تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 56

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 3 شهریور 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 56





سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟


این قسمت هم بازم میره یه سری خاطرات^^

خودم تمام این خاطراتو دوس دارم، امیدوارم شمام خوشتون بیاد
.


این قسمت میشه گفت تقریبا زیاده^^


عرض و طول دیه ای ندارم مادر!!! خخخخخخ


بووووووووووووفرمایید ادامه^^









* The peace after the storm * season 2 *  part  56




12 نوامبر 2007

یه هفته ای از اومدن گروه معروف ss501  به دانشکده میگذره! دیگه همه به بودنشون عادت کردن. حتی خودم. با این که هنوزم با دیدنشون ذوق می کنم، اما دیگه مثل قبل نیستم. کم کم این موضوع داره برام عادی میشه! به خصوص که توی این چند روز، دوستای خوبی هم برای هم شدیم و بیشتر وقتا باهاشون نشست و برخاست میکنم. چیزی که حتی توی خوابم نمی دیدم. نگاهای پر از حسرت بچه ها و غبطه خوردن هاشونو به وضوح میتونستم حس کنم و این موضوع به جای این که ناراحتم کنه، بیشتر خوشحالم می کرد و یه نوع حس غرور و رضایت بهم میده. این که کنار 5 تا پسر افسانه ای قدم بزنم و باهاشون خوش و بش کنم، هیجان خاص و شیرینی رو بهم القامی کنه! من راضیم! از همه چی راضیم!!


20 نوامبر 2007

هرچی بیشتر میگذره، یه حس خاصی رو تو خودم حس می کنم! یه حس عجیب ولی قشنگ که تا حالا تجربش نکردم. نمی دونم چطور بگم، حسی که تا حالا نتونستم به کسی بگم. حتی مامانم! این دفترچه میتونه رازدار خوبی برای من باشه. می ترسم! این حس یه جورایی هم قشنگه و هم ترسناک! چند وقتیه که وقتی میبینمش ضربان قلبم به هزار می رسه. یه طوری که انگار می خواد از سینم بپره بیرون. به نگاهای صادقش عادت کردم. به اون صورت خوش تراشش. به اون ابهتش. به سینه ی مردونش. حتی به خشونت و سرد بودنش. میدونم خیلی سخته ادم شادی مثل من کنار اون باشه، اما وقتی بهش فک میکنم، برام ممکن میشه! چون قبولش کردم و میدونم که این سخت و سرد بودن هم بخشی از اون وجودشه که من با تمام وجودم دوس دارم. خدایا خودت بهم کمک کن. راه درستو بهم نشون بده. نذار تو این عشق یه طرفه بسوزم!نذار!....


سوجین دستش را برروی قلبش گذاشت. او نیز وضعیت سوفی را داشت. بالا رفتن ضربان قلبش را به وضوح حس می کرد. شعله های اتشی را که درون قلبش زبانه می کشید، کاملا احساس می کرد. زیرلب نالید: " منم دارم با این عشق یه طرفه نابود میشم!...من خیلی احمقم....خیلی.....! "  نمی خواست دیگر به این چیزها فکر کند. اهی کشید و دفترچه را ورق زد: "



25 نوامبر 2007

امروز به پیشنهاد جونگمین قرار شد بریم گردش. من خودم عاشقگردش و تفریحم. از همون بچگی. خیلی خوش گذشت و برام کلی خاطره شد. از چادر زدن گرفته تا غذا پختن! به خصوص اون تخم مرغی که من و بچه ها به زور به خورد هیون دادیم که طولی نکشید مساوی شد با بالا اوردنش و حسابی هم تنبیهمون کرد! یه تنبیه اساسی!

سوجین خندید: " باید خیلی خوش گذشته باشه...."

همه چی خوب بود به جز دوتا چیز. یکی این که هرچی به هیون نگاه می کردم، انگار نه انگار! مثل همیشه بود و هیچ توجه خاصی بهم نداشت. بی منظور می گفت و می خندید، بدون این که بفهمه داره با قلب من چی کار می کنه! منم خود به خود ساکت شده بودم. هیچ کس هم به جز خودم حالمو درک نمی کرد. و یه چیز دیگه هم مربوط میشد به جونگمین. نگاهاش مثل همیشه نبود. حس می کردم، رنگ نگاهش، طرز حرف زدنش، همه چیزش نسبت به من تغییر کرده بود. این بد نبود، اما برام خیلی عجیب بود. هرچی بیشتر سعی می کردم بفهممش، کمتر چیزی درک می کردم. نمی دونم، اصلا تو موقعیتی نبودم که چیزی رو درک کنم! چون من فقط و فقط یه نفرو میدیدم، کسی که هیچ وقت منو نمی دید.
خیلی طول کشید تا بفهمم جونگمین، این پسر دوس داشتنی و شیطون که هرکسی بی برو و برگرد ارزوشو داره، منو دوس داره. اون موقع بود که معنی تمام کارا و رفتارای عجیبش رو میفهمیدم! اما من نمی تونستم! چون یه قلب بیشتر نداشتم و اون هم در حصار کسی نبود جز کیم هیون جونگ.


بی اختیار قطره اشکی از گونه ی سوجین لغزید. خنده اش جای خود را به گریه داده بود که او هم گویی قصد رفتن نداشت.



15 دسامبر 2007

کریسمس نزدیکه و همه جا شادی و خوشحالی رسیدن سال نو برقراره. من خودم عاشق کریسمسم! به خصوص تزئین کاج و بابانوئل و هدیه هاش. امروز جونگمین برخلاف همیشه سرزده با یه کاج خوشکل اومد خونمون. هم تعجب کرده بودم، هم خیلی خوشحال بودم. مامانم همینطور. اخه تاحالا سابقه نداشت بدون اطلاع قبلی بیاد خونمون. طبق معمول با ذوق و شوق یه لیوان اب هویج براش گرفتم و جلوش گذاشتم. خندش گرفت. یه نفس سرکشید و تشکر کرد. خیلی دوسش دارم. مثل برادری که هیچ وقت نداشتم. کم کم سر صحبتو باز کردم و ازش دلیل اومدنشو پرسیدم. یه کم روی مبل جابجا شد و من و من کرد.  میدونستم پیش مامانم نمیتونه حرف بزنه. لبخندی تحویل مامانم دادم و  به حیاط رفتیم. روی تاب وسط حیاط نشستم و اونم مثل همیشه هلم می داد. سکوت غریبی بینمون رو پر کرده بود که قصذ شکسته شدن نداشت. می دونستم بیشتر از این نمیتونه ساکت بمونه. چیزی نگفتم و منتظر موندم تا خودش شروع کنه.
حرفاشو مزه مزه کرد و با لحنی که چیزی جز صداقت توش نبود، چیزی رو اعتراف کرد که تو یه لحظه قلبم ریخت. اونقدر شوکه شده بودم که نمیتونستم حرفی بزنم. انتظار هرچیزی رو داشتم به جز این یکی. بهم گفت دوسم داره! چیزی که مدتی میشد میدونستم، اما فکرشم نمیکردم به همین زودی اعترافش کنه. واقعا زبونم بند اومده بود. نمیدونستم چطوری جوابشو بدم که ناراحت نشه. من واقعا بهش فک نمی کردم. اهی کشیدم و با زبون بی زبونی سرمو به نشونه ی تاسف تکون دادم. خیلی زود فهمید. همیشه تیزهوش و فهمیده بود. تو هر شرایطی! با این که مطمئن بودم هیچ وقت از دستم ناراحت نمیشه، اما خب شک و تریدید و احتمالات همیشه حضور داشت و عذابم میداد. تو همین فکرا بودم که جدا شدن سریعمو از رو زمین حس کردم و بعدش صدای خنده های شیرینش پیچید تو گوشم. فهمیدم از اون هل های به قول خودش کمر شکن داده. خیلی کیف می داد و کلی لذت بردم. تاب که وایساد، جلوم زانو زد. صورتشو نزدیک صورتم اورد. من که شوکه شده بودم، با یه دستم به سینش کوبیدم که باعث شد به عقب پرت شه. از روی زمین بلند شد و با صدای بلند شروع کرد به خندیدن. سر از کاراش در نمی اوردم. چش شده بود؟!
همونطور که از خنده ریسه میرفت، نالید: " چرا شما دخترا همتون یه مدل میترسین اخه؟! اجازه بده نزدیک بشم، بعد هلم بده!! باباجان! یه برگ لای موهاته!! "
با این حرفش بی اختیار دستمو  لای موهام فرو بردم و برگه تو دستم اومد. نمیدونستم بخندم یا از خجالت سرخ بشم. اولی رو ترجیح دادم و سرخوشانه باهاش خندیدم.


سوجین حالا با صدای بلندی می خندید. هیچ کس نمی توانست جای جونگمین را برای او پر کند. برادری که همیشه و همیشه بی نهایت دوستش داشت. با خنده هایش می خندید و ناراحتی هایش قلبش را به درد می اورد.


خندمو خوردم و سرمو انداختم پایین. اما جونگمین هنوز می خندید. سرمو بلند کردم و بهش نگاه کردم. اب دهنمو قورت دادم و بی اختیار پرسیدم: " از دستم ناراحتی؟! "
بیشتر خندید و گفت: " معلومه که نه! اگه ناراحت بودم که اینطوری نمی خندیدم. "  چشمکی زد و گفتک " چون از اولشم میدونستم جوابت منفیه دخترجون! "
با بهت نگاش کردم! اخه از کجا میدونست؟...نفس عمیقی کشیدم و پرسیدم: " پس اگه از اول میدونستی، چرا بازم اومدی؟"
با جوابی که داد دهنمو بست. ادای بامزه ای در اورد و گفت: " چون نمیخواستم تو دلم بمونه و عقده ای بشم! مثل بعضیا!!گفتم حداقل اعترافمو کرده باشم که پیش خودم کم نیارم! "
چیزی نداشتم که بگم.
خم شد و با لحن با نمکی تو گوشم زمزمه کرد: " میخوای کمکت کنم به عشقت برسی؟! "
اولش عصبانی شدم، ولی بعدش خندم گرفت. میدونستم که واقعا میتونه! ترجیح دادم چیزی نگم. اونم موهامو به هم ریخت و خندید. همون طور که ازم فاصله می گرفت، صداشو شنیدم که می گفت: " بهم اعتماد کن!! "




20 دسامبر 2007

امروز از بین حرفای پسرا، به یه حقیقت تلخ پی بردم! این که هیون فقط همین یه ترمو اینجاست. چون پدرش اجازه نمیده هنر بخونه و این ترم فقط ازمایشی اومده... حالا کم کم داشتم دلیل تموم رفتاراشو می فهمیدم....که چرا انقدر سخته! که چرا انقدر گوشه گیر و تنهاست. اشک تو چشمام جمع شد. اون داره جلوی چشمای من زجر میکشه، اما من....من بی خاصیت هیچ کاری از دستم برنمیاد که براش انجام بدم. از خودم بدم میاد... خیلی بدم میاد!!  از پسرا جدا شدم و رفتم به پارکی که همیشه میرفتم! جایی که رازدار همه ی دلتنگیام بود. امروز از صب هیونو ندیده بودم و این حالمو بدتر میکرد. با ناامیدی رفتم تو پارک....یه کم قدم زدم تا حالم جا بیاد! اما نه! حالم خیلی بدتر از اون چیزی بود که فک میکردم. همینطور که با سرگردونی قدم میزدم، چشمم افتاد به کسی که  به اندازه ی سال ها میشناختمش. همون کسی که باعث دلتنگی و سرگردونی امروز من بود. لبیه ی حوض نشسته بود و غرق تو افکار خودش بود. بدون این که بخوام، رفتم سمتش. پاهام فقط و فقط از دلم دستور میگرفتن و بس!... به ارومی کنارش نشستم! حتی متوجهم نشد! نفسای گرمش بهم ارامش عجیبی می داد و قلبمو از جاش درمی اورد. چشمامو بستم و سرمو گذاشتم رو شونه ی مردونش. یهو برگشت و نگام کرد. فقط نگاه میکرد، بدون هیچ حرفی!...یه کم که گذشت حالت بی تفاوتی به خودش گرفت و دوباره برگشت به همون سمتی که بهش خیره بود.... رد نگاشو گرفتم و  رسیدم به افق! جایی پر از حرف نگفته..... حرفای جونگمین تو گوشم زنگ میزد که همش میگفت بهم اعتماد کن... و منم بهش اعتناد کردم، اعتمادی که امیدوارم اخرش تراژدی نباشه!.... خودمو یه کم بالاتر کشیدم و سرمو به سرش چسبوندم... تنها عکس العملش تکون کوچیکی که خورد بود. بازم بی تفاوت!...نمیدونم چم شده بود! هیچکدوم از رفتارام دست خودم نبود. دلم داشت یه تنه پیش میرفت، بدون این که خودم بخوام!....بدون خواسته ی خودم لبای قفل شدمو از هم باز هم کردم و با صدایی که نمیدونم شنید یا نه، جمله ای رو که هیچ وقت یه دختر نباید به یه پسر بگه رو تو دهنم چرخوندم: " دوست دارم! "


اشک هایش را که حالا صورتش را پوشانده بود، پاک کرد و دفترچه را ورق زد.  اما دیگر خاطره ای نبود. دفترچه را زیر و رو کرد. یک نفر تمام ورق های خاطرات بعد از این خاطره را پاک کرده بود. به طوری که جایش هم مانده بود. زیرلب غرید: " یعنی چی؟!  پس بقیش کو؟! "  باز هم ورق زد تا رسید به تاریخی جلوتر، تقریبا یک سال بعد از خاطرات قبلی!



10 نوامبر 2008

امروز بدترین روز زندگیم بود. همه چی تموم شد. امروز توی رستوران خوردم کرد...تحقیرم کرد! میدونم بازم پدرش مقصره، اما خودشم کم تقصیری نداره! لجبازی و یکدندگی هاش همیشه کار دستش میده...باورم نمیشه به همین راحتی تموم شده باشه! حتی....حتی... حلقه رو هم پس داد.... حالا چطوری میتونم بدون اون زندگی کنم؟ بدون کسی که تنها تکیه گاه و پشتیبانم بود....چطوری میتونم؟...حتی اگه منم بتونم، این قلبم نمیتونه!....نباید اینطوری میشد....نباید....حالا باید چی کار کنم؟ یعنی چی کار میتونم بکنم؟!....



باز هم ورق زد. اما دیگر جز سفیدی چیزی نبود. نصف خاطرات نبود! این چه معنی داشت؟ چرا ناقص بود؟... این سوالات و کنجکاوی های بیش از حد لحظه ای رهایش نمی کرد. او بقیه ی خاطرات را می خواست. سرش را مبان دستانش گرفت. اعصابش به هم ریخته بود. دفترچه را دوباره به زیر تخت پرت کرد و خودش را روی تختش ولو کرد. با این که میدانست امشب خواب به چشمانش راهی نخواهد داشت، اما چشمانش را بست. نفس عمیقی کشید و در افکارش غرق شد.....




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 01:31 ب.ظ
نخیرررر...سوجین باید به هیون برسه...اگه اینجوری نشه نمیخواااااااام امیدوارم خاطرلت سوفی روش تاثیر بذاره و اون اشتباهات سوفی رو تکرار نکنه و سرنوشتش با هیون متفاوت بشه...مرسیییی الماس جوننننممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوخیییییییییییییی^^
همه چی فعلا دست منه!! ببینیم چه میشود!! خخخخخخ^^
.
منم امیدوارممممممممم))))))))))))
.
خواهششششش عزیزممممممممممم***********
soso پنجشنبه 7 شهریور 1392 10:19 ق.ظ
یر اصلا هم قصدم خیر نیست
جواب نظر وب یلدارو اینجا دادم، چون یادم رفته بود بگم میدونم اینجاهم هستی
*almas-shargh* پاسخ داد:
پس مزاحم نشید عاقا!!! خخخخخخخخ
خخخخخخخخخ^^
میترا چهارشنبه 6 شهریور 1392 07:49 ب.ظ
سلام :-*
هر چی فک میکنم این وسط ی نکته مهم و پنهان وجود داره . رابطه هیون و سوفی یه جوریه ! ب مرگ بابای هیون مربوط میشه ؟
نمیدونم گیج شدم .
مرسی عزیزم عالییییییییی بود کیف کردم :)
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلااااااااااااااااام***
زیاد ربطی نداره ولی)))
بره جلوتر مشخص میشه))))
خواهشششششش فدااااااااااااااااااات شمممممم****
سارا3 چهارشنبه 6 شهریور 1392 01:38 ق.ظ
الماااااااااااااااااااس....
وب اکرم فلفل شد من گررررررررررررریه
*almas-shargh* پاسخ داد:
اررررررررررررررررررررررررررررررررررره!!! گررررررررررررررررررررریه!!!!!! ((((((((((((((((((((((((((
رنت دوشنبه 4 شهریور 1392 06:51 ب.ظ
وا این دیگه چه کاری بود سوفی با خاطراتش کرده بود؟ می خواست به سوجین بگه خودش به سمت هیون رفته و هیون آخرش ولش کرده؟
مرسی عزیزم خسته نباشی عالی بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
حتما یه دلیلی داشته^^
شاید میخواسته همه چی رو فراموش کنه))))
میسییییییی عزیزمممم***
خواهشششش^^))))))
یلدا دوشنبه 4 شهریور 1392 04:17 ب.ظ
عالی بودددددددددددددددددددددددددد!!!!!!!!
و خیلی كمممممممممم!!!!!
هیون چرا گم شدهههههههه؟؟؟؟هیوننننننننننن!!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییی عزیزمممممممممممم^^***
.
ایندفه از قبلی زیادتر بود، بوخودا!!^^)))))))
.
هیییییییییییییییییییییییییی.....ایشالا پیدا میشه داداچمممممم^^(((((((((((
سارا3 دوشنبه 4 شهریور 1392 03:54 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ....
خاطراتشون خیلی باحال بود...
اخی ی ی...جونگی از همه بدبخت تره...گناه داره..
هیوووووووووووون کجاااااااااس؟؟؟؟؟؟؟/
وااااااای...پدر جونگی کی میاد همه چی مشخص بشه؟؟؟؟
مرررررررررررسی..بووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییغ!!^^
خوشحالم که دوسشون داشتی عزیزمممممممممم***)))))
.
اوهوم....هویج بیشالمممممممممم^^(((((
.
ایشالا میااااااااااااااااااااد))))))))))
.
نمیدونم....امیدوارم بیاد زودی^^
خواهشششششش گلمممممممم****
بووووووووووووش و بخلللللللللل***
Maryam***** دوشنبه 4 شهریور 1392 09:19 ق.ظ
هییییییییییییییییییییییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییییییی وای من^^
دلم براااااااااااااااااااااااااااااات خیلی تنگ شده اجی!! گرررررررررررررررریههههههههههه*******
فاطیماجون دوشنبه 4 شهریور 1392 07:12 ق.ظ
ظاهرا تاریخ برا جونگی دوباره داره تکرار میشه یوهاهاهاهاهاهاه

تنکیو
*almas-shargh* پاسخ داد:
نیدونم^^
شاید^^ یوههاهاهاهاهاها
.
خواهششش عزیزمممممممممم^^***
selia دوشنبه 4 شهریور 1392 05:23 ق.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
^^ یوهاهاهاهاهاهاهاها
*maHsa* دوشنبه 4 شهریور 1392 12:15 ق.ظ
سلااااااااااااااام بر الماسی جونم
خیلی خاطرات سوفی قشنگ بود ولی چرا پاکشون کرده بود. حتما بعد از جداییشون پاکشون کرده یادش نیوفته.
لماسی جون دلم میخواست بیشتر نظر میزاشتم و نظراتو میترکوندم ولی مگه هیونگ میزاره. الانم که گیر داده به بچه
برم به کارم برسم یه پروژه مهم داریم با هیونگ انجام میدیم هروقت تموم شد نشونتون میدم
مراقب خودت باش
بووووووووووووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلاااااااااااااااااااااااااام مهسایی جونم^^***
.
خوشحالم که دوسشون دااااااااااااااشتی گلم^^**))))))
شاید^^ شاید میخواسته فراموششون کنه^^
.
هیییییییییییییییی! از دست این داداچم!! یرو مادر! برو!! خخخخخخخخخخخخخخ
فایتینگ^^ خخخخخخ
تو هم همینطور عزیزدلمممممممم****
بووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللل****
مرجان یکشنبه 3 شهریور 1392 11:01 ب.ظ
سلام خاطراتش قشنگ بود ولی حسابی کنجکاو شدم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلااااااااام^^
میسییییییییییییی عزیزم^^***
ایشالا کنجکاویت رفع میشه^^
renee یکشنبه 3 شهریور 1392 10:45 ب.ظ
Mamnoon
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششششششش^^***
renee یکشنبه 3 شهریور 1392 10:45 ب.ظ
خاطراتش که اینطوزه
م
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوهوووووووووووووووووووووم^^
renee یکشنبه 3 شهریور 1392 10:38 ب.ظ
اول
*almas-shargh* پاسخ داد:
اورین^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر