تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 54

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 29 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 54




سیلااااااااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟
.
عااااااااااااااااقا!! نزن!! بابا نزن!! ترکیدم!!!
جون شوفلاتون دمپایی، جوراب، تخم مرغ گوچه هاتونو برای خودتون نگه دارین!!! خخخخخخخخ
.
شرررررررررررررمنده که بازم یکشنبه نبودم
.
عاااااااااااقا!! نمیدونم چرا یکشنبه ها واسه این داستان طلسم شده اصلا؟؟ خخخخخخخ
ایندفه دفترمو گم کرده بودم!!! خخخخخخخخخخخ
دیروز با یه مصیبتی از لای کمد کشیدمش بیرون!! هم تا خورده شده، هم پاره پوره!!!
سلیقه رو حال کنید!! خخخخخخخخخ
.
بسه دیه!! حالا ما یه چی گفتیم!! شوما چرا میخندین!! دهه!!
.

خوب دیه فک نزنم مادر!! خخخخخخخ
.

بووووووووووووفرمایید ادامه^^

امیدوارم خوشتون بیاد
.

عرض و طول دیه ای ندارم مادر!!! خخخخخخخخخ


بوفرمایید تو که اشمون از دهن میفته!!








سوفی هم چشمکی زد: " حالا میبینیم!! "  با عجله به سمت گوشی اش رفت. بلافاصله شماره را گرفت و منتظر ماند. دوباره گرفت. اما باز هم جوابی نگرفت.
جونگمین با اشاره های چشم و ابرویش ، مدام سوفی را مسخره می کرد. اما سوفی باز هم شماره را گرفت. دوباره و دوباره. بالاخره صدای اقای پارک در گوشش پیچید. بشکنی زد و گوشی را به سمت جونگمین گرفت. با اشاره چشم به او فهماند که گوشی را بگیرد.
نفس عمیقی کشید و گوشی را از سوفی گرفت. ان را به گوشش نزدیک کرد و بلافاصله صدای پدرش در گوشش پیچید.






* The peace after the storm * season 2 *  part  54




-    دختره ی نفهم چرا حرف تو اون مغز پوکت فرو نمیره؟! فک می کنی نمی دونم همه چی رو به پسرا اعتراف کردی؟!  اگه بچتو میخوای با این کاری که کردی محال ممکنه بهت پسش بدم! حالا حالاها مهمون منه تا مادرش سرعقل بیاد!! "
جونگمین سکوتش را شکست و با لحن خاصی گفت: " اولا سلامت کو بابا؟ دوما من پسرم نه دختر!! سوما من که بچه ای ندارم!! "
اقای پارک خشکش زد. باورش نمی شد که این هم نقشه ای از طرف پسرش باشد. خواست قطع کند که اعتراض جونگمین بلند شد: " قطع نکن بابا! خواهش می کنم! بذار حرفمو بزنم!.... خودتم که میدونی همه چی رو میدونم! پس نمیتونی چیزی رو انکار کنی! فقط بهم بگو چرا؟ بهم بگو چرا این کارو با من کردی؟! با تنها پسرت!!  نمیتونم ببخشمت بابا! تو کاری کردی که سرخورده شم! طرد بشم! هم من، هم تمام کسایی که بی برو و برگرد برام عزیزن!!.... تو کاری کردی که فک کنم پدرم، تنها کسی که تو زندگیم بی نهایت دوسش دارم، منو دوس نداره و هرکاری میکنه تا پسرشو داغون کنه، خوار کنه!!.... اره بابا؟ واقعا همینو میخواستی؟ چرا این کارو با پسرت کردی؟ چرا؟ "
باید این حرف ها را می زد. حرف هایی که مدت ها بود بر روی دلش سنگینی می کرد و طاقتش را سلب کرده بود.
اقای پارک اهی از درماندگی کشید. فکرش را هم نمی کرد که روزی به این حا برسد و چنین حرف هایی را از پسرش بشنود. جونگمین بدون این که بداند داشت زیاده روی می کرد.
 پسرم! اینایی که میگی حقیقت نداره! من همیشه دوستت داشتم و دارم....من واسه ی همه ی کارام دلیل دارم! من مجبور شدم این کارو بکنم...مجبور شدم!!"
پوزخندی زد: " خیله خب! دلیلشو بگو تا بدونم....تا از این همه شک و دروغ دربیام! بگو بابا! خواهش می کنم!!
-    نمیتونم! حداقل الان نمیتونم!! "
-    چرا؟ دوس داری من عذاب بکشم؟اره؟
-    پسرم قول میدم همه چی رو برات توضیح بدم، اما الان وقتش نیست!!
با صدای لرزانی گفت: " دیگه نمیخوام دروغاتو باور کنم! شک ندارم دلایلتم دروغن!.... اما فقط و فقط ازت یه خواهش دارم که امیدوارم هنوز که میگی منو دوس داری، به حرفام اهمیت بدی! ازت خواهش می کنم نذار گروه از هم بپاشه! ازت خواهش میکنم بابا!! اگه همینطوری پیش بره بهت قول میدم خودمو زنده نمیذارم!!
-    بسه دیگه پسر!!
-    و یه خواهش دیگه!! ایلین! تو رو خدا اونو به مادرش برگردون! خودتم میدونی که اون بچه بخشی از زندگی منه!!... چطوری میتونی یه مادر و بچه رو از هم جدا کنی؟! پس عاطفت کجا رفته بابا؟!
-    جونگمین!!
لبش را گزید. حرف اخرش را هم باید می زد: " بابا! اگه میخوای پسرت بازم کنارت بمونه، باید به حرفاش گوش بدی، وگرنه دیگه منو نمی بینی، من دیگه پسرت نیستم!! "  تماس را قطع کرد و گوشی را به دست سوفی داد. با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد و در مقابل دیدگان بهت زده ی سوفی و هیونگ به سمت پله ها و اتاقش پناه برد.
هردو با تعجب به جای خالی اش خیره بودند. این اولین باری بود که تصویر دیگری از جونگمین می دیدند. حتی شنیدن حرف های چندلحظه قبل از زبان جونگمین  هم تعجبشان را بیشتر کرده بود.
اقای پارک هنوز هم بهت زده بود. نمی دانست چه جوابی باید به پسرش بدهد. با پیچیدن بوق ممتد در گوشش، بر روی صندلی اش وا رفت. دستش را روی قفسه ی سینه اش گذاشت و کمی ماساژ داد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید. باید به جونگمین ثابت می کرد همه چیز ان طور که او فکر می کند نیست! گوشی تلفن را برداشت و شماره ای گرفت. با پیچیدن صدای پیتر در گوشش، سریع به حرف امد: " وسایلتو جمع کن! تا یکی دو روز دیگه باید بریم کره!! "   تماس را قطع کرد و بیشتر در صندلی اش فرو رفت. قرص زیرزبانیش را در دهانش گذاشت. چشمانش را بست و سرش را به پشتی صندلی اش تکیه داد.


................................................................


تقه ای به در اتاق جونگمین زد و وارد شد.
با دیدن سوفی بر روی تختش نیم خیز شد و به او خیره ماند. همانطور که سعی می کرد چشمان خیسش را پشت خنده اش پنهان کند گفت: " ناهار چی داریم؟!
سوفی خنده ای کرد و سینی غذا را روی زانوان جونگمین گذاشت : " سوشی! "  کنار جونگمین نشست و دستش را بر روی شانه اش گذاشت: " لازم نیست گریه هاتو از من مخفی کنی!! "
چاپ استیک هایش را برداشت و با اشتهایی عجیب و اداهایی بامزه شروع به خوردن کرد.
سوفی خندید و با لحن خاصی گفت: " دیدی نقشم جواب داد اقا پسر!!"
همانطور که با اشتها غذایش را می بلعید، زبانکی به سوفی انداخت: " شانسی بود! خیلی خوشحال نباش!"
سوفی هم پوزخندی زد: " باشه تو راس میگی!!"
قیافه ای حق به جانب به خود گرفت: " من همیشه راس میگم! "
سری تکان داد: " راستی با این همه حرفی که زدی، بابات چی گفت بالاخره؟! "
-    هیچی! بعید میدونم اصلا من دیگه براش اهمیتی داشته باشم! "
-    این جوریام نیست! مطمئنا دوستت داره!
اهی کشید : " چی بگم...! "   دور دهانش را پاک کرد و دستی به شکمش کشید: " هوووووف! ترکیدم! دستت درد نکنه! "
سوفی لبخند گرمی زد: " نوش جونت اقا!! "
-    راستی کیو و یونگی هنوز نیومدن؟ چه خبر؟
سوفی سینی غذا را بر داشت و رو به جونگمین کرد: " نه! ولی چند دقه قبل یونگ سنگ زنگ زد گفت که سوجین امروز مرخص میشه!! "
جونگمین با شنیدن این حرف فورا از جایش پرید: " جدی میگی؟!
-    اوهوم!!
با صدای بلندی خندید: " شکر خدا!! "  بی ان که بخواهد با یک حرکت غافلگیر کننده سوفی را در اغوش کشید: " وای! خانم کوچولو داره میاد! "   خودش را از سوفی جدا کرد و خنده کنان به سمت در دوید: " من رفتم! تو هم یه کم خونه رو مرتب کن!! "
با کوبیده شدن در اتاق، بی اختیار خندید. اهی کشید و زیرلب زمزمه کرد:" امیدوارم همیشه همین طوری بخندی پارک جونگمین!! "


..................................................................


سرش را از لای در اتاق داخل برد و گفت: " مهمون نمی خواید؟! "
یونگ سنگ زیرلب غرید: " باز این خروس بی محل پیداش شد!! "
جونگمین با حالت یورتمه وارد اتاق شد. زبانکی به یونگ سنگ انداخت و گفت: " خروس نه خنگه! من اسبم!! " و شروع کرد به دور اتاق چرخیدن! "
همگی بی اختیار زدند زیر خنده!
کیوجونگ سری تکان داد: " خوبی تو؟ مطمئنی سرت جایی نخورده؟! "
یونگ سنگ نیشخندی زد: " این از همون اولش خل و چل بود! لازم نیست سرش به جایی بخوره!! "
دهن کجی به یونگ سنگ کرد و کنار تخت سوجین ایستاد: " از این بهتر نمیشم! بالاخره خانوم کوچولو داره مرخص میشه!! "  به سمت سوجین چرخید و چشمکی تحویلش داد.
سوجین خندید و متقابلا چشمکی زد.
-    تا کی می خواید همینطوری همینجا بمونید؟ مگه بیمارتون مرخص نیست؟! "
-    هر 3 به سمت پرستاری که در چارچوب در ایستاده بود، برگشتند.
جونگمین بلافاصله رو به پرستار گفت: " اوا! مگه نگفتم انقدر بداخلاق نباش! می ترشی شوهر گیرت نمیاد!! "
با این حرف باز هم خنده ها بلند شد. پرستار همانطور که سعی می کرد خنده اش را بخورد، لبش را به دندان گرفت و رو به پسرها کرد: " هرکاری می کنید، فقط زودتر! مریضای دیگه به تخت احتیاج دارن! "  و به سمت سوجین رفت تا سرمش را بیرون بکشد.
جونگمین با یک حرکت سریع خودش را بالای سر سوجین رساند و با لحن بانمکی گفت: " زودباش پاشو خانم کوچولو! میبینی؟  اینجا به تختت هم داره تجاوز میشه!! "
سوجین در میان سوزش دستش سرخوشانه خندید. وجود جونگمین همیشه باعث می شد کمتر دردی را حس کند.
پرستار بعد از اتمام کارش از اتاق بیرون رفت. جونگمین نیشخندی زد و صدایش را کمی بالاتر برد: " به حرفام خوب فک کن خانمپرستار!! "  لپ هایش را باد کرد و به سمت سوجین رفت. به کمک کیوجونگ او را از تخت پایین اورد. بلافاصله لپ سوجین را کشید: " بالاخره داری میای خونه خانم کوچولو!! "
خنده ی کوتاهی کرد و نگاهش را به هر3 پسر داد: " از همتون ممنونم!! "
هر3 با لبخندی جوابش را دادند. یونگ سنگ بی هیچ حرفی گیتار را روی دوشش انداخت. سوجین هم با یک دستش بازوی کیوجونگ را گرفت و با دست دیگرش به بازوی جونگمین چنگ زد. اهی کشید. چقدر دلش برای ان خانه تنگ شده بود. بی اختیار با به یاد اوردن نبود هیون جونگ، بغض غریبی در گلویش لانه کرد. حالا بیشتر از هروقت دیگری دلتنگش بود و به بودنش نیاز داشت.



..........................................................................

خوووووووووووف شطولیا بووووووود؟؟

.
عااااااااااقا!! هیونو فرستادیم هواخوری!! خیالتون راحت جاش راحته بچم!!!


نظرا کم نباشه^^

بووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللللللل


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
agra چهارشنبه 30 مرداد 1392 02:20 ب.ظ
سلام خوبی،آفرین به جونگمین باید همین طور محکم باباباش صحبت میکرد،مرسی خانومی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلااااااااام مرسی^^
اوهوووووووووم))))))
خواهشششش عزیزمممم***
selia سه شنبه 29 مرداد 1392 10:20 ب.ظ
دیر میای بعدم اینجوری میای
چرا این قسمت اتفاق خاصی نیوفتاد.روند داستان کند شده
*almas-shargh* پاسخ داد:
من شرررررررررررررررمنده((((((((((((
یکشنبه دفترمو گم کرده بودم..... شرمنده به خدااااااااا((((((((
.
چه جوری قربونت برم؟)))))
.
قبول دارم..... یه کم کنده...
میدونی این اولین داستانم بوده، الان که میبینمش، کلی نقص داره!! ببخش به خاطر اینه که ناشی بودم! به خاطر همینه که زیادتر از بقیه ی داستانام شده.....
سعی میکنم و قول میدم که تو داستانای بعدی دیه از این اشتباها تکرار نشه)))))
ببخشید گلم^^ ))))))))))
اونیییییییییییییی zahra سه شنبه 29 مرداد 1392 05:33 ب.ظ
این قسمت کم نبود عایا؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
نیدونم...... ببخشید، بعضی از پارت بندیا کم شده، بعضی زیاد((((((
قول میدم زیادتر بنویسم خانومی)))))))))))
فاطیماجون سه شنبه 29 مرداد 1392 03:36 ب.ظ
هیووووووون کجا گمو گورش کردی گوناه داره بچه حالع هرجا هست سر عقل بیریشو برگردونیش باش خخخخخخخخی

*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخ^^
یه جای خوب^^
امیدوارررررررررررررررررررررررررررم برگرده^^
.
میسیییییییییییی عزیزمممممم***^^
یلدا سه شنبه 29 مرداد 1392 02:46 ب.ظ
ببین الماسی جونی حتی دل سوجینم براش تنگ شده!تو كه اینقدر سوجین دوستی ، این هیونو واسش بیار غصه نخوره دیگه...هیوننننننننننننننننننننن!!!
عالی بودددددددددددددددددددددددددددددددددد!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
قول نمیدم!!! ولی ببینم چ میکنم مادر!!! خخخخخخخخخخخ
.
میسییییییییییییییییییییی عزیزدلممممممممممممممممممم*****
رویا سه شنبه 29 مرداد 1392 01:52 ب.ظ
چه خوب جونگ این حرفارو به باباش زد.
آخییییی...خب سوجین دلش واسه هیون تنگ شده...زودتر پیداش بشه دیگه مرسی الماس عزیززززم
*almas-shargh* پاسخ داد:
اوهووووووووم....امیدوارم باباش به عقل بیاد))))
.
اوهوم....الهییییییییییییییییییییییی^^
امیدوارم زود پیداش بشه)))))
.
خواهشششششششش خانووووووووووووم گل من*****^^
رنت سه شنبه 29 مرداد 1392 01:32 ب.ظ
هیییییییییییییییییییی
هیون کجا گذاشت رفت آخه
مرسی عزیزم عالی بود
امیدوارم حرفای جونگ مین روی باباش اثر بذاره
*almas-shargh* پاسخ داد:
هییییییییییییییییی.....خدا میدونه کی برگرده حالا(((((((((
.
رفته هواخوری!! خخخخخخخ
.
خواهشششش خانوووووووووووومی****
.
منم امیدوارم^^
سارا3 سه شنبه 29 مرداد 1392 01:13 ب.ظ
جیییییییییییییییییییییغ....
الماسی....من هیون میخوام...اوتوکه!
اخی ی ی ی...نازی...جونگمین...
به به...پدر جونگی هم که داره میاد...خدا کنه زودتر بیاد من رابطه جونگی و سوجین رو بفهمم...
مررررررررررسی.......
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!
.
نداریم! چ کنم؟خخخخخخ
رفته هواخوری با زنا و دوس دخملاش!!^^خخخخخخ
.
الهیییییییییییییییی....هویجم^^
.
بهله!! چه شود!!
.
امیدوارم^^
.
خواهششششش عزیزممممممم***
*maHsa* سه شنبه 29 مرداد 1392 11:20 ق.ظ
این داداش جونگمین همین کارارو میکنه دل این دخترا رو میبره.
من عاشق اون یورتمه راه رفتنشم.
بالاخره نمردیمو این قبول کرد که اسبه
*almas-shargh* پاسخ داد:
هویج خوشمزه ی دردونه ی خودمه دیه!! بهله!!^^******** خخخخخخخخ
.
الهییییییییییییییی^^ خودم هم ^^**
.
خخخخخخخخخ!! دیه کوتاه اومد بیچاره!! ککککککک
*maHsa* سه شنبه 29 مرداد 1392 11:18 ق.ظ
الماسی یه ذره بیشتر هوای این داداش مارو داشته باش. نزار اینقد گریه کنه .
قربون داداشم برم که دوست نداره هیچکی اون روی حساسشو ببینه. زن داداش هوای جونگمینو داشته باش.
راستی دیدی شوهرت با شوهر من کتونیاشون ست کردن؟
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهییییییی.....من فداااا هویجم^^
باچه!! هواشو دارررررررررررررم^^
.
بهله!! هویجم همیشه مهربونه^^
هوووواااشو دالممممممم^^
.
عه!! نه ندیدم!! چه جاااااااااااااالب^^
*maHsa* سه شنبه 29 مرداد 1392 11:16 ق.ظ
سلااااااااااام الماسی جونم
مهسا وارد میشود
عجب داستانی شد خیلی باحال بود.
الماسی جون خیلی نگران نباش ما نمونه تو رو تو خونه داریم دفتر کتاباشو لای رختخواب پیدامیکنیم . تاحالا دفتر کتاباش دوتا جا پیدا نشدن یکی یخچال یکی هم حموم دستشویی.
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلاااااااااااااااااام مهسا جوووووووووونم^^
خوش اومدی گلم**
.
میسی عزیزم! باحالی از خودته^^
.
خخخخخخخخخخ!!! منم عین اونم پس!! از این اتفاقا زیاد افتاده برام!! خخخخخخ
parisa سه شنبه 29 مرداد 1392 10:05 ق.ظ
اول عایا؟
عالیییی بود
منتظز بقیشیم :***
*almas-shargh* پاسخ داد:
یسسسس!! اورین^^
.
میسیییییییییی عزیزممممم****
.
ایشالااااا 5شنبه^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر