تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 55

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 1 شهریور 1392

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 55





سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟
.
عااااااااااااااااقا!! نزن!! بابا نزن!!!
جون شوفلاتون نزن !!! خخخخخخخخ
.
شرررررررررررررمنده  بازم یه روز غیبت داشتیم!!

.
عاااااااااااقا!! ایندفه بوخودا تقصیر من نبود!!!! دیشب میهن خاک تو سر گور به گور یهو پرید!!

منم نتونستم داستان بذارم!! هییییییییییییییی

امروز صبح هم که ساعت 1 پاشدم!!! خخخخخخخخخ
تا بجنبم و یه ذره هم با میهن کشتی بگیرم، دیر شد!!

میاااااااااااااااااااااانه^^
.

خوب دیه فک نزنم مادر!! خخخخخخخ
.
این قسمت میره یه سری خاطرات......قسمت بعدشم تقریبا فقط خاطراته^^

خودم این خاطراتو دوس دارم، امیدوارم شمام خوشتون بیاد
.

عرض و طول دیه ای ندارم مادر!!! خخخخخخ


بووووووووووووفرمایید ادامه^^







* The peace after the storm * season 2 *  part  55



با ورودش به خانه بارانی از کاغذ رنگی بر سرش فرو ریخت. بی اختیار خندید و به سمت جونگمین برگشت : " کار تو بود؟ نه؟ "
جونگمین سرش را به چپ و راست تکان داد : " اخه چرا همه چی رو میندازید گردن من؟! "  بلافاصله نیشخندی زد: " کاری بود از جونگمین و رفقا!! "  و ریز خندید. به دنبالش بقیه نیز به خنده افتادند.
سوفی با دیدن سوجین، لبخند شیرینی زد و به سمتش رفت. او را در اغوش کشید و با مهربانی گفت: " خوشحالم که برگشتی و حالت خوبه! "
متقابلا لبخندی زد و سوفی را محکم تر فشرد.
هیونگ با ارامش خاصی به سمت سوجین گام برداشت. روبرویش ایستاد و پیشانی اش را بوسید. لبخندی زد: " خوشحالم که خوبی! خوش اومدی!! "
سوجین خندید و با لحن ملایمی گفت: " ممنونم داداش کوچولو! از همتون ممنونم!! "
همگی با صدای بلندی برای هیونگ هورا کشیدند. جونگمین با لحن خاصی گفت: " نه بابا! مثل این که اقا کوچولومون کم کم مرد شده!! "
-من از اولشم مرد بودم!! " و چشم غره ای به جونگ مین رفت.
جونگمین نیشخندی زد: " بر منکرش لعنت!! "  و همگی خندیدند.
سوجین بی اختیار نگاهش راسرتا سر خانه گرداند. انگار ته دلش امیدوار بود، اثری از هیون جونگ ببیند.
جونگمین کنارش ایستاد و با لحن بانمکی در گوشش نجوا کرد: "بهت اطمینان میدم اوشون اینجا نیست! هرچقدرم بگردی نمیتونی پیداش کنی!! "
مشتی به بازوی جونگمین زد و با حرص گفت: " کی میگه من دنبال اونم؟ دلم واسه این خونه تنگ شده بود، دارم نگاش می کنم! "
جونگمین چشمکی زد: " تو گفتی و منم باور کردم! "
زبانکی به جونگمین انداخت و بدون هیچ حرف دیگری باز هم مشغول برانداز کردن خانه شد. ناخوداگاه چشمش بر روی کاغذی که کنار دیوار اشپزخانه افتاده بود ثابت ماند. از همان فاصله ی دور هم می توانست دست خط هیون جونگ را تشخیص دهد. لبخند تلخی زد. بالاخره موفق شده بود، اثری از او پیدا کند. زیرچشمی بقیه را پایید، وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست، دور از چشم همه به سرعت کاغذ را برداشت و دستش را مشت کرد. دست ازادش را جلوی دهانش گرفت و خمیازه ای کشید. با صدای گرفته ای گفت: " من یه کم خستم! خوابم میاد! میشه برم اتاقم؟! "
همگی برای لحظه ای با نگرانی به او خیره شدند.
سوجین بی اختیار خنده اش گرفت: " خوبم بابا!! فقط یه کم خستم!! "
لبخندی روی لبان همه نقش بست و کیوجونگ او را تا اتاقش همراهی کرد.
در اتاقش را بست و خودش را روی تختش انداخت. در همین مدت کوتاه چقدر دلش برای این اتاق تنگ شده بود.
برای لحظه ای حس کرد عطر هیون جونگ بینی اش را نوازش می کند.خنده اش گرفت . فکر و خیال او حتی لحظه ای تنهایش نمیگذاشت . زیر لب غرید :" داری دیوونه میشی پارک سوجین !! مراقب خودت باش !! "
مشتش را به ارامی باز کرد و کاغذ مچاله شده را بیرون اورد . همان کاغذی بود که هیون جونگ قبل از رفتنش به جا گذاشته بود . کاغذ را چندین بار و چند بار خواند . با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد و زیر لب نالید :" احمق ، احمق خودخواه ..... از کجا میدونی من از دستت عصبانیم؟ "
خم شد و از زیر تختش کاغذ مچاله شده ی دیگری را در اورد ، همان کاغذی که بارها و بارها خوانده بود . همان کاغذی که بارها و بارها مو را بر تنش راست کرده و حتی او را تا مرز خودکشی رسانده بود . چیزی که همیشه و همیشه از ان نفرت داشت . برای بار هزارم ان را خواند . اما دیگر از ان متنفر نبود .حالا به نظرش یک بازی بچگانه می امد . یک خاطره که هیچوقت فراموش شدنی نبود . درمیان گریه خندید و سری تکان داد . با تقه ای که به در خورد از افکارش بیرون امد ، به سرعت اشک هایش را پاک کرد و کاغذها را زیر بالشش فرو برد . صدایش را صاف کرد و گفت :" بفرمایید ! "
سوفی با لبخندی که بر لب داشت وارد شد و کنارش بر رو ی تخت نشست . دستش را گرفت :" بهتری ؟ "
سوجین لبخندی زد و سرش را به نشانه ی مثبت تکان داد .
در صورت سوجین دقیق تر شد :" ولی چشمات اینو نمیگه ! "
سوجین سرش را پایین انداخت و زیرلب نالید: " چشما همیشه رازو فاش می کنن! "
سوفی خنده ی کوتاهی کرد و دستانش را روی شانه های سوجین گذاشت: " همه چی درس میشه! بهت قول میدم! "
نیم نگاهی به سوفی انداخت و لبخند گرمی زد. با لحن خاصی گفت: " نمی دونم چرا یه جورایی منو یاد جونگی میندازی! حس میکنم شبیه همید!! "
سوفی قیافه ای حق به جانب به خود گرفت: " یا! منو با اون اسب خل و چل مقایسه نکنا!! "
سوجین مشتش را بالا برد: " یا! مراقب حرف زدنت باش! خل و چل خودتی!! "
-    اوه! اوه! اوه! مثل این که با یه طرفدار 501 اتیشه طرفیم! حواست باشه، اون دله، نه کاروانسرا!!  ... و ریز خندید.
سوجین جوابی نداد و بی اختیار سرش را پایین انداخت. حرف های سوفی بی اختیار دل اشفته اش را به سمت هیون سوق می داد. لبش را به دندان گرفت و مشغول بازی کردن با انگشتان دستش شد. این عشق، راضی بود بین خودش و قلب تنهایش! بی شک نباید فاش می شد.
-    بگیرش! فک کنم به دردت بخوره!
سرش را بلند کرد و به دفترچه ی جلد چرمی که در دست سوفی خودنمایی می کرد خیره ماند. نگاهش بر روی عنوان دفترچه ثابت ماند: " خاطرات من! "
-    اما این که......!
سوفی خندید: " شخصیه؟ اره؟ اینو میخواستی بگی؟"  لبخندی زد: " اما خیلی دلم میخواد بدمش به تو.....دلم میخواد تنها کسی که اینو میخونه تو باشی!!"
لبخند سوفی را پاسخ گفت و سری تکان داد. با تردید دستش را جلو برد و دفتر را گرفت. با کنجکاوی دستی به روی جلد چرمی دفترچه کشید. حالا به شدت دلش می خواست ان را بخواند.
سوفی از جایش بلند شد و دستی به شانه ی سوجین زد : " موفق باشی! "  لبخند گرمی زد و از اتاق بیرون رفت.
با لبخندی از ته دل سوفی را بدرقه کرد. روی تختش دراز کشید و بار دیگر به جلد دفترچه زل زد. نفس عمیقی کشید و اولین صفحه اش را گشود :



 5 نوامبر 2007


امروز یه اتفاق کاملا باور نکردنی افتاد. گروه ss501 همون گروه افسانه ای اومدن دانشکده ی ما! هنوزم باورم نمی شد که قراره همکلاسمون بشن و با هم درس بخونیم! وای خدایا! شبیه یه خوابه! شایدم بیشتر. یه رویای غیر منتظره! ... از وقتی که اومدن و نشستن سر کلاس تا وقتی که کلاس تموم شه، هممون عین ندید بدیدا زل زده بودیم بهشون! خب چی کار کنیم؟ اولین باره که ایدلامون رو از نزدیک می بینیم! من که امروز هیچی از درس نفهمیدم. بی توجه به تذکرای استاد، هی برمی گشتم عقب و زل می زدم به تک تکشون! تقریبا همونجوری بودن که تو تصورم بودن! کیم هیون جونگ با اون چشمای  نافز و صورت خوش تراشش جلوتر از همه نشسته بود و همه رو دید می زد. مثل همیشه با ابهت!
پارک جونگمین با شیطنتای همیشگی و بیش از حدش کلاسو تا مرز انفجار رسونده بود.
 هئو یونگ سنگ مثل همیشه کم حرف و ساکت زل زده بود به تخته! نمیدونم چرا نمیتونستم احساسشو از تو صورتش بخونم! اصلا نمیدونم حواسش به درس بود یا فقط چشماش به روبرو خیره بود.
کیم کیوجونگ هم کنار یونگ سنگ نشسته بود و مدام بهش سیخونک میزد. اونم هرازگاهی برمی گشت و بهش چشم غره می رفت. مهربونی خاصش مثل همیش تو چشماش موج می زد و تو شیطنت چیزی از جونگمین کم نداشت. فک کنم تنها کسی که یه ذره حواسش به درس بود فقط اون بود.
و اما ، کیم هیونگ جون!همیشه جابه جایی اسم هیون و هیونگ برام جالب بوده. هیونگ مظلومانه نشسته بود و به روبه روش زل زده بود. از بس که 4 تا پسر دیگه برمی گشتن پشت و هی اذیتش می کردن، بق کرده، سیخ نشسته بود. بعضی وقتا هم به یه سری از دخترا چشمک می زد و می خندید. بی اختیار دلم واسش میسوخت.
خلاصه امروزم مثل همیشه کلاس تموم شد. برعکس همیشه که دوس داشتم زودتر از دست این کلاس خلاص بشم، امروز واقعا دلم می خواست تا خود شب سرکلاس باشم و تا میتونم به این 5 تا زل بزنم!!

.
سوجین بی اختیار خندید و زیرلب زمزمه کرد: " وقتی پسرا دانشجو میشن!! "   صفحه را ورق زد و باز هم شروع به خواندن کرد: "



9 نوامبر 2007


امروز همینجوری داشتم تو محوطه واسه خودم قدم میزدم که از پشت سرم یه صدای اشنا شنیدم. بی اختیار وایسادم.
-    ببخشید!
برگشتم و با دیدنشون یه لحظه خشکم زد. 5 پسر افسانه ای دقیقا روبروم وایساده بودن. هیچ وقت تا حالا انقدر از نزدیک ندیده بودمشون. حتی تا حالا باهاشون حرفم نزده بودم چه برسه به این که منو مخاطب قرار بدن. انقده ذوق زده و دستپاچه بودم که نمی دونستم باید چی کار کنم. اولین کلمه ای رو که به ذهنم رسید به زبونم اوردم: " خواهش می کنم!!
عکس العملشون دیدنی بود. بدجور ضایع شده بودم و اینو میدونستم. جونگمین و بقیه ی پسرا زیرزیرکی داشتن می خندیدن، به جز هیون جونگ که همونطور صاف و جدی وایساده بود و به من نگاه می کرد. منم سرفه ای کردم و سعی کردم خونسرد باشم! با جدیت گفتم: " امرتون؟! "
هیون جونگ من و من کرد و گفت: " اوم....راستش!! "
بی اختیار خندم گرفت. حتی نمتونست حرفاشو جمله بندی کنه! در تعجب بودم که چطوری لیدر شده!
گرهی بین ابروهاش نشست و دستشو لای موهاش فرو برد: " من....من....میشه...! "
وای خدا! چی می خواست بگه که انقدر براش سخت بود. دیگه داشتم کلافه می شدم! فک کنم 4تای دیگه هم همین حس منو داشتن! چون جونگمین که پشت هیون وایساده بود، مدام به پهلوهاش سیخونک میزد که حرفشو بگه! بالاخره با کلی جون کندن زبونش باز شد و گفت: " راستش میدونید که ما تازه اومدیم اینجا! از اونجایی که همه ی درسامون عملیه و فقط یه کلاس تئوری داریم و از اونجایی که ما خیلی اهل یادداشت برداری و اینا نیستیم....! "
تا ته حرفشو خوندم! قبل از این که بتونه حرفشو تموم کنه خنده ی کوتاهی کردم و جزومو گرفتم طرفش: " بفرمایید. فقط زود برش گردونید و خرابم نشه!! "
هر5تاشون با دهن باز بهم زل زده بودن! حتی فکرشم نمی کردن به این زودی متوجه موضوع بشم و به همین راحتی جزومو بهشون بدم. هنوزم که هنوزه یاد قیافه هاشون میفتم خندم می گیره! تمام روزو انقد ذوق زده بودم که شب اصلا خوابم نبرد.
.

خمیازه ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد. مرور این خاطرات برایش جالب بود و بدجور سر ذوقش اورده بود. تصور پسرها در ان حالت به معنای واقعی برایش جالب و خنده دار بود. با تقه ای که به در اتاقش زده شد، به سرعت دفترچه را زیر تخت پرت کرد و سرش را به بالشش تکیه داد.
جونگمین مثل همیشه با یک سینی وارد شد. ان را روی زانوهای سوجین گذاشت. خنده ی شیرینی کرد و لپش را کشید: " همشو باید بخوریا خانم کوچولو!! "
سوجین لبخندی زد و زیرلبی چشمی گفت. خدا خدا می کرد که جونگمین هرچه زودتر برود. بس که دلش بی صبرانه برای خواندن دفترچه پر می کشید. اما مثل این که خوش شانس بود.به نظر می امد جونگمین مثل همیشه دل و دماغ شیطنت و شوخی ندارد. چون به محض گفتن حرفش، بی مهابا بوسه ای بر پیشانی سوجین کاشت . شب بخیری گفت و از اتاق بیرون رفت.
با بهت و درماندگی به جای خالی جونگمین خیره ماند. چه شده بود که جونگمین مثل همیشه نبود. دلشوره ی عجیبی داشت. زیرلب نالید: " نکنه بازم باباش!! "  اهی کشید و نگاهش را از روبرویش گرفت. لبخند تلخی زد و زیرلب زمزمه کرد: "همیشه خوب باش جونگمین! خواهش میکنم!"
دستش را زیر تخت برد و دفترچه را بیرون اورد. تنها چیزی که درحال حاضر ارامش می کرد. چندصفحه ای ورق زد و با شوقی عجیب شروع کرد به خواندن بقیه ی خاطرات.....













می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 02:26 ب.ظ
سلاااااااااااام آجی الماس جونم...بالاخره از سفر برگشتم...حالا باید بشینم همهه ی داستاناتو بخونم...دلم واسه همه ی داستانات تنگ شده بود... سوجین،جی هیون،ارباب،شین ریو میبینی چقدر خوب همه شون تو ذهنمن؟این قسمت قشنگ بود ولی حیف که جای هیون خالی بود...برم بقیه رو بخونم...
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااام رویا جوووووووووووووووونم^*****
به سلامتی))))))))))))))
دلم برات یه ذره شده بود خانووووووووووووم^^***
.
میسییییییییی از لطفت^^
هروقت تونستی و دوس داشتی بخون قربونت برم^^****
.
ای جووووووووووونم^^ میسییییییییییی^^
جات خیلی خاااالی بود اجی^^**
.
فدااااااااااااات^^
.
اوهوم.....جاش خیلی خالیه(((((
.
میسیییییییییی فدااات شم^^***
پگاه یکشنبه 3 شهریور 1392 05:17 ب.ظ
موهاشو وقتی هپلی میکنه زشت میشه ولی اون شب که رفته بود کلیسا با ژل چسبونده بود کف سرش خعلی ناز بود.کاش یه بار ببندتش ب
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوررررررررررره موافقم!! خوب و جیگر شده بود^^**
.
ولی باززززززززم به من نمیچسبه((((((((
من همون استایل قبلیشو، همون موهای لخت و خوکشلشو موخوام^^
*maHsa* یکشنبه 3 شهریور 1392 02:42 ب.ظ
سلاااااااااااااااام
مهسا وارد میشود
جیییییییییییییییییییییییییییغ
خیلی قشنگ بود الماسی جونم.
دوباره این پسرا عشقمو مظلوم گیر آوردن. سر کلاس درسم اذیتش میکنن.
دست و پنجولت درد نکنه خواهر. مامنتظر ادامه اشیم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلاااااااااااااااااااااااااااام^^
خوش اومدی عزیزم^^*****
جییییییییییییییییییییییییییییغ^^
میسییییییییییییییی^^
اوخیییییییییی....بیشاله داداچ کوشولو^^
.
خواهشششش عزیزممممم****
میسییییییییییی))))
razieh یکشنبه 3 شهریور 1392 05:37 ق.ظ
عالی بود
لطفا زود زود بقیه اش رو بذار چون دلم میخواد درباره ی دابل دانشجو بیشترو زودتر بدونم و ببینم هیون تا چه حد عاشق سوفی میشه
عاشقتم هیون جونگ
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییی عزیزممممم^^***
.
چشم)))))
ایشالاااااااااااااااا امروز میذارم**
.
اخی^^ حتما میذارم^^
agra شنبه 2 شهریور 1392 12:05 ب.ظ
سلام خوبی،دابل اس دانشجو میشود خیلی جالب بود،مرسی گلم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلااااااااام مرسی^^
اوره!! دانشجو میشن^^
میسیییییییییییی عزیزم^^
خواهششششش))))))))
میترا جمعه 1 شهریور 1392 10:56 ب.ظ
آقا عالی بودش !
دانشجو بودن یونگ سنگ منو کشته بود کلا : دی
خخخخخخخخخ
مرسی عشقم ************
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی^^
اوووووووووخی!! داداچ توفولی^^ خخخخخخخخخ
.
خواهشششششش جیگرررررررررررررم****
selia جمعه 1 شهریور 1392 10:50 ب.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییی عزیزدلمممممم***
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 10:06 ب.ظ
المااااااااااااااس
دارم از ذوق منفجر میشم گفتم به یکی که درکم میکنه بگم
دونگ سنگمو دیدییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟
این دخترای آمریکای لاتین ایشالله له شن
نکبتیا چه کیفی میکنن
چقدر بانمک و سکسی شدههههههههههههههه
*almas-shargh* پاسخ داد:
جوووووووووووووووونم^^
.
اوخییییییییییییییییییییییی!! به خودم بوگو^^
منم همین حسو دارم^^
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!^^
.
اورررررررررررررررره!! خیلییییییییییییییییییی جیگررررررررررر بود^^
.
ولی من از مدل موهاش خوشم نمیاد!! خخخخخخخخخخخ
.
بمیرن!!! ایکبیریای خاک تو سر ندید بدید!!! ایششششششششششش!!!
سارا3 جمعه 1 شهریور 1392 07:45 ب.ظ
راستی الماسی من جی هیون و ارباب رو هم میخونم اما سر همین قضیه لبتاپ و اینا بعضی قسمتا نمیتونم نظر بدم...
ببخشید تو رو خدا...
*almas-shargh* پاسخ داد:
اکشااااااااااااااااااااالی نداله خانوووووووووووووووومم****
فداااااااااااااای سرت^^***
رنت جمعه 1 شهریور 1392 06:55 ب.ظ
ای جانم عجب خاطراتی
دابل اس دانشجو
مرسی عزیزم عالی بوددددددددددددددد
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جووووووووووونم^^
خوشحالم دوسش داشتی^^
.
اوره!! دابل اس دانشجو^^
.
خواهشششششش عزیزممممممممممممم***
سارا3 جمعه 1 شهریور 1392 06:03 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییغ....
من هیون میخواااااااااام...
الماسی این قسمت کم بودااااا...حواسم هست
اخی ی ی..هیونگ تو کلاس از همشون باحال تر بود...
راستی قضیه kiss بین کیو و سوجین چی شد؟؟؟همش الکی؟؟؟؟؟هیچ احساسی ندارن...؟؟؟
مررررررررررررسی...بووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییغ!!
.
میااااااااااد!! یه کم دیه میاد^^
.
باشه!! قول میدم زیادش کنم^^خخخخخخخخ
.
اوخیییییییییی^^ داداچ کوشولو^^
.
هییییییییییییی!! واسه سرخوشی بود!!!خخخخخخخ
البته شاید بعدا صداش دربیاد!!^^خخخخخخ
.
خواهشششششش عزیزمممممم***
بوووووووووووش و بخللللللللللللللل***
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر