تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part30

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 1 شهریور 1392

the IMMORTALS.part30



جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ

سلامممممممممم!!!...به قول دوستان میس زلزله وارد میشومد:))

بچه ها...این بوی گند چیه میاد؟...اه اه اه..بوی گنده مهره:((...خدایاااااااااااا چهار هفته ش مونده...دوباره مدرسه...من نمیـــــــــــــــــــــــــــخوام:(((..

اوخ اوخ...نزنید منو!!..دیشب خواستم بزارم میهن لطف کرد مشغول اپ دیت کردن خودش بود نزاشت من بزارم!!!...حالا اومدم بزارم:))

جیـــــــــــــــــــــــغ بچه هااااااااا...من کاپیتان کریک توی ستار ترک رو میــــــــــــــــخوام...دیشب بالاخره کیفت خوب STAR TRECK2 اومد...از دیشب دوبار دیدمش...وااااااای خیلی باحاله...کلا من عاشق فیلمای اینطوری هستم...دارم برای جنگ ستارگان 7 که قراره بیاد روز شماری میکنم..جیـــــــــــــغ:))(رسما خل و چل شدم:)) )...

هییییییی...دخترانم برین ادامه من برم یه دور دیگه این فیلمو نگاه کنم روحم شاد بشه:)






به اطراف نگاهی انداخت و از اسب پیاده شد...جنگل به طرز عجیبی ساکت بود... اون یاد گرفته بود که این سکوت های مرموز نشانه ی خوبی نیست...صدای خوردن شدن برگ به گوش رسید..اسبش با نا ارامی شیهه ای کرد و عقب و جل رفت...پهلوی اسبش رو نواز کرد و گفت:
-دختر خوب...چیزی نیست...
کلاه شنلش رو برداشت و دوباره به اطراف نگاه کرد...بالاخره روزی که منتظرش بود رسیده بود...نفس عمیقی کشید و گفت:میدونم اینجایین...باید در مورد چیزی باهاتون حرف بزنم..
"-فکر میکردم تا حالا مرده باشی.."
از بین سایه ها زنی با شنل قرمز تیره بیرون اومد و مقابل مرد ایستاد...زن دست به سینه شد و گفت:از اخرین باری که دیدمت خیلی پیرتر شدی...
-جوزفین..گوش کن..این خیلی مهمه...
جوزفین کلاه شنلش رو برداشت و گفت:اینبار دیگه چی شده؟...
"-جوزفین...بزار حرفشو بزنه"
جوزفین به سباستین نگاه کرد و گفت:به من دستور نده!...
نسیم ملایمی وزید و لرد ویند در طرف دیگه ظاهر شد...نگران بنظر میرسید...به مرد نگاه کرد و گفت:چی شده که امشب همه رو احضار کردی؟...
شوالیه نفس عمیقی کشید و گفت:پادشاه یه نقشه کشیده...میخواد جاودانه های جدید رو از بین ببره...
عناصر نگاهی رد و بدل کردند...جوزفین پوزخندی زد و گفت:اون وقت چرا باید بهت اعتماد کنیم؟...
شوالیه بی اختیار دستاش رو مشت کرد و گفت:من نمیخواستم اون اتفاق بیوفته...من فقط سعی داشتم از تانیا محافظت کنم...بقیه خودشون موافقت کردن که همراه من بیاین...
-اما تو اونا رو به کشتن دادی...فقط بخاطر اینکه از اونا محافظت کنی...
شوالیه تقریبا با فریاد گفت:اما اون یکی از شماها بود...شماها اونو به کشتن دادین...نفرین که اونو به کشتن داد تقصیر شما بود...عنصر پنجم مجبور نبود بمیره...من مجبور نبودم اون کار رو بکنم!...
لرد ونید عصاش رو به زمین کوبید و داد زد:کافیه...ادموند..برای چی میگی که جاودانه ها در خطرن؟...
شوالیه ی پیر نفس عمیقی کشید و به لرد ویند خیره شد...
***
رِین به رئیس که کله ش زیر نور اتیش میدرخشید نگاه کرد و منتظر شد که شروع مبارزه رو اعلام کنه...رئیس دستاشو بهم کوبید و گفت:مسابقه رو شروع کنید...
رِین نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد و زیر لب گفت:بالاخره...
دستشو به طرف خنجرش برد...رقیبش به زرز عجیبی اروم بود...هیچ حرکتی نمیکرد...صدای طبل های جنگی که توسط خود مردم قبیله زده میشد گوش هاشو تقریبا کر کرده بود و به استرسش افزوده بود..اما رقیبش هیچ واکنشی نشون نمیداد...بالاخره کیوجونگ دستشو به خنجر دو لبه ای برد که به کمرش اویزون بود..خنجر رو بیرون اورد و اون رو روی زمین کوبید...
جمعیت با تعجب به صحنه ی مبارزه خیره شد...صدای طبل ها متوقف شد و سکوت همه جا رو فرا گرفت...رِین با تعجب به کیوجونگ نگاه کرد و گفت:هی...چیکار میکنی..باید مبارزه کنی...
کیوجونگ با جدیت به رِین و بعد به رئیس نگاه کرد و گفت:من با دخترا نمیجنگم..
رِین با تعجب و عصبانیت به کیوجونگ خیره شد...کیوجونگ بار دیگه به اون نگاه کرد و میدان مبارزه رو ترک کرد...

جونگمین احساسات عجیبی داشت..تعجب..خوش حالی..کنکجاوی...با این حال فقط یه کلمه رو به زبون اورد:اون ...چیکار کرد؟...
هیون با رضایت به میدان مبارزه نگاه کرد و گفت:جز رسوم این مردم نیست که دختر مبارزه یاد بگیره..یه جورایی جرمه...اگه قبول میکرد با رِین مبارزه کنه فقط ارزششو پیش مردم از دست میداد...
یونگ سنگ با تعجب گفت:تو اینو میدونستی؟؟؟...برای همین تمام مدت اروم بودی؟...
هیون لبخندی زد و سرش رو تکون داد...بعد بلند شد و با صدای رسا و بلندی گفت:حالا که یکی مبارزها جا زده،مبارزه دیگه برنده ست...درسته قربان؟...
رئیس قبیله با تعجب به هیون نگاه کرد و با بی میلی گفت:درسته...
-پس اگه مبارز ما برنده ست به این معنیه که دیگه جون ما رو نمیگرید و ما در امانیم..درسته قربان؟...
رئیس نفس عمیقی کشید و دستشو توی هوا تکون داد و گفت:ازادشون کنین...
هیون با خوشحالی گفت:و؟...
-و همینطور دختر مو سفید رو هم ازاد کنین...
دو نگهبان طناب های بسته شده به دستهای پسرا رو باز کردن و کنار رفتن...هیونگ درحالی که مچ دستش رو میمالید گفت:فکر نکنم هیچ مبارزه ای توی دنیا اینقدر سریع شروع و تموم شده باشه...اون پسره واقعا کارش درسته
با دیدن رِین که دست به سینه نگاهش میکنه سرفه ای کرد و گفت:یعنی اینکه....اگه مبارزه میکردین..
جونگمین وسط حرفش پرید و نجاتش داد:واقعا پسر باحالی بود!...رِین جونت رو نجات  داد باید ازش تشکر کنی...
رِین مشتی به شونه ی جونگمین کوبید و گفت:همینطور بهم توهین کرد...بیشتر دوست دارم یه چیزی بزنم وسط فرق سرش تا دختر بودن بهش حالی کنم...
"-رِین!!.."
رِین به طرف صدا برگشت و چیزی توی بغلش پرید...
-خیلی خوشحالم که سالمی...من نمیخواستم جونت رو بخاطر من به خطر بندازی...
رِین خندید و گفت:توایلا..خیلی خوب من سالمم...داری لهم میکنی...
توایلا از رِین جدا شد و گفت:چرا اینقدر کم طول کشید؟..
هیونگ با خوشحالی گفت:چون رِین دختر بود رقیبش مبارزه رو رد کرد...
رِین چشم غره ای به هیونگ رفت...هیونگ دستاشو بالا برد و گفت:خوب واقعیت رو گفتم!..
"-میتونین شب رو توی چادرهای من سپری کنین.."
رئیس قبیله(اینطوری مینویسم حس میکنم الان توی جنگل های امازونم!) درحالی که دو نگهبان کنارش راه میرفتن روبه روی اونا ایستاد و گفت:من ایتا آ کی هستم...مردم قبیله ی من به شما اسیبی نخواهند رسوند...
هیونگ زیر لب زمزمه کرد:ایتا چی چی؟؟...
جونگمین با بازو به شکم هیونگ کوبید و مجبورش کرد که ساکت بشه...هیون گلوش رو صاف کرد و گفت:شما میدونستین که مبارزتون مبارزه رو قبول نمیکنه...چرا پیشنهاد مبارزه رو دادین؟...
-من دالایل خودم رو دارم...اما وقتی که به ریاست قبیله م رسیده یه پیشگو بهم گفت که روزی یه شوالیه و با تعدادی دیگه وارد قبیله م میشه...کشتن اون بزرگترین اشتباه زندگیم خواهد بود...من نمیخواستم این کارو انجام بدم ولی از طرفی هم باید طوری اینکارو میکردم که رسوم و قوانین قبیله م زیر سوال نره..برای همین هم از کشتن شوالیه نجات پیدا کردم هم مردم قبیله م زنده موندن شما رو قبول کردن...شوالیه ارامیس...
هیون با جیدت گفت:از کجا فهمیدین که من شوالیه م؟...
-مثل اونا راه میری...نگهبانام دیده بودن که مثل اونا میجنگی و شمشیر بدست میگری...
هیون سرش رو به نشانه ی موافقت تکون داد...ایتا آ کی ادامه داد:افرادم شما رو به چادرتون راهنمایی میکنن...
برگشت و از اونا دور شد...توایلا با تعجب پرسید:چرا بهش نگفتی که دیگه شوالیه نیستی؟...
هیون که چشم از رئیس قبیله برنمیداشت پاسخ داد:چون ممکن بود نظرش در مورد کشتنمون عوض بشه...
یونگ سنگ دست به سینه شد و گفت:فکر کنم واقعا باید بهت اعتماد کنیم....کم کم داره ازت خوشم میاد...
***
دختر با احتیاط روی چشمه ی اب خم شد...تاری از موهاشو کند و اون رو توی اب انداخت و زیر لب چیزی زمزمه کرد...با اینکه سعی میکرد اروم باشه اما صدای زمزمه ش هم توی غار اکو پیدا کرد...نفس عمیقی کشید و سعی کرد پیام بعدیش رو خلاصه بیان کنه...وقت زیادی نداشت...چشماشو بست و پیامش رو فرستاد...
تار مو توی اب درخشید و سپس محو شد...دختر با احتیاط انگشتاشو توب اب فرو برد و گفت:خواهش میکنم توایلا...عجله کن...من دیگه نمیتونم طاقت بیارم...اون داره نیرومو کاملا از بین میبره...
قطره اشکی از روی گونه ش س خورد و توی اب های تاریک غار چکید...صدای غرش غار رو لرزوند...دختر از کنار چشمه بلند شد و با عجله توی یکی از گودالهای غار محو شد...
***
توایلا نفس نفس زنان بلند شد و نشست...عرق رو پیشنونیش رو پاک کرد و سعی کرد نفس عمیقی بکشه اما اینکار باعث شد که نفس کشیدن براش سخت تره بشه...دوباره همون خواب عجیب..همون غار اسرار امیز...همون دختری که احساس میکرد که سالهاست اون رو میشناسه اما به یاد نمی اورد...دوباره همون صدای غرش...دختر عجیب از درخواست کمک کرده بود...گفته بود اون رو جایی پیدا میکنه که جاودانه ی چهارم رو پیدا میکنه...توایلا از روی تخت زبرش بلند شد و نفس عمیقی کشید...اینبار هوای خنک وارد ریه هاش شد و ارامشی عجیبی رو به بدنش بخشید...
هوا هنوز تاریک بود و به غیر صدای جلز و ولز اتش صدای دیگه ای به گوش نمیرسید...سایه ای از کنار چادرش رد شد...حس کنجکاوی توایلا رو تسخیر کرد...ناخوداگاه احساس کرد که اون سایه رو باید دنبال کنه...شنلش رو از روی تختش برداشت و اون رو سریع پوشید و از چادر بیرون رفت...
همه جا ساکت بود...توایلا به اطراف نگاه کرد..بنظر نمیومد که کسی از اونجا رد باشه...احساس کرد که حرکتی  رو کنار یکی از چادرهای نه چندان دور از خودش دید...به ارومی به طرف اون چادر به راه افتاد...به چادر رسید...اثری از کسی نبود...توایلا به اطراف نگاه کرد...
چیزی محکم جلوی دهنش رو گرفت و اون رو توی سایه ها کشید...توایلا با وحشت سعی کرد خودش رو رها کنه...
-نترس منم...
توایلا با شنیدن صدای هیون اروم شد...اما هنوز شوکه بود...اون موقع شب هیون اونجا چیکار میکرد؟...چرا طوری راه میرفت که کسی اون رو نبینه؟...هیون دستشو از روی دهنس توایلا برداشت و گفت:اینجا چیکار میکنی؟...
-تو اینجا چیکار میکنی؟...چی شده؟...
هیون با احتیاط به اطراف نگاه کرد و گفت:توایلا باید برگردی به چادرت...من..یه کاری دارم که باید انجام بدم...
-اما...
-هیییس..ممکنه صدامونو بشنون..
-باشه..اما میخوای کجا بری؟...
هیون جوابی نداد به توایلا خیره شد...توایلا بازوی هیون رو گرفت و گفت:هیون...منم میایم...
هیون حس عجیبی داشت...به اینکه کسی اون رو به اسم اصلیش صدا کنه عادت نکرده بود...ارامیس رو ترجیح میداد...به چشمای ابی توایلا خیره شد...هنوز هم باور نمیکرد که این دختر بچه ای بود که تمام دوران کودکیش رو با اون سپری کرده بود...هیون نفس عمیقی کشید و گفت:خیلی خوب...ولی نباید کار احمقانه ای انجام بدی...از منم دور نمیشی...
توایلا لبخندی زد و گفت:مگه من بچه م اینا رو میگی؟...
هیون جوابی نداد و به پشت سرش توایلا خیره شد...دست توایلا رو گرفت و به ارومی گفت:بیا...
هیون سعی میکرد که با احیتاط راه بره و توی سایه ها مخفی بشه...نگهبانی قبیله ضعیف بود اما با این حال نگهبانانی بودن که گشت شبانه رو انجام میدادن...
-نمیخوای بگی کجا میری؟...
هیون با دقت به اطراف نگاه کرد و سپس توی به طرف سایه ی چادر دیگه ای دوید و توایلا رو همراه خودش کشید...فقط یه چادر دیگه مونده بود تا محدوده ی چادرهای قبیله تموم بشه....هیون نفس عمیقی کشید و به توایلا نگاه کرد و گفت:قبیله نشین ها سالهاس که از یه یز مقدس محافظت میکنن...
-خوب این به تو چه ربطی داره؟؟
هیون جواب نداد و به سایه ها خیره شد...اثری از نگهبانها نبود...به ارومی از سایه ها بیرون اومد که صدای غرشی در اطراف طنین انداخت...صدای بال زدن های پی در پی جند موجود بزرگ به گوش رسید...هیون به بالای سرش نگاه کرد و بعد به سمت توایلا دوید و داد زد:بخواب روی زمین...
توایلا واکنشی نشون نداد و به موجودات عجیب بالای سرش خیره شد...هیون روی توایلا پرید و اون رو زمین انداخت...جریان ابی رنگی از انرژی درست بالای سرشون رد شد و به یکی از چادرها برخورد کرد و چادر بلافاصله اتیش گرفت...هیون درحالی که نفس مفس میزد بلند شد و به توایلا کمک کرد که بلند بشه و گفت:برو تو چادرت...
-اما...
-توایلا کاری رو که گفتم بکن...
توایلا با وحشت به هیون و موجودات بالای سرش که مشغول اتش زدن چادرها بودن نگاه کرد...به سمت چادرش دوید...سر راه به مردم وحشت زده که با ترس از چادرهاشون فرار میکردن برخورد میکرد...به سمت چادر پسرا دوید...
-توایلا...
توایلا به سمت صدای هیونگ برگشت...هیونگ همراه یونگ سنگ به سمتش دوید و گفت:چی شده؟...
هیولای بالداری غرش کنان از بالای سرشون رد و هر سه خم شدند...توایلا به جانوری که اتش ابی رنگ از دهانش بیرون میومد اشاره کرد و گفت:بهمون حمله شده...
"-اینجا چه خبره؟..."
هیولای دیگه ای غرش کنان از بالای سرش رد شد و همه خم شدند...جونگمین زیر لب ناسزایی داد و گفت:نصفه شبی سوپرایز پارتی راه انداختن؟...اینا دیگه چین؟...
رِین درحالی که چشم از هیولاها بر نمیداشت جواب داد:چندتا پرنده ی غول اسا که اتیش ابی رنگ از دهنشون بیرو میاد و بالهاشون پنجه داره!...
یونگ سنگ بی توجه به حرفهای جونگمین و رِین روبه توایلا گفت:هیون کجاست؟...
-یه خرده بالاتر...داره باهاشون میجنگه..و به کمکتون احتیاج داره...
پسرا نگاهی رد و بدل کردن...هیونگ با جدیت به اطراف نگاه کرد و گفت:من نیزه میخوام...
-سر راه گیر میاریم...
رِین با هیجان گفت:خوب منتظر چی هستید بریم دیگه...
جونگمین چندقدم  از رِین فاصله گرفت و گفت:تو مراقب توایلا باش...ما زود بر میگردیم...
قبل از اینکه رِین بتونه اعتراض خودش رو اعلام کنه جونگمین به پسرا علامت داد  هرسه شروع به دویدن کردن..
رِین دست به سینه شد و گفت:از این رفتارش متنفرم...
به توایلا نگاه کرد و گفت:نقشه ت چیه؟...
 
هیون روی زمین شیرجه رفت و سریع بلند شد و شمشیرش رو برداشت و گفت:حالا بیا جلو...
اتشی ابی رنگ از کنارش رد شد و چادر دیگه ای رو به اتش کشید....هیون به سمت هیولا دوید و وقتی به چند قدمی اون رسید پپرشی بلندی کرد..شمشیرش رو بالا گرفت و شمشیر درست توی شکم ابی رنگ هیولا فرو رفت...هیون روی زمین افتاد...سعی کرد شمشیرش رو بر داره اما خون هیولا که روی دستش خیره دستش رو لیز کرده بود...صدای غرشی رو بالای سرش شنید..چرخید و سعی کرد از هیولای دیگه فرا کنه...اما هیولا روی هیون پرید و پنجه هاشو توی شونه ی هیون فرو کرد...هیون فریادی کشید و سعی کرد که شمشیرش رو پیدا کنه و فهمید شمشیر دور تر از اونی که بتونه قبضه ش رو بگیره....
دهن هیولا باز شد و هیون چشماشو بست و برای مرگ حتمی اماده شد که احساس کرد چیزی هوا رو شکافت...چشماشو باز کرد و هیولا رو دید که  تبری توی سینه ش فرو رفته بود..هیولا از روی هیون بلند شد و سعی کرد فرار کنه اما تبر دیگه ای جمجمه ش رو خرد کرد و هیولا بی جان روی زمین افتاد...هیون شونه ش رو گرفت و بلند شد...
پسری به سمت هیولا دوید و تبرهارو از بدنش بیرون کشید. و سپس به سمت هیون اومد و گفت:تو حالت خوبه؟...
 

1.یوهاهاهاهاهاهااااااا...
2من اینقدر خون و خون ریزی دوسسسس میدارم:)
3.ربط ایکاروس رو به داستان خیلی از دوستان نزدیک حدس زدن!..باریـــــــک!...یوهاهاها
4.احساسات و عواطف شما رو شنیداریم:)
 

 





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 12:57 ب.ظ
سلام روژین جووووووووووووووونم....جیییییییییییغ.
بالاخره برگشتم...دلم برا خودتو داستانت تنگولیده بود اساسی... ای جان چقدر شخصیت شوهرم تو داستان قشنگه...من برم قسمت بعدیو بخونم...
rozhin پاسخ داد:
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
سلاااااااااااااااااااااااااااام بر رویا بانو!!!..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟.....
خوش اومدی رویا جونم^^...من و داستانمم دلمون برات تنگولیده بود:)...
کیو همیشه قشنگه:)...
برو مادر^^
p.j.m دوشنبه 4 شهریور 1392 06:21 ب.ظ
خیلی قشنگ بود مرسی
rozhin پاسخ داد:
مــــــــــــــــــــــــرسی که خونـــــــــــــدی:-***
مرجان یکشنبه 3 شهریور 1392 01:01 ق.ظ
حرف نداشت خیلی قشنگ بودکیوخیلی باحال بودمنتظرقسمت بعد هستم
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
اری کیو باحال بود:)
مرسی که خوندی:-*
NeSaR♥PjM یا همون BaRoOoN♥PjM شنبه 2 شهریور 1392 07:33 ب.ظ
سلااااااااااام اجی خوبی؟
هیون مشکوکه کجا میخواست بره
تانیا مامان توایلاس ایا؟
مرسی عزیزمعالی بووووووووووود
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــلام بر اجی نثار خودم..خوبـــــــــی؟..مرسی من خوبم:)
هیون قسمت بعدی خواهید فهمید..یوهاهاهاها
در قسمتهای اینده خواهید فهمید.:)
مرسییییییی که خوندی نثار جونم:-*
saghar شنبه 2 شهریور 1392 11:28 ق.ظ
سلام روژِین جان داستان خیلی خوشگل و هیجانی بود،من که به شخصه عاشق رین شدم خیلی کاراش جالبه...ببینم تانیا مادر توایلا است؟من یادم نمیاد تا حالا گفته باشی!
راستی روژین اون عکسی که برای رین گذاشتی میدونی اسم اصلیش چیه یه جایی پرسیدن برای منم سوال شد!...
منتظر قسمت بعد داستان عالیت هستم...بوووووووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلام ساغر جونم^^
منم شخصیت رِین رو بسی میدوستم:)...نه نگفته بودم..شاید مادرش باشه..یوهاهاهاها
باور میکنی خود من هم نمیدونم؟...از تو گوشی دخترداییم عکسشو کش رفتم و هرچی هم میگردم نمیتونم پیدا کنم که اسم واقعیش چیه!!..ولی فکر کنم مدل باشه چون بازیگر میبود بالاخره اسمش یه جایی پیدا میشد!..
مرسی که خوندی ساغر جونم:-*
میترا جمعه 1 شهریور 1392 09:52 ب.ظ
وای عالی بود !
کیوووووو جیگرههههههههه ****
ایول ایول کیف کردم :)))
مرسی روژین جونم :****
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا جونم^^
مرســـــــــــــــــــــــــــــی^^
دقیقاااااااااااااااااا:)
خوشحالیم که کیف کردی:)
مرسی که خوندی میترا جونم:-*
moXie جمعه 1 شهریور 1392 06:10 ب.ظ
داداش کیوووووووووووو واییییی عاشق این خشونتششششششششممممم
ایوللللللللللل
از تکرار تاریخ وحشت دارم نکنی این کارو هااا خب؟! خخخخخخ
شوخی کردم منتظر ادامش هستم مرسی روژین جوننننننننننن
تا قسمت بعددددددددددد
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
به قول یکی خشونت پسرا رو جذاب میکنه:)))))))))))))))
ایول!
نچ نچ باید بکنم!!...اصلا اخر این سیزن یعنی تکرار تاریخ!!:))...
مرسی که خوندی:-*
elham جمعه 1 شهریور 1392 06:02 ب.ظ
کککککککککککیو ............فایتینگ

میدونی الان دوس دارم گوش توایلارو بکشم بیارم پیش کیو بگم ببین این چهارومین جنگ جوئه خفمون کردی از بس کیو بود تو نبودی تو بودی هیون نبود ................

الان من دارم فقط حرص میخورمممممممممممم
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
کیــــــــــــو بزن لهشون کن!!:))
دقیقا!!...ولی خوب کیف میده بچه ها رو اذیت کردن...اصلا من ازار دارم:)))...
حرص نخور مادر پوستت خراب میشه:)
مرسی که خوندی الهام جونم:-*
سارا3 جمعه 1 شهریور 1392 05:05 ب.ظ
تو رو خدا نگاه کن روژین با این عنصر پنجم ههممون رو خل کردی....!!!
من که دیگه توهم زدم توایلا دختر پادشاه از اب دربیاد یعنی تا این حدددددد...
rozhin پاسخ داد:
سارااااااااا:))...وااااااااااای اصلا نمیدونستم مردم ازاری میتونه اینقدررررررر کیف بده:))..
من عنصر رو پنجم رو یه کوچولوش راهنمایی کردم تو داستات قسمت قبل...اما هیچکی توجه نکرد!!
نه پادشاه زنش کجا بود دختر داشته باشه:))
mahboob جمعه 1 شهریور 1392 05:01 ب.ظ
به خاطره مامان توایلا بوده که ادموند به اون 4 تای دیگه خیانت کرد درسته
rozhin پاسخ داد:
شاید!!...یوهاهاهاهها!
mahboob جمعه 1 شهریور 1392 05:00 ب.ظ
بچه ها من توضیح میدم ساوریل همون دختره که تو غاره و داره انرژیشو از دست میده گل گفتم نه؟؟؟تازه هم بازیه بچگی های توایلا هم بوده با توجه به راهنمای های خودت و هوش بالای خودم متوجه شدم ایکاروس قراره دوباره انرزیه ساوریل رو بهش برگردونه و همین طور گمونم حافظه ی توایلا رو البته یه کمی شک دارم ولی با هم جور در میاد و اما کشف جدیدم اینه که توایلا خودش عنصر پنجمهتازه مامانشم عنصره پنجم بوده که شوالیه ادموند همون استاد هیون عاشقش شده حالا هم هیون که جاودانه ی پنجمه عاشق توایلا که عنصره پنجمه میشهیعنی تخیلات و هوشم تو حلقه خودم
و من هنوزم به هیون اعتماد ندارم
rozhin پاسخ داد:
سلام محبوب جونم^^
شایــــــــــــد گل گفته باشی:))))...من داستان لو نمیدم:))...
محبوب حدسات خیلی خیلی نزدیکه به اون چیزی که من تو ذهمنه...اما دقت کن من از اسم ایکارون استفاده کردم نه از شخصیت ایکاروس!!!..از اسمش...بنظرت اسمش میتونه روی چی گزاشته بشه؟؟؟....
شاید باشه!!..یوهاهاهاها...
اتفاقا تخیلاتت محشر شبیه تخیلات منه..ایول!!!...
چرا اعتماد نداری؟...یوهاهاهاها
سارامین جمعه 1 شهریور 1392 04:44 ب.ظ
تانیا اسم عنصر پنجم بوده که کشته شده؟؟؟
اووووووووووووم...بعد ساوریل عنصر پنجم جدید نیس؟؟؟؟؟
خخخخخخخخ هنگ کردم من از دست داستانت روژین!!!
مررررررررررررررررررررررررسی عزیزم
زوووووووووووووووووووودبیا
rozhin پاسخ داد:
شاید باشه!!.یوهاهاهاهاهاها
نه ساوریل عنصر پنجم نیس:)...یه چیز دیگه ست:)...
نترس تنها نیستی...بچه ها رو گیج کردم در حد المپیک:)))))))))))))))))))))))))))))
مرسی که خوندی سارامین جونم:-*
سارامین جمعه 1 شهریور 1392 04:32 ب.ظ
کیوووووووووووووووووو عجب ادم باحالیه تو داستان
حمله شده بهشون؟؟؟
احیانا ربطی به نقشه ی پادشاه که شوالیه پیر دربارش حرف میزد نداره؟؟؟
منکه فکر میکنم داره
خوشم میاد رین کلا همیشه اماده اس!!!خخخخخ
واقعا عنصر پنجم مرده؟؟؟مگه عناصر هم میمیرن؟؟؟
عنصر پنجم احیانا انرژی زندگی نیس؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
کیــــــــــــــــــــــو عغششششششش دوم منه:)))
اره حمله شده:)
نه ربطی به اون نداره...یوهاهاهاهاها!
اصلا رِین دختر باحالیه:))...
مردن که نه...اخر این سیزن میفهمی منظورم از مردن چیه:)
نه نیست:)
من قسمت به راهنمایی کوچولو کردم در مورد عنصر پنجم!
سارامین جمعه 1 شهریور 1392 04:28 ب.ظ



اینا همه واسه هیون بود...
چون فجــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیع مشکوک میزنه!!!
rozhin پاسخ داد:
واقعا؟؟...
چرا فکر میکنی مشکوکه؟

یوهاهاهاهاها!!
agra جمعه 1 شهریور 1392 03:22 ب.ظ
سلام خوبی، قشنگ بود مرسی گلم
rozhin پاسخ داد:
سلام اگرا جونم^^
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی:-*
agra جمعه 1 شهریور 1392 03:21 ب.ظ
سلام خوبی، قشنگ بود مرسی گلم
سارا3 جمعه 1 شهریور 1392 03:12 ب.ظ
میگم روژین یه کم بیشتر راجع به ساوریل توضیح بده خووووو
rozhin پاسخ داد:
ایشالله قسمت 32 خودش وارد میشه سوالاتون بر طرف میشه
یوهاهاهاهاها:))
sana جمعه 1 شهریور 1392 02:46 ب.ظ
مخسی مثل همیشه حرف نداشت البته بیشتر از همیشه حرف نداشت مخصوصا اون تیكه كه ادوارد رفته بود پیش عناصر میگم ادوارد بابای توایلا نیست؟این طوری خیلی باحال میشه
rozhin پاسخ داد:
سلام ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
شاید باشه شایدم نباشه ..یوهاهاهاهاها...
ثنااااااااااااااااااااااااااااااا(گفتم من دوست دارم اسمتو کش بدم؟)
مرسی که خوندی:-*
سارا3 جمعه 1 شهریور 1392 01:57 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ....
الهی من فدای اون شخص تبردار بشمممممم...
اخی ی ی...کیو جونگ مهربوووووون...عززززززززززززززیزم...ناااااازی...
میگم روژین داشتم فکر میکردم یه دفعه وسط داستان مثلا توایلا دختر پادشاه از اب دربیاد...چه شوکی میشه
میگم اگه هیون جاودانه اخره چرا توایلا حسش نکرده؟؟؟واسم سواله...
مرررررررررررررررسی...بوووووووووووووووووووووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
سلام سارا جونم:)..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدا نکنه مادر:))...
کیو هم بالاخره وارد شد!!..جاودانه ی چهارم:)...
نه اصلا از اون نوع شوک خبری نیست:)...پادشاه زن نداره که:))...
اخه هنوز پیشگویی هیون به توایلا که الهام نشده!...هنوز عنصر پنجم رو هم پیدا نکرده برای همین نمیتونه حسش کنه:)...
مرسی که خوندی سارا جونم:-*
helena جمعه 1 شهریور 1392 01:48 ب.ظ
عالی بود مرسی !
rozhin پاسخ داد:
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی هلنا جونم:-****
فرشته(hyuna) جمعه 1 شهریور 1392 01:16 ب.ظ
عواطف و احساسات میخوایی؟
نظرت با کشتنت چیه؟
خماری میدی؟اونم تو اون لحظه؟ :|
هیووووووووووووووون
آرااااااااااااااااامیـــــــــــس
نهههههه روژین میکشمت باهاشون چیکار داری؟
rozhin پاسخ داد:
سلام بر فرشته:)
اری میخوام:))
اون دیگه خیلی شدیده!!..یه چیز ملایم تر مثل جیغ!!:))))
خوب کیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــف میده!!..یوهاهاهاا!!!
یوهاهاهاها!
یه کار خطرناک!!..یوهاهاها
مرسی که خوندی فرشته جونم:-*
یوههاهاها
رنت جمعه 1 شهریور 1392 12:44 ب.ظ
ایکاروس ها زندانبانی اون دختری هستن که رین باید نجات بدن درسته؟
ایول کیو جونگ هیون رو نجات داد
مرسی عزیزم عالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
نه نیست...ساوریل به ایکاروس ها ربط داره ولی اون ربط!:)..
کیووووووجونگ بالاخره وارد شد:))..
مرسی که خوندی رنت جونم:-*
soso جمعه 1 شهریور 1392 12:15 ب.ظ
سلامممممممممممممممممممممم...
اقا من فهمیدم ایکاروس چیه
منم خون و خونریزی دوست دارم
هیچی بدتر از این نیس ک مدرسه ها شروع میشه همین الان وقتی به غروب 31 شهریور فکر میکنم میترسم
مرسییییییییییی
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااام به روی ماهت مادر
باریــــــــــــــــــــــک اولیدی:)
چیه؟؟؟...بوگو بقیه هم نظرتو بفهمن:)..
ایول..مثل خودمی:))...
واااااااای سوسو یادم ننداز!!!...اصلا بهش فکر میکنم تمام سلول های بدنم افسردگی میگرن!!:(((
مرسی که خوندی سوسو جونم:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر