تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 14

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 1 شهریور 1392

Five Great Love - Ep 14



سلاااااااااااااااام به دوستان عزیز و دوست داشتنی خودم.
چطورید؟ خوبید؟ خوشید؟


میخواستم درباره قسمتایی که از این به بعد میزارم بگم که داستان از این جا به بعد تازه شروع میشه.
یکی از اتفاقای مهم داستان که همون هم خونه شدن دخترا و پسراست شروع شده و اتفاقای زیادی توی این 15 روز میفته.
اگه درباره اتفاقای داستان کنجکاوین حدود پنج شیش تا اتفاق مهم توی داستان میفته که الان یکیشو فهمیدید.


خب برم که تا داستانو لو ندادم.
این شما و این قسمت چهاردم.


پ.ن : پگاه جون تیکه مورد علاقه ات توی این قسمته. برو باهاش حال کن.









سه روز از همخونه شدن پسرا و دخترا میگذشت . پسرا حسابی روی آهنگا و رقصاشون کار میکردن . دخترا با مشورت پسرا طرحهای مختلفی میزدن و به پسرا نشون میدادن تا به یه طرح عالی برسن. جون هی و چوهی توی آشپزخونه بودن .
چوهی : واسه شام چی کار کنیم ؟
جون هی : وای اصلا حوصله درست کردن شامو ندارم. تائه هیم بیرونه . هیورینم که یونگ بهش گیر داده حسابی مشغوله...............
چوهی : بیا دو تایی یه چیزی سرهم بکنیم واسه شام ...........
جون هی : نه ولش کن ......... زنگ بزنیم پیتزا بیارن ........ من برم بپرسم پیتزا میخورن ........
همون لحظه تائه هی از بیرون اومد.
جون هی : تائه هی پیتزا میخوری ؟
تائه هی : به من کوفتم بدی الان میخورم ........
جون هی به سمت اتاق کار که هیورین توش بود و داشت روی طرحش کار میکرد رفت.
جون هی : هیورین پیتزا میخوری ؟
هیورین : آره هر چی باشه میخورم .........
جون هی : اوکی ....... خوبه ..پس فقط مونده پسرا ............
جون هی به سمت پذیرایی که الان با کمی تغییر جای تمرین پسرا شده بود رفت .
جون هی : پسراااااااااا............ شما پیتزا میخورین ؟
پسرا دست از کار کشیدن .
جونگمین : داری از زیر غذا پختن در میری ؟
جون هی : اینقد خسته ام که حتی حوصله کل کل با تو رو ندارم
هیونگ : والا مام داریم میمیریم از خستگی
هیون : باشه امشب استرا حت میکنیم
هیونگ : آخ جوووووون ..........
جون هی : خب خوبه منم امشب به دخترا استراحت میدم . حالا پیتزا میخورید؟
پسرا : آره.......
جون هی : اوکی ........
جونگمین : میگم حالا که بی کاریم بیایید یه کاریم انجام بدیم .
جون هی : من یه فیلم آمریکایی گرفتم اگه میخوایید اونو می بینیم .......
هیون : خوبه ...........
جون هی از سالن بیرون اومد و زنگ زدو پیتزا سفارش داد و به دخترا قضیه امشبو گفت . تائه هی رفت تو اتاقشو لباساشو عوض کردو برگشت تو نشیمن. یه ربع بعد پیتزا ها رو آوردنو جون هی پیتزاها رو گرفت و اومد توی آشپزخونه.
جون هی : بچه هاااااااا ......... بیاید غذا
بعد از شام پسرا به سمت مبلای جلوی تلوزیون رفتن. جون هی از توی آشپزخونه گفت : جونگمین اون سی دیه که جلوی تلوزیونه بزار تا ما بیام.هیورین این هله هوله ها رو ببر موقع فیلم بخوریم . چوهی آشغال رو ببر.
چوهی : باشه فقط صبر کنین منم بیام
جون هی : باشه
تائه هی : من میرم یه دوش بگیرم شما ببنید من بعدا میبینم
جون هی : دوش گرفتی بیا پایین
تائه هی : باشه
جون هی از آشپزخونه بیرون اومد.جونگمین به طرف تلوزیون رفت و سی دی رو برداشت و نگاهی به فیلم کرد و گفت : جون هی واقعا میخوای این فیلمو ببینی؟
جون هی که حالا کنار جونگمین ایستاده بود به نوشته پایین پاکت سی دی اشاره کرد که نوشته بود فیلم برای پخش بالای 15 سال سانسور شده. بعد پاکتو از جونگمین گرفت و سی دی رو داخل دستگاه گذاشت.چوهی در این بین اومدو به جون هی گفت که سی دی رو پخش کنه . جون هی بعد از پخش سی دی برگشت تا بشینه یه نگاهی کردو دید چوهی و هیورین کنار هم نشستنو کیو و یونگ روی مبل روبه روشون نشسته بودن و هیونگ و هیونم پایین جلو پای اون دوتا نشسته بودن. تنها جای خالی کنار جونگمین روی مبل دو نفره بود. جون هی رفت و کنار جونگمین نشست. جونگمین نگاهی بهش کردو گفت : الان بهت افتخار دادم که اینجا بشینیا ...........
جون هی : جونگمین ساکت باش بزار فیلمو ببینم ......
جونگمین : کاش فیلمش سانسور نشده بود .......
جون هی : هیسسسسسس.......
نیم ساعت از فیلم گذشته بود که جون هی احساس تشنگی کرد بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت و جونگمین متوجه رفتنش نشد . چند دقیقه بعد جونگمین به پشتی مبل تکیه داد و بدون اینکه به بغلش نگاه کنه گفت : اینجا همون جایی بود که سانسور شده . ببین اونجا توی مهمونیه پسره دختررو میبره توی اتاقش ........
جونگمین شروع کرد به تعریف کردن صحنه ای که سانسور شده بود . بعد از تموم شدن حرفاش دستشو دور گردن شخص بغل دستش انداخت و همین طور که به طرفش برمیگشت گفت : جون هی تا حالا از این دوست پسرا دا........
از دیدن چهره تائه هی که تا بناگوش از خجالت قرمز شده بود تعجب کرد .با چشم دنبال جون هی گشت که دید جلوی پای چوهی نشسته بود و داشت اونو نگاه میکرد .
--------------------------------------
جون هی رفت توی آشپزخونه تا آب بخوره. تائه هی تازه از حموم اومد . توی نشیمن تنها جای خالی کنار جونگمین بود . رفت و کنارش نشست وجونگمین متوجهش نشد. جون هی از توی آشپزخونه اومدو دید تائه هی سرجاش نشسته. چون با چوهی کار داشت رفت جلو پاش نشست تا باهاش حرف بزنه. وقتی حرفاش تموم شد. داشت نشیمن و از نظر میگذروند که دید جونگمین دستشو انداخت دور گردن تائه هی و تائه هی از خجالت سرخ شده بود. جونگمین همین طور که حرف میزد برگشت و متوجه تائه هی شد و وقتی برگشت و جون هی رو اونجا دید تعجب کرد. جون هی که حدس زد چه اتفاقی ممکنه افتاده باشه به تائه هی اشاره کرد و رفت سرجای قبلش نشست.
جون هی : به این دختر بدبخت چی گفتی که این رنگی شده ؟..........
جونگمین : تو کی رفتی اونجا نشستی؟
جون هی : دو سه دقیقه قبل از اینکه تیکه سانسوری بیاد ......... رفتم آّب خوردم .اومدم دیدم تائه هی از حموم اومده جای من نشسته منم .........
جونگمین : تو اورجینال این فیلمو دیدی ؟
جون هی :  آره توی کانادا تو سینما دیدم ........
جونگمین دوباره دستشو دور گردن جون هی انداختو گفت : با کی رفته بودی ببینی ؟
جون هی که متوجه منظور جونگمین نشد و گفت : با دوستم ........
جونگمین : اون وقت این دوستت پسر بود یا دختر ؟
جون هی : چقد سوال میپرسی ؟ پسر بود . چه طور مگه ؟
جونگمین : خب بگو با دوست پسرت رفتی . حتما بعد فیلمم .......
جون هی : باید خدمتت عرض کنم اون پسری که باهاش رفتم این فیلمو دیدم جی وو بود . می خواست آخرین روزی و که توی کاناداس باهم بریم سینما. در ضمن من از عشق و عاشقی بدم میاد به نظرم واسه تو کتابا و فیلما خوبه .............
جونگمین : این جی وو همون جی ووی توی رستوران نیست ؟
جون هی : چرا خودشه . من و اون باهم توی دانشگاه همکلاسی بودیم ولی اون به خاطر مشکلات خانواده اش درسو ول کرد و اومد کره اون رستورانم رستوران داییش بود.
جونگمین : پس اونجا رو اینجوری پیدا کردی ؟
جون هی : آره .
جونگمین : جون هی ....... واقعا فکر میکنی عشق واسه کتاباس ؟
جون هی : آره . دیگه اینقد سوال نکن بزار فیلمو ببینم
بعد روی دست جونگمین که هنوز دور گردنش بود زد و گفت : دستتم بردار
جونگمین دستشو برداشت و تا آخر فیلم حرفی با جون هی نزد.
تمام این اتفاقات از چشم دو نفر پنهون نموند. یکی هیون و دیگری هیونگ.
----------------------------------------
هیون که این فیلمو قبلا دیده بود خیلی علاقه ای به دیدن فیلم نداشت . همین طور که سرشو میچرخوند متوجه غیبت جون هی شد و دید تائه هی کنار جونگمین نشسته. براش جای تعجب  داشت که چرا تائه هی با اون همه خجالتی بودنش رفته کنار جونگمین نشسته. در همین فکر بود که متوجه جون هی شد و چون تائه هی سر جاش نشسته بود رفت و جلوی پای چوهی نشست و مشغول صحبت با چوهی و هیورین شد. داشت به این فکر میکرد که این چند روز باعث شده اونا بهم نزدیک بشن. درست مثل اون موقع هایی که تازه با پسرا گروه دابل اسو تشکیل داده بودن. احساس میکرد میتونه همون رابطه ای رو که با پسرا داره با دخترا شروع کنه . جون هی از جاش بلند شد و هیون از افکارش بیرون اومد و به جون هی که کنار جونگمین نشست نگاهی کرد و توی ذهنش با خودش گفت : جونگمین دوباره چی کار کردی؟ تو آدم بشو نیستی ..بعد حواسشو به تلوزیون داد.
----------------------------------------
هیونگ احساس میکرد که حسی ته دلشو قلقلک میده. باخودش فکر میکرد که از جون هی خوشش میاد یا نه. از روزی که به اون رستوران رفتن ذهنش حسابی در گیر این سوال شده بود.
به جون هی که روبه روش نشسته بود و داشت با چوهی حرف می زد نگاهی انداخت. چی توی این دختر بود که باعث شده بود این حس درونش به وجود بیاد.
وقتی جون هی کنار جونگمین نشست این فکربه ذهنش رسید که نکنه جون هی از جونگمین خوشش اومده باشه . غرق در این فکر بود که دید جون هی روی دست جونگمین زد . هیونگ در ذهنش تکرار میکرد نه از جونگمین خوشش نمیاد. هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره به خودش گفت آخه برای چی این موضوع برای تو مهمه . ولش کن . اون برای تو مهم نیست.
بعد از تموم شدن فیلم دخترا از جاشون پاشدن و ظرفا و آشغالو رو جمع کردن و به سمت آشپزخونه رفتن. بعد از شستن ظرفا و جابه جا کردنشون از آشپزخونه بیرون اومدن و دیدن که پسرا تشکاشونو انداختن ولی به جای اینکه بخوابن  دارن باهم متکا بازی میکنن. دخترا ایستاده بودن و پسرا رو تشویق میکردن .
جون هی : هیونگ این جونگمینو بزن خیلی پرو شده .........
هیونگ : این قلدر که مهلت نمیده ......
جونگمین : جون هی اگه میتونی خودت بیا و منو بزن ..........
جون هی متکای مبلو برداشتو به سمت جونگمین رفت و شروع کردن به زدنش که یهو یه متکا خورد بهش وقتی سرشو بلند کرد دید کار هیون بود. جون هی رو به دخترا که داشتن بهش می خندیدن گفت : هی به جای خندیدن ............این دفعه جونگمین متکایی به طرفش پرت کرد . جون هی ادامه داد : بایید کمکم من الان .......... و این دفعه یونگ بود که متکایی به سمتش پرت کرد .
جون هی : الان بدون جون هی میشید اینا .........
ومتکای دیگه ای بهش خورد . ایندفعه کار هیونگ بود.
جون هی : هیوووونگ من که طرف تو بودم .......
نتونست حرفشو ادامه بده چون کیو متکای توی دستشو به طرفش پرت کرد .
جون هی : آقا 5تا پسر به یه دختر کمممممممممک  ...........
جونگمین میخواست متکای دیگری پرت کن که یه متکا با قدرت خورد بهشو نقش زمین شد . سرشو بلند کرد و چوهی رو دید که داره با متکا به سمتش میاد .
چوهی : به جون هی من میخوای متکا بزنی ؟
جونگمین : فراااااااااااااااار .........
بقیه دخترام متکا بدست شروع کردن به بازی . چند دقیقه بعد دخترا یه طرف بودن پسرا یه طرف .
هیون : خب پسرا باید حساب این دخترا رو برسیم ......... بعد دستاشون روی هم گذاشتن.
هیون : 1 ..........2............3 .........فایتینگ و دستاشون به هوا رفت. تا برگشتن که به دخترا حمل کنن جون هی بلند گفت : دخترا حملللللللللللللله  .............
چند ثانیه بعد فقط متکا بود که از این طرف اون طرف پرتاب میشد.
بعد از نیم ساعت دخترا و پسرا نقش زمین شده بودن و تفس نفس میزدن .
هیون : عجب شبی شد ...........
یونگ : خیلی وقت بود از این کارا نکرده بودیم ..............
کیو در حالی که از جاش بلند میشد گفت : خیلی حال داد .............
چوهی : یاد بچگیم که با داداشم متکی بازی میکردم افتادم .............
اینو گفت و از جاش بلند شدو دست جون هی و گرفتو بلندش کرد.
هیورین : خیلی خوش گذشت ...........
تائه هی : به منم خیلی خوش گذشت ...........
جونگمین : مگه میشه ما جایی باشیمو به کسی خوش نگذره ............
جون هی در حالی که داشت به چوهی کمک میکرد که متکای روی مبل مرتب کنه گفت : خیلی خوش گذشت ......جونگمین میخواست متکای زیر دستشو به طرف جون هی پرتاب کنه که .........
--------------------------------------
یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها

اینقد حال میده خماری بدی ............ الفراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااار


الان اجازه هست بیام عکس بزارم.
منو نزیدااااا ........

خب چون دفعه پیش کسی درخواست نداده بود. من چهارتا عکس دیگه میزارم.
قضیه این عکس چهارتاییام اینه که خیلی عکسه. به خاطر همین چهارتا چهارتا میزارم اگه میخوایید بگید تکیشم میزارم.
این عکسو توی مقبرة الشعرای تبریز گرفتم که مقبره استاد شهریار اونجاست و این عکسا درست رو به روی مقبره است.









می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا یکشنبه 17 شهریور 1392 02:05 ب.ظ
سلااام مهسا جوووون...خوبییی؟ من از مسافرت برگشتم و اومدم سراغ داستانت بعد از تفرش یه چند روز هم رفتیم مشهد به این خاطر برگشتنم طول کشید...آخ جون من برم قسمت بعد...دیگه خماری ندارم من
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااااام رویا جون.
خوبم بهت خوش گذشت؟
ممنون عزیزم.
خواهش میکنم عزیزم .
بله چنتا قسمت باهم بخون حالشو ببر
مرجان یکشنبه 3 شهریور 1392 12:39 ق.ظ
سلام خیلی قشنگ بودمنتظرقسمت بعدهستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااام عزیزم
ممنون
كمند شنبه 2 شهریور 1392 04:24 ب.ظ
بازم خمارى داشتیمعكس٤خیلی خیلی خوبه
* maHsa * پاسخ داد:
شرمنده ولی حال میده
چشم حتما میزارم
میترا جمعه 1 شهریور 1392 10:49 ب.ظ
راستی گل ها شماره 2 و 3 واقعا ناز بودن . مخصوصا 2 . اگه میشه 2 رو تکی بذار :)
* maHsa * پاسخ داد:
چشم حتما به روی چشم
میترا جمعه 1 شهریور 1392 10:46 ب.ظ
ههههههههههه
متکا بازی :))))))))))))))
وای مرسی عالی بودششششششششششش :))))))))))
* maHsa * پاسخ داد:
ههههههههههههههههههه
آره خواهر
خواهش میکنم عزیزم
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 08:03 ب.ظ
مهسایی من برم به زندگیم یکم برسم
بوووووووووووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
برو عزیزم.
بووووووووووووووووووووووووووووووووس
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 08:01 ب.ظ
جون هر کی دوست داری این ماکنه و لیدرو به جون هم ننداز گناه داررررررررررررن
* maHsa * پاسخ داد:
این دیگه بستگی به خباثت من داره
یوهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاهاها
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 08:01 ب.ظ
چه عکسای خوشگلیییییییییییی
خوب واسه خودت کیف دنیا رو کرده بودیااااااااااا
آفریییییییییییین خانم عکاس
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
آره خیلی قشنگ بود
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 08:00 ب.ظ
من هنوزم تو کف حرفای جونگیم...
جییییییییییییییغ عجب موقعیت شرم آورییییییییییییییییییی
* maHsa * پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییغ
جونگمینه دیگه
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 07:52 ب.ظ
میگم این دابل اس الان 30 سالشونه؟؟؟؟
به خدا اینا هر چی بزرگتر میشن بچه تر میشن
متکا بازی؟؟؟؟؟؟؟
خخخخخخخخخخخخ
* maHsa * پاسخ داد:
بله الان سی سالشونه
این خصوصیت مرداست عزیزم
این که چیزی نیست ما با بابامون متکا بازی میکنیم
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 07:52 ب.ظ
ته هی بیچاااااااااااااااااااره
خودمو میذارم جاش کلا محو میشم از خجالت
این جونگیم حقش همون ضربه ای بود که از چوهی خورد
* maHsa * پاسخ داد:
بله بیچاره از صفحه روزگار محو شد. حالا مورد قبول واقع شد؟
دندون رو جیگر بگیر فعلا دارم قسمتای حساسو مینویسم. واسه صحنه طنز بعدی ازش لگد استفاده میکنیم.
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 07:51 ب.ظ
خخخخخخخخخخخخخخخخ
من عاشق عدد 14 شدم
مثل چی کیف کردم با این قسمت
خخخخخخخخخ
* maHsa * پاسخ داد:
بله بله منم عدد 14 رو دوست دارم.
حالا فعلا باهم شوخی میکنن میخندن بعدا به گریه هم میفتن.
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 07:45 ب.ظ
من اومدم برم اون پستو بپوکونم دیدم قسمت جدید گذاشتی
دیر کردممممممم
کجایی که نظراتو جواب ندادی؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
بله دیر اومدی. توخودت نیستی به من گیر دادی.
دست رو دلم نزار که خونه. چهارشنبه قوم مغول حمله کردن ما از دوشنبه تمیز میکردیم تا بیان الانم که رفتن داریم تمیز میکنیم دارم میرم
پگاه جمعه 1 شهریور 1392 07:44 ب.ظ
سیلوووووووووووم بر مهی عزیز
کله ت چطوره خواهر؟؟؟
آب و هوای جاده گیسوم خوبش کرد؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااام پگاه جون
خوبه خواهر
آره حسابی سرحال شدم
mahsa جمعه 1 شهریور 1392 12:05 ب.ظ
یعنیییییییییییییییییییی ایووووووووووول همزادییییییییییییییی حال کردم بسیییییییی....شدید.
بیچاره تائه هییییییی..جونگمین اول نگاه کن ببین کی کنارت نشسته بعدا .بیا حرف بزن.چه بااب وتاب تیکه سانسور تعریف میکنه....

متکاروخوب اومدییییییی........انقد کیف میدهههههه..بازی بامتکاااااا که نگوووووو..
اخخخخخ..
گلاتم کهنگو عاشق عکس دومیممممممموچهارمییییی.واییییییی منم م وخواااااااااااااااااام..مهسااااااااا
جیجررررررررررررررررررررررررررررررررررم
همزادیییییییییییییی عالی بودددددددددددددددددددددددددددددد
بووووووووووووووووووووووووووووووچ
جون هی عاشقتمممممممم.یعنی کل هم حال میکنممم باهاتتتتتتت
* maHsa * پاسخ داد:
نوش جوووووووووووووووووووووووووووووووووووووونت همزاد عزیزم
همینو بگو هوویی.............. جونگمنه دیگه وقتی موقع تعریف کردن باشه مو به مو تعریف میکنه........خخخخخخخخخخخ
آره من عاشق متکا بازیم ............ خیلی حال میده .............. مخصوصا وقتی مثل جونگمین رگباری بزنی................خخخخخخخخخخ
همشو تقدیم میکنم به تو عزیزم. باشه تو قسمت بعد بزرگشو میزارم. به هیونگ میگم برات بخره.
مهساااااااااااااااااااا عزیزمیییییییییییییی
ممنون همزادییییییییییی
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس
ایشونم شمارو دوست میداره.
رنت جمعه 1 شهریور 1392 11:42 ق.ظ
مرسی عزیزم
ای بابا تائه هی آب شد از خجالت بی چاره
این پسرا همشون شیطونن ها رو نمی کردن
عالی بود
من از همه این گلا خوشم اومد آخه خودم عاشق گلم
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
بله بخار شد رفت
بله از اون شیطون زیر آبیا .......خخخخخخخ
بازم مرسی
همش تقدیم تو عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر