تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 13

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 28 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 13



سلااااااااااام به همگی. خوبید؟ خوشید؟

خب واسه قسمت دوازدهم عذر میخوام عجله ای گذاشتم. چون جمعه ساعت ده و نیم شب تازه از مسافرت برگشتیم.
جاتون خالی خیلی خوش گذشت. یه گشتی توی آذربایجان شرقی و اردبیل زدیمو برگشتیم. خیلیجاتوووووووووووون خالی بود
ولی همش دلم واستون تنگ میشد.

خب حالا که خستگیم حسابی در رفته سعی میکنم داستانو سریعتر و بهتر بنویسم.

حالا برید ادامه تا قسمت سیزدهمو بخونید.
راستی اینم پوستر جدید.







جونگمین : چی ....... جون هی آمریکا بوده ؟
چوهی : جون هی توی کانادا به دنیا اومده تا حالا نفهمیده بودین ..........
پسرا : واقعااااااااااااا .........
جون هی : آره واقعا ............
پسرا و دخترا به سمت جون هی که در آستانه در ایستاده بود و کفشاش دستش بود برگشتن. جون هی کفشاشو گوشه اتاق گذاشت و کنار دخترا که روبه روی پسرا نشسته بودن نشست. از یه طرف چوهی کنارش بود و از طرف دیگه هیچ کی بغل دستش نبود. یه نگاهی به رو به روش کرد و گفت :چرا دوباره شما دوتا روبه روی من نشستین ؟
جونگمین : تو بعد از ما اومدی نشستی ....... خیلیم دلت بخواد داری چهره زیبای منو میبینی ..............
هیونگ : جونگمین تنت میخاره ........
جون هی : هیونگ ولش کن ....... آخه تا وقتی منظره به این خوشگلی هست کی تو رو نگاه میکنه
هیورین : خب تا دوباره شما دعوا رو شروع نکردین بیان غذا سفارش بدیم ........
چوهی : ای شکمو .......
کیو : آخ منم گشنمه ..... این منوشون کو ..........
جون هی : صبر کنید دست به منو نزنین ..........
بعد جون هی چنتا سنگ که از کنار رودخونه جمع کرده بودو از توی جیبش در آورد و توی آب برکه انداخت . پنجمین سنگو که انداخت جونگمین گفت : الان ما داریم از گرسنگی میمیریم تو داری بازی میکنی ؟
جی وو : نه داره منو صدا میکنه ........
همه به سمت جی وو که در آستانه در قرار داشت برگشتن .
جون هی : همیشه سر سنگ پنجم ظاهر میشی .......
جی وو : این خوبه یا بد ؟
جون هی : ولش کن ....... میخوایم غذا سفارش بدیم ..... امروز چه غذاهایی خوبه ؟
جی وو  لبخندی زد و شروع کرد به توضیح دادن . بعد از توضیحات جی وو دخترا پسرا غذا سفارش دادن و جون هی گفت بعد از غذا براشون چایی مخصوص بیارن . یک ربع بعد جی وو با غذاها برگشت و بعد از چیده شدن غذاها و بیرون رفتن جی وو همه مشغول خوردن شدن . همین طور که غذا میخوردن گاهی با هم حرف میزدن. بعد از خودن شام هوا کاملا تاریک شده بود و باد سردی می وزید. جی وو به همراه چای داخل اتاق اومد و پنجره هارو بست و کلید برقی رو که نزدیک پنجره بود فشار داد . با این کار هم چراغهای اتاق روشن شدن هم کف زمین شروع به گرم شدن کرد.
جون هی : بیاید چایی بخوریم . چاییای اینجا یه مزه دیگه میده .....
همه مشغول خوردن چایی بودن که دوباره جون هی سکوتو شکست.
جون هی : خب  حالا که مهمونی داره تموم میشه بیاید در مورد این 15 روز تصمیم بگیریم .
هیون : خوبه ......
جون هی : خب اول از همه موقعی که من این پیشنهادو دادم احساس کردم باید یه سری قانون بزاریم ولی حالا فکر میکنم به قانون نیاز نباشه ...
دخترا و پسرا نگاهی بهم انداختن . جون هی درست میگفت توی این چند ساعت اونا متوجه این شده بودن که طرف مقابلشون آدم خوبو قابل اعتمادیه
هیون : منم همین فکرو میکنم ولی فقط یه نکته میمونه . اونم اینه که جایی درز نکنه که ما پیش شما زندگی میکنیم. همونطور که از خانم لی مخفی کردین باید از بقیه هم مخفی کنین. این هم به نفع شماس هم به نفع ما ..........
جون هی : اون که صد البته از این بابت خیالتون راحت ..... منم با اینکه میدونم شما خودتون رعایت میکنین ولی همه باید رعایت حریم شخصی همدیگه رو بکنن هم پسرا و هم دخترا ...........
هیون : آره خب ......
جونگمین : بله دیگه خانما فضولی ممنوع ......
چوهی : جونگمین تنت میخاره ........
جونگمین : اوه اوه اوضاع خطری شد .......
یونگ : خب ببند اون دهنتو که اوضاع خطری نشه .........
هیونگ : حرف نزنه میگن لاله .......
جون هی : خب حالا که مشکلی نیست تقسیم وظایف میکنیم ......غذا پختنو ظرف شستن یه روز درمیون ........ خوبه؟ شامل صحبونه ناهار و شام میشه ........ چطوره ؟
هیون : خوبه من خودم میگم کی غذا بپزه تو روزای خودمون .
کیو : هیون همه رو ندازی گردن مناااااااا........
هیون : نترس اون آقای سرآشپزی که خیلی تنبله و اون آقایی که جز خوردن کار دیگه ای بلد نیستنم باید غذا درست کنن.
هیونگ و جونگمین : یاااااااااااااااا.............
یونگ : هردوتون ساکت شین که وقتش یکم تنبل بازیو بزارید کنار ....... جون هی ادامه بده .
جون هی : درباره تمیزکاریم هر کی لباسای خودشو میشوره . مامعمولا لباسامونو باهم میشوریم . فکر کنم اگه شمام همین کارو بکنین ماشین لباسشویی کمتر روشن بشه........
هیون : خب اونم حله ......
جون هی : بقیه تمیزکاریا رو خودمون میکنیم فقط هر کی هرچی ولو میکنه خودش جمع میکنه و باید تذکر بدم که من از شلخته بودن بدم میاد ........
هیون : این یه ذره سخته .........
هیورین : حتی فکرشم نکنین نشیمنو کثیف کنین ........
جون هی : وگرنه میسپرمتون دست چوهی
چوهی  : چرا از من مایه میزاری . تو که خودت تو این قضیه کاملا حرفه ایی.......
هیورین : یادم ننداز که چجوری مدادای طارحیمو از وسط دوقسمت کرد و ریخت تو سطل
پسرا  : چییییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چوهی : من دارم بهتون هشدار میدم پسرا از وسایل مورد علاقه تونو محافظت کنین وگرنه یا جنازه شو توی سطل آشغال پیدا میکنید یا توی حیاط پشتی ..........
پسرا : واقعاااااااااااااا...........
جون هی : نه به این شدتی که چوهی گفت . اگه وسایلتون مرتب و منظم باشه که من کاری بهش ندارم .........
کیو : جون هی باید یه ذره تخفیف بدی آخه واسه پنج تا پسر شلخته سخته یه شبه منظم بشن......
بقیه پسرا : یااااا ............... کیوجونگ ...........
جون هی : باشه باشه همه شما منظمید . نمیخواد این بدبختو بزنید . میبینیم وسایل کی میره تو سطل ........... من سه بار هشدار میدم اگه وسایلتون جمع نکردین تو سطل آشغال یا تو حیاط پشتی پیداشون کنین ............
کیو : باز این یه چیزی ..............
بعد از خوردن چای همه به قصد خونه ساختمونو ترک کردن.
هیورین : پس این جون هی کجا موند ؟
چوهی : رفت پول اون چیزایی که خوردیمو بده ها .... نکنه فکر کردی مجانی بود ......
هیونگ : اِاِاِ ........... حواسم نبود ....... گناه داره جون هی همه پولا رو بده ...........
کیو : راست میگه زشته جون هی پول بده .....
هیون : تا وقتی ما هستیم چرا جون هی پول بده .........
جونگمین : مگه مهمون جون هی نبودیم ......
هیونگ : ای بچه پررو .........
جون هی در حالی که به سمت اونا میومد گفت : ولش کن هیونگ این آدم بشو نیست ........ بله همه مهمون من بودید .........
کیو : آخه اینجوری ..........
جون هی : اینجوری و اونجوری نداره .............. ایندفعه مهمون من بودید دفعه بعد نوبت شماست .........
هیون : با شه قبوله ............. سوار شید بریم خونه ......... من خیلی خوابم میاد ...... بعد سوییچ ماشینو طرف جونگمین پرت کرد و گفت : تو رانندگی کن من خوابم میاد ......... فقط به کشتن ندیمون ...........
پسرا سوار ماشین شدن. دخترام به سمت ماشین رفتن و سوار شدن.
به خونه رسیدن و همه به آپارتمان دخترا رفتن. با ورود به آپارتمان پسرا روی مبلای نشیمن ولو شدن و دخترام به سمت اتاقاشون رفتن. نیم ساعت بعد جون هی درحالی که لباساشو عوض کرده بود اومد توی نشیمن ودید که پسرا خوابن .
جون هی : پسرا بهتره بلند شین . فکر کنم بهتره یه اسباب کشی کوچولو الان بکنین که از فردا راحت به کاراتون برسین.هیونگ و کیو از جاشون بلند شدن . کیو یونگو بلند کرد و بعد رفت هیونو بلند که یه ربعی طول کشید که هیون از جاش بلند شه . هیونگم جونگمینو بلند کردو به واحدشون رفتن. دخترام همه پایین اومده بودن و توی آشپزخونه جمع شده بودن.
جون هی : خب دخترا بهتره مام تقسیم وظایف کنیم .......... تائه هی تو مسئول تاسیسات و لوازمی هستی که باید تعمیر و خریده بشن. پس با پسرا وسایلو لیست کن........... چوهی چون خیلی با طراحی داخلی آشنا نیستی نشیمنو طراحی کن یا نکاتشو درآر بقیه اش با من ............
چوهی : اتاق یکی از پسرا رو هم میتونم انجام بدم .......... هیون جونگ .......... فکر کنم خیلی توی دکور اتاق تفاهم داشته باشیم .............
جون هی : آره از دکور اتاق تو خوشش اومد ........اوکی ........... پس نشیمن و اتاق هیون واسه تو........ هیورین تو هم سالن تمرین صداشونو با اتاق یونگ و کیو رو دکور کن فکر کنم بیشتر باهم تفاهم داشته باشین ........ منم سالن تمرن رقصشونو با آشپزخونه و اتاقای اون دو تا دلقکو دکور
جونگمین : الان منظورت از دلقکا منو هیونگ بودیم
جون هی برگشت و با جونگمین که روی اپن آشپزخونه نشسته بود مواجه شد .
جون هی : تو از کی اونجایی؟
جونگمین : از موقع تقسیم وظایف ............
جون هی : شمام این لنگ درازو دیدین چیزی نگفتین ؟
چوهی : آخه کی دلش میاد به این پسر به این خوشگلی و خوش هیکلی چیزی بگه و چشمکی به جونگمین زد. جونگمین لبخندی از روی تشکر به چوهی زد و از رو اپن پایین اومد و روبه روی جون هی ایستاد و گفت : سعی میکنم حرفتو نادیده بگیرم ولی چون تو یه معماری شایستگی اینو داری که اتاق من دکور کنی ........
جون هی میخواست جواب جونگمینو بده که هیونگ وارد آشپزخونه شد و گفت : دوباره هورمون اعتماد به نفست زد بالا ........ اگه جون هی عصبانی شه میسپرتت دست چوهی ها ........
جونگمین : نه چوهی با منه دیگه جون هی نمیتونه منو تهدید کنه .........
جون هی خواست جواب جونگمینو بده که هیون وارد شدو کنار جون هی وایستادو گفت ولی من طرف جون هیم . هیونگم کنار جون هی ایستادو گفت : منم با جون هیم .....
جونگمین : قبول نیست ..... سه به دو .........
هیورین : جونگمین منم تو گروه تو هم ...........
جونگمین : آخجون ......... حالا مساوی شدیم ........
کیو : یار کشیه من تو گروه جون هیم ........
جونگمین : خب جونگمین میخوای چی کار کنی ...... علاوه بر اینکه 4 به 3 شدیم من یه کاراته بازو یه بوکسور تو تیمم دارم تو هم به جز یه کاراته باز چیز دیگه ای نداری ..........
جونگمین : ایشششششششششش ........ این منصفانه نیست ........
یونگ : اینجا چه خبره ؟؟؟؟؟
جونگمین : اوه داداش یونگ بیا این طرف ........
یونگ : ولی اون طرف بهتره ........ من با یه بوکسور و کاراته باز نمیتونم در بیفتم
جونگمین : آیییییشششششششش.........
جون هی : خب بهتره یار کشیو تموم کنی ............. چون به نفعت نیست ........پسرا بشینین ....... ما بین خودمون تقسیم وظایف کردیم ببینم شمام راضی هستین یانه ......
پسرا روی صندلیای میز ناهارخوری نشستن و فقط جون هی ایستاده بود.
جون هی : خب قرار شده تائه هی مسئول تاسیسات و تعمیر و خرید وسایل بشه پس لیست وسایلی که باید دوباره خریده بشنو بهش بدین اگه جاهایی که باید از اونجا خرید بکنه هست هم بهش بگید ...... چوهی مسئول دکور نشیمنو اتاق هیون جونگ شیه ........ هیورینم مسئول سالن تمرین صدا و اتاق کیو جونگ شی و یونگ سنگ شیه ............. منم مسئول سالن تمرین رقصو اشپزخونه و اتاق هیونگ و جونگمین ........ فکر کنم اینطوری راحتتر باشیم ..........
هیون : من موافقم .......
کیو و یونگ : منم موافقم
جونگمین : مام موافقیم
جون هی : خب پسرا خوب بخوابید ........ من رفتم بخوابم ..... خیلی خسته ام ...... دخترا از فردا کارو شروع میکنیم ...........
چوهی : پاشید که از فردا جون هی قراره پوستمونو بکنه.......
دخترا بلند شدنو هر کدوم به سمت اتاقاشون رفتن . اون قدر خسته بودن که به محض رسیدنشون به تخت خوابشون برد. پسرام همه توی نشیمن تشکی انداختنو سرتاسری خوابیدن البته به جز جونگمین که رفت توی اتاق مهمان خوابید.
---------------------------------------
خب این قسمت چطور بود؟

عکس این دفعه سوغاتی مسافرته. اینجا جاده ساحل گیسوم نزدیک شهر آستاراست. یه چیزی تو مایه های همون جاده قسمت قبل. چون من این عکسا رو از توی ماشین در حال حرکت میگرفتم اینطوری شدن. حالا از هرکدوم خوشتون میاد بگید براتون بزرگشو قسمت بعد میزارم.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
pari jong دوشنبه 4 شهریور 1392 04:58 ب.ظ
عالی بود!!!!!!!
هه هه اون دوتا دلقک؟من یه بار این حرفو زدم نزدیک بود بمیرم
ایول به چوهی،خوب شد جونگی رو تنها نذاشت وگرنه اعتماد به سقف جونگی خیلی زیاده از حد میشد!
مرسی عزیزم خیلی خوب بود.
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
آره دیگه وقتی این دوتا باهم باشن همین میشه. آخی نازی. کی میخواسته تورو بکشه بگو خودم میام حسابشو میرسم.
بله بله اینا همش پشت همو دارن.
نوش جونت عزیزم
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 03:57 ق.ظ
عالی بودش :)
جون هی خیلی عجیب هست .
من تو داستانت شخصیت هیون رو دوست دارم . در عین جدی بودن شوخه و خیلی محکم و ... خلاصه واقعا لیدره !!!
هی ... هیونگ از دست رفت .....
باید هیجان انگیز باشه این کار درست کردن خونه ی پسرا ! ماجرا داریم با اینا فک کنم :)))
مهسایی باید منو ببخشی ... چند وقتیه حالم خیلی خوب نیست . زورکی داستان میخونم .
بعدشم دوست دارم کامنتدونی رو منفجر کنم با نظرام برات ولی متاسفانه این روزا نفس کشیدنم فقط کل انرژیمو میگیره . شرمنده ک انقدر بد قول و کم پیدام عزیزم ...
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
آره دختر عجیبیه.
آره دقیقا همین طوریه که تو گفتی به نظرم شخصیت یه لیدر همینطوریه.
بله عزیزم داره یواش یواش عاشق میشه ...........
همخونه شدنشون هیجان انگیزتره
خواهش همینم ئاسه ما غنیمت. فقط زود بیا دلم واست تنگ شده . مخصوصا واسه سویانگ.
دشمنت شرمنده
مریم چهارشنبه 30 مرداد 1392 10:54 ب.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود فقط یه دختر کمه زود بذار خیلی داستانت قشنگه حرف نداره
* maHsa * پاسخ داد:
ممنونم . بازم میگه یه دختر کمه بابا دندون رو جیگر بزارین .
ممنون عزیزم
پگاه چهارشنبه 30 مرداد 1392 10:40 ب.ظ
سلام مهسا جوووووووووووووووون
خوندم داستانو عزیز ولی بعدا میام اینجا رو منفجر میکنم
چند ساعته دارم تایپ میکنمدیگه جون
ندارم
قررررررررررررررررربونت
بوووووووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام پگاه جونم
باشه عزیزم برو خستگیتو در کن بعدا بیا
بووووووووووووووووووووووووووووووس
مهدیه چهارشنبه 30 مرداد 1392 03:33 ب.ظ
از نظر من چهارمی
راستی چندتااز بچه ها یه وبلاگ مخصوص داستان داشتیم حذف شد حالا میخوایم دوباره از نو بسازیم
خوشحال میشم به ما بپیوندی و افتخار بدی نویسنده وبلاگمون باشی
این ادرس اون وبلاگ نیست تو میتونی اونجا نظرتو بگی تا منم پنلت رو درست کنم
فقط یادت نره حتما بیای بگی که با نویسنده شدن اونجا موافقی یا نه
هرچه زود تر بهتر
ممنون
نظرت چیه؟
اونجا نویسنده میشی؟
* maHsa * پاسخ داد:
راستش الان سرم شلوغه ولی دوست دارم یه جای دیگه هم نویسنده باشم احتمال زیاد بیام.
كمند سه شنبه 29 مرداد 1392 04:12 ب.ظ
خیلى حال دادوقتى2قسمت باهم خوندمیه جاده رویایی ماهم دیروزاونجابودیم خیلی خیلی قشنگه
* maHsa * پاسخ داد:
نوش جونت عزیزم. اوا چه ما باهم تله پاتی داشتیم. بله ... خیییییییلیییییییییی قشنگه
mahsa سه شنبه 29 مرداد 1392 04:10 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااااام مهساااااایییییی
نزنیااااااااا.......ببخشیدانقده دیرکردمممممشرمنده .نبودم مسافرت بوددددددددم.....
خوبی هووووووییییییییی......
کجایییییی تووو...چرانمیاییی.دلم تنگولیده واستت...مهسایییییییییییی بالاخره طلسم داستان منم شکست..تیزروگذاشتمممم......شنبمم خودداستانو میذارررررم.....بیاییا......
هوییییییی سرت چطوره....دردنمیتونه؟
واوووووو این جونگمینمممممم واقعا عالیهههههههههه.........بسی لذت میبرممممممممممممم.....
هوووووووووووییییییی عالی نهمعرکه بووووووود........بووووووووووووووووووووووس
به توان500000001برای توووووو
اینم شکلک خودممم
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام مهساااااااااااااااااااااااااایی
نه نمیزنمت. دشمنت شرمنده. خوش گذشت؟
آره خوبم. تو خوبی؟
من جات خالی مسافرت بودم دیگه کجا میخواستی باشم.
منم خیلی دلمواست تنگ شده بود.
واقعااااااااااااااا. یوهووووووووووووووو. میاام ولی نگفتی تو کدوم وب داستان میزار؟/من الان واقعا گیج شدم. تو یاهوم آنی ولی جواب نمیدی. زود بیا بگو میخوام بیام داستانتو بخونم.
سرمم خوبه. بعضی موقعه ها درد میکنه . تو چی جای بخیه هات درد نمیکنه؟
بله داداشم خیلی باحاله............... نوش جونت عزیزم
ممنون هووییییییییییییییییییییییییی................بووووووووووووووووووووووووووووس
الان من غرق در عشق و محبت شدم
یووهاهاهاهاهاهاهاهاههاهاهاها
رویا سه شنبه 29 مرداد 1392 09:43 ق.ظ
سلللاااام بسی لذت بردم ازین قسمت...تیکه های جونگ اصن منو میکشهمرسی عزیزم...هر 4 تا عکس خوشگله...چه جای باحالی بوده
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااام رویا جون
هی وای من زدم یه نفرو کشتم ..... حالا چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خخخخخخخخخخخخخخخخخ
ممنونم عزیزم
آره خیلی قشنگه
رنت دوشنبه 28 مرداد 1392 08:39 ب.ظ
مرسی عزیزم هالی بود
حالا زندگی و هم خونه شدن این دخترا و پسرا دیدنی می شه
منتظر ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم. ممنونم
بله واقعا دیدنیه............خخخخخخخخخخخ
مرجان دوشنبه 28 مرداد 1392 08:38 ب.ظ
سلام این قسمت محشربود
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااام. ممنون عزیزم
رقیه دوشنبه 28 مرداد 1392 05:24 ب.ظ
مرسی اونی...
این قسمت هم مثل همیشه عالی بود
منتظر ادامش هستیم
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش عزیزم
قابل شما رو نداشت.
بووووووووووووووووس
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر