تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - LAST KISS*10[درام..جنایی-رمانتیک]

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 29 مرداد 1392

LAST KISS*10[درام..جنایی-رمانتیک]



سختی تنهایی رو وقتی فهمیدم که دیدم مترسک به کلاغ سیاه میگه هر چقدر دوست داری نوکم بزن ولی تنهام نذار!!!!!!

سلام به همگی؟؟؟چطور مطورین؟؟؟حالتون خوبه؟؟؟شرمنده که نیومدم..امتحان فیزیک داشتم درگیر اون بودم..یکمم سرم شلوغ بود نتونستم بیام...معذرررررررررررررررت...حالا بدویید ادامه که داستان اوردم.

چندروزی از تمام ماجراها می گذشت یه روز هیونگ جون اومد دم در خونه دخترا.
مهشید:عسل ببین کیه درمی زنه.
-من دستم بنده تینا بپرببین کیه.
تینا:نمی شه اخه جای حساس فیلمه نیکاجون بپردرو باز کن.
نیکا:نوکر باباتون غلام سیاه کیمیاجون ببین کیه.
-اه تا شماها بخواییدتصمیم بگیری کیه پشت دریارو اون پشت زیرپاش علف سبزشده اصلاخودم دروبازمیکنم.
هیونگ جون بعدازمعطلی زیادرفت تو خونه.
هیونگ جون:سلام هانی.
-سلام تواین جاچی کار میکنی.
هیونگ جون:این دیگه پرسیدن داره دلم برای دوست دخترم تنگ شده بود اومدم باهاش برم بیرون.
-جدی منم دلم برات تنگ شده بود.
مهشید:سونبه تویی.
هیونگ جون:اومدم دوستتون رو برای امروز ازتون قرض بگیرم میشه.؟؟؟
مهشید:اجازه ی ماهم دست شماست.
هیونگ جون:پس بدو برو حاضرشو زودبیا فقط منو زیاد منتظر نزاریا.
-چشم قربان.
ودوید به سمت اتاقش.
هیونگ هم ایستاده بود ومی خندید.
نیکا:سلام سونبه از این ورا.
هیونگ جون:اومدم باعسل بریم بیرون تورو خدا برو اینو به بقیه هم بگو که من مجبور نشم دوبار دیگه هم تعریف کنم وبگم برای چی اومدم.
نیکا:باشه.
عسل.
رفتم تواتاقم وسریع حاضرشدم وخیلی لفتش ندادم ودویدم از اتاقم بیرون ورفتم دم در.
-بریم من امادم.
هیونگ جون:بابا فعال شدیا چه زودحاضرشدی.
-ازوقتی دوست دختریه پسر عجول شدم باعث شده دیگه زود حاضرشم.
هیونگ خندید ودستشو دور کمرم حلقه کرد وباهم راه افتادیم واز باغ خارج شدیم.
تینا:رفتن.؟؟
کیمیا:په نه په می خواستی بشینن توحیاط یه زیر انداز وکتری هم بهشون می دادیم همین جا صفا کنن.
تینا:مسخره.
کیمیا:هه هه هه.
نیکا:کوفت.
مهشید:بسه بیاید به فکرناهار باشیم وگرنه از گشنگی هلاک می شیم امروز.
هیونگ .
باعسل ازخونه شون اومدیم بیرون واون روز رو کلی گشتیم اخر شب هم باهم به یه دیسکو رفتیم البته نذاشتم کسی حتی یه نگاه چپ بهش بکنه.وقتی رقصیدیم یه گوشه باهم نشستیم.
-وای خیلی گرمه دارم خفه می شم.
رفتم وکنارش نشستم هی با دستش خودشو باد میزد.دکمه های پیراهنشو چند تاشو بازکردم وبه قفسه ی سینش فوت کردم تاخنک بشه.بعداز ده دقیقه خودم دیگه نمی تونستم نفس بکشم دوباره قلبم داشت میزد عرق روی پیشونیم نشسته بود دوباره به سمتش رفتمو لبمو روی قفسه ی سینش گذاشتم.بعداز مدتی ازش فاصله گرفتم.
-هی اقا می خوای از این کارا بکنی جاش این جانیست باید بری تواتاق نه جلوی همه.
توجهی به حرف اون مرد نکردم سرم رو بالا بردم وتوچشم هاش خیره شدم اونم بهم نگاه میکرد اروم چشمامو بستم وسرم رو نزدیک صورتش بردم ولب هامو میون لب هاش گذاشتم وشروع به بوسیدنش کردم اونم دستشو دور گردنم حلقه کرد منم دستمو لای موهاش فرو بردم ومشغول بوسیدن هم شدیم از هم که جداشدیم همان مرده دوباره گفت.
-عجب دوست دختر قشنگی داری ازکجاتورش کردی نکنه فقط برا امشب می خوای ازش استفاده کنی.
خیلی عصبی شده بودم دستامو مشت کردم وروی میز فشارمی دادم.
-هیونگ تو توجه نکن چی می گه نباید به حرفاش گوش کنی.
هیونگ جون:باشه فقط به خاطرتو تحمل می کنم.
عسل لبخندی بهم زد که باعث شد خشمم دوباره اروم بشه بلندشدم ودستشو کشیدم واز اون جا خارج شدیم.
-ممنون که کنارمی.
هیونگ جون:منم ازت ممنونم که بامن دوست شدی.
ساعت 12 بود که به خونه هامون برگشتیم دم در بهش گفتم که مراقب خودش باشه تادوباره اتفاقی نیوفته اونم گفت که خیالم راحت باشه .
فردا صبحشم چون تعطیل بودهمه توخونه بودیم.
یونگ سنگ:بچه ها پاشید بریم گردش حیف تواین هوابمونیم توخونه.
هیون جونگ: خب کجا بریم.
کیوجونگ:بریم دریاچه.
جونگ مین:اره فکرخوبیه.
هیونگ جون:منم موافقم.
یونگ سنگ:هیونگ یه زنگ بزن خونه دخترا بگو اوناهم حاضرشن باهم بریم.
زنگ زدم خونه دخترا اوناهم قبول کردن وبرای یک ساعت بعد راه افتادیم به سمت دریاچه.
یونگ سنگ:وای چه هوای خوبیه.
کیوجونگ:اره بوی بهارو از الان دارم حسش می کنم.
هیون جونگ:مثل این که بهار امسالمون رنگ وبوی خاصی داره.
جونگ مین:شاید.
هیونگ جون:من که مطمئنم.
ویه نگاه به عسل انداختم اونم داشت اطرافشو نگاه میکرد هرچقدر نگاش میکردم از دیدنش سیرنمی شدم.
جونگ مین.
وای که من عاشق بهارم وسرسبزیش امیدوارم بهار امسالم قشنگ ترین بهار عمرم باشه ولی در کنار نیکا که اگر منوقبول کنه نه به عنوان یه دوست بلکه به عنوان شریک زندگیش.اخ که  اگه این اتفاق بیوفته دیگه هیچ غمی ندارم.یه نگاه به نیکا انداختم که داشت با دوستاش زیر انداز پهن می کردو می خواستن بشینن چقدر خوبه ادم بهار زندگیش رو در کنار شریک زندگیش بگذرونه.
هیون.
امسالم داره بهارمثل سال های دیگه می رسه ومن هنوز منتظرم تامهشید جوابمو بده پارسال توهمین سال به دوست هم دانشگاهیم پیشنهاد دوستی دادم ولی اون بهار زندگیمو خراب کرد وبهم پیشنهاد رد داد دلم می خواد بهار امسالم مثل پارسال نشه چون امسال حس میکنم واقعا عاشق مهشید شدم ومی خوام این عشقو بهش ابراز کنم تا بفهمه واقعا دوستش دارم ولی امیدوارم بهار امسالم خراب نشه.
مهشید.
امسال بهترین بهار عمرمه چون درکنار توئم هیون جونگ بدون ناامیدت نمی کنم وتااخرین نفسم کنارت میمونم پس توهم کنارم باش وناامیدم نکن.
نیکا.
هیچ بهاری زیباتر از بهار امسال نیست که می خوام این بهارو درکنار جونگ مین بگذرونم اگر یه بهار توعمرم باشه که بخوام برای اخرین بهارم انتخابش کنم اون بهار امساله از وقتی که باهاشون دوست شدیم ثانیه ثانیه عمرم برام ارزش پیداکرده تابتونم خوب ازش استفاده کنم تا مبادا ازدست بدمش.
عسل.
امسال زیباترین بهارو درکنارت سپری خواهم کرد کیم هیونگ جون امیدوارم همیشه بهار زندگیمون سرسبز باشه خوشحالم که بهار امسال در کنارمی ومن می تونم باکسی که از صمیم قلبم عاشقشم بهارمو بگذرونم هرچی می گذره بیشتر بهت علاقه مند می شم خداکنه هیچ موقع این خوشی ها تموم نشه.
کیمیا.
وای که چه بوی خوبی میاد بوی خوش زندگی امسال تازه فهمیدم بهارم بدونم شریک زندگیم خیلی سردوخشکه ولی درکنار یونگ سنگ بودن می دونم که بهترین بهارو دارم چون اونه که بهارمو سرسبز میکنه امیدوارم هیچ وقت بهارمو از دست ندم.
یونگ سنگ:امسالم مثل سال های دیگه گذشت ومن تازه همین امسال چشممو رو اطرافم باز کردم وفهمیدم باید عاشق باشم وزندگی کنم وتا بتونم طعم زندگی خوب رو بچشم وازش لذت ببرم اگر بهار امسال کیمیا درکنارم نبود مطمئنم که بهار تخلی رو در پیش داشتم ولی درکنار اون مطمئنم زیباترین بهارو دارم.
تینا.
وایییییی که بوی گلا ازالان داره ریه هامو پرمیکنه.چه بوی خوشی داره این فصل من عاشق بهارم هم بهارهم کیو که حالا جزعی از مهم ترین چیزهای زندگیمه واگه که باهاش نباشم نمی تونم یه روز هم طاقت بیارم.
کیوجونگ.
بهار فصل سرسبزی وشکوفاییه فصلی که به مایاد میده شاید سال دیگری درکار نباشد ولی من میخوام ازاین لحضه قدرتک تک لحضه هامو بدونم وازشون به خوبی استفاده کنم امسالو در کنار کسی که عاشقشم می گذرونم وامیدوارم خاطرات خوبی رو درکنارش بگذرونم.
جونگ مین:خب این وشما واینم بهار زندگی ما.
یونگ سنگ:خب بچه ها نهار رو درست کنید که تا نهارچیزی نمونده.
هیون جونگ:وقتی که کیوجونگ ما گرسنه بشه دیگه هیچ کس رو نمی شناسه.
تینا:پس زود نهار رو درست کنیم تاکیو ما نخورده.
همه با حرف تینا زدن زیر خنده وتینا تازه فهمید چه سوتی داده زود جلو دهنشو گرفت وگفت.
تینا:معذرت می خوام.
-دخترخاله حالا که دیگه گفتی پس بی خیال.
کیمیا:ولی عجب سوتی دادیا.
مهشید:هه هه هه.
نیکا:کوفت.

جونگ مین:یه سوال چرا شما تمام حرف زدناتون مثل یونگ سنگ ماست.
نیکا:چی.
عسل:پیچپیچی.
نیکا:هر هر خندیدم.
مهشید:هه هه هه خوشم میاد ضایت می کنه.
عسل:شماها که کار همیشگیتونه این که تعجبی نداره.
جونگ مین:من یه سوال پرسیدما چرا به هم می پرید.
تینا:ماکی به هم پریدیم.
کیمیا:راست می گه.
جونگ مین:بی خیال این حرفا میخوام بدونم این تیکه کلام هاتون چرامثل یونگ سنگ.؟؟
عسل:خب .ماازکجا بدونیم از خودش بپرس.
یونگ سنگ:خب من توی یه سایتی میرم که یه دخترس اون جا داستان میزاره اونم به انگلیسی داستانی که میزاره خیلی خوشمله ومنم دربست عاشق داستانشم ولی نمی دونم کیه فقط گاهی اوقات براش نظر میزارم.
بچه ها یه نگاه به هم کردن اخه چرا باید یونگ سنگ تیکه کلامای اونا رو می گفت.
کیمیا:یونگ سنگ اون لپ تابو بیار.
یونگ سنگ:برای چی می خوای.
کیمیا:خودتم بیا.
جونگ مین:نکنه می خوای لپ تاپو توسرش خورد کنی.
کیمیا:نخیرم می خوام ببینم سایتی که میره ادرسش چیه.
یونگ سنگ لپ تاپو اورد وکنار کیمیا نشست.
کیمیا:خب برو توسایتی که می گی ببینم.
یونگ سنگ ادرس رو وارد کرد وسایت باز شد کیمیا بادهن باز به صفحه خیره بود.
عسل:چی شد مردی.
کیمیا:این که سایت منه.
یونگ سنگ:چی؟؟؟؟
کیمیا:من این جاداستان میزارم سایت برای خودمه.
یونگ سنگ:دروغ می گی؟؟؟یعنی من این همه مدت باتومی چتیدم.
کیمیا:اره خیلی باحالی یونگ سنگ ....عاشقتم.
بعد پرید بغل یونگ سنگ ویه بوس اب دار به صورت یونگ سنگ زد.
همه شروع کردن به خندیدن.
کیمیا:چیه خنده داره.؟؟
هیونگ جون:اصلا ولی چه تصادفی.
جونگ مین:خودم کشفیدمش.
همه برگشتن وبه جونگی نگاه کردن.
جونگ مین:هه هه هه خب چیزه منم ...تواین سایته می رفتم خدایی داستانش خیلی باحاله فقط منو نزنید.
هیون جونگ:توکه یونگ سنگ رو دعوا می کردی که توسایت نره وداستان نخونه پس چرا خودت می رفتی.؟؟
جونگ مین:خب دیگه.
مهشید:به جمع ما خوش اومدید.
یونگ سنگ:میسی.
تینا:خب خیلی فکیدید بدویید بیاید غذادرست کنیم.
عسل به طعنه گفت.
-وگرنه کیو همونومیخوره.
تینا:هانیییییییی.
عسل:جانم.
همه شروع کردن به خندیدن.
هیونگ جون:اه اه عسل دیگه نبینم بهش بگی جانما.
-چشم عزیزم.
همه:عوقققققققق.
هیونگ جون:چیه حسودیتون می شه.
کیوجونگ:به تو عمرا.
غذا روخوردن وهر کدوم بعداز غذا زوج زوج رفتن وقدم زدن.وبعد هم رفتن خونه هاشون.
وفرداشم رفتن دانشگاه.
چند وقتی از دوستی بچه هامی گذشت حدود 1سال میشد. یه روز که همه دوباره بازوج هاشون رفته بودن بیرون طبق معمول تافردا صبح هم نمی اومدن عسل بازتوخونه تنهابود خیلی می ترسیدکه دوباره همون اتفاق براش بیوفته برای همین زنگ زد به گوشی هیونگ.
-الو هیونگ .کجایی.
هیونگ جون:نزدیکای خونه توی فضا سبزم.همون پارکی که نزدیک خونست.اتفاقی افتاده.
-نه فقط من دوباره تنها شدم توخونه راستش می ترسم.
هیونگ جون:خب پاشو بیا همین پارکه که من هستم این جوری خیال منم راحت تره.
-باشه پس زود میام.
عسل.
تا تلفن رو قطع کردم صداهایی از طبقه ی بالا شنیده شد خیلی ترسیدم با احتیاط رفتم طبقه بالا رفتم توی اتاقم تا درو بستم دیگه نفهمیدم چی شد.
هیونگ جون.
حدود نیم ساعتی منتظرعسل بودم داشتم نگرانش می شدم هرچی به گوشیش زنگ زدم تلفنو جواب نمی داد از جام بلند شدم وبه سمت خونه دویدم تا خود خونه دویدم وقتی رسیدم نفس نفس میزدم نمیدونستم کسی که باتمام وجودم دوستش داشتم الان داشت توخونه چه بلایی سرش می اومد.
عسل.
احساس کردم روی تختم ویکی داره بدنمو لمس می کنه درد شدیدی توی سرم احساس می کردم ضربه ای که به سرم خورده بود خیلی درد داشت برای همین فکر کنم بیهوش شده بودم یکی داشت گردنمو می بوسید خیلی می سوخت احساس کردم داره به سمت لباسم میره تا.....ولی......
هیونگ جون.
هرچی زنگ زدم درو باز نکرد از در رفتم بالا وپریدم توخونه وبه در کوبیدمو وارد خونه شدم.
-فکر کنم دکمه های پیراهنم همه باز بودن یه دفعه صدای هیونگ رو شنیدم که توی خونه داشت اسممو صدا می کرد.


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مهشید شنبه 10 خرداد 1393 01:15 ب.ظ
تو سه شنبه 29 مرداد امتحان فیزیک داشتی؟؟؟؟؟
رجستر یکشنبه 3 شهریور 1392 08:34 ق.ظ
حتما داستانه هم متل درستون نکته های فیزیکی داره نه
رجستر یکشنبه 3 شهریور 1392 08:26 ق.ظ
حتما داستانه هم متل درستون نکته های فیزیکی داره نه
مهدیه چهارشنبه 30 مرداد 1392 03:26 ب.ظ
امتحان فیزیک؟
راستی چندتااز بچه ها یه وبلاگ مخصوص داستان داشتیم حذف شد حالا میخوایم دوباره از نو بسازیم
خوشحال میشم به ما بپیوندی و افتخار بدی نویسنده وبلاگمون باشی
این ادرس اون وبلاگ نیست تو میتونی اونجا نظرتو بگی تا منم پنلت رو درست کنم
فقط یادت نره حتما بیای بگی که با نویسنده شدن اونجا موافقی یا نه
هرچه زود تر بهتر
ممنون
نظرت چیه؟
اونجا نویسنده میشی؟
مرجان چهارشنبه 30 مرداد 1392 10:07 ق.ظ
سلام گذاشتیمون تو کف جای حساس تمام شدمنتظر قسمت بعد هستم زود بذارش
رنت چهارشنبه 30 مرداد 1392 02:43 ق.ظ
هییییییییییییییی
این دیگه کیه ؟
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
neshat.NH چهارشنبه 30 مرداد 1392 12:09 ق.ظ
azizaaaaam ali bood faghat torookhodaaaaa zood badio bezar k kheili mohemeeeee :D :* *:*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر