تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part29

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 28 مرداد 1392

the IMMORTALS.part29



سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلاممم...
شب همه گی بخیر...
وای من اینقدر خسته م دارم بیهوش میشم...دیشب نخوابیدم...از ساعت 11 دارم پستو ارسال میکنم میهن نمیزاره

برین ادامه که این قسمت بســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی حساسه...یوهاهاها







رِین لبش رو گزید تا از درد بسته شدن دستاش جیغ نزنه...دستاش اینقدر محکم بسته شده بود که گردش خون توی اونا رو متوقف کرده بود...سعی کرد دستاشو تکون بده تا شاید راه نجاتی پیدا کنه اما فقط فشار روی دستهاش بیشتر شد...
-رِین..اینقدر تکون نخور...
رِین با عصبانیت به جونگمین نگاه کرد و به اهستگی گفت:اون لعنتی دستامو خیلی...
رِین حرفش رو کامل نکرد...چیزی از پشت محکم به رِین برخورد کرد و رِین رو روی زمین پرت کرد..
-حرف نباشه...
جونگمین بدون اینکه فکر کنه سریع با عصبانیت بلند شد و به مردی که رِین رو زده بود  نگاه کرد و گفت:چه طور جرات میکنی؟...
مرد چماق توی دستش رو چندبار روی کف دست دیگه ش کوبید و گفت:دوستداری میتونم یکی هم به تو بزنم...
"-جونگمین...بشین...همه مونو به کشتن میدی"
جونگمین به یونگ سنگ که به طرز عجیبی اروم بود نگاه کرد..میدونست که حق با اونه اما خشمش بیشتر از چیزی بود که بتونه اون رو کنترل کنه و تصمیم درست رو بگیره...مرد لبخند تمسخر امیزی زد و شونهی جونگمین رو محکم فشار داد و مجبورش کرد که بشینه...
جونگمین از خشم میلرزید...به رِین نگاه کرد و گفت:حالت خوبه؟...
رِین علی رغم دردی که داشت سرش رو تکون داد و لبخندی زد...

یونگ سنگ دوازدهمین و اخرین نفر رو شمرد...دوازده نفر با لباسهای عجیب مردم بادیه نشین محاصره شون کرده بودن....لباسهاشون به رنگ های سبز تیره و قهوه ای بود و  دور سرشون نوعی پارچه ی روشن بسته شده بود تا از صورتشون رو از تابش خورشید محافظت کنه...نوعی سلاح تبر مانند حمل میکردند و یونگ سنگ علاوه بر تبر چندتا کماندار هم با کمانهای بلند بینشون پیدا کرد...
یکی از بادیه نشینهایی که اونا رو محاصره کرده بود و بنطر رئیس میرسید جلو اومد و گفت:شما رو به قیبله مون میبریم..اونجا برای سرنشتتون تصمیم گیری میشه...
هیونگ با کلافگی گفت:به چه جرمی؟...ما که کاری نکردیم!...
مرد پارچه ی دور سرش رو باز کرد و با سر به توایلا اشاره کرد و گفت:این دختر با اون موهای سفیدش به اینجا شومی و نفرینش رو میاره...کسی که از عناصر استفاده میکنه توی بیابون جایی نداره...
هیون پوزخندی زد و گفت:دلیل قانع کننده ای برای دستگیری نیس..
مرد برگشت و به طرف اسب سیاه رنگش رفت و وسوارش شد...افسار اسب رو کشید و روبه مردانش داد زد:باید برگردیم به قبیله..اماده بشین..
***
جوزفین  دستش رو بلند کرد و مشعلی از اتیش کف دستش ظاهر شد و به کاخ تاریک،نور بخشید...سباستین روی دیوارهای کاخ دست کشید و گفت:چند هزار سالی میشه که اینجا نبودم...هیچی تغییر نکرده...
جوزفین به طرف اتش دان بزرگی که وسط هال کاخ قرار داشت رفت و مشعل رو توی اون انداخت...اتش بزرگی بوجود اومد و کاخ رو کاملا روشن کرد...جوزفین چند قدم به عقب برداشت و به سنگ نوشتها و طرح های روی دیوار خیره شد...
باد ملایمی وزید و لرد ویند کنارش ظاهر شد:پیداش کردین؟..
جوزفین به لرد ونید نگاه کرد و گفت:نه...اینجا که بنظر ساکت میرسه...مطمئنی اینجاست؟...
لرد ویند به اطراف نگاه کرد و گفت:باد هیچ وقت خبر اشتباهی نمیاره...
لرد ونید به طرف جایی که سباستین ایستاده بود رفت و گفت:از اونجا باد میاد...
سباستین به لرد نگاه کرد و گفت:باید یه در مخفی باشه...
لرد ویند به نشانه های روی دیوار نگاه کرد...دیوار اینقدر قدیمی بود که بیشتر سنگ کاری ها از بین رفته بود و تشخیص مفهوم سنگ نوشت ها رو تقریبا نا ممکن کرده بود...لرد به ارومی دستشو روی دیوار گزاشت و به جوزفین نگاه کرد...جوزفین  به طرف لرد رفت و دستشو روی دیوار قرار داد..دیوار با نور سفید رنگی درخشید و کاخ برای مدت کوتاهی لرزید...کمی بعد قسمت کوچکی از دیوار فرو رفت و دریچه ای کوچک ومستطیل شکل رو توی دیوار ایجاد کرد...سباستین دستشو داخل دریچه برد و صندوقچه ی سیاه رنگی رو بیرون کشید...
جوزفین به صندوقچه نگاه کرد وگفت:حالا باید چیکار کنیم؟
لرد ویند صندوقچه رو از سباستین گرفت وگفت:باید بریم پیش عنصر چهارم
***
هیونگ همراه بقیه روی زمین پرت شد...هنوز تحت محاصره بودن اما خبر امیدوار کننده اینبود که پیاده روی های طولانی تموم شده بود و بالاخره به قبلیه ی بادیه نشین ها رسیده بودن...خبر ناراحت کننده اینبود که هیونگ زیاد امیدوار نبود سالم از اونجا بیرون بیاد...
-هی..نمیخوای از روم بلندشی؟...له شدم هیونگ...
هیونگ با بدخلقی به یونگ سنگ نگاه کرد و از روی یونگ سنگ بلند شد...یونگ سنگ سرفه ای کرد و به اطراف خیره شد...همه چادرهای متعددی به رنگ قهوه ای اون اطراف رو محاصره کرده بود..اتشهای پراکنده ای دور از چادرها به چشم میخورد که مردم دور اون حلقه زده بودن و مشغول خوردن غذا بودن...اونا درست در کنار بزرگترین چادر که یونگ سنگ حدس میزد چادر رئیس قبیله باشه به زمین پرت شده بودن...
یونگ سنگ بلند شد و کنار هیون و هیونگ ایستاد و گفت:تا اونجایی که من شنیدم این مردم مبارزهای خیلی خوبی هستن...فکر نکنم راه حل فرار کردن خیلی مناسب باشه...
هیون صاف ایستاد و گفت:فرار هم بکنیم از گشنگی توی بیابون میمیریم...باید رئیس قبیله رو راضی کنیم که از جونمون بگذره و بهمون پناه بده...
صدای طبل زدن به گوش رسید و مردمی که در جنب و جوش بودن رو ساکت کرد..مردم بادیه نشین به سرعت دور اونا و چادر بزرگ حلقه زدن...چند دقیقه بعد پرده ی ورودی چادر که دو نفر نگهبانش بودن کنار رفت و مردی هیکلی با پوست تیره از چادر بیرون اومد...مرد لباس سرخ رنگ تیره ای پوشیده بود و بازوبندی طلایی عجیبی به بازوش بسته بود و سر طاسش برق میزد...رئیس قبیله جلو اومد و درست در مقابل هیون ایستاد و به صورت همه به دقت خیره شد...بالاخره دوباره به هیون خیره شد و گفت:افراد من میگن که تو طار رو تقریبا نابود کردی...
هیون بدون با صدایی که از اعتماد به نفس موج میزد جواب داد:بله..همینطوره..
رئیس به طرف توایلا که با فاصله از هیون ایستاده بود رفت و به نگهبانش اشاره کرد که دست توایلا رو باز کنه...نگهبان خنجر دو لبه ای بیرون اورد و با خشونت دست توایلا رو باز کرد...صورت توایلا از درد قرمز شد...مچ دستهای دردناکش رو مالید و لبش رو از درد گاز گرفت...رئیس مچ دست توایلا رو محکم گرفت و استین بلوز اون رو کنار زد...با دیدن دستبندها به توایلا نگاه کرد و با جدیت گفت:تو...تا وقتی که این نیروهای شوم رو با خود حمل میکنی مردم من در امان نخواهند بود...
توایلا  مچ دستش رو ازاد کرد و گفت:اما من به مردم تو اسیبی نمیرسونم...
-حرفت رو باور نمیکنم...تو نفرین شده هستی...موهای سفیدت شومی رو با خودشون به همراه میارن...بگیرینش...
دوتا نگهبان بازوهای توایلا رو گرفتن..قبل از اینکه پسرا بتونن واکنشی نشون بده چند نگهبان هم جلوی اونا رو گرفتن...رِین که به توایلا از بقیه نزدیکتر بود لگدی به یکی از نگهبانا کوبید و روبه رئیس قبیله  با عصبانیت گفت:کله ی بی موی تو هم خالی از مغزه بیخودی جون مردم رو در خطر میندازه...این خودش نشان دهنده ی یه نوع نفرینه...به افرادت دستور بده ولش کنن...
رئیس قبیله به رِین خیره شد و گفت:دختر جوان...میدونی تاوان توهین کردن به من چیه؟...
رِین صاف ایستاد و گفت:تا یه ماه کله تو اصلاح کنه؟...
همه با تعجب به رِین خیره شده بودن...هیون و جونگمین راهشون رو بین نگهبانا پیدا کردن و کنار رِین ایستادند...هیون با دست پاچگی درحالی که سعی میکرد خرابکاری رِین رو جمع کنه گفت:قربان...
رئیس لبخندی زد و حرف هیون رو قطع کرد و گفت:از این دختر خوشم میاد...حاضرم یه پشنهادی بدم...
رِین با اعتماد به نفس به رئیس قبیله خیره شد و منتظر ادامه ی حرفش موند..
-با یکی از افراد من مبارزه کن...اگه پیروز شدی دوستهات در امنیت کامل به سر خواهند برد...اگه  شکست خوردی همه شونو جلوی چشمت سر میبرم...
جونگمین سریع جواب داد:ولی معمولا اینکارو پسرا انجام میدن...من اینکارو جای این دختر انجام میدم...
رِین بی توجه به جونگمین گفت:قبوله...اما چه تضمینی وجود داره که به حرفت عمل میکنی؟..
رئیس جوابی نداد و روبه مردم قبیله ش برگشت و گفت:میدان مبارزه رو اماده کنین...مبارزه منتخب رو اماده کنین..
جونگمین با عصبانیت به رِین خیره شد و گفت:دیوونه شدی؟...اگه کشته بشی چی؟..
نگهبانی دست رِین رو باز کرد...رِین دستاشو مالید و گفت:من چیزیم نمیشه..
توایلا با بغض گفت:رِین...نباید قبول میکردی..ساق پات نمیزاره خوب مبارزه کنی..
رئیس به توایلا اشاره کرد و گفت:این دختر رو توی یه چادر تا پایان مسابقه محبوس کنین...نمیخوام نیروی شومش باعث شکست مبارزمون بشه...
دو نگهبان توایلا رو به سمت یکی از چادرها هل دادن...رئیس ادامه داد:میتونین مبارزتون رو تو چادر اماده کنین...
***
لرد ویند جعبه ی سیاه رنگ رو روی میز گزاشت و گفت:از اینکار مطمئنید؟..
بانو دایانا روی جعبه ی سیاه رنگ دست کشید و گفت:چهارمین جاودانه هم داره پیدا میشه...موقع جنگ به کمکشون احتیاج داریم...
سباستین درحالی که به جعبه نگاه میکرد گفت:اما جادویی که اونا رو طلسم کرده خیلی قدیمی تر از جادوی تمام عناصره...اینکار خطرناکه...
بانو دایانا به جعبه خیره شد و دستشو روی قفل طلایی رنگ اون کشید...نفس عمیقی کشید و گفت:اینکار باید انجام بشه...ایکاروس ها باید برگردن...
به لرد ویند نگاه کرد و گفت:باد اول...
لرد ویند دستش رو روی جعبه گزاشت و جعبه با هاله ی سفید رنگی محاصره شد...بانو دایانا به جوزفین نگاه کرد و گفت:اتیش دومه...
جوزفین دستشو  روی دست لرد ویند گزاشت و جعبه توی شعله های ملایم اتیش محاصره شد...
-اب سومه..
سباستین به جوزفین نگاهی انداخت..جوزفین اهی کشید و به جای دیگه ای نگاه کرد..سباستیت لبخند شیطنت امیزی زد و دستشو روی دست جوزفین گزاشت و جعبه توی کره ای از اب محاصره شد.. و زیر لب طوری که فقط جوزفین بشنوه گفت:دستت برای یه پیرزن چندهزار ساله خیلی نرم و جوونه...
جوزفین دست ازادشو روی بازوی سباستین گزاشت و گفت:شنیدی میگن سن خانوما رو نمیگن؟..
سباستین سوزشی رو روی بازوش احساس کرد و بازوشو عقب کشید و گفت:هی!..ازت هم تعریف میکنن بهت برمیخوره!..
بانو دایانا اهی کشید و گفت:اینکار تمرکز میخواد..بحثتون رو بزارین برای بعد...
سباستین روشو از جوزفین برگردوند و گفت:خوب؟..
بانو دایانا دستشو روی دست بقیه گزاشت و گفت:عنصر چهارم خاک...
جعبه با نور کور کننده ای درخشید و صدای باز شدن قفل به گوش رسید...نور محو شد و همه دستشو رو عقب بردن..باو دایانا نفس عمیقی کشید و جعبه ی سیاه رنگ رو باز کرد...شیپور سفید رنگی رو که از عاج فیل ساخته شده بود بیرون اورد...هردو دهنه ی شیپور طلاکاری شده بود و روی شپور نازک کاری هایی از نژاد ایکاروس ها به چشم میخورد...
بانو دایانا شیپور رو با احتیاط به لرد ویند داد و گفت:این رو به توایلا بده...باید ساورِیل رو پیدا کنه و ایکاروس ها رو برگردونه..وقت اون رسیده که طلسمشون شکسته بشه..
جوزفین به بانو دایانا نگاه کرد و گفت:اما وقت کافی برای پیدا کردن ساورِیل نیست...
-اون نزدیک جاییه که جاودانه ی چهارم رو پیدا میکنه...اونا سرنوشتشون بهم گره خورده...جاودانه ی پنجم رو با پیدا کردن ساورِیل پیدا میکنه...همینطور خودش  و گذشته ش رو...
لرد ویند به ارومی اضافه کرد:و عنصر پنج رو...
***
-رِیـــــــــــــــــــــــــن!!! اگه الان تسلیم بشی شاید زنده بمونی!..چرا گوش نمیدی؟...
رِین به جونگمین نگاه کرد و گفت:من زنده میمونم...از این بابت مطمئنم...
جونگمین دستشو بین موهاش فرو برد و برای کمک به بقیه ی پسرا نگاه کرد...هیون  سرفه ی کوتاهی کرد و گفت:حق با جونگمینه...یکی از ماها میتونیم جات رو بگیریم...این مبارزه ها رو معمولا پسرا انجام میدن...
رِین دست به سینه شد و گفت:من برای اولین بار این قانون رو میشکنم...خوب؟...
جونگمین به اطراف چادر نگاه کرد و گفت:میتونیم الان فرار کنیم...مبارزه ای هم در کار نخواهد بود..
-دور تا دور چادر نگهبانه!..میخوای چه طوری فرار کنی؟..
یونگ سنگ بلند شد و به هیون و هیونگ نگاه کرد و گفت:فکر کنم این دوتا یه خرده باهم خلوت کنن بهتر باشه...
یونگ سنگ به طرف پرده رفت و یکی از نگهبانهای کنار پرده دستاشو بست..یونگ سنگ به بقیه نگاه کرد...
هیون بلند شد و گفت:فقط یادت باشه شیوه ی مبارزه ی اونا فقط حمله کردنه...تمرکز ضربه هاشونم روی سر و شونه ست...
رِین سرش رو تکون داد...هیون همراه هیونگ به سمت پرده رفتن و نگهبان دست اونا رو هم بست واونا رو به طرف جایی که مردم  دور اتیش بزرگی حلقه زده بودن،هدایت کرد...
جونگمین به رِین نگاه کرد و گفت:تو کله شق ترین موجودی هستی که تا حالا افریده شده..
رِین  به طرف میزی که وسایل مبارزه رو روی اون گزاشته بود رفت و نیمتنه ی چرمی که بادیه نشین ها به جای زره استفاده میکنن برداشت و اون رو روی لباسش پوشید و گفت:من بلدم چه طوری بجنگم...کله شق نیستم..
کمربندی که غلاف خنجر بلندی بهش وصل بود رو برداشت و اون رو به کمرش بست و ادامه داد:میدونی که میتونم برنده بشم...
برگشت و با لبخند به جونگمین نگاه کرد و گفت:دوست دارم قیافه ی اون رئیس مچل رو موقع سکشت مبارزش ببینم...
جونگمین با اخم به رِین نگاه کرد و گفت:موفق باشی...
رِین به طرف جونگمین رفت و با انگشتای لب جونگمین رو کشید و گفت:اینطوری بهتره..
جونگمین دست رِین رو ازصورتش جدا کرد و کرد و گفت:یه روزی با این کله شق بازیهات تویه دردسر حسابی میوفتی...
نگهبانی وارد چادر شد و گفت:وقت مبارزه س...
رِین نفس عمیقی کشید و گفت:من..باید برم...
به طرف ورودی چادر رفت که جونگمین صدا زد:رِین؟...
رِین برگشت و گفت:بله؟..
جونگمین فاصله ی بین خودش و رِین رو طی کرد و صورت رِین رو بین دستاش گرفت و خم شد و لبهای رِین رو بوسید(حتما باید یه جنگی چیزی میشد تو اینو میبوسیدی؟؟)
جونگمین بعد از چندثاینه از رِین جدا شد و گفت:قول بده زنده میمونی..

هیونگ با کلافگی گفت:پس چرا اینقدر دیر کرد؟...یعنی جونگمین راضیش کرده؟..
یونگ سنگ در جواب سرش رو تکون داد و گفت:نه...
-یعنی ممکنه اون دختره همه مونو به کشتن بده؟...
یونگ سنگ جوابی نداد و به چادر رِین خیره شد...بالاخره رِین از چادر بیرون اومد...گونه هاش قرمز شده بود..یونگ سنگ لبخندی و زد و به فرصت طلبی جونگمین فکر کرد...

رِین کنار رئیس قبیله و روبه روی حریفش ایستاد..رئیس به مردم قبیله ش نگاه کرد و گفت:امیدوارم الهه ی سرنوشت امشب بهترین رو انتخاب کنه...مبارزه توی یه مرحله انجام میشه و مبارز ها باید تا مرگ بجنگن تا فقط یه مبارز باقی بمونه...
رِین شنید که مردم قبیله اسم عجیبی رو صدا میزدن...چیزی مثل کیوجونگ...رِین با تعجب پرسید:کیوجونگ چیه؟...
پسری که مقابلش بود لبخندی زد و روبه مردم دست تکون داد...رِین راهنمایی بیشتری نمیخواست تا بفهمه که کیوجونگ اونه...(منو ترور کنین نکردین هااا!)

1.یــــــــــــــــــــــــــــــــــوهاهاهاهاهاهاهاها....
بینین...منو ترور کنین دیگه قسمت بعدی خبری نیست هااااااا!!!!...
4.اونایی که میدونن ایکاروس چیه یه خرده از خماری داستان در میاین:)
3نظر نشه فراموش لامپ اضافی خاموش




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
NeSaR♥PjM یا همون BaRoOoN♥PjM پنجشنبه 31 مرداد 1392 10:52 ب.ظ
سلام عزیزماخ جووووووووووووووووووون چه خوب کیو هم وارد داستان شد
روژین سر رین و کیو بلای نیاریا خودم شیطونه رو میکشم اگه بخواد گولت بزنه
چه عجب جونگمین یه تکونی به خودش داد
مرسی گلم
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااام نثار جونم...خوبی؟؟؟؟...
اریییی داداش کیو هم وارد شد:-D
یوهاهااهاه..شیطونه رو بکش به من چیکار داری؟؟؟:-D..من بیگناه:-D
بلیییی:)))))
مرسی که خوندی همهشری جونم
:-*
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 03:11 ق.ظ
عالی *****
کیو هم وارد داستان شد .هیون خیلی خوب با اکیپ توایلا مچ شده ! خخخخ
ایکاروس ک همون بال هاش ذوب میشن می افته تو دریا غرق میشه است . هومم . اینطور ک از نظرات فهمیدم ب خود آقازاده کاری نداریم !
ب بالهاش مربوط میشه ؟ یا ب معمای ایکاروس ؟
نمیدونم . تو هم بپیچون ما رو هی ! خخخخخ :)))))
میسی عسلم ****
عالیییی بودش حرف نداشت :)
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا جونم:-D
بلی بسی زیبا مچ شده:)))))))
دقیقا همونه..ولی من از اسم ایکارو استفاده کردم نه از شخصیتش:-D...
کیف میده:)))))
میسی که خوندی میترا جونم
:-*
سیلا چهارشنبه 30 مرداد 1392 05:04 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییغ....
این عالی نیست که درست تو هوای گرگ و میش من صورت فلکی جبارو بالا سرم میبینم؟
هوووووووووووووووووووووووم؟
rozhin پاسخ داد:
سلام
جیییییییییییییییییییییییییییغ
محشششششششششره!!!
خوش بحالت:-D
elham سه شنبه 29 مرداد 1392 10:27 ب.ظ
سسسسسسسسسسلام
اول باید یه انتقاد کنم به هیونگ ....:بچه تو چرا هی میوفتی رو یونگی من هاااااااااااااا؟؟؟؟؟یه پره گوشت داشت همشو پروندی........

دوم به یونگی :یاد بگیر ببین چطوری استفاده میکنه .........یه تکونی به خودت بده دیگه .........اخرشم بهش نگیگی نمیگی تا بره عاشق یکی دیگه شه .......بعد خود کشی میکنی........گفته باشم من نیستم نجاتت بدم هاااااااااا
بعد چرا هی از این فکر های خاک برسری میکنی ......نمیگی شاید ما بتونیم فکرتو بخونیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟خوب من الان ابروم جلو بچه ها رفت...........
جونگی:ببین یونگی چطوری هواتو داره .......
بعدم خجالت نمیکشی الان رین بدبخت این صحنه های احساسی میاد جلو چشش شکست میخوره .....همتونو میکشن ........

اقا من الان فهمیدم یکی از عناصر(جوزفین) زنه .........به خاطر این فکرم اجازه هرگونه ترور شخصیتی رو بهتون میدم حتی شما دوست عزیز

عنصر پنجم جادو نی؟؟؟؟؟؟؟؟

این استفاده از ایکاروس یعنی به اون همبازی توایلا (فراموش شدگان)بال میدن ؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه همین دیگه چند وقت بود عجیب دلو میخواست یونگی پیشم بود هی بهش میتوپیدم ......الان خودمو خالی کردم
rozhin پاسخ داد:
سلااام الهام جونم^^
خوب یونگ سنگ نرمه روی اون نیوفته روی کی بیوفته؟:)))))
یونگ سنگ برای کی تکون به خودش بده؟؟؟:-D
هی وای من خدا نکنه رین شکست بخوره:-D
جادو همون عناصر هستن در واقه...عتصر پنجم هم یه نوع جادوئه:-D
شاید...یوهاهاهاهههه
اورین:-D
مرسی که خوندی الهام جونم
:-*
moXie سه شنبه 29 مرداد 1392 10:02 ب.ظ
داداشم بالاخره اومد هورااااااااااااا هرچند درواقع نیمد...:|
مرسی عزیزم که این همه زود زود میایییییییییی
بعله اینم از جونگمین و ریننننننننننننن
سباستین و جوزفین که جای خود دارند....خخخخخخخخخ
میگم یونگ قرار نیست یه تکونی به خودش بده؟ یه کاری بکنه مثلا...جونگ مین که ابراز علاقه کرد هیونم که اون یارو رو کشت این وسط فقط یونگ مونده....
حالا نکشیش یهوووو....
تا قسمت بعدددددددددددددد
rozhin پاسخ داد:
سلاام^^
اومد خو!!..کجا نیومد؟؟...
این مدت عزمم جزم کردم مرتب بشم:))...
دو کفتر عاشق داستان بالاخره یه حرکتی کردن:))
:)))
خوب یونگ به کی ابراز علاقه بکنه؟؟؟...
نمیدونم..شاید..یوهاهاهاها
مرسی که خوندی
:-*
mahboob سه شنبه 29 مرداد 1392 09:35 ب.ظ
یه حدسایی میزنم باید ساوریل همون دختری بچه ای باشه که دوتا بال پشتش داشت و یونگ سنگ تو خوابش دیدو همون دختر هم بازیه توایلا بوده و الان به خاطره جادوی سیاه زندانی شده و هر از چند گاهی میاد به خواب توایلا و ازش کمک میخواد که زودتر پیداش کنه حتما با به یاد آوردن گذشته ش هم عاشق هیون میشه و عنصر اخرم شاید عشق باشه
من موندم جونگ مین این همه مدت صبر کرده تا این رین بره دم مرگ اونوقت ابراز عشق کنهچقدر صبرش زیاده
میگم من هنوز ربط رین و با حرفای مادره توایلا نفهمیدم و همین طور مشکله بلا با رین
rozhin پاسخ داد:
شاید باشه شایدم نباشه..یوهاهاهاها...البته حدست خیلی خیلی خیلی نزدیک بود:)...
نه عشق نیست..یه چیز دیگه بیده:)
واقعا!...چقدر ادم صبور پیدا میشه:))
انشالله در اخر سیزن خواهی فهمید:)
مرسی که خوندی محبوب جونم
:-*
mahboob سه شنبه 29 مرداد 1392 09:31 ب.ظ
سلااااااااام بر روژین جان عزیز شما رین رو نمیکشی آراسسسسو؟؟؟؟
ایکاروس یه افسانه ی یونانیه همونیه که بابش برای فرارشون بال میسازه بعد این شازده میره تو ارتفاعات و پرهاش میسوزه و سقوط میکنه به داخل آب دریا و بعدشم میمیره فقط موندم این چه ارتباطی به این جاودانه ها داره؟؟؟
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااام محبوب جونم
الو؟؟..محبوب؟؟...صدا نمیاد...الو؟؟....
دقیقااااااااااااااااااااااا همونه...خوب راهنمایی:من از اسم ایکاروس استفاده کردم...نه از شخصیتش!!..بنظرت اسمش به چه دردم میخوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه گفتی!!:)
فرشته(hyuna) سه شنبه 29 مرداد 1392 08:54 ب.ظ
چرا که نه اتفاقا خوشحال میشم دوستم
برات خصوصی میزارم
rozhin پاسخ داد:
مرسی دوستم:-D
agra سه شنبه 29 مرداد 1392 06:00 ب.ظ
سلام خوبی ،جونگمین بره از یونگ تشکر کنه که همچین موقعیتی رو براش فراهم کرد احتمالا کیو شکست میخوره بعدشم میندازنش اون پایین زندانیش میکنن ،قشنگ بود گلم
rozhin پاسخ داد:
سلام...مرسی تو خوبی؟؟^^
دقیقا!!...قسمت بعدی باید تشکر کنه:)))...
شاید!!..ببینیم چی میشه...یوهاهاها!!
مرسی که خوندی:-*
sana سه شنبه 29 مرداد 1392 05:57 ب.ظ
خسته نباشی خیلی باحال بود
خیلی كنجكاوم بدونم این ساورین كیه
rozhin پاسخ داد:
سلام ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
مرسیییییییییییییییییی ثنااااااااااااااااااااااااا(اقااااااا من کش دادن اسم تو رو اینقدر دوست دارم نمیدونم چرا:))) )
خواهید فهمید...یوهاهاها
مرسی که خوندی ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
Helena سه شنبه 29 مرداد 1392 05:49 ب.ظ
مرسییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییبییییییییییییییییییی !
rozhin پاسخ داد:
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی^^
مرجان سه شنبه 29 مرداد 1392 02:40 ب.ظ
سلام مثل همیشه داستانت حرف نداشت جونگ مین خیلی باحال بود منتظر قسمت بعد هستم زود بزارش ازکنجکاوی دارم میمیرم
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان^^
بالاخره جونگ یه حرکتی کرد^^..
چشششششم زودتر میزارم
مرسی که خوندی مرجان جونم:-*
سیلا سه شنبه 29 مرداد 1392 01:53 ب.ظ
من میدونم ایکاروس چیه...تا اونجایی که یادم میاد یه افسانهی یونانیه مگه نه؟ولی هرچی فکر میکنم نمیتونم رابطشو با داستان بیابم....یع7نی ممکنه...انا به ساوریل یه جفت بال بدن که از اون جایی که توش زندانیه دربیاد...روژین جون عمت یه کاری بکن نه سیخ بسوزه نه کباب...نه کیو توریش شه نه رین....واااااااااا...چونگ مینم چقدر فرصت طلبه ها....قربونه اون هوشت برم یونگ...که تا قیافه ی رین و دید تا اخر قضیرو خوند....مرسی زودی ادامشو بزار
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
دقیقا ایکاروس همونه...یوهاهاها...داستان یه خرده دیگه که جلو بره توضیح میدم که ربطش چیه...من فقط از اسم ایکارو استفاده کردم نه شخصیتش!....
نمیشه خووو!!..باید یکیشون یه چیزیش بشه!!!!!!!!!!!...مبارزه تا مرگه:))
اینجاس که به مغز منحرف یونگ سنگ پی میبریم:))))....
مرسی که خوندی سیلا جونم:-*
zahra-ss سه شنبه 29 مرداد 1392 12:22 ب.ظ
چرا این رین همش یه بلایی سرش میاد گناه داره
ممنون
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
خوب خودش خودشو توی دردسر میندازه!!!
میسی که خوندی:-*
فرشته(hyuna) سه شنبه 29 مرداد 1392 12:11 ب.ظ
جیــــــــــــــغ
روزین چرا این داستانت اینقدر قشنگه؟؟
هیونم این قسمت چقدر کم حرف شده
میگم من هنوزم حس میکنم هیونگ به هیون اعتماد نکرده :|
جونگ مین داداشمم که مرگ دم گوششونه اونوقت حس گرفته برای من عیب نداره بزار خوش بگذرونه

اونجا که میگه ساوریل رو پیدا کنه و عنصر پنچم و همینطور گذشته اش چقدر نکته داشت توش

ببین روژین من داستانتو میخواااااااام حالا چیکار کنم؟؟؟؟؟
چرا اینقدر خماری میدی؟؟
مرسی زودی بیا منتظرتم دوستم خیلی قشنگ بود
rozhin پاسخ داد:
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ...سلاااااااااااااااااااااااااام فرشته^^
چشمات قشنگ میخونه مادر^^
خوب این قسمت بیشتر در مورد رین و جونگمین بود..نقشش قسمت بعد میترکه..یوهاهاهاها
دقیقاااااااا!!!...حتما باید یه مرگی چیزی درکار باشه که اینا به خودشون بیاین؟؟؟..
خیییییییییلی جمله پر مغزی بود:))))....
تا پنج شنبه یا چهار شنبه صبر کن میزارم...مرتب شدم بزنم به تخته!!
اخه کیف میده بعد به خودمم فرصت میده بیشتر رو اتفاقا فکر وکنم...یوهاهاها..
فرشتهههه میشه ای دیتو بدی بهم؟؟...البته اگه دوست نداری هیچ اشکالی نداره میتونی بگی:)
مرسی که خوندی:-*
سارا3 سه شنبه 29 مرداد 1392 11:49 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییییغ....
روووووووژین....من کیوجونگ میخوام...
نچ نچ نچ...خدا رو شکر جونگمین به خودش اومد...والا...من جای رین بودم چندین قسمت قبل کله ی جونگمین رو میشکستم..
اخی ی ی..توایلا...نااااااازی...عزززززززیزم...گناه داشت...
روووووژین....رین نمیره یه وقت؟؟؟باشه؟؟
مررررررررررررررررسی...بوووووووووووس
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااام^^
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ؟؟؟
خوب کیوجونگ اومد دیگه!!!...
همینو بگو!...اصلا چه وقت رمانتیک بازی بود این موقع جنگ؟...!!!
ببین به شیطونه بگو من بیگاهنم:))...یوهاهاها
مرسی که خوندی
بووووس:-*
saghar سه شنبه 29 مرداد 1392 10:04 ق.ظ
سلام روژین جان،داستان قبلیتو خیلی وقت نیست تموم کردم قلمت و سوژه هات عالین وقتی میخونمشون احساس میکنم همون جاییم که شخصیتا هستن...این یکی را هم تند تند از اول خوندم تا به این قسمت برسم وای که چقدر جلوی خودمو گرفتم که تو طولش قسمتای جلوترو نخونمببینم ایکاروس همونی نیست که باباش مخترع بود همون که بهش بال خورشید میگن؟!
فقط من نمیدونم اون اینجا چیکاره است نکنه عنصر پنجم نور یا یه چیزی مربوط به خورشیده؟!
وای دختر کلی گیج شدم زود قسمت بعدیو بزاریااااااااااااااا...منتظرم...دوست دارم...بووووووووووووووس...
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
واقعا؟جیییغ من همیشه نگرانم صحنه ها رو خوب بنویسم تا بچه ها خوب بتونن تصورش کنن:)
دقیقا همونه...ولی من خود شخصیت ایکارو رو توی داستان استفاده نکردم...!!..داستان پیش بره منظورم رو درک میکنی که چرا ایکاروس رو انتخاب کردم:)...
چششششششششششششششم زودتر میزارم^^
میسی که خوندی ساقر جونم:-*
رویا سه شنبه 29 مرداد 1392 09:55 ق.ظ
وااااااااااااااااای...بالاخره کیو جونگ عزیزززز من اومد تو داستانایکاروس چیهههه؟؟الان میرم دنبالش میگردم ببینم چیه آخیییی...جونگ مین چه رمانتیک برخورد کرد مرسییییی روژین جونممممم
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااام رویا جونم^^
بالاخرههههههههههههههههههه کیو برادر هم اومد:)...
برو بگرد ببینم میتونی ارتباطشو با داستان بفهمی؟^^
خخخخخخ:))
مرسی که خوندی رویا جونم...ایشالله هم سفر خوش بگذره:-*
سارامین سه شنبه 29 مرداد 1392 09:52 ق.ظ
خخخخخخخخخخخخخ ورود کیو جونگ تبرییییییییییییییییییییییک
مشتاقم ببینم چی میشه و کی برنده میشه
فرصت طلبی جونگ تو حللللللللللللللللللقم
ساوریل همون دختره اس که از توایلا کمک میخواد؟؟؟؟
زووووووووووووووووووووووووود بیا که بدجور خماری دادی
مرررررررررررررررررررررررررررررسی گلم
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
تبریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک:))
یوهاهاهاهااه...ببینیم کی برنده میشه:)
اونم چه فرصتی!!!!!!!!:)))))))))))))))))))))
شاید!
چششششششششششششششششششم
مرسی که خوندی سارامین جونم
:-*
رنت سه شنبه 29 مرداد 1392 12:16 ق.ظ
اوه اوه رین با کیو جونگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اونوقت یکیشون فقط باید زنده بمونه؟؟؟؟؟؟
تبرزن یا رین؟؟؟؟؟؟؟؟
وای
ایکاروس چیکاره است دیگه این وسط
مرسی عزیزم عالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
بلی بلی!!...یوهاهاهاها
ببینیم شیطونه چه طوری گولم میزنه:)...
ایکاروس خیــــــلــــــــــــــــــــــِ نقش مهمی ایفا خواهند کرد:)
میسی که خوندی رنت جونم:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر