تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENG(Autumn spell) season 2 part 42...2

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 29 مرداد 1392

BLOODY REVENG(Autumn spell) season 2 part 42...2



درود اینم 3 صفحه ی ادامه قسمت پیش.....

ببخشید دیر شد...

فعلا تا جمعه

 

-: جونگ مین ولم کن...

جونگ مین مرجان را داخل خانه کرد و در را از پشت بست...کلید را داخل جیبش گذاشت  و به طرف مرجان رفت..

-: جونگ مین خواهش میکنم...بزار برم...

-: چرا؟ نکنه میترسی..

-: اره میترسم...دارم از درون میلرزم....بزار برم...

جونگ مین به طرف شیشه ی نوشیدنی هایش رفت و لیوانی را پر کرد: ولت میکنم...ولی اول حرفام و میزنم..بعد میتونی بری...

مرجان لیوان را از دستش گرفت و گوشه ای پرت کرد: من نمیخوام به حرفات گوش بدم...

جونگ مین با عصبانیت شانه های مرجان را گرفت و فشرد: موضوع خواستن تو نیست..مجبوری...

مرجان به چشم های سرخ جونگ مین خیره شد تمام وجودش از ترس میلرزید...خوب میدانست عصبی کردن جونگ مین برایش گران تمام می شود ..خودش را از حصار دستان جونگ مین بیرون کشید و روی کاناپه نشست...

جونگ مین نفس عمیقی کشید  لیوانی دیگر برداشت....: "اول باید سوء تفاهم ها بر طرف بشه..."مجله را از روی میز برداشت و به طرف مرجان گرفت " این اصل مصاحبم...من تمام شایعه ها رو رد کردم..بگیر بخونش.."

مرجان بی حرکت نشسته بود و به پارکت ها خیره شده بود ..." میدونم"

-: چیو؟

-: در شایعه ...

جونگ مین لیوانش را روی میز گذاشت  کنار مرجان نشست : پس اون حرفای دیشبت دروغ بود؟

-: نه...مصاحبه ای که من خونده بود....تقلبی بود..نوشته هارو تغییر داده بودن..من خودمم دیشب متوجه شدم...

جونگ مین با پشم های گرد شده از تعجب گفت : کی همچین کاری کرده؟

مرجان نگاهش را زا پارکت گرفت و به جونگ مین خیره شد ...سرش را برگرداند و لیوان روی میز را برداشت و یه نفس سر کشید....تمام گلویش شروع به سوزش کرد...صورتش از شدت تلخی در هم رفت : اشکان..

جونگ مین خندید و خودش را عقب کشید: خوبه..پس برادرت هنوزم عقب نکشیده ...برای سرکوب من جعلم میکنه..خوبه..پیشرفت خوبی داشته ...

مرجان بی توجه به جونگ مین به طرف بار کوچک موجود در خانه رفت و بطری را برداشت و لیوانش را پر کرد ...اما قبل ان که لیوانش را بردارد....جونگ مین تمام محتویاتش را روی زمین ریخت و با عصبانیت دستش را که هنوز بطری را گرفته بود کشید : از کی تا حالا..مش ..روب...میخوری؟

مرجان دستش را بیرون کشید : از اون وقتی که تو ترکم کردی...

-: من تو رو ترک نکردم...

مرجان نیشخندی زد و گفت : "حتما من ترکت کردم اره؟"صدایش را بالا برد با عصبانیت یقه ی کت جونگ می را گرفت ودر چشمانش خیره شد : من بچم و کشتم ..اره لعنتی؟

جونگ مین دستش را روی دست های مرجان گزاشت: من ترکت نکردم..فقط یه مدت به خاطر کارم مجبور بودم از کره برم..

مرجان نیشخندی زد "یه مدت" فریاد زد"...منظورت از یه مدت 2 سال 9 ماهه؟؟..."

دستش را از کت جونگ مین جدا کرد و به طرف در خروج رفت: بیا این در و باز کن ...میخوام برم...

-: چرا نمیخوای حرفام و بشنوی؟

-: حرفی برای گفتن باقی نمونده....میگی ترکم نکردی ولی تو تمام این دوسال حتی یه زنگم بهم نزدی حتی وقتی بهت زنگ زدم متوجه شدم...خطت و عوض کردی...حتی وقتی میومدی کره به دیدنم نمیومدی...جونگ مین ...وضعیت من یه ننگ برای خوانوادم بود...اشکان هنوزم حاظر نیست تو صورتم نگاه کنه....من بی سیرت شده بودم...از این بیست سال و اندی که عمر کردم...نزاشتم این اتفاق برام بیوفته....من برای فرار از عشق علی..با هر پسری دوست میشدم..فقیر پولدار..برام مهم نبود فقط ...فقط میخواستم فراموشش کنم..میترسیدم..از عشق میترسیدم....ولی بعد از مرگش..تازه فهمیدم چه اشتباهی کردم...تازه فهمیدم چه فرشته ای و از دست دادم ...وقتی با تو دوست بودم...وقتی فهمیدم دارم بهت احساس پیدا میکنم..با خودم گفت این پسر با وجود این که نمیتونم حرف بزنم کنارم مونده....با خودم عهد کردم...غرورم و کنار بزارم و باهات بمونم...گذاشتم..نهال کوچیک عشق که تو قلبم خشک شده بود دوباره سبز بشه و میوه بده...ولی ..ولی تو این نهال  از ریشه خشک کردی..

-: مرجان...من فقط فکر میکردم...تو من و فراموش کردی...قرار بود شبی که من پرواز داشتم بهم زنگ بزنی..قرار بود اگه تماسی نگرفتی..راهمون جدا بشه..

قطرات اشک گونه هایش را خیس کرد: من ..نمیتونستم باهات حرف بزنم...اون شب بعد از این که رسوندیم خونه...از پله ها افتادم....بچمون..

جونگ مین نزدیک تر رفت و از پشت دراغوشش گرفت: میدونم...هنا همه چیز و برام تعریف کرده...میدونم...باعث سقط اون بچه من بودم...من  ببخش مرجان...

مرجان دستش را بالا اورد و روی دست جونگ مین گذاشت با صدای پر بغض گفت: دیگه کار از کار گذشته...من نامزد کردم...از همین امروز راهمون از هم جدا شده...

جونگ مین تازه متوجه حلقهداخل انگشت مرجان شد..دست های شل شد و افتاد...هنوز نگاهش به حلقه بود...چیزی درونش فرو ریخت....سدش را پایین انداخت تا رجان متوجه قطرات اشکش نشود.....کیلید ها را از جیبش بیرون کشید و در را باز کرد...مرجان به طرف در رفت.....جونگ مین دست مرجان را در دستش گرفت...حتی لمس حلقه حالش را بد میکرد...دست مرجان را به سمت لب هایش برد و بوسه ای عمیق بر انگشتانش زد...مرجان دستش را از دست جونگ مین بیرون کشید و بدون هیچ حرفی از در خارج شد....دستش را مشت کرد و روی سینه اش قرار داد...اشک جلوی دیدش را گرفته بود...دکمه ی اسانسور را زد ...دست را روی دانش گزاشت ...تا  صرای هق هق خفه اش را هیچ کس نشنود...از خودش هم شرم میکرد...با حرفی که زده بود برای همیشه جونگ مین را از دست داده بود..با باز شدن درهای اسانسود...خودش را داخل پرت کرد ....اخرین طبقهی پارکینگ را زد و روی زمین نشست ...دیگر تحمل نداشت...صدای گریه اش اسانسور را برداشته بود...گاهی اسانسور روبه روی طبقه ای می ایستاد...اما مرجان بدون توجه به ان ها...گریه میکرد ....

در خانه را بست..حتی طاقت دیدن رفتنش را هم نداشت....پاهایش را روی زمین میکشید...به طرف بطری روی میز رفت..درش را باز کرد و یه نفس سر کشید...بطری را روی میز کوبید..گاهی به اطرافش کرد...خانه ای که برای مرجان خریده بود کادوی تولدش..لحظه ای از تمام وسایل ان خانه متنفر شد...بطری را برداشت  ..تمام محتیاتش را خورد..بطدی خالی را گوشه ای پرت کرد...تمام بدنش گرم شده بود....لحظه رفتن مرجان لحظه ای از جلوی چشمانش نمیرفت...شروع به خندیدن کرد اما قطرات اشک..رهایش نمیکرد...یکی پس از دیگری پایین می امدند....شیشه ای دیگر برداشت و کمی از محتویاتش را نوشید...نگاهی به فضای بزرگ خانه کرد...به طرف تلویزیون رفت...بطدی دا بالایش گرفت و دویش ریخت...حرکت میکرد و تمام خانه را با الکل خیس کرد....فندک را از کشو بیرون کشید و روشنش کرد....روی مبل ها انداخت...در عرض چند ثانیه خانه قرق اتش شد....

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: ماریا زیاده روی کردی....

-: حالش چطوده؟

-: خوبه...اما...متاسفانه باید بگم..این شوک کمکی بهش نمیکنه...

-: برای چی انقدر با اطمینان حرف میزنی؟؟ مرجانه هنوز بیهوشه...

-: ماریا...تو خودت بهتر از من میدونی...حافظه ی مرجانه در صورتی بر میگرده که...اون حادثه تکرار بشه...اون خونه باید دوباره اتیش بگیره..اون انفجار باید پیش بیاد...

-: مایکل ...شده اون خونه رو به اتیش بکشم.....شده ارم بکشم..ولی من باید حافظه مرجانه رو برگردونم....من برای این انتقام بهش احتیاج دارم....

-: به این فکر کری که اگه مرجان حافظش و بدست بیاره ولی حاظر به انتقام نشه...تا حالا فکر کردی؟؟

-: حتی نیازی نیست بهش فکر کنم..وقتی من فقط به خاطد وضعیت پدرم و نابودی مادرم...اینجوری از انیش انتقام از اون پیرمرد میسوزم...پس مرجانه اتیشش از من تند تر میشه...

مایکل از روی صندلی بلند شد و به طرف در رفت: من حرفام و زدم..مراقب خود باش..مرجانه هم تا یه ساعت دیگه بهوش میاد...اگه از این انتفاق چیزی یادش نیومد..چیزی بهش نگو...ولی اگه یادش بود...میتونی کارت و برای بازگشت حافظش بکنی..طبق روشی که قبلا بهت گفتم...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
selia چهارشنبه 30 مرداد 1392 06:21 ق.ظ

NeGy پاسخ داد:
عزیزم......اون شیطان بندم...نه..:D
رنت چهارشنبه 30 مرداد 1392 02:38 ق.ظ
وای نه جونگ مین چیکار کرد؟
وای خدا
NeGy پاسخ داد:
هیچی عزیزم..خودش و راحت کرد بقیه رو ناراحت...
گاهی میزنه به سرش عادت میکنی....که که^^
هعیییییییی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر