تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP46

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 30 مرداد 1392

I AM A LIE-EP46



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست



زود،تند،سریع اعتراف کنید ببینم کدوماتون فکر میکردید دیگه امشب نمیام
ولی من اومدممممممممممممممممممممم....


امشب یه شب خیلی خاصه پس زیاد مزاحمتون نمیشم
بپرید بخونید
منم الان میرم نظراتونو جواب بدم
ببخچید که نتونستم زودتر بیام


دوستتون دارم
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

آپلود عکس
اولین روز بهار بود.روز ازدواج من و هیون جونگ.بعد از چند ماه نامزدی قرار بود روز شگفت انگیزی باشه.همه کارا رو به راه بود.مهمونا،سالن،مراسم،ساقدوشا،غذا،نوشیدنی همه و همه آماده بود.روی تک تکشون خودم نظارت داشتم.لباس خودم و هیون رو هم خودم طراحی کردم.طراحی یه لباس عروس که با سلیقه هیون جور باشه کار آسونی نبود اما من از پسش براومدم.روزی که داشتم لباسمو طراحی میکردم اومد بالای سرم و گفت-داری چیکار میکنی؟؟؟
-دارم لباسمو طراحی میکنم
هیون-تو نمیخوای از اون بی بندا بپوشی
-بی بندا؟؟؟
هیون-آره همونا که یقه نداره.حلقه آستینم نداره.شبیه یه گونیه...
خندیدم و گفتم-آهااااا...منظورت دکلته ست؟؟؟؟
هیون-نمیدونم اسمش چیه ولی تو یه لباسی طراحی کن که چیزات توش پیدا نباشه
-چیزام؟؟؟
هیون نامطئن دستشو به قفسه سینه ش زد و گفت-آره چیزات...
و بعدم همونطور که گیج سرشو میخاروند رفت بیرون.انگار خیلی تمرین کرده بود که این حرفو بزنه ولی بازم آخرش خجالت کشید.هیون پسر خیلی خوبی بود ولی با وجود تمام تجربیاتش تو مسائل زنونه خنگ و دست و پاچلفتی بود.مهم این بود که مطمئن بودم به جز من به زن دیگه ای نگاه نمیکنه .با تمام این چیزا بعد از 5 ماه دوستی و سه ماه نامزدی رمانتیک ترین اتفاقی که بین ما افتاده بود همون خواستگاری کنار رود هان بود.هیون هیچ وقت از من چیزی نخواست.حتی یه بارم ازم نخواست نیازشو برطرف کنم.و من ازش خیلی ممنون بودم ... .
من و هیون هیچ کدوم آرایشگاه نرفتیم .یوری و یی نوک ثابت کرده بودن کارشون خوبه.برای گروه موزیکم گی تی گفته بود کارمونو راه میندازه.همه دوستامون تو کار عروسی خیلی بهمون کمک کردن.من و هیون و جونگ مین سه ماه بود که تقریبا قرنطینه شده بودیم.به خاطر حجم زیاد خبرنگارا و پاپاراتزیا حتی نمیتونستیم بریم رستوران .برای همین پسرا یونگ سنگ بیچاره رو به بهانه اینکه سلیقه ش خوبه میفرستادن برای پیدا کردن سالن و گلفروشی.کیو هم دنبال سرآشپز بود و هیونگم طفل معصوم این وسط دستورات همه رو اجرا میکرد.من و هیون لیست مهمونا و ریزه کاریا رو مرتب میکردیم .جونگ مین اساسا قاطی کرده بود.طاقت اینو نداشت که فقط یا تو خونه باشه یا کمپانی.گاهی میزد به سیم آخر و میرفت بیرون ولی یک ساعت نشده برمیگشت.خبرنگارا وقتی دیدن ما دونفرو زیاد نمیبینن تصمیم گرفتن به جونگ مین که برادر عروس بود پیله کنن .بعد از چند وقتم موضوع ازدواج ما کم رنگ شد و رضایت و احساسات جونگ مین صدر خبرا شد و همین باعث شد جونگ مینم کنار ما تو خونه بمونه.حالا کارش این شده بود که جلوی تلویزیون بشینه و کانالا رو بالا و پایین کنه و روزی چند هزار بار بگه-میشه زودتر ازدواج کنید؟؟؟؟...شب عروسی من چی بپوشم؟؟؟؟...نونا واقعا این پسره ارزششو داره که به خاطرش مارو انقدر به زحمت بندازی؟؟؟؟
ولی بالاخره همه انتظارا تموم شد.حالا من پشت در سالن وایساده بودم تا مهماندار ورودمو اعلام کنه.ساقدوشای من لیزا و یوری و یی نوک که حسابی این چند وقت باهم صمیمی شده بودیم بودن.گی تی که دیده بود لیزا با وجود اینکه خیلی دلش میخواد ساقدوش باشه به خاطر ویلچرش نمیتونه ،یه ویلچر که ما بهش میگفتیم دنده هیدرولیک براش خریده بود.حالا لیزا داشت با دخترا ریز ریز به من میخندیدن که مثلا اذیتم کرده باشن.
جونگ مین که کنارم وایساده بود تا به عنوان پدر عروس منو همراهی کنه گفت-نونا تو هم هیجان زده ای؟؟؟
-دارم میمیرم...
جونگ-خیلی هیجان انگیزه ...فکر کن همه فقط منو نگاه میکنن...بدون اون 4 تا باقالی...
-عروس منم مثل اینکه ها...
جونگ خندید و گفت-ببخشید یکم قاطی کردم...
نفس عمیقی کشیدم و گفتم-جای مامان و بابا خیلی خالیه...
لبخندی زد و گفت-حتما دارن از بهشت تماشامون میکنن...
همون موقع مارش عروسی زده شد و وقت رفتن من هم رسید.ساقدوشا جلوتر از ما رفتن جونگم که اینو دید یه لحظه اونقدر هول کرد که نزدیک بود منو ول کنه و بره ولی خوشبختانه به خودش مسلط  شد و بازوشو به طرف من گرفت.بازوش برادر کوچیکترمو که نقش پدر عروسو بازی میکرد گرفتم و وارد سالن شدیم.
همه به خاطر ورود ما بلند شدن و داشتن با لبخند مارو نگاه میکردن.ساقدوشا جلومون گل میریختن و مارش عروسم همینطور ادامه داشت.از دور و پشت تورم هیونو میدیدم که به ما نگاه میکنه.از میتونستم صدای تپش قلبمو بشنوم.هیون شاید متوجه اضطرابم شد چون لبخند فورا زد و چشماشو روی هم فشار داد.با این کارش آروم شدم و به مهمونا لبخند زدم.خیلیاشونو نمیشناختم.فامیلای هیون یا دوستای پدر و مادرش برام آشنا نبودن.شک داشتم حتی هیونم بشناسدشون.رسیدیم به ردیف اول ;کیو و هیونگ و یونگ سنگ که ساقدوشای هیون بودن برامون سر تکون دادن و لبخند زدن.جدیدا منو زن داداش صدا میزدن.مثل یه خانواده واقعی...دو،سه قدم دیگه و ما رسیدیم به هیون.وقتش بود که جونگ من و هیونو دست به دست کنه ولی همونطور با یه لبخند مغرور رو لبش وایساده بود و زل زده به هیون.نمیفهمیدم چه خبره.هیون چشماشو برای جونگ درشت کرد ولی فایده نداشت.جونگ سرشو تکون داد و دست منو محکمتر چسبید.مهمونا شروع کردن به پچ پچ کردن و پسرا هم شروع کردن به ریز ریز خندیدن.انگار اونا میدونستن چه خبره.بالاخره جوابمو گرفتم چون هیون نفسشو بیرون داد و کمی جلوی جونگ خم شد.جونگم یه لبخند بزرگ و شیطانی زد و دست منو گذاشت تو دست هیون و رفت سرجاش نشست.بازم این دوتا شرط بندی کرده بودن.رسم بود داماد به پدر عروس احترام بذاره ولی خب جونگ مین که پدر من نبود...
هیون یکم عصبی شده بود و من با لبخند زدن سعی کردم آرومش کنم که اونم با یه چشمک نشون داد که حالش خوبه.
بالاخره عاقد شروع کرد.فلش دوربینا یه لحظه قطع نمیشد.عاقد گفت-امروز به منظور ازدواج کیم هیون جونگ و پارک میوسن دور هم جمع شدیم.اگر کسی در بین شما هست که با این ازدواج مخالفه همین الان اعلام کنه و یا تا آخر عمر سکوت اختیار کنه...
چند لحظه سکوت دلهره آور و بعد عاقد خطاب به هیون گفت- داماد،آقای کیم هیون جونگ،آیا قبول میکنید که عروس،خانم پارک میوسون را دوست بدارید وبه او احترام بگذارید و در تمام مراحل زندگی ،در خوشی و ناخوشی  همراه او باشید...
هیون با چند ثانیه مکث به من لبخندی زد و گفت-قبول میکنم...
بعد برگشت طرف من و گفت-عروس، خانم پارک میوسون،آیا قبول میکنید کیم هیون جونگ رو به همسری خودتون بپذرید و در تمام عمر یار و یاور اون بود و به او عشق بورزید؟؟؟
-قبول میکنم...
خیلی سعی داشتم هیجانم روی کیفیت صدام تاثیری نذاره....
عاقد گفت-حلقه ها رو بیارید...
یوری یه قدم به ما نزدیک شد و حلقه ها رو به طرفمون گرفت .اول من حلقه رو دست هیون کردم و بعد هیون حلقه ی منو دستم کرد.تقریبا هیچ صدایی نمیشنیدم.با گوشایی که کیپ کرده به هیون نگاه کردم.
عاقد اعلام کرد-حالا من شما رو زن و شوهر اعلام میکنم...میتونید عروس رو ببوسید...
هیون تورم رو از روی صورتم کنار زد زد و میون کف زدنا و بغضا جیغای بقیه منو بوسید...
تموم شد.حالا من همسر کیم هیون جونگ بودم.هیون دست منو محکم گرفته بود و میخندید.منم به خودم اومدم و لبخند زدم.تا حالا هیچ وقت انقدر احساس خوشبیختی نکرده بودم.میتونستم با اطمینان بگم این اولین بار بود که واقعا داشتم میخندیدم بدون هیچ ترسی...
نوبت خوشامد گفتن به مهمونا رسید.من و هیون میز به میز حرکت میکردیم و خوشامد میگفتیم.اول رفتیم سر میز پدر ومادر هیون و بهشون احترام گذاشتیم.مادر هیون زیاد منو دوست نداشت ولی باهام بدرفتاری هم نمیکرد.در واقع میشد گفت به خاطر هیون و یا حرفایی که وقتی بیهوش بودم بینشون رد و بدل شده بود(که من هیچوقت نفهمیدم چین) منو قبول کرده بود ولی پدرش هر وقت منو میدید منو عروسم صدا میزد و باهام خوب رفتار میکرد.برادر هیونو زیاد ندیده بودم.پسر بدی نبود میشد گفت نسبت به من بی تفاوته همینطورم جاریم.هیون تو خانواده نسبتا سردی بزرگ شده بود ولی قلب خیلی بزرگی داشت.میدونستم چقدر عاشق خانوادشه.
بعدش رفتیم سر میز اعضای گروه.جونگ مین اونجا نبود.هیون خیلی دلش میخواست گوششو بپیچونه ولی در دسترسش نبود.داشتیم با بچه ها حرف میزدیم که جونگ بدو بدو رسید و گفت-نونا من معلم زبان میخوام...
صداش یکم بلند بود برای همین میزای دور و بر برگشتن و نگاهش کردن ولی اون همونطور که نفس نفس میزد بی اهمیت به بقیه گفت-تو رئیس مایی دیگه..باید برام معلم زبان بگیری...
-جونگ مین الان عروسیه ها...
جونگ-چه فرقی میکنه...
-حالا کیو میخوای؟؟؟چی تو سرته؟؟؟
جونگ-اون دختره که سر اون میزه نشسته.لباس لیمویی تنشه.
جونگ داشت به دختر تپل مپل و سفیدی که پشت میز نشسته بود و داشت نوشیدنی میخورد نگاه میکرد.میتونستم نمیرخشو ببینم.صورت با نمک و موهای قهوه ای داشت.
-معلم زبان میخوای یا زن؟؟؟
جونگ-نیت آدم پنهون بمونه خیلی بهتره...
هیون دستی به کمر جونگ زد و گفت-بالاخره کارت پیش من گیر افتادا...
جونگ-چه ربطی داره...
هیون-من و میوسون الان زن و شوهریم.هیچ کاریو تنهایی انجام نمیدیم
جونگ مین لب برچید و به هیون زل زد-داداش...
هیون-فعلا نظم مجلسو به هم نزن بشین سر جات.نزدیک دختر خاله منم نشو ...
جونگ-نهههههه....دختر خالته؟؟؟
هیون فقط پیروز مندانه لبخند زد و دست منو گرفت تا سراغ بقیه مهمونا بریم.تا آخر مهمونی یکی دوبار با دختر منتخب جونگ مین هم کلام شدم.دختر خوبی بود.فکر کنم وقتش بود یه کاری برای برادر کوچیکم بکنم...
مهمونی خیلی زود تموم شد و مهمونا من و هیونو تا خود ماشین همراهی کردن.جونگ مینم در آخرین لحظه پدرانه پشینیمو بوسید و گفت- خوشبخت بشی.بعدم تو گوشم گفت- مارو فراموش نکنیا...
غم عجیبی تو صداش بود..امکان نداشت جونگ مینو فراموش کنم.من به خاطر اون اینجا بودم...
تو ماشین نشستم و به طرف خونه ی جدیدمون رفتیم.من و هیون هر دو خونه هامونو فروختیم و یه خونه خیلی بزرگتر تو همون حوالی خریدیم.مگی برای درس خوندن برگشته بود آمریکا ولی آجوما و اجاشی قرار بود با ما زندگی کنن.تا خونه هیچ حرفی نزدیم.وسطای راه بود که لیزا بهم اس ام اس داد-میوسون امشب خنگ بازی درنیاریا.مبادا شلوار بپوشی.همون لباس خواب گلبهیه که خودم برات خریدمو بپوش.قبل خواب برو دوش بگیر.نترسیا.زیاد درد نداره...شب خوبی داشته باشی...
کلا این قضیه رو فراموش کرده بودم.من احمق داشتم به این فکر میکردم که فورا برم بخوابم.با این حرفای لیزا یهو قلبم شروع کرد به زدن.اونقدر ترسیدم و استرس گرفتم که تیره پشتم خیس عرق شد.
هیون-خوبی؟؟؟
-ها؟؟آره آره...خوبم...
به محض اینکه رسیدیم خونه پریدم توی حموم و اون کارایی که لیزا گفته بود رو کردم.حتی یکم عطرم به خودم زدم.ولی نمیتونستم برم بیرون.یه ربع پشت در حموم وایساده بودم و فکر میکردم که چیکارا باید بکنم.هر چی بیشتر میموندم استرسم بیشتر میشد برای همین درو باز کردم و رفتم تو اتاق خواب.هیون که احتمالا از حموم بیرونی استفاده کرده بود پشت به در حموم روی تخت دراز کشیده بودو پتو رو تا روی شکمش بالا کشیده بود.و نکته مهم اینجا بود که لباس تنش نبود.اولی بار بو که داشتم بدن شوهرمو از نزدیک میدیدم.قلبم داشت میومد تو دهنم.پاورچین پاورچین به تخت نزدیک شدم و آروم  رفتم زیر پتو...
هیون از جاش تکون نمیخورد.داشتم کم کم مطمئن میشدم که خوابه و میخواستم بخوابم که غلت خورد طرفم و چشماشو باز کرد.چند لحظه تو سکوت به هم خیره شدیم و حتی پلکم نزدیم.
هیون-امروز خیلی خوشگل شده بودی
با صدایی که از شدت خجالت ته چاهی شده بود گفتم-تو هم همینطور آقا خوشتیپه...
هیون لبخندی زد و منو به طرف خودش کشوند....

جون من بیا پایین تر....
زندگی خصوصی مردمه مثل اینکه هااااااااااااااا....
دیگه همینجا بسه...لامپا خاموش شد با اجازتون...خخخخخخخخخخ
شرمنده ما از اولش گفتیم الهه اخلاقیاتیم...یوهاهاها

خب بچه ها عکس امروز لباس ساقدوشای میوسونه
خوشگله؟؟؟؟

آپلود عکس رایگان و دائمی

سوال-اولویتت تو زندگی چیه؟؟؟
مثلا آرامش،عشق،پول،دین داری و....
منظورم اونیه که میخوای تلاش کنی داشته باشیش...

مواظب خودتون باشید
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا شنبه 16 شهریور 1392 02:32 ب.ظ
سلاااااااااااااااام...آخیییییی بالاخره تو عروسی شرکت کردم...فوق العادهههههههه بود پگاه اولویت برای من:امنیت و آرامش هستش
TS 501 دوشنبه 4 شهریور 1392 01:26 ب.ظ
راستی.....من یه دوستی دارم که کشته مرده ی جونگ مینه طوریکه اگه خدایی نکرده روم به دیوار پسوند *مین*اش رو نگی معلوم نیس چه بلایی سرت بیاره........
تبریک میگم......زن جونگ مینو پیدا کردم!!!!!!! برو پایین میفهمی کیه..........

اون شب یه خواب دیدم تووووووووووووووووووووووپپپپپپپپپپپپپپپپ

دیدم رفتم پیش همین دوستم که بالا بهت تعریف کردم......وداریم با هم میحرفیم.....
بهش گفتم که زن جونگ مینم........ولی نمیدونم چرا و به چه علت مات وایساده بود داش منو تماشا میکرد....!!!!!!!
ولی من در کمال خوشحالی چندین بار اینو بهش گفتم......

وبلخره از شدت خوشحالی از این رویای شیرین بیدار شدم..........

هدف از تعریف این خواب این بود که اولا دنبال زن واسه جونگ مین نباشی و دوم اینکه اعلام کرده باشم عروس بعدی این داستان و عروس خانواده پارک اینجاست.......

و در آخر به مادر آفا داماد (اونی زهرا ) و خواهرش (میوسون) تبریک عرض میکنم..........

اومده دم در منتظره بریم گردش......خخخخخخخخ
بای بای.....
PeGaH پاسخ داد:
عزیزم این مین خیلی مهمه...کلا به دونگ سنگم یجورایی اصالت میده...خخخخخخخخ
جدااااااااا؟؟؟کی هست؟؟؟
اوه مای گاد....بهت اعلام شده پس...عزیزم خوبه مات شده...من فکر کردم سکته میکنه
خوش اومدی عروس خانواده پارک
البته باید یه چند تا امتحان بدیا...مهم تر از همه امتخان آشپزیه
میوسون خودمم که تبرکاتت رو با تمام وجود میپذیرم
تنک یوووووووووووو
برو خوش باش
بووووووووووووووووووووووووووووس
TS 501 دوشنبه 4 شهریور 1392 01:09 ب.ظ
سلام نونایی......شرمنده باز آخر سر رسیدم
همش بخاطر این درسای بووووووووووووووووووق شده است
دوروبرم به اندازه 2 برابر قد جونگ مین ( و شاید هم بیشتر ) کتاب درسی و تست هست...... بخاطر همین وقت نمیکنم زود بیام ..... البته گاهی وقتا 1 ساعت قاچاقی میام و بعد ........(قصه ادامه دارد )
.
.
.
بگذریم........ این قسمت هم بسی جالب و خنده دار بود در حد المپیک!!!!!
هم بخاطر دیالوگای متن و هم کامنت ها کلی خندیدم...........

تنکیوووووووو............
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااام بر تو خواهر
خدا از رو زمین ورشون داره که مارو از هم دور میکنن
ایشالله که از پسشون برمیای....
تنک یوووووووووووووو
خوچحالم که خندیدی
بووووووووووووووووووووووووس
atena romeo یکشنبه 3 شهریور 1392 04:56 ب.ظ


چهار بار نوشتم دیگه دارم دیوونه میشم خدایاااااااااااااا
لباسه عروس چه شکلی بود
ایول عروسیه باحالی بود

با کار جونگی حال کردم
ای جان چه دختره خوفیم انتخاب کرده

بیچاره هیونگو یونگ سنگ

لباسه ساقدوش عالی بود

اس لیزا که ته خنده بود

من خودمم از این جور قسمتا خوشم نمیاد رو روانه ادم میره اینجوری جو داستان کلا میپره ...اخرشو خیلی خوب تموم کردی خسته نباشی اونی جونم

تو زندگی تنها یزی که برام اولویته بعده پول...نظمو برنامه ریزیه زندگی برام در الویته
PeGaH پاسخ داد:
من کاملا تلاشی که برام کردیو میستایم عزیزمممممممممم
لباس عروس قسمت قبلی گذاشته بودم
ایشالله عروسی خودت
رومئو شد یه لحظه...خخخخخخ
خودتو میگی؟؟؟بلهههههههههههههه
چرا آخه بیچاره ن اون دوتا؟؟؟
تنک یووووو
لیزا مثل دوستای خودمن...هی روزگااااااااااار...
خیلی تنک یو که با من موافقی...دقیقا منم برای همین نذاشتم...
انشالله که به اولیتات برسی و زندگی خوبی داشته باشی
بوووووووووووووووووووووووس
razieh یکشنبه 3 شهریور 1392 03:39 ق.ظ
Aliiiiii boud
PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووو :*
Fatemeh شنبه 2 شهریور 1392 04:26 ب.ظ
سلام پگاهی...اون کامنت قسمت قبلیو منظوری نداشتم ک فقط میخواستم سرعت عملتو بستایم ... sorry اگه ناراحت شدی...جییییییییییییییغ...من عاشق
عروسیم ...وهیون و میوسون ب خوبی و خوشی درکنار هم زندگی کردن... تنکیو ...خو الویتم اول عخش بود و اینک درس و پول ...بهله...
PeGaH پاسخ داد:
سیلوم دخی....میدونم منظوری نداشتی...چون باهم راحتیم احساسمو نسبت به کامنتت گفتم...نو پرابلم جیگر....دسمنت سوری...
من یه بار رفتم عروسی نشستم رمان خوندن...بعدا خودمم تعجب کردم...اخه عروسیه خیلی بی مزه بود...همه ش جیغ و داد...اییییییییییش
تنک یو بابت جواب...بووووووووووووووووووووووس
*maHsa* شنبه 2 شهریور 1392 12:11 ب.ظ
خب دومم جواب سوالت بود برای من صداقت اولویت داره چون دروغ همه چیو از بین میبره چیزی که من خودم دارم به چشم میبینم. به نظر من بدون صداقت هیچ چیز معنا نداره
PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووووو بابت جواب....آی لاو یووووووووووو....
انتخاب درستی بود....بووووووووووووووووووووووس...
*maHsa* شنبه 2 شهریور 1392 12:10 ب.ظ
اول اینکه
بابا داداش هیون تو که مارو کشتی با این خجالتی بودن ..........خخخخخخخخخخ
زنای داداش هیون مواظب باشید چیزاتون پیدا نباشه جلوی مردم و گرنه داداشم غیرتی میشه.
PeGaH پاسخ داد:
هیونه دیگه....
هاهاها....پوکیدم از خنده دخی...دخترا لباس درست بپوشید چیزاتون نیاد پیدا....خخخخخخخخخ
*maHsa* شنبه 2 شهریور 1392 12:08 ب.ظ
بازم سلاااااااااااام
دیدی چی شد دیشب یادم رفت دو تا چیز دیگم میخواستم بگم.
PeGaH پاسخ داد:
و دوباره درود....
بفرمایییییییییییییییییییییییید....
*maHsa* شنبه 2 شهریور 1392 12:00 ق.ظ
اینم سیومی
من دیگه برم میخوام واسه بقیه نظر بزارم
خیلی خوش گذشت
بای بای
بوووووووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
تنک یو سووووو ماچ...
مرامت تو حلقم...
بووووووووووووووووووووووس
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:57 ب.ظ
کاشکی پگاهی بیشتر عروسی توضیح میدادی میخندیم.
فقط واسه این جونگمین زن پیدا کردی پس تپلی چی؟
دختره فن تپلی نیست؟
ولی خوشم میاد جونگمین فرصت طلبه ها
PeGaH پاسخ داد:
عروسی این دوتا مگه سیرکه که بخندیم
تپلی یبسه اصلا پا نمیده ولی خودم زنش میدم...نگران نباش...
فنای تپلی داستان منو نمیخونن...البته زیاد مطمئن نیستم...
روباه مکاره ...رومئوی خودمه....
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:55 ب.ظ
من عاشق جونگمینم خیلی باحال بود.
شرط بندی تو حلقم.
PeGaH پاسخ داد:
دونگ سنگ خودمه...به نوناش رفته...خخخخخخخخخ
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:54 ب.ظ
اینا ماه عسل نمیرن؟
PeGaH پاسخ داد:
صبر کنی معلوم میشه
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:54 ب.ظ
عجب عروسی شد.
راستی پگاه بالاخره عروسی دعوت شدیم.
PeGaH پاسخ داد:
آوره دیگه
تو کنار دختر خاله هیون نشسته بودی :دی
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:52 ب.ظ
فکر کنم لینکو اشتباه زدم
http://upload7.ir/images/71801421985380487401.jpg
آهان حالا درست شد. خوشگله ؟
PeGaH پاسخ داد:
دیدمشششششششش
خواهر رنگ قرمز قلب مردا رو به تپش میندازه....نکن اینکارو...یوهاهاها
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:45 ب.ظ
خب اینم لباس من.
http://upload7.ir/images/861908441551727772191.jpg
خوشگله
PeGaH پاسخ داد:
کووووووووووووووووو؟؟؟؟
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:41 ب.ظ
حالا برو تو کف عروسی

بادا بادا مبارک بادا ایشاا... مبارک بادا

این حیاط و اون حیاط میپاشن نقل و نبات بادا بادا مبارک بادا ایشا ا.. مبارک بادا

PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووووووووو
قول میدم هیونگ یوریو طلاق داد بیایم خواستگاری تو...خخخخخخخخخخخخ
*maHsa* جمعه 1 شهریور 1392 11:28 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام
مهسا وارد میشود
البته شرمنده که دیر اومدم.
توی نظرات خودم دلیلشو گفتم
میانه پگاهی
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااااام
درود برتو
دشمنت آبجی
بله بله
نو پرابلم...
bita_leader جمعه 1 شهریور 1392 07:18 ب.ظ
hiiiii
kh onni???
blakhare man umadam koliii qesmato ba ham khundam ch haliii mde injuri
vali nm2nsam kamel kamel kalame b kalame bkhunam bayad sari rad mshodam
hala age ziyaD konjkav shodi chera kamel nakhundamo in modat nabud s bede ya bzang bt mgam

ay babaaaaaaaaa balaye 20 sal dasht mshod k beshe in akharash kkkkkkkkkkkk

felan***
PeGaH پاسخ داد:
سلام بر توووووو
تنک یو تو خوبی؟؟؟
خوششششش اومدیییییییییی...بله دیگه...عرقشو من ریختم لذتشو شوما بردی(حال کن اعتماد به نفس در حد جونگی)
بله از موضوعی که باعث انجام این جنایات شده با خبر شدیم نظرمونم که گفتیم بهتون
بالاخره الهه اخلاقیاتی گفتن...من همیشه معصوم ترین دختر کلاس بودم...خخخخخخخخخخخ
pari پنجشنبه 31 مرداد 1392 04:55 ب.ظ
one more thing
the last part
it was so familiar, was not it
PeGaH پاسخ داد:
come on babe
all the bed scenes are the same ;)
pari پنجشنبه 31 مرداد 1392 04:52 ب.ظ
پگول یه چیزی تا حالا متوجه نشدی که لباس ساقدوش نباید از لباس عروس خوشکلتر باشه
anyway
پگاه جونم چند قسمت دیگه داله ؟
من زیاد اینترنت در اختیارم نخواهد بود در اینده نزدیک زود تمومش کن باشه؟
پگول این قسمت عالی بود ؟بیست نه اصلا صد خب
جوابت
من آرامش
PeGaH پاسخ داد:
کجاش از لباس عروس قشنگتره؟؟؟؟این لباسه الان خیلی تو بورسههههه...کیت میدلتون پوشیدتش...
نی دونمممممممممم
اگه نداشتی برات تعریف موکونم....
قرررررربونت....ایشالله عروسی خودت
تنک یووووووووووووووووو
سارا3 پنجشنبه 31 مرداد 1392 02:36 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییییغ....
خییییییییییییییلی عالی بود...اخی ی ی...
ناااااااازیااااا...فنچولیا...عشقولیا...چه قدر این هیون و میوسون باحالن...
خییییییییییلی عالی بود....
لباسه هم ناز بود...من از لباس عروس میوسون که قسمت قبل گذاشتی خیلی خوشم اومد...
اخی ی ی...نازی هیون...بچم خجالتیه...چیزات...چه قدر خندیدم...
.
.
خب سوالت الان من تنها چیزی که میخوام ارامش داشتنه...
مرررررررررررررسی...بوووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ
تنک یو سارا جووووووووووووووووووووووووووونم
در عین خنگی باحالن...حق با توئه....
لباس عروسی دوشس کمبریج بود...من خودم عاااااشقش شدم...خانواده سلطنتی لباسای قشنگی میپوشن همیشه....
بله همون چیزا...خخخخخخخخ
امیدوارم بهش برسی
بوووووووووووووووووووووووووووس
zahra-ss پنجشنبه 31 مرداد 1392 12:25 ب.ظ
ای جونگ مین بدجنس
ممنون
PeGaH پاسخ داد:
روباه مکاره
یورولکام
سارامین پنجشنبه 31 مرداد 1392 07:31 ق.ظ
خوشبختی زیر سایه خدا و پدرومادر و همسرم...
اینم جواب سوالت پگاه جون...
چون کسی که خوشبخت باشه ارامش،عشق،پول و همه چیزای دیگه رو داره...
مرررررررررررررررررررررررررررررسی
عاااااااااااااااااااااااااالی بود
PeGaH پاسخ داد:
بلههههههههه انشالله که همیشه سایه شون مستدام باشه...
قررررررررررررررربونت...درست میگی....با جمع آوری همینا خوشبختی به دست میاد
تنک یوووووووووووووووووووو
سارامین پنجشنبه 31 مرداد 1392 07:28 ق.ظ
هییییییییییییییییییییی چرا اینقدر زود کات دادی؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه داشت به جاهای خوب خوبش میرسید
راستی چقدر دیگه از داستان مونده؟؟؟؟؟؟؟
PeGaH پاسخ داد:
دیگه عیب بود بقیه شم مینوشتم...خخخخخخخخ
خواهر من پورن نمینویسم...یوهاهاهاها
نی دونم...مونده کمی تا قسمتیش...
سارامین پنجشنبه 31 مرداد 1392 07:25 ق.ظ
ای جونممممممممممممممممممممم
فدای عشقم بشم که اصلا فرصتو از دست نمیده...فورا یکی واسه خودش گیر اورد
پگاه یعنی هلاک جونگ زندانی در خانه شدم...وااااااااااااااااااااااایی این بشر چه زندانیش عشقهههههههههههههههههههههههه
غیرتش تو حللللللللللللللللللللللللللقم... خیییییییییییییییییییییلی باحال تعظیمه رو از هیون گرفت...کککککککککککککککک
ای فدااااااااااااااااااااااااااااااش با اون شرط بندی کردنش
PeGaH پاسخ داد:
آره دیگه دید اگه دیر بجنبه فرصت از دستش میده عروسام که بهترین مکان همسر دارین...
پس از این به بعد بکنیمش تو خونه درم روش ببندیم عشق کنیم برای خودمون...
ادعای بزرگتریش شد یه لحظه...
بابا کشتی خودتو...به خدا جونگم انقدر راضی نیست
سیلا پنجشنبه 31 مرداد 1392 05:29 ق.ظ
...
لباس ساقدوش خیلی خوب بود....
الویت من ارامشه با ارامش همچی بدست میارم
PeGaH پاسخ داد:
تنک یوووووووووو
واقعا آرامش خیلی مهمه...بوووووووووووس
فاطیماجون پنجشنبه 31 مرداد 1392 03:05 ق.ظ
چبزات معلوم نباشه خخخ این پسره دیگه تهشه ها خخخ گفتم هیون از خجالت زودتر گرفته خوابیده خخخخ تنکیو
PeGaH پاسخ داد:
از این به بعد دیگه جرات نمیکنیم از واژه چیزات استفاده کنیم...بهمون انگ میچسبونن داریم حرف مستهجن میزنیم...خخخخخخخخخخ
منم تنک یو...
اونیییییییییییییی zahra پنجشنبه 31 مرداد 1392 02:10 ق.ظ
اونیییییییییییییییییییی زهرا اینجاست عروسیه خیلی باحالی بود کاش لباس لیمویی روهم میزاشتی ببینم سلیقه پسرم چطوریه
جواب س:چول آرامش عشق دین به ترتیب برام مهمه
PeGaH پاسخ داد:
دروووووووووووووووووووووود بر اونی زهرا
اگه پیداش کردم میذارمش بعد با هم میریم خواستگاری...من که نوناشم شومام که مادرشی دیگه...خخخخخخ
پس انشالله همیشه پولدارو آروم و عاشق و دیدندار باشید
بووووووووووووووووووووس
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 01:47 ق.ظ
هوف .... بالاخره این دو تا ب هم رسیدن !!!!
آخرای داستانه آیا ؟؟؟؟
صبر کن ... میوسون 2 سال از هیون بزرگتره ؟
چقدر قشنگ بود این قسمت پگاه :*****
آخرشم عادی و معمولی :)
پگی تکنیک الهه اخلاقیات ! : دی
لباسه عالی بودش ! خیلی ناز بود :)
هومممم ... من آرامش رو انتخاب میکنم . ب نظرم آرامش همه ی اون موارد رو شامل میشه . هوم ؟
میسی :***
خسته نباشی :)
PeGaH پاسخ داد:
آره خواهر....بالاخرههههههههه
هنوز مونده....یکم دیگه ...
بله دوسال بزرگتره
تنک یو
از الهه اخلاقیات بیشتر از این نباید انتظار داشته باشی...خخخخخخخخخ
بله انتخاب بسی درستی داری خواهر...بوووووووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30