تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 15

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 4 شهریور 1392

Five Great Love - Ep 15



سلااااااااااااام خوبید ؟ خوشید؟

الان من خیلی ناراحتم . چرا اینقد نظرا کمه.
من الان دحد لالیگا دارم غصه میخورم.



برم برم تا اینجا سیل راه نیفتاده.
برید ادامه تا قسمت پونزده رو بخونید داستان داره حساس میشه.

یعنی اگه نظرا کم باشه خیلی ناراحت میشما.











جونگمین میخواست متکای زیر دستشو به طرف جون هی پرتاب کنه که ادامه حرف جون هی مانع این کار شد
جون هی : من هیچ وقت متکا بازی نکرده بودم ........... آخرین متکا رو سر جاش گذاشتو ادامه داد .............امشب خیلی باحال بود .......... ممنون پسرا ....... شب به خیر
اینو گفتو به سمت اتاقش رفت . دخترا که فهمیدن چیزی یاد جون هی اومده خواستن که اونو تنها بزارن. هیورین و تائه هی هم شب به خیر گفتن و رفتن. ولی پسرا به جز یونگ براشون جالب بود که بدونن دلیل حرفای جون هی چی بوده به خاطر همین هیون به چوهی که داشت به سمت اتاقش میرفت گفت : چوهی ...........
چوهی به طرف پسرا اومد.
چوهی : بله
هیون : جون هی چش شد ؟
چوهی : راستش منم دقیق نمیدونم . جون هی همیشه از زیر گفتنش در میره ولی اینطور که من فهمیدم اون تک فرزنده و مثل اینکه پدر و مادر نداره و با دایه اش بزرگ شده.
هیون : واقعااااااااااااا.........
کیو : چقد بددددددد............
جونگمین : پس به خاطر همین اخلاقش اینطوریه ..........
چوهی : نمیدونم ...... شاید ....... ولی فکر نمیکنم فقط همین باشه ......... به نظر میاد اون خیلی چیزا رو تو خودش میریزه........
پسرا که حالا همشون بعد از شنیدن این حرفا به فکر فرو رفتن دیگه حرفی نزدن.جون هی که سکوت پسرا رو دید گفت : پسرا درباره این موضوع چیزی به جون هی نگین ........ باید بزارین خودش همه چیو بگه ..... من چند دفعه سعی کردم ........ ولی سریع جبهه میگره ............
هیون و کیو و جونگمین : باشه حتما ........
چوهی : پس فعلا شب بخیر ......... اینو گفتو از پسرا دور شد و به سمت اتاقش رفت.
کیو : حتما خیلی براش سخت بوده ...... بدون پدر ومادر
یونگ : حتما به خاطر همین خیلی عجیبه
جونگمین : یعنی به خاطر همین یه حصار دور خودش کشیده ؟
هیونگ : منظورت چیه ؟
جونگمین : هیچی . فقط موقعی که داشتیم فیلم میدیدیم گفت عشق و عاشقی مال تو فیلماست................
هیونگ : واقعا اینو گفت
هیون : ولی فکر کنم این حرفش ربطی به بدون پدر مادر بزرگ شدنش نداشته باشه .........
جونگمین : راست میگی ........ چوهیم گفت که خیلی چیزای دیگه هم هست .......
یونگ : این دخترا رو ول کنین بیاید بخوابیم .............
هیون : پسرا زود بخوابید فردا کلی کار داریم .........
کیو : خدایا ........ از فردا دوباره تمرینا شروع میشه ............
پسرا روی تشکاشون خوابید و جونگمین هم به اتاق مهمان رفت.
چند دقیقه بعد هیونگ سرشو بلند کرد و دید که پسرا خوابیدن. دستشو زیر سرش گذاشت و به سقف خیره شد و با خودش فکر میکرد.
هیونگ : یعنی واقعا نظرش درباره عشق اینجوریه .......... یعنی از این دختراست که به هیچ پسری اجازه نمیده نزدیکش بشه .............یعنی از این دختراست که قلب پسرا رو میشکونه ........... اصلا من چم شده ............. چرا این چیزا برام مهمه ........... مگه قراره من از جون هی خوشم بیاد ......... بابا این همه دختر چرا من باید از جون هی خوشم بیاد ............. اصلا این هیورین به این با نمکی ........... آره هیونگ از فردا برو تو نخ هیورین ............. اَاَاَه ........... چرا این دختر از ذهنم بیرون نمیره ....... به هرچی فکر میکنم جون هی میاد جلو نظرم .........نه من از جون هی خوشم نمیاد .......... من ازش خوشم نمیاد .......... خوشم نمیاد
کیو که کنار هیونگ خوابیده بود احساس کرد هیونگ داره با خودش حرف میزنه . گوشاشو تیز کرد که شنید هیونگ هی میگفت " خوشم نمیاد " برای اینکه بهش یه دستی بزنه به طرفش برگشت و گفت : از کی خوشت نمیاد ؟
هیونگ مثل این مجرما که مچشونو گرفته بودن به ته پته افتاده بود.
هیونگ : از ...... از ...... اون تیکه رقص که واسه ....
کیو : خر خودتی ......... به جای اینکه اینقد با خودت حرف بزنی بگیر بخواب .......
هیونگ : باشه
اینو گفت و دستشو از زیر سرش برداشت و چشماشو بست و سعی کرد بخوابه.
کیو با خودش گفت : معلوم نیست این پسر چش شده ........... چشماشو بست و خوابید.
-------------------------------------------------------
جونگمین اومد توی اتاق مهمانو خودشو روی تخت انداخت . داشت به اتفاقای این چند روز فکر میکرد . برگشت و به سقف خیره شد .  یعنی چی باعث شده بود که جون هی این طوری رفتار کنه. مطمئن بود فقط نداشتن پدر و مادر دلیل این رفتارای جون هی نیست. حس کنجکاوی اذیتش میکرد. دلش میخواست بدونه چه اتفاقی افتاده که باعث شده جون هی اینجوری بشه . یادش اون روز توی اتاقش خودشم اعتراف کرد. حرفای امشبش. همه چیز نشون میداد جون هی از چیزی ناراحته.
جونگمین : آخه دختر چی تو رو اینقد اذیت میکنه که این طوری میکنی ؟
اینو گفتو پتورو روی خودش کشیدو خوابید.
دو روز از اون شب گذشته بود.اون روز روز دخترا بود که غذا درست کنن ولی چون پسرا از صبح رفته بودن بیرون و قرار بود شب برگردن خیالشون راحت بود به خاطر همین قرار گذاشتن صبح همگی برن بیرون و چیزایی رو که واسه دکور میخواستنو سفارش بدن و ناهارو بیرون بخورن. جون هی به دخترا گفته بود که برای ناهار بیان به رستورانی که نزدیک یه فروشگاه بزرگ بود.
ساعت نزدیک ظهر بود که جون هی به رستوران رسید. هیچ کدوم از بچه ها نیومده بودن. میزی را برای نشستن انتخاب کرد. داشت با گوشیش بازی میکرد که سنگینی نگاهی رو روی خودش احساس کرد. اول توجهی نکرد ولی حس کنجکاویش مانع از این میشد که به اطراف نگاهی نکند.
نگاهی به اطراف انداخت چهره آشنایی ندید و چون هنوز به وقت ناهار خیلی مونده بود رستوران شلوغ نبود. یه زوج نزدیک به اون نشسته بودن و پنج نفر مرد میانسالم سر یک میز دورتر از جون هی نشسته بودن که به نظر میومد یه جلسه کاری باشه. داشت به چهره ی اون مردا نگاه میکرد که متوجه یکی از مردا شد که داشت بهش نگاه میکرد . وقتی نگاهشون باهم تلاقی مردا نگاهشو دزدید و به بقیه مردا داد. جون هی کمی فکرد ولی اصلا چهره مرد براش آشنا نبود ولی براش جالب بود که چرا اون مرد اون‌جوری نگاهش میکرد.به نظر می‌رسید اون مرد جون هی رو می‌شناخت. چند دقیقه بعد هیورین و چوهی رسیدن و جون هی از افکارش بیرون اومد.
چوهی : تائه هی هنوز نیومده ؟
جون هی : نه ............
هیورین : من خیلی گرسنه امه ...........
تائه هی : ای شکمو ..........
تائه هی که تازه رسیده بود یکی از صندلیارو کشید و روی آن نشست.
هیورین : حالا که تائه هی اومد بیایید غذا سفارش بدیم .......
جون هی : بزار این گارسونو صدا کنم تا از گرسنگی هلاک نشدی ..........
بعد از اومدن گارسون دخترا غذاشونو سفارش دادن. بعد ازچند دقیقه غذاها رو آوردن و دخترا مشغول خوردن شدن. در طول مدتی که غذا میخوردن جون هی بازم متوجه نگاه‌های اون مرد شد اما توجهی نکرد. بعد از تموم شدن غذا جون هی پیشنهاد داد به فروشگاه کناری برن و برای خودشون خرید کنن تا خستگی این چند روزه از تنشون دربره. دخترا داشتن تو فروشگاه قدم میزدن و مغازه های لباس فروشی رو نگاه میکردن ولی تو خرید لباس احتیاط میکردن. جون هی که این وضعیتو دید رو به دخترا گفت : دخترا بیایید من یه مغازه بزرگ و خوب بلدم.
تائه هی : نه نمیخواد .......
جون هی دست تائه هی رو گرفت و با خودش برد طبقه بالا چوهی و هیورینم به دنبالش راه افتادن. جون هی داخل مغازه بسیار بزرگی شد که هم زنونه هم مردونه فروشی داشت.مغازه شیک و باکلاسی بود.جون هی دست تائه هی رو جلوی مغازه ول کرد و اول از همه وارد مغازه شد. فروشنده از جاش بلند شد و به جون هی سلام کرد.
فروشنده : خوش اومدین خانم گو.
جون هی : ممنونم........ بعد نگاهی به اطراف انداخت و متوجه شد دخترا هنوز بیرون مغازه ان. رو به فروشنده گفت : من با دوستام اومدم خرید. میخوام اجناسیو که قیمت میکنن نصف قیمت بهشون بگین. من خودم بقیه پول خریدارو میدم میخوام بهشون هدیه بدم پس قیمت اصلیشو بهشون نگین.
فروشنده : حتما خانم گو.
جون هی :پس من میرم بیارمشون تو. شمام با پرنسلتون هماهنگ کنین.
فروشنده : چشم. حتما.
جون هی بیرون رفت و دخترا رو داخل آورد. دخترا چنتا لباس قیمت کردن. چون قیمتا رو مناسب دیدن از اینکه میتونستن خرید کنن خوشحال شدن. جون هی رو به دخترا گفت : بیایید با اولین حقوقمون واسه اونایی که دوسشون داریم هدیه بخریم. دخترا خیلی خوشحال شدن. البته جون هی کمی ناراحت بود و با خودش گفت "خوبه که حداقل شما رو دارم" "حداقل ایندفعه میتونم برای شما چیزی بخرم". چوهی متوجه شد که جون هی کمی ناراحته. پیشش رفت و گفت : جون هی حالت خوبه؟
جون هی : آره خوبم .......... چوهی میگم حالا که من کسیو ندارم که واسش چیزی بخرم نظرت چیه واسه پسرا یه چیزایی بخرم ؟
چوهی : نمیدونم ..........
جون هی : راستش فکر میکنم زندگی با اونا خیلی حال میده ......
چوهی : خب آره
جون هی : پس من برای پسرا خرید میکنم.......
دخترا مشغول خرید شدن. جون هی واسه هیون یه کمربند خیلی شیک, واسه یونگ یه کروات که طرح قشنگی داشت, واسه کیو یه کیف پول چرم مردونه, واسه جونگمین یه ست خودکار و روان نویس و واسه هیونگم یه ست گیره کروات و دکمه های سردست رو گرفت. دخترا از چیزایی که جون هی برای پسرا گرفته بود خوششون اومده بود.
چوهی یه پیرهن شلوار برای داداش, یه کت تک برای باباش و یه بلوز ساده و شیک برای مامانش خرید.
هیورین یه کروات و یه گیره کروات برای باباش و پیرهن برای مامانش گرفت.
تایه هی یه پیرهن برای برادرش, یه کت شلوار برای باباش و یه کت دامن برای مامانش خرید.
موقع بیرون اومدن از مغازه دخترا متوجه شدن که پلاستیکای جون هی زیاد شده.
هیورین : جون هی چرا خریدای زیاد شد؟
جون هی : واسه جی وو و پدر مادرش یه چیزایی خریدم.
تایه هی : همون جی وو توی رستوران ؟
جون هی : آره
هیورین که میخواست دلیل این کارش رو بپرسه که چوهی ضربه ای به پشت هیورین زد و به او فهماند که سوالش را نپرسد چون جواب جون هی رو حدس میزد.
به سمت ماشین میرفتن. جون هی از همه جلوتر بود. هیورین پیش چوهی اومد و گفت : برای چی نزاشتی سوالمو بپرسم ؟
چوهی : چون میدونستم چی میخوای بپرسی........
هیورین : خب .......
چوهی : خب که خودت میدونی جون هی روی این مساله حساسه. حتما وقتی دیده شما دارین واسه خانواده هاتون خرید میکنین خواسته واسه کسی چیزی بخره و اونا رو مثل خونواده اش میدونه........
هیورین دیگه حرفی نزد.دخترا سوار ماشین شدن و به سمت خونه رفتن. وقتی به خونه رسیدن هنوز پسرا نیومده بودن.
چوهی : این پسرا واسه شام میان یا نه؟ شام زیاد الکی درست نکنیم .........
جون هی : باشه بهشون زنگ میزنم.......
همگی به اتاقاشون رفتن. جون هی خریداشو گوشه ای نزدیک در گذاشت و لباساشو در آورد و به دستشویی رفت و آبی به صورتش زد. روی تختش دراز کشید و گوشیشو برداشت و به جونگمین زنگ زد. بعد از چند بوق جونگمین گوشیشو جواب داد.
جونگمین : سلام خانم معمار .........
جون هی : سلام آقای خواننده ........
جونگمین : حالا نمیخواد اینجوری بگی.......... چی شده؟....... دلت واسم تنگ شده؟
جون هی : نخیر ........ بهت افتخار دادم که بهت زنگ زدم .......
جونگمین : اوووووووه ....... جوابای خودمو تحویل خودم میدی ........
جون هی : کمال همنشین اثر کرده .......
جونگمین : از این به بعد همنشین من نشو .......
جون هی : کی از تو نظر خواست ..........
جونگمین : دختره پررو ........ بزار بیام خونه حالتو میگرم
جون هی : گفتی خونه ......... اینقد حرف میزنی آدم یادش میره چی کار داره ....... واسه شام میاید خونه؟
جونگمین : معلومه که میایم....... تازه تو باید واسه امون غذا بپزی........... غذات خوشمزه باشه ها .........
جون هی : مگه من .........
جونگمین : خداحافظ ........
جون هی : یاااااااا ..............بووووووووووق ............. پسره دیوونه............
روی تختش دراز کشیده بود و به این چند روزی که پسرا پیششون بودن فکر میکرد. همه پسرا رو از نظر گذروند. از همه بیشتر با هیونگ و جونگمین راحت بود. هیون و کیو مثل برادرایی بودن که همیشه آرزو داشت. درسته که با یونگ احساس راحتی نمیکرد ولی به نظرش خیلی بامزه بود و سلیقه خوبی داشت و همیشه به عنوان یه مشاور خوب بهش نگاه میکرد.
از روی تخت بلند شد و از اتاقش بیرون اومد و به سمت آشپزخونه رفت تا فکری برای شام بکنه. داشت توی یخچالو نگاهی میکرد تا ببینه چی میتونه درست کنه که چوهی و تائه هی وارد آشپزخونه شدن.
چوهی : داری چی کار میکنی ؟
جون هی : میخوام یه فکری به حال شام بکنم ......
چوهی : پسرا واسه شام میان ؟
جون هی : بله تشریف میارن ........ جناب پارکم دستور دادن بنده براشون یه غذای خوشمزه بپزم .........
چوهی : آخه شما دوتا که باهم دشمن خونیید چرا بازم بهش زنگ میزنی ........
جون هی : آخه کل کل با جونگمین حال میده .......
چوهی : آخه من به تو .......
تائه هی : این صدای چیه داره میاد؟!!!!
--------------------------------------------
خب به نظرتون صدای چی بود؟

فعلا رگ خباثتم زده بالا دارم این پسرا رو میندازم به جون هم.
اگه میخوایید خبیث نشم بیشتر نظر بدید. اگه نظرتونو نگید منم هرجور دوست دارم داستان میزارم.

خب عکس این دفعه به درخواست مهسا ومیترای عزیزم که از گل شماره دو دفعه قبل خوششون اومده بود میزارم.







می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا یکشنبه 17 شهریور 1392 03:13 ب.ظ
هی هی هییییی...من الان میتونم برم قسمت بعدی راحت ببینم این صدای چی بود آخه خماری خیلی بده...البته مهسایی خودمم دارم یه داستان مینویسم توش خماری داره...اون موقع ست که نویسنده هارو درک میکنم مرسی
* maHsa * پاسخ داد:
بله بله بفرما.
بله حالا نویسنده هارو درک میکنی. من خودمم همین جوری بودم.
ممنون عزیزم
میترا چهارشنبه 6 شهریور 1392 09:18 ب.ظ
یادم رفت بگم :
مرسیییییییییی بابت عکس زن داداش :*******
D:
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
میترا چهارشنبه 6 شهریور 1392 09:17 ب.ظ
وای عالی بووووووودشششش...
این مرده ... ک زل زده بود ب جون هی ... بابایی - عمویی ... یکی باس باشه ! نیس ؟
هیونگ خود درگیری داره !
اونجایی هست که نوشتی کیوجونگ ... چشماشو بست و خوابید ....؟!
من یاد یه شعر تو بچگیام افتادم ک توش " چشماشو بست و خوابید" داشت ! انقدر جیگررررر بود .... ولی یادم نیس چ بود !
میدونی من از یونگ سنگ خوشم میاد سنگین رنگین ! لوس نیست اینجا ! خخخخخخ
صدا چ بود آخر ؟ نکنه پسرا باز ی آتیشی سوزوندن ؟!
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون میترا جون
بله یکی هست که خوب جون هیو میشناسه. بعدا میفهمی کیه
معمولا پسرا زورشون میاد بگن کسی رو دوست دارن حتی وقتی با خودشون حرف میزنن
من تا حالا همچین شعر نشنیدم شایدم شنیده باشم ولی یادم نباشه
بله داداش یونگی دیگه . من یونگیو تو واقعیت اینطوری میبینم..........خخخخخخ
خخخخخخخخخخخ .......... قسمت بعد میفهمید
كمند چهارشنبه 6 شهریور 1392 12:08 ق.ظ
دوباره خماری ی یوای اگه دستم به اون رگ خباثتت نرسه خودم باتیغ میبرمش
اونی داستانت مثل همیشه عالی عالی عالی بود
* maHsa * پاسخ داد:
خب به من چه نظرا روز به روز کم میشه رگ خباثت منم می زنه بالا
ممنون عزیزم ............. بوسسسسسسسسسسسسس
mahsa سه شنبه 5 شهریور 1392 11:06 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
جون هییییییییییییییییییییی.........ککککک.
عاشقتمممممممممممممممممممم...........
مهسااااااااااااااا خیلی حال کردم همزاددددددد..........خباثتتم کعه عین خودمه......
خمالیییییییم توخونمونه.وایییییییییییی چه باحال شد..حالا صدای چی بود.مهسا بگو دیجهههه.
گلممممم.مرررررررررسی..که گل منوگذاشتیس..حالا بده منننن.گل رزو به میترا ندیااااااااا.....مال منه.
میتر ازتوهم مننون که داستانمو خوندیی...شنبه ها منتظرش باشیننننن
.................ککککک زیادی فک زدممممم میسییییییییییییییییییییی
مهسایییییییییییییییییییی عالی بود درحدالمپیکککککککککککککک
بووووووووووووووووووووووووووچچچچچچچچچچ
* maHsa * پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ
بله جون هیه دیگه. میدونی جون هی شبیه خودمه.
منم تورو دوست دارم
مهسااااااااااااااااااااااا خواهش میکنم همزادییییییییییییییی جونم................ ناسلامتی همزادیم باید خصوصیاتمون مثل هم باشه ...........خخخخخخخخخخخخ
اون که تو خونمون زیاد داریم. مثلا من الان با این موضوع 4تا دختر 5پسر حسابی خماری دادم .............خخخخخخخخخخخ.......... آره خیلی باحاله ........ دندون روجیگر بگیر دختر قسمت بعد میفهمی.
خواهش میکنم قابل تورو نداشت. نه اصلا میخوام بدم میترا .....خخخخخخخخخخخخخخ
میترا عزیزم تحویل بگیر
بله خیلی حرف میزنی ............خخخخخخخ
میدونم میدونم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
مهسایی باهات شوخی کردم به دل نگیریا. من شنبه ها منتظر داستانتم
مریم دوشنبه 4 شهریور 1392 10:49 ب.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود منتظر قسمت بعد هستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااام و ممنون که نظر گذاشتی
مرجان دوشنبه 4 شهریور 1392 10:48 ب.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود ولی تایه مدت نمی تونم نظر بذارم چون دارم می رم مسافرت
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااام عزیزم ممنون . اشکال نداره.شما عذرت موجه
فائزه دوشنبه 4 شهریور 1392 10:01 ب.ظ
عالی بود
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون
به افتخار خودت دست بزن که اینقد باحالی
بوسسسسسسسس
رنت دوشنبه 4 شهریور 1392 09:25 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود این گل هم خشگله
این کل کلا آخر کار می ده دست این پسرا
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون ازتو.
آره حسابیم کار میده دستشون
اسیه دوشنبه 4 شهریور 1392 09:07 ب.ظ
عااااااااااااالی
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
pari jong دوشنبه 4 شهریور 1392 06:32 ب.ظ
ایییییییییییییییییییییییشششششششششششششششش اخه من به تو چی بگم؟چرا ادمو میذاری تو خماری؟
من دستم بهت برسه خفه ت میکنم!!!!
صدای چی بود؟توروخدا یکی به من بگه صدای چی بود!!من مردم از فضولیییییی
بااینکه الان میخوام به501قسمت مساوی تقسیمت کنم و بذارمت تو جعبه و با پست پیشتاز بفرستمت واسه هیونگ اما بازم میگم مثل همیشه عالی بود،مرسی
* maHsa * پاسخ داد:
اییییییییییییییش هیچی نگو. آخه حال میده..............خخخخخخخخخخخ
عمرا برسه ......... من گناه دارم دلت میاد منو بکشی
عزیزم تا جمعه صبر کن میفهمی
میشه همین جوری کامل و درستمو پست کنی براش ..............خخخخخخخخ
اگه منو بکشی اونوقت هیونگو دوقلوهارو چی کار کنم .......هههههههه
ممنون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر