تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP45

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 27 مرداد 1392

I AM A LIE-EP45



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست


عاقا یکی بیاد این خواهر مارو جمع کنه
دختره 8 سالشه تریپل اسی شده

به جونگ مین میگه اوپای من
عشققققق میکنه وقتی این بچه جنی میشه میزنه ملتو نابود میکنه


بچه هاااااااااااااااااا ام وی هیونگ مبااااااااااارک
چشمتون روووووووووووووووووووووووووشن
بالاخره تهدیدامون عملی شد ام وی داد بیرون بچه ی بد


خب برید داستان
دوستتون دارم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس

پ.ن:فاطمه جون دوباره شماره تو برام بذار
تنک یووووووو
آپلود عکس
چشمام رو که باز کردم متوجه شدم که روی یه کاناپه خوابیدم و یه پتو هم تا روی گردنم کشیده شده.بدون اینکه تکون بخورم چشمامو چرخوندم و بالاخره هیونو دیدم که داشت کلافه جلوم قدم میزد.به خودم تکونی دادم تا متوجه بشه بیدارم.به محض اینکه فهمید سریع اومد کنارم و بدون اینکه حرفی بزنه کمکم کرد بشینم بعدم دستشو گذاشت رو پیشونیم و آروم گفت-تبت قطع شده...
-اینجا کجاست؟؟؟
هیون-خونه ی من....
بعد بدون اینکه منتظر سوالای من بشه ادامه داد-خواستم ببرمت بیمارستان ولی میدونستم به هوش بیای باهام دعوا میکنی برای همین آوردمت اینجا و زنگ زدم به دوستم که دکتره...
خیلی ناراحت و گرفته بود.برای اینکه حال و هواشو عوض کنم گفتم-تو مگه دوست آدم حسابیم داری؟؟؟
هیون نگاهی بهم انداخت و گفت-میگفت شوک عصبی بهت وارد شده...یا این وضعت چطور میتونی به فکر من باشی؟؟؟
حرفی نزدم.چیزی به ذهنم نمیرسید.بازم هیون سکوتو شکست-متاسفم...
-بابت چی؟؟؟
هیون-مادرم باهام تماس گرفت.برام تعریف کرد...
بازم سکوت.خب که چی؟؟؟خجالت کشیدن هیون که چیزی رو درست نمیکرد.هیچ کدوم از واقعیتای جلوی رومونو کم نمیکرد...
-بیا تمومش کنیم
هیون گیج و منگ پرسید-چی؟؟؟!!!
-شنیدی چی گفتم...
هیون با اخم و تخم گفت-بگو...میخوام باز بشنوم...
ولی حرفی نزدم.همون یه بارشم برام سخت بود.اگه هیون یه کلمه میگفت باشه همه چی تموم میشد.تازه الان بود که میفهمیدم چقدر دوستش دارم...همه ی اون دودلیام داشت کمرنگ میشد...
هیون-چرا اینو میگی؟؟؟
-من پدر و مادرم معلوم نیست
هیون نفس عمیقی کشید و گفت-احساستو درک میکنم ولی بدون همونقدر که احتمال داره والدینت همونایی باشن که مادرم بهت گفته همونقدر حتی بیشترم احتمال داره که تو عضو خانواده سلطنتی باشی...
-هان؟؟؟
هیون-یه دختر تنها بدون هیچ پشتوانه ای 5 سال تو آمریکا میمونه و دست از پا خطا نمیکنه...با موقعیتی که تو داشتی هر کاری دلت میخواست میتونستی بکنی...آمریکا هم که پاتوق خلافاست...چی باعث میشه اینکارو نکنی؟؟؟مسلما ژن خرابکاری رو نداری...
هیون یه نگاه به من کرد و بازم گفت-از تمام رفتار و سکناتت شخصیت و ادب پیداست...فحشایی که بلدی در حد یه بچه مهدکودکیه...زنبور کوچولو...اگه من جای تو بودم جونگ مین اونجوری یقه مو چسبیده بود....ولش کن...هوشی که داری و سبک حرف زدنت و خونسردی مثال زدنیت و فداکاری و مهربونیت وهمه کارایی که میکنی نشون میده که یه خون اصیل تورگهاته...تشخیص این زیاد سخت نیست...مادر من اگه یه بار باهات حرف زده بود حاضر نمیشد اینکارو بکنه ...
بعد سرشو به طرف من چرخوند و گفت-کی میخوای باور کنی که یه پرنسسی؟؟؟
اولین باری بود که هیون داشت ازم تعریف میکرد.پس من تو چشم هیون این بودم؟؟؟به همین خوبی که میگفت؟؟؟؟
-لازم نیست الکی ازم تعریف کنی...باید به خواست مادرتم فکر کنی...
هیون چیزی نگفت.فقط بلند شد و دستمو کشید و منو برد تو ماشینش بعدم پاشو گذاشت رو پدال گازو وتا میتونست فشار داد.توی راه خودش هیچی نمیگفت و و فقط با اخم رانندگی میکرد منم که از ترس جرات نمیکردم دهن باز کنم.فقط چسبیده بودم به صندلی و دعا میکردم که زنده بمونیم...
هیون جلو یه خونه نگه داشت و گفت-پیاده شو...
جلو در خونه هیون رو به روم وایساد و گفت-میوسون اینجا خونه پدری منه...مادرم داخل منتظره که باهات حرف بزنه ..اگه بازم حرف خودشو زد حاضری بامن ازدواج کنی؟؟؟من به خاطرت از خانواده م میگذرم...با من میای؟؟؟
اشک تو چشمام جمع شد.خدایا من جواب اینو چی میدادم؟؟؟پا رو دلم میذاشتم؟؟؟پا روی افکارم میذاشتم؟؟؟دل کی رو باید میشکستم تا هیون کمتر از همه آسیب ببینه؟؟؟؟....
-نه...نمیتونم از خانواده ت جدات کنم...من خودم مادر ندارم...مادرخونده مم از دست دادم...میدونم بی مادری چه دردی داره...حاضر نیستم  باعث بشم تو هم درد بکشی....
وقت نکردم صورت هیونو ببینم چون درو بازکرد و رفت داخل.خونه نقلی و جمع و جوری بود.خیلی طول نکشید تا از حیاط رفتیم داخل.مادر هیون همونطور که آیفون تو دستش بود به ما خیره شد.پس داشت حرفامونو گوش میداد.با دیدنش یادم اومد که چه حرفایی بهم زده برای همین یه عرق سرد نشست روی تنم.با تمام اینا بهش سلام کردم و جلوش خم شدم.
هیون-مامان...همشو شنیدی؟؟؟این همون دختریه که من انتخاب کردم.فهمیدی که چقدرارزش خانواده رو میدونه؟
مادر هیون گوشی رو گذاشت و رفت توی آشپزخونه هیونم منو به طرف مبلای سبز خونه شون راهنمایی کرد.خیلی طول کشید تا مادرش از آشپزخونه بیاد بیرون.چیزی حدود 45 دقیقه.انگار که داشت فکر میکرد بعد با دوتا فنجون قهوه اومد بیرون و به هیون گفت-تو حیاط منتظر باش
اونقدر لحنش جدی بود که نزدیک بود منم بلند شم و برم.
بعد از رفتن هیون یکی از فنجونا رو جلوم گذاشت و بی مقدمه پرسید-چند سالته؟؟؟
-27 سال
مادر-پس ازش بزرگتری.زیاد مهم نیست.درس چیا خوندی؟؟؟
-لیسانس روانشناسی از دانشگاه سونگ کیون وانگ دارم و مدرک مدیریت از کالج خصوصی دی اس پی توی آمریکا.گواهینامه تخصصی طراحی لباسم دارم.
و بعد دستامو به هم گره زدم تا از استرسم کم کنم...
مادر هیون با تعجب به من نگاه کرد و گفت-انگار خیلی آدم حسابی هستی
عجیب بودی.چند ساعتی بیشتر از اینکه منو بی اصل و نسب و به درد نخور دونسته بود نمیگذشت.مادر هیون انگار که سوال کم آورده باشه پرسید-کارای خونه هم بلدی؟؟؟آشپزیت چطوره؟؟
-بله خونه داری بلدم.آشپزی هم همینطور.مادر مرحومم یادم داده.
مثل اینکه بالاخره یادش اومد چون نفس عمیقی کشید و گفت-امیدوارم حال یه مادر نگرانو درک کنی.من هیچ وقت برای هیون مادر خوبی نبودم.این بارم مثلا خواستم بهش کمک کنم ولی انگار بازم اشتباه کردم.ولی با همه این حرفا نمیتونم بابت حرفای امروز صبح ازت معذرت بخوام.تو که نمیخوای غرور من بشکنه؟؟؟
-ابدا...اشکالی نداره...
مادر هیون بلند شد و رفت توی اتاقش و بعد با یه جعبه کوچیک برگشت .
مادر هیون-حلقه ازدواجمو به عروس بزرگم دادم ولی حلقه نامزدیمو برای همسر هیون جونگ نگه داشته بودم.
و بعد جعبه رو دستم داد و گفت-خوشبخت بشید.
پشتشو به من کرد تا بره توی اتاقش که صداش زدم-خانم کیم...
ایستاد و برگشت طرفم.
-اگه بخواید من از زندگی هیون جونگ میرم بیرون...
مادر هیون آهی کشید و گفت-هیون جونگ بیشتر از من به تو تعلق داره.وقتی فهمیدم تو اون دختری بودی که اونو به من مایل کردی فهمیدم که مخالفت با ازدواجتون کار اشتباهیه.خوشحالم که هیون جونگ یه پرنسس گیرش اومده...
چند لحظه سکوت کردم و گفتم-میتونم مادر صداتون بزنم؟؟؟
اشکای مادر هیون روی صورتش سر خورد و بدون این که چیزی بگه رفت داخل اتاقش.
وقتی داشتم قهوه سرد شدمو میخوردم به این فکر میکردم که تقدیر چه بازیهایی برای آدم داره.هیون باید با مادرش درگیر بشه و منم همون موقعه ها داغ دار بشم و بعد همدیگه رو ببینیم و اون از فرارش بگه و منم اون جمله رو بگم تا امروز بتونم به خاطرش باهاش ازدواج کنم...
ازدواج؟؟؟کلا این قضیه رو فراموش کرده بودم.قلبم شروع کرد به محکم زدن.خواستگاری هیون از من؟؟؟
سریع رفتم تو حیاط.هیون داشت تند تند قدم میزد.همین که منو دید دوید طرفم و پرسید- چی شد؟؟؟
جعبه رو نشونش دادم و گفتم-حلقه نامزدی...
خودشم یه جعبه از جیبش آورد بیرون و گفت-اینم از طرف پدرم...حلقه نامزدی...
- من هنوز بله نگفتم...
هیون لبخندی زد و گفت-بریم رودخانه هان...من هنوز خواستگاری نکردم...
توی ماشین از شدت هیجان و استرس نمیتونستم نفس بکشم.اصلا انتظار همچین روزی رو نداشتم.همه چیز داشت خیلی سریع اتفاق میفتاد.کی فکرشو میکرد نظر مادر هیون انقدر زود نسبت به من عوض شه؟؟؟البته دلیلشو خودش گفت.چون من باعث شده بودم هیون طرف مادرش برگرده...
وقتی رسیدیم به رود هان همونجای قبلی پارک کرد و باهم روی نیمکتی نشستیم که 5 سال پیش شسته بودیم.هیون کاملا تابلو بود عصبیه.یکی دوبار سعی کرد حرف بزنه ولی از بس چیزای بیخود به هم بافت و من نفهمیدم چیه کلا فراموش کرد و حالا نشسته بود کنار من و دستاشو به هم میمالید.با اینکه خودمم خیلی عصبی بودم سعی کردم یکم کمکش کنم.
-زود تصمیم نگرفتی؟؟؟
هیون-زود نیست.خیلی وقته دارم بهش فکر  میکنم.
-خیلی وقته؟؟از کی؟؟؟
هیون-ا..از وقتی جونگ مین ازم خواست زندگیتو براش تعریف کنم.
-هان؟
هیون-اون موقع فهمیدم که تو برام خاصی.هر کسی رو که میبینم با تو مقایسه میکنم و دوست داشتم بازم ببینمت.همه چیز ناخودآگاه بود.ناخوداگاه راضی نشدم که حقیقتو بگم.
دلم هری ریخت پایین-مظورت چیه؟؟
هیون-قبل از خواستگاری میخوام بهت اعتراف کنم.روزی که توی ژاپن جونگ مین ازم خواست داستانتو براش تعریف کنم،هرکاری کردم دلم راضی نشد کسی غیر از من از تو بدونه.حتی اگه اون شخص برادرخونده ت باشه.میدونم اون داستان واسه من نبود گفته بودی که به جونگ مین بگم ولی نتونستم.میخواستم یه چیز مشترک با تو داشته باشم.چیزی بهم این احساسو بده که...ممکنه من برات یکم با بقیه فرق داشته باشم...اون موقع نمیدونستم چرا این احساسو دارم...تا وقتی که برگشتی فهمیدم برام خاصی...
پس اینطور.باید میدونستم که جونگ مینی که اونطور عصبی با من برخورد کرد یه چیزی غیر از سرگذشت وحشتناک من شنیده.همون موقع هم شک داشتم که حالا تبدیل به واقعیت شد.اگه هیون یه جونگ مین گفته بود شاید میومد دنبالم و من زودتر برمیگشتم کره.یکی از داخل قلبم پرسید-خب که چی بشه؟؟؟...هیچی...جوابی نداشتم...فقط میتونستم یه زندگی عادی ترو ادامه بدم...یه شیرینی فروشی یا دفتر مشاوره میزدم و بعدم ازدواج میکردم و زندگی راحت و بی دردسری برای خودم ترتیب میدادم.حتما زندگیم اونطوری راحتتر میشد...
-به جای واقعیت چی بهش گفتی؟؟؟
هیون-همونی که خودت به خبرنگارا گفتی.زندگی با پدرو مادربزرگت بعدم مهاجرت اونا.
چه تفاهمی داشتیم.با چند سال فاصله و بدون هماهنگی هر دو یه قصه رو تعریف کرده بودیم.ولی هنوزم...
ساکت نشسته بودم و نمیدونستم دارم فکر میکنم یا نه.بیشتر داشتم خاطراتمو مرور میکردم.اون موقعه ها ...تو کلوب...منم نمیدونستم دوستش دارم یا نه فقط وقتی میدیدمش...احساس میکردم یکی داره بهم سیخونک میزنه...درد داشت...حالا سیخونکا تبدیل شده بود تپش قلب...یعنی معنی هر دوتاشون یکی بود؟؟؟؟
حواسم پرت هیون شد که آروم کلاهشو بعدم عینکشو برداشت.عمدا یکم صبر کرد تا مردم بشناسنش.میخواست چیکار کنه؟؟؟نامطمئن و عصبی به دخترایی که براش دست تکون میدادن یا اوپا اوپا میکردن لبخند زد.دخترا مثل یه زامبی به من نگاه میکردن.انگار که دشمنشون باشم.وقتی مردم به اندازه کافی جمع شدن و گوشیاشونو درآوردن هیون بلند شد و رو به روی من وایساد و بعدش خیلی آروم مثل شوالیه ها جلوم زانو زد و حلقه مادرشو به طرفم گرفت و گفت-خانم پارک میوسون،من در کمال صداقت با درآمدی که هیچ ثباتی نداره و آینده ای که پر از چاله چوله ست از شما تقاضای ازدواج میکنم،با من ازدواج میکنید؟؟؟
نفس همه حبس شده بود و منتظر جواب من بودن.فلشا و مرتب زده میشد و مردم با هم پچ پچ میکردن.به چشماش نگاه کردم.اونقدر صادق و آشنا بود که باورم بشه میخوام تمام عمرمو باهاش بگذرونم.ما حالا یه راز مشترک داشتیم.مثل یه زوج واقعی.آروم دست چپمو به طرف هیون دراز کردم و گفتم-بله...
همه با هم جیغ زدن و هیون همونطور که حلقه رو دستم میکرد به پهنای صورتش خندید. هیون بلند شد منو بوسید همه زدن زیر گریه و وقتی بغلم کرد چند نفری غش کردن.
هیون توی گوشم گفت-ازدواج ما کلی تلفات میده...
و بعد ریز ریز خندید...
جوابی ندادم ولی داشتم ناخودآگاه لبخند میزدم.هیون همونطور که دست منو گرفته بود به طرف طرفداراش برگشت و گفت-من و این خانم داریم باهم ازدواج میکنیم.
مثل یه مراسم عذاداری واقعی همه شروع کردن به شیون کردن.هیون خنده شو قورت داد و گفت-شماهم باید زود ازدواج کنید.لطفا برای خوشبختیمون دعا کنید.
هیون که دیگه نمیدونست چی بگه به طرف یکی از فنای پسر رفت و بهش یکم پول داد و گفت-این داداش از طرف من براتون قهوه میخره.لطفا دیگه گریه نکنید وگرنه ناراحت میشم.
و بعد هردومون بهشون تعظیم کردیم و زود از اونجا دور شدیم.تا وقتی توی ماشین نشستیم صدای گریه شون میومد.وقتی یکم حال و هوامون عادی شد هیون پرسید-چی شد راضی شدی؟؟؟
-پشیمونی؟؟؟
هیون-نهههه...
-دستتو بده...
هیون-چرا؟؟؟
-میخوام بهت بگم چرا راضی شدم
هیون دستشو گذاشت توی دستم و من همونطور که به انگشتاش نگاه میکردم گفتم-من همیشه دلم میخواست یه همسری داشته باشم که دستای بزرگی داشته باشه...
هیون-چرا؟؟؟
-چون اگه دستاش بزرگ باشه وقتی که دستامو بگیره احساس امنیت میکنم...
هیون-دستای من چطوری؟؟؟
-بزرگه ...وگرم...
هیون لبخندی زد و گفت-مثل اینکه خوش شانسم...
-من خیلی خسته ام.از من مراقبت میکنی؟؟
هیون لبخندی زد و اون یکی دستشم روی دستم گذاشت و گفت-ما حالا یه خانواده ایم...مگه نه؟؟؟
-اما یه مشکلی هست
هیون-چیییی؟؟؟؟!!!
-من نمیتونم هیچ وقت اوپا صدات کنم...
هیون بعد از چند لحظه مات موندن زد زیر خنده و گفت-اونم به خاطر خوش شانسی منه...اونقدر این کلمه رو شنیدم که ازش خسته شدم....
بعد از ظهر بود ولی هیون منو که از صبح هیچی نخورده بودمو برد به یه رستوران که به قول خودش اجازه بده خبرا خوب پخش بشن.ناهارمونو که خوردیم گوشیامونو روشن کردیم که هم زمان هردوشون زنگ خوردن.جواب مدیرا رو که دادیم هر دو به کمپانی احضار شدیم ...
وقتی رسیدیم اونجا با منظره ای مواجه شدیم که تا حالا به عمرمون ندیده بودیم.تمام منیجرای کمپانی به اضافه خودرئیس اونجا وایساده بودن و داشتن با تلفن حرف میزدن.مثل اینکه خبرنگارا که از ما و مدیرای خودمون چیزی دستگیرشون نشده بود به مدیرای بقیه گروه ها هم زنگ بودن تا اطلاعات بگیرن.
با دیدن ما رئیس ه طرفمون هجوم آورد.اونقدر عصبانی بود که دوتا مونو میخواست بزنه.هیون جلوی من وایساد و پسرا که تازه مارو دیده بود رئیسو گرفتن.
هیون حسابی داغ کرده بود.داد زد-اگه انگشتت به نامزد من خورده بود گردنتو میشکستم.
رئیس-واسه من زبون درآوردی؟؟؟بلایی به سرت بیارم که..
هیون-میخوای چیکار کنی؟؟؟منو بندازی بیرون؟؟؟بنداز...نکنه باورت شده من برده تم؟؟؟...
رئیس-میندازمت بیرون؟؟از اونم بدتر میزنم ممنوع التصویرت میکنم تا وقتی داشتی از گشنگی میمردی التماس کردنتو ببینم...
هیون-هر کاری دلت میخواد بکن.این مدت ما مردیم و زنده شدیم و جیب شما پر شد.من یکی که دیگه طاقت ندارم.
ردیس-همه ش تقصیر اون دختره.انتقاممو ازش میگیرم...
قبل از اینکه هیون چیزی بگه،جونگ مین گفت-مواظب حرف زدنت باش.اون دختری که داری ازش حرف میزنی خواهر منه،منجی گروهه،کسیه که به اندازه تمام این سالا برات پول تولید کرده...
و بعد اومد کنار من وایساد.بقیه هم اومدن کنار ما وایستادن یه کم بعدم دنسرا و یوری و یی نوک و دوتا مدیرامون اومدن.رئیس از عصبانیت آتیش از چشماش میریخت.خواست دوباره به طرفمون حمله کنه که یهو صدای گی تی اوپا پیچید تو سالن-اینجا چه خبره؟؟؟
گی تی خیلی ریلکس به طرف رئیس رفت و گفت-فکر میکردم امروز صبح باید کارمندامو میفرستادین رئیس؟؟؟
رئیس-چی داری میگی؟؟؟؟
گی تی کارتی از جیبش بیرون کشید و داد دست رئیس و گفت-البته حق میدم میدم حرفمو نفهمین چون از طریق وکیلم اقدام کرده بودم.
رئیس-رئیس کمپانی جی ال 2؟؟؟؟
گی تی-خوشبختم....من همه اینا رو خریده بودم.گروه،مدیراشون،استالیستا،دنسرا...همه رو خریده بودم...گفته بودیم میخواین از شرشون راحت بشین.امروز صبح منتظرشون بودم ولی خبری نشد.اومدم شخصا ببرمشون.
بعد چرخید طرف ما و بعد که منو بین جمعیت دید گفت-پارک میوسون من در موردت تحقیق کردم طبق محاسبات تو دوبرابر دینی که به گردن دی اس پی داشتی رو پرداختی درواقع تو از الان آزادی.حاضری بیای برای من کار کنی؟؟؟؟
و بعد کاغذ و خودکاری به طرفم گرفت.بدون اینکه یه لحظه فکر کنم.برگه رو گرفتم و امضا کردم.گی تی چشمکی به من زد و چرخید طرف رئیس و گفت-به خبرنگارا بگید با کمپانی من تماس بگیرن.روز خوش...
به طرف در رفت ماهم دنبالش راه افتادیم که یهو برگشت و گفت-جناب رئیس همونطور که میدونید اسم وکیل من وکیل هانه.همون وکیل خانوادگی پارک.یکم پیره ولی میدونه که اسراره موکلاشو هیچ وقت نباید فاش کنه.گفتم که در جریان مدارک جعلیتون باشید.
گی تی واقعا گل کاشته بود.من جریان تهدید رئیسو برای لیزا گفته بودم و حتما اونم به گی تی گفته بود اونم دوستی رو در حق من تموم کرد.توی پارکینگ همه هاج و واج مونده بودن .گی تی با لبخند پیروزمندانه ش گفت-خب دوستان،از این به بعد برای من کار میکنید چه خوشتون بیاد چه نیاد....
و بعدم به من نگاه کرد و گفت-پارک میوسون من دینمو کامل بهت ادا کردم پس فکرشم نکن که از زیر کار در بری.
-ادای دین کدومه.اگه ماها خوب نبودیم حاضر نمیشدی استخداممون کنی.
گی تی-تو که انتظار نداشتی من آدمای تنبل و بی استعدادو استخدام کنم...
و بعد زد زیر خنده.در واقع کاری که گی تی در حق من کرده بود یه چیزیم از ادای دین فراتر رفته بود.اون تیر آخر رو برای تکمیل خوشبختی من زده بود.حالا دور و بر منو افرادی گرفته بود که مطمئن بودم همشون دوستن.مخصوصا مردی که حلقه ش توی دستم بود....


تمومیییییییییییییییییییییییییید
از همین تریبون اعتراف میکنم که ده صفحه نبود...8 تا بود ولی خب دلیل دارم براش
قسمت بعدی عروسیههههههههههههه.....
پیش درآمداشو براتون آوردم به جای اون دو صفحه

این حلقه های این دوتا جزجیگر زده که کشتنمون تا بهم رسیدن...
(پدر و مادر هیون آدمای معمولی هستن...حلقه شون از این پرزرق و برقتر نمیشه)


آپلود عکس رایگان و دائمی
این لباس عروسی میوسون که همون لباس عروسیه کیت میدلتونه
کلا از سبک لباس پوشیدنش خوشم میاد



آپلود عکس رایگان و دائمی
این دسته گل عروس

آپلود عکس رایگان و دائمی
اینم مدل موش

آپلود عکس رایگان و دائمی"
اینا رو داشته باشید تا قسمت بعدی
سوال-اگه خانواده عشقتون راضی نباشن و بونید که طرف خیلی به خانواده اش وابسته ست حاضرید باهاش ازدواج کنید؟؟؟؟

مواظب خودتون باشید
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Amir شنبه 2 شهریور 1392 04:01 ب.ظ
سلام پگاه خانوم . پرسیده بودین که

اگه بخواین داستان کوتاه توی وب ما بذارین

چند روز در هفته باید بیاین

خانومی بستگی به خودتون داره . هر چقدر خواستین !
PeGaH پاسخ داد:
سلام دوست عزیز
واقعا؟؟؟چه خوب...
آماده شدم مزاحمتون میشم :)
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 02:52 ق.ظ
مرسی عزیزم عالی بود این قسمت .
خوشم اومد مامان هیون منطقی برخورد کرد .
هر چند قبلش ور تنگسته بود تو احساسات میوسون ! ! البت با عرض پوزش : ))
هوم ... در این صورت من از اون " عشق " میگذرم . دوست دارم ی زندگی آروم و راحت داشته بشم . بدون دلخوری .
PeGaH پاسخ داد:
تنک یووووووووووو...مرسی که خوندی....
یهو آمپرش زده بود بالا خواهر...شما به دل نگیر...
لهجتوووووووووووووو برم...
تنک یو که جوابیدی...بووووووووووووس
ღ ایسان جون جونگی ღ چهارشنبه 30 مرداد 1392 11:31 ب.ظ
پگاه پس شومل تو که میباشددددددد اگه تو نونای جونگییییی بیدییییییی
PeGaH پاسخ داد:
من شومل ندارم...علی ای حال تو این داستان شوملم هیون خانه...خخخخخخخخخخ
fat€m€h چهارشنبه 30 مرداد 1392 03:06 ب.ظ
هی اینا چ زود پیش رفتن ...2قسمت دیگه دیر میرسیدم باید بچه های هیونو میدیدم ...بهم میگن عمه ...ای پگاه بلا چ زود سرتهشو هم آوردیا...مردم زرنگن والا...خخخخخخخ...خوب بخش سوال ازما ک گذشت مخالفت آنچنانی نبود اما اگه بود قبول نمیکردم ...
PeGaH پاسخ داد:
هیون همیشه رادیکالی عمل میکنه...تو زندگی واقعیشم همین میشه مطمئنن...
خواهر این سرو ته هم آوردنو یکی بهم میگفت که هوا غریبه تر بود توهین به خودم تلقیش میکردم...
داستان که تموم نشده که سر و تهش هم اومده باشه....
بهلههههههههههههههههههههه.....خدا رو شکر که مخالفت نکردن...رفتنت به جرگه ی متاهلین مبارککککک....بووووووووووووووووووووووووووووس
سارا3 چهارشنبه 30 مرداد 1392 03:12 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییییییییغ...
پگااااااااااااه...از همین جا اعلام میکنم که اگه میخوای یه قسمت ما رو شاد کنی و قسمتای بعد ناراحت میکشمت...
ولی خدایی عااااااااااااالی بود اونی...
مررررررررررررسی...بووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییغ سارا از همینجا اعلام میکنم زندگی بالا و پایین زیاد داره
بهلههههههههههههههه
عاشقتمممممممممممم
بوووووووووووووووووووووس
Fat€m€h سه شنبه 29 مرداد 1392 10:31 ب.ظ
حواس نمیذارن واسه آدم ک فاطمم
PeGaH پاسخ داد:
خوش اومدی خواهر
سه شنبه 29 مرداد 1392 09:57 ب.ظ
سلااااااااااااااام اونی جونم ...چطوری ??هنوز وقت نکردم این چند قسمتو بخونم ...اونیییییییییییی...نامزدیم بود...بهله...دلم تنگولیده بود واست..اومدم ابراز وجودکنم و برم داستانو بخونم
سه شنبه 29 مرداد 1392 09:56 ب.ظ
سلااااااااااااااام اونی جونم ...چطوری ??هنوز وقت نکردم این چند قسمتو بخونم ...اونیییییییییییی...نامزدیم بود...بهله...دلم تنگولیده بود واست..اومدم ابراز وجودکنم و برم داستانو بخونم
PeGaH پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام دخملم...اکشال نداره...جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ تبریک میگم دختررررررررررررررررررررر...خوشبخت شی...نامزدی تو و میوسون تو یه زمان بوده ها...خخخخخخخخخخخ
سارامین سه شنبه 29 مرداد 1392 10:10 ق.ظ
ووووووووووووووییییییییییییییییی خیلی باحال بود...چقدر سریععععععععععععع
تا یه مدت تو کف سرعت عملشون مونده بودم خخخخخخخ
ایشالا خوشبخت شن
راستی به اخرای داستان رسیدیم یا خیلی مونده؟؟؟؟؟
عاااااااااااااااااااااااااااااااااالی بود
مرررررررررررررررررررررررررررررسی گلم
PeGaH پاسخ داد:
سلام سارامین جووووووووووووووووونم
در امر خیر حاجت هیچ استخاره نیست خواهر...
نه هنوز مونده....کم و زیادشو مطمئن نیستم...
تنک یووووووووووو
بووووووووووووووس
*maHsa* دوشنبه 28 مرداد 1392 06:39 ب.ظ
سلام
مهسا وارد میشود
یعنی من الان در پوست خودم


ღ ایسان جون جونگی ღ دوشنبه 28 مرداد 1392 02:55 ب.ظ
من برممممممممممم بوخونمممممممممممم
PeGaH پاسخ داد:
بفرمووووووووووووووووو
ღ ایسان جون جونگی ღ دوشنبه 28 مرداد 1392 02:53 ب.ظ
جیغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغغ
سلاممممممممممممممممممممممممممم هووویییییییی


اوخیییییییییی خو بچه حق دارهههههه جونگیییییی عشقههههههه پگاه دیگه دعواش نکنیاااااا اوخی خواهرت 8 سالشه ... منم یه خواهر زاده ی 4 ساله دارم عاشق جونگیهههههه هر موقع میبینه میگم این اقای منه میگه نه اقای منههههه
PeGaH پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام....من نونای جونگیممممم....
بابا هر چیزی حدی داره....داره میره تو کار بررسی کردن مدل موهاش...تو هر استایلیم که باشه میشناسدش...
papari دوشنبه 28 مرداد 1392 02:44 ب.ظ
سلام مرسی بابت داستانت... بابت سوالت هم ادم اول باید طرفش رو بشناسه بعد درهای قلبش رو به روش باز کنه و به خودش اجازه بده عاشقش بشه این جوری کمتر به مشکل بر می خوره تازه خونواده پسره باید از خداشونم باشه من عروسشون بشم
اما با همه ی این تفاسیر خانوادش جوری باشن که تو سوالت گفتی حتما خودشون میدونن در سطح من نیستن...
و پسره باید جوری باشه که طرف حق رو بگیره و بتونه منو راضی نگه داره اما اگه بخواد طرف خونوادش رو بگیره با این که می دونه اشتباه میکنن... بره بشینه ور دل مادرش بترشه... من زندگی پر دردسر نمی خوام...
اما در مورد اون عشقی که قسمت قبل گفتم اون یه عشق قبل از ازدواج و با اگاهی بود... من هیچ جوری به عشق بعد ازدواج اعتقادی ندارم... مگر این که یه جورایی با توافق پسر و دختر برای یه زمان مشخص مثلا به دلیل این که هر کدوم می خوان حال دونفر دیگرو بگیرن و بعش جدا شن مثل بیشتر داستان هایی که می خونیم چون توش زوری دخیل نبوده ممکنه عشق صورت بگیره ولی در غیر این صورت و با اجبار مثل قدیما عشق که هیچ نفرت هم ممکنه ایجاد شه... ببخشید من خیلی میحرفم البته سریع میحرفم اگر جفتم بودی همه ی اینا رو تو یک چهارم دقیقه برات میگفتم شایدم کمتر ولی خب نیستی دیگهههه... پس پشت سرم قر نزنیاااا...
PeGaH پاسخ داد:
بله بله..باید از خداشونم باشه...
خواهر چی خوردی انقدر اعتماد به نفس پیدا کردی؟؟؟؟بده ماهم بخوریم..خخخخخخخخخ
بله آرامش خیلی مهمه...
عشق بعد از ازدواج منظورم اینی نبود که میگی....من میگم برای ازدواج نیاز به یه عشق سوزان نیست...یه علاقه و محبتی قبل از ازدواج باشه بعد از ازدواج تبدیل میشه به یه پیوند ناگسستنی...اگه بدون احساس ازدواج کنی نتیجه ش میشه وابستگی و یا عادت تازه اگه نفرت نشه...
اگه با یه عشق سوزان ازدواج کنی هیچکس تضمین نمیکنه که وقتی به هم رسیدن سرد نشه...بهتره کم کم بجوشه و بیاد بالا تا تو نقطه ی اوجش باشه و سرد بشه...حالا چون یه نمونشو دیدی دلیل نمیشه همه همینجور باشن...
ولی اونی که من میگم نمونه های زیادتر و گسترده تری داره...
خواهش میکنم...من حرف زدنو خیلی دوست دار...بازم بیا پیشم...ماااااااچ
رویا دوشنبه 28 مرداد 1392 02:07 ب.ظ
ایول...چه قدر خوب شد مامان هیون نظر عوض شد هورااااااااااااااا عروسییییییییییییی...خلییییییییییی عاااالییییییییییی بود پگاهیتو عروسی میبینمت
ج سوالت:نه ازدواج نمی کردم باهاش...چون چند نفرو دور و اطرافمون دیدم که اینجوری ازدواج کردن و همه شون بلا استثناآخر و عاقبتشون خوب نبوده.کلا خودمم معتقدم که اگه یکی از خانواده ها راضی نباشه تو زندگی آینده ی آدم تاثیر میذاره مخصوصا تو فرهنگ ما که خانواده خیلی مهمه.
PeGaH پاسخ داد:
بهلهههههههههههههه...بیا دنبالم باهم بریم...
آوره واقعا...وقتی قراره عروس یه خانواده باشی امکان نداره به نظرشون بی تفاوت باشی...
بوووووووووووس
pari دوشنبه 28 مرداد 1392 12:50 ب.ظ
عالی بود اینقدر هم به آجیت گیر نده گناه داره بچه
جوابت
نه اینکار را نمی کنم چون عشق تموم می شه روزی که این اتفاق بیفته به خاطر جدا شدن از خوانواده اش من را مقصر می دونه و ازم متنفر می شه
PeGaH پاسخ داد:
خو اعصابمو خورد کرده خواهر...
از جوابت خوشم اومد خواهر....واقعا درسته...بووووووووووووس
*maHsa* دوشنبه 28 مرداد 1392 11:20 ق.ظ
سلام
مهسا وارد میشود
یعنی من الان در پوست خودم


اونیییییییییییییی zahra دوشنبه 28 مرداد 1392 08:20 ق.ظ
سلام عزیزم مرسی از داستان قشنگت قسمت بعد قسمته آخره یعنی؟
PeGaH پاسخ داد:
ممنوووووووووووونم اونیییییییییییییییییییییییییییی جووووووووووووووووونم...نههههههههههههه هنوز ادامه داره...
سیلا دوشنبه 28 مرداد 1392 07:14 ق.ظ
در ضمن باید اینو درنظر داشت که بنده ادمه بدجنس و تا حدودی خودخواهیم
PeGaH پاسخ داد:
همین که بهش اعتراف میکنی یعنی نیستی...
سیلا دوشنبه 28 مرداد 1392 07:12 ق.ظ
در واقع هم حلقه ها خیلیییییییییییییییی عالین هم لباس عروس قشنگه.......امیدوارم هرگز تو همچین موقعیتی نباشم اما....نه
حاضر نبودم باهاش ازدواج کنم...البته به شرطی که غقاید و شخصیت الانمو اون موقع هم داشته باشم...راستی اونی چند سالته؟
مرسی بابت داستان
PeGaH پاسخ داد:
تنک یوووووووو...سلیقه ی منه دیگه...خخخخخخخخ
تنک یو بابت جواب
من بیست سال و 8 ماه :دی
فاطیماجون دوشنبه 28 مرداد 1392 03:31 ق.ظ






PeGaH پاسخ داد:
من عاشق ابراز احساساتتم...
Fadiya دوشنبه 28 مرداد 1392 01:37 ق.ظ
راستی در مورد سوالت باید بگم نه باهاش ازدواج نمی کردم نه برا اینکه خوانوادش مخالفندا نه برا اینکه خیلی به اونا وابستس باهاش ازدواج نمی کردم چون مطمئنا بعد از ازدواج به مشکل بر میخوردیم
وااااااااااااای دیگه برم باید برم برا عروسی داداشم دنبال لباس باشم خوش به حال عروس که خواهر شوهر گلی مثل من پیدا کرده بابای
PeGaH پاسخ داد:
تنک یو که جواب دادیییییییییییی...
برو یه لباس خوشگل چین چینی بپوش بیا با هم بریم عروسی...بوووووووووووووووس
Fadiya دوشنبه 28 مرداد 1392 01:30 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییغ
جییییییییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییغ
جیییییییییییییییییییییییییییییییییغ
وااااااااااااای خدا دارم میمیرم از خوشحالی وااااااااای اجی عاشقتم به خدا اصلا فکر نمیکردم اینطوری بشه وااااااااااای جییییییییییییییییییغ
جییییییییییییییغ
کککک بسه دیگه میدونم گوشت درد گرفت اما من که هنوز خالی نشدم
وااای باید بگم عالی بود اخ جون خدا اگه بدونی چقدر ناراحت بودم که اینا دوباره موقتا از هم جدا میشن اماالان کلی انرژی گرفتم مخصوصا باتکیه خواستگاری هیون و کاره گی تی وااااااااای خیلی گلی اجی منتظر بقیشم بابای
PeGaH پاسخ داد:
فادیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...پرده صماخم به فنا رفت دختر....عروسی خودت میخوای چیکار کنی؟؟؟؟
عاقا ما مخلصیم،چاکریم،کوچیک شوماییم...چوب کاریمون نفرمایید...قابل شما رو نداره...زدیم پس کله اینا آدم شن کار مهمی نبود جون آبجی....
فررررررررررررررررررربونتتتتتتتتتت
مااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ
selia دوشنبه 28 مرداد 1392 12:14 ق.ظ
تیکه اخر داستان کلی حال کردم
هیون
ج س: نه نمیکنم.رضایت خانواده برام مهمه
PeGaH پاسخ داد:
یوهاهاها...الان اگه فیلم بود یه موسیقی متن توپ میذاشتیم روش حال میکردیم
تنک یو
بووووس
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:59 ب.ظ
رفتم نظرامو جواب دادم یادم افتاد سوالتو جواب ندادم
خب راستش من ازش جدا میشم چون اگه خیلی دوسش داشته باشم نمیخوام سختی بکشه در ضمن میدونم این موضوع بعدن تو رابه مون تاثیر میزاره
PeGaH پاسخ داد:
تنک یو بابت جواب...تنک یوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
بوووووووووووووووووووووووس خیییییییییییییییییییییییییییییییس
zahra-ss یکشنبه 27 مرداد 1392 11:44 ب.ظ
واااااااااااااای من عروسی دوست دارم
ممنون
PeGaH پاسخ داد:
پس بیا تو هم دعوتی خواهر
بووووووووووس
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:39 ب.ظ
خب دیگه ن برم باید نظرامو جواب بدم
بااااااااااااای
بووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
قرررررررررربانت
تنک یو اومدی
بوووووووووووووووووووووس
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:39 ب.ظ
عجب عروسیی بشه
با کلی تلفات

یعنی من الان دارم به عروسی فکر میکنم
خواهر مام دعوتیم؟
زودتر بگو به فکر لباس باشیم......
PeGaH پاسخ داد:
کشته و مرده همینطور تو خیابون خواهد ریخت...خخخخخخ
خواهر عروسی رو به افتخار تو گرفتم وگرنه این دوتا سمبل عشق و عاشقی میخواستن برن ماه عسل فقط...
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:37 ب.ظ
یعنی من عاشق جونگمینم موقغی که غیرتی میشه
PeGaH پاسخ داد:
آوره....
منم دلم داداش بزرگ موخواد :((((((
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:36 ب.ظ
یعنی من دلم میخواد کله این رییس کمپانیو بکنم
مرتیکه بیشعور

ولی خوشم اومد گی تی زد نابودش کرد
الان میخوام ببینم این رییسه بدون دابل اس چی کار میکنه
البته دم همه برو بچسم درد نکنه طرف هیون و میوسونو گرفتن
PeGaH پاسخ داد:
منم ازش خوشم نمیاد...گامبوی بی خاصیتتتتتتتتت...
گی تی مردهههههههههههه
والا...میخوام ببینم میتونه بازم پول دربیاره یا نه....
دوست یعنی همین دیگه...
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 11:32 ب.ظ
ایول عجب مامانی آخه من جی بگم به این مامان هیون خب تو اول برو از پسرت بپرس بعد بیا این میوسون بیچاره رو با خاک یکسان کن
PeGaH پاسخ داد:
هیییییییییییی زود تصمیم گرفت دیگه...این وسط این میوسون بدبخت یکم نفله شد...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نمایش نظرات 1 تا 30