه نابود میشی...
تانیا بی توجه به حرفهای اون به صورت کودکی که در بغل داشت خیره شد و گفت:من نمیزارم اون بخاطر من کشته بشه...من تاوان اشتباهم رو میدم...
دایانا دستش رو روی شونه ی تانیا گزاشت و لبخندی زد...تانیا هم در جواب اون لبخندی زد و دوباره به دختر بچه ای که در بغل داشت خیره شد...پیشانی کودک رو محکم بوسید و اون رو به دایانا داد و گفت:کمکش کن سرنوشتش رو پیدا کنه...
اسمون تاریک شد و باد شدیدی شروع به وزیدن کرد...دایانا صدای تانیا رو شنید که فریاد زد:از اینجا ببرش دایانا..از اینجا ببرش..
دایانا به طرف صخره برگشت...حفره ای رو صخره ایجاد شد...دایانا با نگرانی به پشت سرش نگاه کرد...نور سفید رنگی دور تانیا رو فرا گرفته بود...حرکتی در دور دست توجه دایانا رو جلب کرد...پنج اسب سوار به طرف اونا می تاختن...دایانا نمیتونست دوستش رو تنها بزاره... کودک رو توی حفره گزاشت و زیر لب گفت:معبد پیشگوها...
حفره بلافاصله بسته شد...دایانا برگشت و به صحنه ی مبارزه خیره شد...

"-بانوی من؟..."
دایانا اشکهاش رو پاک کرد وگفت:اگه راضیش میکردم که تسلیم بشه...شاید الان سرنوشت متفاوتی داشت...
لرد ویند لبخند غمگینی زد و گفت:این انتخاب خودش بود...
دایانا به ارومی زمزمه کرد:همینطور اشتباه خودش...
***
-من هنوز منتظرم...
توایلا به اطراف غار نگاه کرد و گفت:من هنوز نتونستم عنصر چهارم رو پیدا کنم...
-عجله کن...نیروهای من خیلی ضعیف شدن...
-اگه من پیدات کنم چه کمکی بهت میکنه؟...
دختر جوابی نداد..توایلا به طرف دیگه ی غار نگاه کرد و گفت:چه کمکی بهت میکنه؟..
-توایلا...من به نیروهای تو پیوند خوردم...من نمیدونم چرا تو بخاطر نمیاری...
-اسمت رو بهم نگفتی...شاید این کمکم کنه تو رو یادم بیاد...
مثل همیشه صدای غرش  غار رو لرزوند...اما اینبار صدا با همیشه فرق داشت...

توایلا از خواب پرید...بریده بریده گفت:اون به نیروهای من پیوند خورده...به نیروهای من...کدوم نیروها؟...
به دستنبدهاش نگاه کرد...وقتی که جوزفین و سباستین دستبدها رو بهش میدادن بهش گفته بودن چیزی رو بهش میدن که در درون خودش وجود داره...
-توایلاااا..بیداری؟...
رِین توی چادرش پرید و با دیدن توایلا که بیدار لبخندی زد و دسته ای لباس به طرفش پرت کرد و گفت:باید بریم یه جایی...حاضر شو..
توایلا هنوز به دستبدهاش خیره شده بود...رِین دستشو جلوی توایلا تکون داد و گفت:هیی؟؟..حواست کجاست؟...بازم یه پیشگویی دیگه؟...
توایلا به چشمای رِین خیره شد..با اینکه احساس میکرد میدونست داره کجا میره پرسید:کجا میریم؟..
رِین شونه هاشو بالا انداخت و گفت:اون رئیس کچله گفته که چون دیشب ما کمکیش کردیم که از قبیله ش محافظت کنه میخواد یه جای خیلی خیلی مقدس رو نشونمون بده!..
***
توایلا نفس عمیقی کشید و سعی کرد حالت تهوعش رو نادیده بگیره..هنوز به اسب سواری عادت نکرده بود...بالاخره جلوی صخره ی کنده کاری ای شده ای متوقف شدن...هوا به شدت گرم بود واین حال توایلا رو بدتر میکرد...توایلا به طرز خنده داری از اسب پایین اومد و به صخره ی کنده کاری شده ی عجیب خیره شد...روی صخره نقش های انسانهای بالدار به طرز زیبایی  کنده کاری شده بود...روزنه ای مستطیل شکل با فاصله از زمین ساخته شده بود و از اون چند رشته طناب پایین اومده بود...
توایلا جلوتر رفت و کنار بقیه ایستاد...رئیس قبیله در مورد روزنه سخنرانی مسخره ای رو شروع کرده بود...اون وقت بود که چشم توایلا به پسری افتاد که کنار رئیس ایستاده بود...با موهای کوتاه و گونه های سوخته و چشمهای تقریبا خاکستری رنگ...صدای زنگوله ها اروم اروم به گوش توایلا خورد:
تبردار جاودانه ها را در جایی خواهی یافت که طلایی ترین خاک ها آلنین در ان وجود دارد..
جایی که گرمای ان سوزاننده و سرمایش نابود کننده است...
او را درجایی خواهی یافت که در زیر شنها دفن شده و از ابی حیات بخش نگهبانی میکند..
صدای زنگوله ها دوباره شدید شد..توایلا لرزید و دست لرزانش رو روی شقیقه ش گزاشت..نمیخواست بیهوش بشه...چهارمین جاودانه رو پیدا کرده بود...پس اینجا جایی بود که اون دختر عجیب رو پیدا میکرد...

1یوهاهاهاهاها
2.صحنه های جنگیش زیاد بود!!..خوب معلومه صحنه جنگی زیاد داره اکشن-تخیلیه دیگه:))..
3.بچه ها در مورد اسم شخصتهای داستان پرسیدن گفتن چرا کره ای نیست اسم دخترا...من قبلا هم توضیح دادم که اسم کره ای دخترونه رو من قاطی میکنم!..اصلا مشکل دارم با حفظ کردن اسمها کره:))..دلیل دیگه هم اینه که احساس میکنم که اینطوری تخیلی تره که اسمهاش کره ای نباشه..کره ای باشه ادم بیشتر یاد کره ی باستان میوفته تا این دنیایی که من میخوام شما تصور کنین!..
4.احساسات و عواطف شما رو شنیداریم دخترانم:)



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 02:05 ب.ظ
واااای من از این به بعد هر قسمت با تیکه های کیو دار داستانت غششش میکنم روژینعجب جنگی هیجانی بود این قسمت...مرسی عزیزم
rozhin پاسخ داد:
خدا نکنه مادر...غش کنی اونوقت هیجان بقیه یدساتان از دستت در میره:))....
مرسیییییی که خوندی رویا جونم
:-*
agra پنجشنبه 7 شهریور 1392 11:36 ق.ظ
سلام خوبی، جاودانه چهارم هم پیدا شد حالا ساوریلم پیدا میشه قشنگ بود مرسی گلم
rozhin پاسخ داد:
سلم اگرا جونم^^
تو خوبی؟؟؟
اری جاودانه چهارم پیدا شد حالا نوبت ساورِیله:)..
مرسی که خوندی
:-*
kyuna چهارشنبه 6 شهریور 1392 08:25 ب.ظ
دست دست
به افتخارم
اولین قسمتی که خوندم
با اینکه فری یه چیزایی برام تعریف کرده بود اما باز گیج میزدم یه جاهاییش اما خب اشکول نداره مهم تبر تیز و تبردارش بود که خوب فهمیدمشون
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام بر کیونا!!!!!
خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
به افتخارش!!!!خوش اومدی!!:)
خوب اگه مچهول شدی سوالاتو از من یا فرشته بپرس از مچهولیت در بیای:)
مرسی که خوندی
:-*
mahboob چهارشنبه 6 شهریور 1392 02:53 ب.ظ
آخ جوووون هم کیو پیدا شد هم ساوریل من بعد از جونگ مین و لرد ویند الان از این جدیتی که تو رفتاره کیو جونگ هست هم خیلی خوشم اومدهولی خدایییش جونگ مین یه چیزه دیگهست ..........رین هم که من عاشق این ارتباط زیبای رین و جونگم
ساوریل تو اون صخره ست که ازش آب شفابخش میگیرن...کیو محافظ اون آب و اون مکانه درسته؟؟؟؟؟ایکاروس ها اون فرشته های کوچیکه بالدارن؟؟؟
بگذریم بیشتر حدسیاتم درست دراومد
rozhin پاسخ داد:
سلاااااام^^
ساوریل پیدا نشده که هنوز:))...
منم عاشق ارتباط زیبای بین رِین و جونگمینم:))...
شاید باشه!..قسمت بعد خواهید دید!!..یوههاها
دقیقا بیشترش درست در اومده تا حالا:)
مرسی که خوندی:-*
moXie چهارشنبه 6 شهریور 1392 01:10 ب.ظ
خخخخخخخخخ بعله اینم از یونگ...
من فدای داداش کیووووووووو چفدر ماهرههههههه
خب الان یفین دارم که پسرا رو میکشییییییی
خخخخ اشکال نداره تازه کلی با زخمی شدن یونگ سنگ حال کردم!!!!
یکم عجیب شدم...!!!!!!!!!!!
رین و جونگمین هم که علنیش کردم به سلامتیییی
یه سوال من رفتم a girl with dragon rebirth mark رو خوندم خودت کدومو بیشتر دوس داری؟!
rozhin پاسخ داد:
سلااام^^
بلی یونگ سنگ فداکار:)..
نه هنوز زوده برای کشتن پسرا:))
واقعا؟؟..یعنی بزنم بکشمشون اشکالی نداره؟؟؟؟؟؟؟...

واو سوال سختیه!...هردوشون رو یه جور دوست دارم:))..نمیتونم بگم دقیقا کدوم بیشتر:)
مرسی که خوندی:-*
saghar چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:39 ق.ظ
سلام روژین جونم...اقا من این دفعه دیر داستانو خوندم از دست این دختر عمو و عمه های مغولم همه رفتیم دو روز خونه ی عموم اونوقت این اشباح سیاه خیر ندیده منو از هر چی اینترنتو کتابه محروم کردن...اصلا تا میبینن من سمت کامپیوتر یا کتاب میرما سریعتر از یه اژدها خودشون میرسونن بهم خواهرمم که هم دستشون ببین چه شود...
جیییییییییییییییییییییییییییییغغغغغغغغغغغغ من الان غش داستان عالی بود اوج هیجان از این به بعد صحنه ی مبارزه و بزن بزن زیاد بزار حال میده...
راستی یه سوال فکر منو حسابی فیتیله پیچ کرده:هیون جاودانه پنجمه؟!اخه مربیش که شمشیر زن قبلی بوده اینجورم که بوش میاد عاشق توایلا میشه مثل استادش که به خاطر تانیا خیانت کرده(میبینی حدسیات در حد تیم ملی...خخخخخخخخخخخخخ)زود تند سریع جواب منو بده والا میدم پا گنده ام بخورتت...
منتظر ادامه ی داستانم فهلنات با اجازه
rozhin پاسخ داد:
سلام ساغر جونم^^
ااااا خوش بحالت من اینقدر این شب نشینی ها رو دوست دارم:)...
چشششم از این به بعد زیاد میزارم از اون صجنه ها:)..
شاید باشه!..شایدم نباشه!!.یوههاهاها!!!
پا گنده ت نمیتونه منو بخوره میدم اژدهام کبابش کنه:))
مرسی که خوندی
:-*
zahra-ss سه شنبه 5 شهریور 1392 01:55 ب.ظ
هوراااااااااااا جاودانه ی بعدی هم معلوم شد
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
اریییییییی بالاخره جاودانه چهارم هم انتخاب شد:)
مرسی که خوندی
:-*
دلارام سه شنبه 5 شهریور 1392 12:57 ب.ظ
سلام
خوبین؟من که ازدیدن وبلاگتون و خوندن مطالبش لذت بردم .خیلی دلم میخواد سری به سایتم بزنین و در صورت تمایل با هم تبادل لینک داشته باشیم.
مرسی
sana سه شنبه 5 شهریور 1392 10:52 ق.ظ
این چرا افعال منو حذف کرده!
rozhin پاسخ داد:
من بهش گفتم:)))))))))))
sana سه شنبه 5 شهریور 1392 10:51 ق.ظ
من چه هیزم تری به این میهن فروختم که این همه منو زجر
در هر حال من تا قسمت اینده دق می کنم خواهشا تودیگه با احساسات من بازی نکن مثه بچه ادم اول وقت بزارش تا اون روی من ظاهر
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااام ثناااااااااااااااااااااا!!
هیزم تر به میهن فروختی؟؟؟؟؟؟...خوب میومدی میفروختی به خودم برای داستان احیتاج دارم:))...
من دوست دارم با احساساتت بازی کنم..یوهاهاهاها...
مرسی که خوندی ثنااااااااااااااااااااااااا
:-*
soso سه شنبه 5 شهریور 1392 09:41 ق.ظ
علیکم...
چ عجب ی بار زود اومدی
جونگمین ابراز علاقت تو حلقم...
مرسیییییییی
rozhin پاسخ داد:
سلامش رو ننوشتی..من باید بگم علیکم:))..
دوستان تهدید کردن زود نیای میزنیم ترورت میکنیم منم از ترس جون جونم زود زود میایم:))...
مرسی که خوندی سوسو جونم:-*
رنت سه شنبه 5 شهریور 1392 05:17 ق.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
چه نبرد سنگینی بود
منتظر ادامه قسمت بعدی هستم زود بیا
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
بلی نبرد بسی سختی بود:)...
چشم زود میایم:)
مرسی که خوندی رنت جونم:-*
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM سه شنبه 5 شهریور 1392 01:39 ق.ظ
عااااااااااالی بووووود
اخیش اینم از جاودانه ی چهارم.اخی کیو چه شجاع بوووود
جونگمین و رین هم که یه خورده رعایت نمیکنن جلو مجردا از این کارا نکنن مخصوصا هیونگ که چشم و گوشش باز میشه
مرسی همشهری جونم
rozhin پاسخ داد:
سلام نثار جونم^^
مرســـــــی:)
بله بالاخره جاودانه چهارم هم پیدا شد!!..یوهاهاها
دفعه ی بعد این نکته رو بهش گوشزد میشم:)))..
مرسی که خوندی همهشری جونم:-*
سارا3 سه شنبه 5 شهریور 1392 01:21 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییغ....
وااااااای خیلی باحال بود...
اخی ی ی ی...کیوی قهرررررررمان...عززززززززززززیزم..نااااازی
رین و جونگمینخیلی باحالن...
تانیا مادر توایلاس دیگه؟؟؟پس پدرش کیه؟؟!
هنوز توایلا کیو رو ندیده؟؟؟پس کی میبینتش اخه؟؟خدا کنه کیو زود قبول کنه که جاودانه اس...
مرررررررررررررسی...بووووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلام:)
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ؟؟
چشمات باحال میخونه مادر:))))
کیــــــــــــــــــــــــــــــــــو:)
خیلی:)))))))))))...
شاید باشه شایدم نباشه!!!.یوهاهاها..خواهید فهمید در قسمتهای اینده:)...
دید که!!..بند اخر داستان بالاخره جاودانه ی چهارم پیدا شد:)....
مرسییییییی که خوندی سارا جونم:-*
مرجان سه شنبه 5 شهریور 1392 12:59 ق.ظ
سلام خیلی قشنگ بود فقط تا یه مدتی نمی تونم نظر بذارم دارم می رم مسافرت
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
سفر بخیر..خوش بگذره^^
مرسی که خوندی:-*
فرشته(hyuna) سه شنبه 5 شهریور 1392 12:21 ق.ظ

من خواستار نقص عضوم گفته باشم
rozhin پاسخ داد:
خواستار شما به گوش شیطونه رسونده میشه ببینیم چی پیش میاد:)))))))
مرسی که خوندی:-*
سارامین دوشنبه 4 شهریور 1392 11:59 ب.ظ
ممنون عزیزم عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
rozhin پاسخ داد:
مرسی که خوندی سارامین جونم:-*****
سارامین دوشنبه 4 شهریور 1392 11:56 ب.ظ
کیلیلیلیلیلیلیلیلیییییییییییییییی جاودانه چهارم پیدا شدددددددددددددد
عجب جنگی بودااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هیونم عجیب دست و پا چلفتی شده بود
افرین داداش کیو چه شجاع و نترس و زرنگه
جونگ و رین تو حلقمممممممممممممممممممممممممممممم
رین این شکلی بود موقع دیدن جونگ: اول با عشق نگاش کرد بعدش دوید بغلش کرد بعدم یه بوس یواشکی ازش گرفت که هیچکس متوجه نشد...حتی نویسنده
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
بالاخرررررررررررررررررره پیدا شد!!!..یوهاهاهاا!!!
کجا دست و پا چلفتی شده بود؟:)))...
کیووووووووووووووووووووو^^
کلا ابراز علاقه ی این دوتا بهم نوبره:))))))....
ااا بوس گرفت؟؟...چرا به من نگفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟....رِیـــــــــن چرا نگفتی من بنویسم؟...:))))...
سارامین دوشنبه 4 شهریور 1392 11:24 ب.ظ
11111111111111111111111
rozhin پاسخ داد:
باریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک سارامین جونم اولیدی!!
جام طلایی:)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر