تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part28

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 26 مرداد 1392

the IMMORTALS.part28



سیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام..

بچه ها من اینقدر بی نظمی کردم که  دیگه روم نمیشه بیایم وب...من با این روزای پنج شنبه خفن مشکل دارم...به احتمال زیاد دیگه چهارشنبه ها داستان بزارم...ببخشید...

بکـــــــــــس  این نت من شیش و هشت میزنه برای همین با نت گوشی اومدم...اگه نظرا رو ج ندادم بدونین که شارژ گوشیم اون موقع تموم شده و نتونستم ج بدم...الانم با بدبختی پست رو فرستادم...

راستـــــــــــــــی فردا 18 اگوسته...توی کتاب پرسی جکسون این موقع تولد پرسیه...باحال نیست ؟تولد شخصت کتاب مورد علاقه تو بدونی؟...برین ادامه که شارژ گوشیم پوکید..

اخییییییش بالاخره این نته درست شد...دیشب اینقدر عجله داشتم نفهمیدم چی گفتم!!...بچه ها نظرا رو جواب دادم ببخشید دیر شد:)...




هیونگ روی زمین افتاد..عرق صورتش رو کاملا خیس کرده بود و توی چشمش میچکید...قمقه شو از کنار کمربندش باز کرد و اون رو به طرف دهنش گرفت..قطره ای اب از قمقمه بیرون اومد و روی لبهای هیونگ چکید...هیونگ قمقمه رو تکون داد و با نا امیدی اون رو زمین گزاشت...توی بیابون بودن از چیزی که فکر میکرد خیلی سخت تر بود...هیونگ تمام عمرش رو توی دریا وهوای مرطوب سپری کرده بود...این هوا برای اون مثل جهنم بود...سایه ای بالای سرش ظاهر شد...هیونگ چندبار پلک زد تا عرق توی چشمش کنار بره و دیدش بهتر بشه...صورت هیون رو تشخیص داد...هیون هم دست کمی از اون نداشت و به سختی نفس میکشید..هیون اب دهنشو به سختی قورت داد و دستشو به طرف هیونگ گرفت و گفت:بلند شو...از گروه عقب میمونی...
هیونگ زیاد هیون رو نمیشناخت...زیاد هم با اون مشکلی نداشت..با اینحال احساس عجیببی نسبت به این شوالیه ی عجیب داشت...حسی که نمیزاشت بهش اعتماد کنه..هیونگ دست هیون رو رد کرد و خودش بلند شد...لیمو رو از روی زمین برداشت و به ارومی گفت:اینجا مثل یه جهنمه...
هیون صاف شد  دستشو سایبون چشمش کرد..احساس کرد در فاصله ی دور چند شی سیاه رنگ رو میبینه..با هیجانی که تازه توش بوجود اومده بود فریاد زد:یه ابادی اونجاست...
هیونگ چشماشو ریز کرد و گفت:مطمئنی داری سراب نمیبینی؟...
هیون بی توجه به هیونگ شروع به دویدن کرد...

-در هر صورت من احساس خوبی نسبت بهش ندارم...بهتره به اولین شهر که رسیدیم ازش جدا بشیم..
یونگ سنگ در موافقت با حرف جونگمین گفت:ممکنه یه جاسوس باشه..ممکنه بخواد ما جاودانه ی چهارم رو پیدا کنیم و اونوقت همه مون رو دستگیر کنه..
توایلا با کلافگی موهاشو از صورتش کنار زد و گفت:اما پادشاه اون رو خائن اعلام کرده...من مطمئنم اون درست میگه...اومدن اون سر راه جاودانه ها اتفاق نیست...حتما باید یه ربطی به شماها داشته باشه...
"-یه ابادی اونجاست!..."
رِین با تعجب برگشت و گفت:چی گفت؟
توایلا به هیون نگاه کرد که با سرعت از کنار اونا رد شد...جونگمین با خنده گفت:سراب دیده...شک نکنین داره سراب میبینه...
رِین چشماشو ریز کرد و به جایی که هیون به طرفش می دوید نگاه کرد...احساس کرد که چند نقطه ی سیاه رنگ رو بین شن های طلایی میبینه...رِین با خوشحالی گفت:نه...مثل اینکه واقعا یه چیزی اونجا هست...نگاه  کنین...
هیونگ نفس نفس زنان  بین جونگمین و یونگ سنگ ایستاد وگفت:فکر کنم افتاب زیادی خورده تو کله ش دیوونه شده...
یونگ سنگ چشمشو مالید و گفت:نه فکر کنم واقعا یه چیزی اونجا هست...زودباشین بریم...

هیون هرچه که بیشتر جلو میرفت ساختمون های کوتاه سیاه رنگ بیشتر مشخص میشدند...هیون مطمئن بود که سراب نمیبینه...اونجا میتونستن کمک بگیرن...هیون امیدوار بود اینطوری بتونه کمی اعتماد گروه رو نسبت به خودش جلب کنه....خوشحالی هیون جای خودش رو به کنجکاوی داد...اون شهر کوجک به طرز عجیبی ساکت بود..بنظر میرسید که کسی توی اون شهر زندگی نمیکنه...هیون سرعتش رو کم کرد و فاصله ی باقی مونده رو با قدم زدن طی کرد...بالاکنار یکی از خونه ها ایستاد و به شهر نگاه کرد...هیچ چیزی که نشون بده زندگی ای اونجا جریان داره وجود نداشت...ظاهر روستای کوچک طوری بود که انگار یه اتفاق یخیل وحشت ناک توی اون اتفاق افتاده و شهر رو به یه خرابه تبدیل کرده بود...
هیون با شنیدن صدای پاهایی که پشت سرش میومد برگشت  و با نا امیدی به چهره ی گروه نگاه کرد...توایلا از کنار هیون رد شد و به شهر خیره شد...بدون اینکه برگرده گفت:اینجا...چرا...اینطوریه؟...پس مردم کجان؟..
به طرف یکی از خونه ها که بیشتر شبیه یه خرابه بود راه افتاد...در خونه رو کنار زد..در پوسیده صدایی کرد و به زمین افتاد...توایلا به ارومی وارد خونه شد...وسایل همه پوسیده بودن و لایه ای از گرد و غبار و شن اونا رو پوشونده بود...هیچ جسد یا اثری از کسی که اونجا زندگی کنه وجود نداشت....
-یعنی چه اتفاقی افتاده؟..
توایلا با ناراحتی به چهارچوپ در تکیه داد...به یونگ سنگ نگاه کرد و گفت:یه چیزی باعث شده که مردم اینجارو ترک کنن...
یونگ سنگ به اطراف خونه ی غبار گرفته نگاه کرد و گفت:ولی هیچ اثری از درگیری یا حمله دیده نمیشه...
-بیاین اینو ببینین..
توایلا و یونگ سنگ بهم نگاهی انداختن و به دنبال جونگمین رفتند...جونگمین و رِین و هیونگ و هیون رو روبه روی دیواری ایستاده بودن و با نوعی وحشت به دیوار نگاه میکردن...توایلا سرعت راه رفتنش رو بیشتر کرد و گفت:به چی اینطوری زل زدین؟..
کنار رِین ایستاد و اسکلتی رو کنار دیوار دید..ناخوداگاه قدمی به عقب برداشت...به دیوار نگاه کرد و خطوطی قرمز رنگ رو دید..چندبار پلک زد و فهمید که خطوط در واقع نوشته ای هستن که با خون نوشته شدن و یه جمله ی ساده رو بیاین میکردن:از اینجا فرار کنین...
هیونگ نیزه شو محکم تر گرفت و گفت:چرا باید از اینجا بریم؟...
صدای کوبیده شدن در به گوش رسید..توایلا ناخوداگاه جیغ کوتاهی زد و به خونه های خالی نگاه کرد...بادی گرم شروع به وزیدن کرد و شنها رو با خودش به حرکت در اورد...باد شدید تر و شدیدتر شد تا اینکه طوفان شن همه جا رو فرا گرفت...یونگ سنگ بازوشو جلوی چشماش گرفت و گفت:این طوفان شن طبیعی نیست...
صدای قهقه بین بین صدای وزش باد شنیده شد...توایلا برای اینکه صدای شنیده بشه داد دز:نه عادی نیست...
طوفان شدیدتر شد طوری که مقاومت در برابرش به صفر رسید...هیون شمشیرش رو بیرون اورد و درحالی که چشماشو بسته بود شمشیر رو محکم توی شنها فرو کرد و دسته ش رو گرفت...با اینکار راحت تر میتونست در برار طوفان مقاومت کنه...
طوفان با همون سرعتی که اغاز شده بود نا پدید شد..هیون سرفه ای کرد و شنها رو از روی صورتش کنار زد...
صدای قهقه دوباره به گوش رسید...درست در مقابل اونا سایه ای ظاهر شدن و شروع به شکل گرفتن گرفت..موجودی سرخ و سیاه رنگ از بین سایه ها ظاهر شد...موجود بدنی انسان مانند داشت اما صورت اون خالی از هر گونه عضله بود و مثل سطح ایینه صاف بود...موجود با رضایت و گرسنگی که توی صداش موجود میزد گفت:بوی خون میاد...خون ادم...
توایلا با شنیدن صدای موجود لرزید...نا خوداگاه اسمی رو زیر لب زمزمه کرد:طار..
رِین با حالتی زمزمه وار گفت:چی گفتی؟..طار دیگه چیه؟...
توایلا بدون اینکه چشم از موجود سرخ و سیاه برداره گفت:این موجود رو عناصر به این بیابون تبعید کردن...چون به جادوی سیاه قدرت میداد و از حمایت کننده های اون بود...وقتی طار به این بیابون تبعید شد شروع کرد به اذیت کردن مردم تا اینکه عناصر دوباره نیروهاشو محدود کردن...اون هر صدسال یک بار اجازه داشت از نیروهاش استفاده کنه...
صدای خنده ی وحشت ناک طار محیط رو پر کرد..طار دست به سینه شد و گفت:دقیقا دختر ادم...من باید خیلی خوش شانس باشم که صدمین سال ظاهر شدنم شماها رو برای ناهار پیدا کردم...
با صورت صافش به همه نگاه کرد و گفت:خوب؟...اول کی داوطلب میشه که غذای من بشه؟...اولین کسی که داوطلب بشه قول میدم که مرگش درد اور نباشه..
هیون شمشیرش رو برداشت و گفت:چه طوره یه کاری بکنیم؟...من و تو مبارزه میکنیم..اگه من برنده شدم...ما زنده از اینجا بیرون میریم...اگه تو برنده شدی...میتونی همه ی ما رو بخوری...
هیونگ نگاهی به هیون کرد وگفت:هییی!...از خودت مایه بزار!...من دوست ندارم بخورتم!..
طار چیزی که بنظر چونه ش بود رو مالید و گفت:شما انسان ها همیشه  من رو تحت تاثیر قرار میدید...پیشنهادت پذیرفته میشه پسر ادم...فقط این رو بدون که من شکست نا پذیرم...نمیتونی من رو با اون سلاح ساده ی مسخره ت بکشی!...
هیون به قبضه ی شمشیرش نگاه کرد...از این بابات مطمئن بود که با این شمشیر نمیتونه حتی خراشی روی بدن اون موجود بندازه...فشاری رو روی شونه ش احساس کرد..
-مجبور نیستی اینکارو بکنی راه های دیگه هم وجود داره...
هیون به توایلا نگاه  کرد و لبخندی زد و گفت:اون هیولای پیر نمیتونه من رو شکست بده...
توایلا فشار دستش رو بیشتر کرد و با التماس گفت:اما...
هیون دستشو روی دست توایلا کنار بازوش گزاشت و گفت:من چیزیم نمیشه..
توایلا به شمشیر هیون نگاه کرد و فکری در ذهنش جرقه زد...دست هیون رو از قبضه ی شمشیر کنار زد و شمشیر رو بدست گرفت...دستبند اب به رنگی ابی درخشید و جریانی باریک از اب از دست توایلا به طرف شمشیر جاری شد و اون رو فرا گرفت و توی اون محو شد...توایلا با احتیاط بدنه ی شمشیر رو نگه داشت و قبضه رو به طرف هیون گرفت و گفت:اون از اب متنفره...میتونی شکستش بدی...
هیون به توایلا بعد به شمشیر نگاه کرد...گوشه ی لبش رو گزید و شمشیرش رو بدست گرفت...درست مثل قبل بود اما هیون میتونست انرژی رو که از خودش ساطع میکرد حس کنه...
-داری خیلی طولش میدی ادمیزاد...من موجود صبوری نیستم!...
هیون نفس عمیقی کشید و به صورت بقیه نگاه کرد...توی نگاه همه نوعی احترام و ترس وجود داشت...به جز هیونگ که با اخمی به اون نگاه میکرد و فکر میکرد هر لحظه س که خورده بشه...هیون نا خوداگاه لبخندی زد و به طرف طار راه افتاد و در چند قدمی اون ایستاد...
طار دستاشو باز کرد و گفت:بالاخره!...
موجی قرمز رنگ از انرژی طار رو فرا گرفت ...انرژی قرمز رنگ روی بازوها و پشت طار جمع شد و محو شد...به جای دود قرمز رنگ تیغ های ریز و برنده ای از بازوها و پشت طاهر بیرون زده بود...
هیون قبضه ی شمشیرش رو محکم تر گرفت...مطمئن نبود که سرخی ای که روی خارهای روی بدن طاره به خاطر رنگ خودشه یا رنگ خونه...هیون این فکر رو از ذهنش بیرون کرد و حالت دفاعی به خودش گرفت...نمیخواست تا وقتی که مجبور نشده حمله بکنه...
طار اولین حرکت رو کرد و به طرف هیون شیرجه برد...هیون به طرف راستش پرید و پرید و شمشیر رو با قدرت روی تیغ های پشت طار فرو اورد...با برخورد تیغه ی شمشیر با پشت تاره..جرقه ای قرمز رنگ ایجاد شد و از پشت طار بخاری سیاه رنگ بلند شد...
طار سریع چرخید و لگد محکمی به سینه ی هیون زد...هیون به دیوار چوبی یکی از خونه ها کوبیده شد و به داخل خونه پرت شد...دستشو روی سینه ش گزاشت و سریع بلند شد...قفسه ی سینه ش داشت اتیش میگرفت و هیون نمیتونست خوب نفس بکشه...قبل ا زاینکه بتونه کاری بکنه طار از داخل سوراخی که روی دیوار ایجد شده بود به طرف هیون شیرجه شد...هیون شمشیرش چرخوند و قدمی به جلو برداشت...شمشیر توی سینه ی جانور فرو رفت و جرقه ای قرمز رنگی قدرمتند تر از قبلی ایجاد کرد...هیون شمشیرش رو از سینه ی طار بیرون کشید و طار زمین افتاد...طار با صورت صافش به هیون خیره شده و گفت:جادوی اب...شمشیرت جادوی اب داره...
تیغ های پشت طار لرزید و به طرف هیون پرتاپ شدند...هیون خودشو به طرف دیواری پرت کرد و دستشو جلوی چشمش گرفت...سوزش شدیدی روی بازو و کمرش احساس کرد...نخیواست دلیل سوزش رو بدونه...قبضه ی شمشیرش رو با دو دست گرفت و به طرف طار که هنوز روی زمین بود رفت...شمشیر رو بلند شد و اون رو محکم روی گردن طار فرود اورد...جرقه ای قرمز رنگ ایجاد شد و هیون رو به بیرون از خونه پرت کرد...صدای فریاد طار  خونه رو لرزوند و باعث ریزشش شد...
هیون محکم به زمین کوبیده شد...نفسش بالا نمیومد..سوزش روی بازو و کمرش غیر قابل تحمل شده بود...هیون سعی کرد به ارنجش تیکه بده و بشینه اما انگار که سوزش ها داشتن ذرات انرژی بدنش رو تخلیه میکردن...هیون دوباره روی زمین افتاد...به اسمون ابی رنگ خیره شد...مطمئن بود که داره میمیره تا اینکه کسی کنارش نشست و دستشو روی پیشونیش گزاشت...

توایلا به کنار هیون شیرجه برد و دستشو روی پیشونی هیون گزاشت...پیشونیش به طرز عجیبی داغ بود...توایلا به خارهایی که توی بازوها و کمر هیون فرو رفته بود نگاه کرد...
جونگمین کنار توایلا ایستاد و با ناباوری گفت:اون...جونمون رو نجات داد!...
توایلا بدون اینکه به جونگمین نگاه کنه گفت:اون خارها رو بیرون بکش...وگرنه تمام انرژی و روحشو بیرون میکشن..
جونگمین با تعجب به توایلا نگاه کرد...توایلا داد زد:زود باش!...
جونگمین به طرف دیگه ی هیون رفت و کنارش نشست...تیکه ای شنلش رو پاره کرد و اون رو دور دستش پیچید و یکی از تیغ ها رو محکم گرفت و اون رو بیرون کشید...هیون تکونی خورد...جونگمین اب دهنش رو قورت داد و به چهارتا تیغ باقی مونده نگاه کرد...یونگ سنگ کنارش نشست و اون هم مثل جونگمین تیکه ای شلنش رو دور دستش پیچید و یکی دیگه از تیغ ها رو بیرون کشید...هیون دوباره تکون خورد...یونگ سنگ به جونگمین نگاه کرد و گفت:باهم بیرون میکشیم...
هرکدوم یکی دیگه از تیغ ها رو گرفتن و اون رو بیرون کشید...یونگ سنگ سریع تیغ اخر رو هم بیرون کشید...پوست هیون کبود شده بود و خون ازش فوران میکرد...
توایلا به یونگ سنگ و جونگمین و بعد به زخمهای هیون نگاه کرد...هیون بی حرکت روی زمین افتاده بود...توایلا درحالی که دستش می لرزید نبض هیون رو چک کرد...نبضی وجود نداشت...توایلا با بغض گفت:نه..نباید بمیری...نباید بمیری...
دستشو روی سینه ی هیون کوبید و گفت:به هوش بیا هیون جونگ...نباید بمیری...
رِین کنار توایلا نشست و به ارومی نبض هیون رو چک کرد...با ناراحتی به توایلا خیره شد و دستشو روی شونه ی توایلا گزاشت و گفت:متاسفم...
توایلا دست رِین رو کنار زد و گفت:نه اون نمرده...نمرده...
اشکهاش از صورتش پایین غلطیدند...توایلا موجی عجیب از انرژی رو دور بدنش احساس کرد...مشتش رو روی سینه ی هیون کوبید و با گریه گفت:من نمیزارم بمیره...
جرقه ای ابی رنگ از انرژی هیون رو تکون داد...جرقه ها مثل رعد و برق های کوچیک از دست توایلا به بدن هیون منتقل شدند و اون رو لرزوند...توایلا با وحشت دستش رو برداشت و به هیون نگاه کرد...جونگمین به توایلا و بعد به هیون نگاه کرد...نبض هیون رو کنار گردنش چک کرد و با ناباوری به توایلا خیره شد...
-اون زنده ست...
صدای ناله ای از هیون بلند شد...هیون چشماشو باز کرد و گفت:من کجام؟...
ارنجش رو تکیه بدنش قرار داد و کمی بلند شد و گفت:احساس میکنم یه اسب لگد زده تو سینه م...
توایلا خندید و هیون رو محکم بغل کرد...هیون شروع به سرفه کردن کرد..
هیونگ خندید و گفت:هی...داری خفه ش میکنی...
توایلا از هیون جدا شد و گفت:تو جونمون رو نجات دادی...تو طار رو دوباره محو کردی...
هیون که انگار تازه مبارزه ش رو بخاطر اورده بود گفت:ااره...فکر کنم کشتمش..فکر نمیکردم به این راحتی شکست بخوره..
-چون نفرین چند هزار ساله ضعیفش کرده بود...
توایلا به هیون کمک کرد که کامل بشینه و گفت:ممنونم...
و به جونگمین و یونگ سنگ و هیونگ نگاه کرد...جونگمین دستشو روی شونه ی هیون گزاشت و گفت:من حالا باور میکنم که تو واقعا دیگه طرف پادشاه نیستی...
هیون خندید و گفت:حتما باید کشته میشدم تا این بهت ثابت میشد؟...
هیونگ درحالی که اضطراب توی صداش موج میزد گفت:بچه ها...اینایی که میخوان محاصرمون کنن ادمن یا ارواح توش شهر؟...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 03:14 ق.ظ
هی خدا ! روژین یعنی باور کردم هیونو کشتی : دی
انقدر شوک زده بودم یادم رفت کل داستان ب این بشر بستگی داره و حالا حالا ها باس زنده باشه ^^
مرسی عالی بود :-*:-*:-*
rozhin پاسخ داد:
سلام میترا:-D
نهههه من با هیون کار دارم..فعلا خیلییییی زوده:-D
دقیقا:-D
مرسی که خوندی میترا جونم:-*
sana یکشنبه 27 مرداد 1392 10:21 ب.ظ
وای چقد باحال بود ایول كلی هیجان داشت
rozhin پاسخ داد:
یوهاهاهاهاها...اری کلی هیجان داشت:)..
مرسی که خوندی ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااا^^
سارا3 یکشنبه 27 مرداد 1392 10:02 ب.ظ
جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ...
الهی بمیرم...بیچاره هیون...نزدیک بود بمیره بچم...
روژییییییییییین...این چه کاری بود!؟گناه دارن...
من دلم کیو میخواااااد...کی وارد میشه!؟
چرا هیونگ به هیون اعتماد نداشت!؟هیون که خوبه...!!
الان یعنی همه با هیون خوب شدن!؟
نمیدونم چرا دوست دارم یه دفعه هیون بزنه تو ذوق همشون نقش منفی بشه...حال میده ها...!!
نمیدونم چرا دارم خبیث میشم...ازاثرات بودن با توهه...
مررررررررررررسی...
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااام...
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ؟؟؟
هی وای من خدا نکنه...هیون من باهاش کلی کار دارم!!
روژین خبیث میشود!...یوهاهاهاهاها....
کیو قسمت دیگه وارد میشود...یوهاهاهاها..
خوب هیون شوالیه س...چندبار میخواسته دستگیرشون کنه...تو باشی اعتماد میکنی؟...
نه زیاد...تقریبا!!...
وای اره!..ویهاهاهاهاها
من چیکاره بیدم تقصیر این شیطونه س
mohadese یکشنبه 27 مرداد 1392 06:32 ب.ظ
سلام برو به این آدرس ..
یه بازیه جالب فرانسویه..تصویر کسیکه دوسش داری رو میاره..فقط قبلش بایداین آدرسو واسه 10 نفر بفرستی من نمیگم زیر نویس خود بازیه
http://amour-en-portrait.ca.cx
soso یکشنبه 27 مرداد 1392 06:02 ب.ظ
مگه شهر ادمم داره؟ ارواح مگه میتونه محاصره کنه؟
مرسیییییییییی...سلامم یادم رفت
rozhin پاسخ داد:
از کجا معلوم اون ادما مال اون شهرن؟؟؟...چرا نتونن؟؟
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی سوسویییییییییییییی
سلام به روی ماهت مادر^^
سیلا یکشنبه 27 مرداد 1392 03:49 ب.ظ
یا ارواح توی شهر....
هیون:احساس میکنم اسب سیینمو لگد کرده...غالهی توایلا...
مرسی عالییییییییییییییییی بود
rozhin پاسخ داد:
هیونگه دیگه:))...
خوب حق داره:))...چندبار با مشت کوبید تو سینه ش:))))..
مرسی که خوندی سیلا جونم^^
elham یکشنبه 27 مرداد 1392 01:21 ب.ظ
ههههههههههههی کیو جونگ کجایی بابا پیداشو دیگه.......گذاشته همشونو بگیرن شکنجه کننو بعد بیاد نجاتشون بده................
rozhin پاسخ داد:
ایشالله قسمت بعدی پیدا میشه:)..اینو قول میدم:)...شاید!..یوهاهاهاها
مرسی که خوندی:-*
agra یکشنبه 27 مرداد 1392 12:51 ب.ظ
سلام خوبی، هیون داداش چه کردی آفرین بچه حتما باید از جونش مایه میزاشت تا اعتماد کنن،من که فکر کنم مردم روستان دورشون جمع شدن ،مرسی گلم خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
سلا^^..مرسی..تو خوبی؟؟؟
همینو بگو!...حتما باید کشته میشد تا اعتماد میکردن!!...روستا که مردمش کشته شدن!..
مرسی که خوندی اگرا جونم:-*
رویا یکشنبه 27 مرداد 1392 11:49 ق.ظ
ایول...خیلی هیجانی بود...چون گفته بودی ممکنه کسیو بکشی تو داستانت داشتم فکر کردم هیون الان میمیره...وااو...یه گروهی محاصره شون کردن!!! راستی اسم "طار" رو از جایی پیدا کردی؟ برام جالب بود اسمش...
rozhin پاسخ داد:
سلام رویا جونم^^
نه هیون هنوز خیییییییییییییلیییییییییییی زوده بمیره..من کلی کار باهاش دارم..یوهاهاهاها...
والا کلی پیچ در پیچ شد برا یاون اسم طار...گفتم یه چیزی باشه که مثل طاعون باشه تا یه خرده خبیثانه باشه...بعد شد طارون..طاسون و... تا اخرش شد طار!^^
مرسی که خوندی رویا جونم:-*
Maryam***** یکشنبه 27 مرداد 1392 11:45 ق.ظ

rozhin پاسخ داد:
میســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندییییییییییییییییییییییی^^
مرجان یکشنبه 27 مرداد 1392 10:29 ق.ظ
سلام اینقدرحرص خوردم سکته کردم گفتم هیون مرد امیدوارم نخواد خیانت کنه تاالانبه خوبی وخوشی گذشت امیدوارم تااخر داستان همین جوری باشه این قسمت خیلی خیلی قشنگ بود
rozhin پاسخ داد:
سلام مرجان جونم^^
نه هوز زوده برای کشت و کشتار!!...من این گروهو برای سیزن دو میخوام!!...اگه شسیطونه گولم نزنه همینطوری پیش خواهد رفت...یوهاهاهاها!!!
مرسی که خوندی مرجان جونم
:-*
فرشته(hyuna) یکشنبه 27 مرداد 1392 09:08 ق.ظ
سلامممممم خوبی؟؟
من برعکس همه به هیون اعتماد دارم مطمئنم که راست گفته چون اولشم شک کرده بود اونجایی که تویلا در مورد جاودانه ها بهش گفت
روژین تو نمیتونی منو گمراه کنی در مورد هیون
چه جنگ باحالی بود ایول هیون مثل همیشه پیروز
اونجا که یهو نبض هیون رفت :|
گفتم هیون رته ته :|
چرا با قلب نداشته من بازی میکنی؟
جیــــــــــــــــــغ دوست دارم زودتر ببینم دیگه چه اتفاقاتی براشون میوفته بنظرم سخت تر هم میشه چون الان هیونم باهاشونه و پادشاه هم دنبال هیون
خودم تنهایی فک کردما
مرررررررررسی بسی هیجانی و عالی عالی عالی بود
rozhin پاسخ داد:
سلاااااااااااام فرشته:)...
من هنوز زنده م شکر خدا..بچه منو نشکتن:)...تو خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟...
اورین اورین!..کار خوبی میکنی...ولی شاید واقعا خیانت کار باشه؟...یوهاهاهاهاها!!!!...نه شایدم نباشه من بخوام گمراه کنم!...شایدم باشه من دوباره بخوام گمراه کنم...یوهاهاهاها...
اری..پیروز شد ولی تقریبا داشت میمرد!
گفتم یه شکی بدم به بچه های وب از خجالتشون در بیایم:))...
اری..خیلی سخت مییشه..باید کیو رو هم از نا کجا اباد پیدا کنن!...اصلا یه وضعیه!...
مررررررررررررررسی که خوندی فرشته جونم
:-*
سارامین یکشنبه 27 مرداد 1392 08:50 ق.ظ
وویییییییییییییییییییییی چه خماری ای؟؟؟
ارواح یا ادم؟؟؟؟؟
چقدر هیون باحال جنگید...افرین داداشم
ولی یه حسی بهم میگه هیون طرف پادشاس
نمیدونم...ولی منتظر ادامشم...تو خماری نزاریمون
مرررررررررررررررررررسی گلممممممممممم
rozhin پاسخ داد:
سلام سارامین جونم^^
من اگه خماری ندم جای تعجب داره...یوهاهاهاها
در قسمت بعد خواهید دید!!!...
افرین هیون...ولی داداشم داشت میمرد!...
شاید باشه شایدم نباشه...یوهاهاهاهاها
نچ نچ داستان با خماری کیف میده:))..
مرسیییییییییییی که خوندی
:-*
نازنین یکشنبه 27 مرداد 1392 05:43 ق.ظ
فقط میتونم بگم ووووووویی
هییی من نبرد با شیاطین رو دوباره شروع کردم به خوندن ! فکر کنم دفعه پنجممه!:|
rozhin پاسخ داد:
سلام نازنین جونم^^
چرا؟؟...
نبرد با شیاطین دارن شارن؟؟...جلد اخرشو خوندی چه حسی داشتی؟...از خوندن جلد اخر کتابا اینقدر بدم میاد...داستان تموم میشه:(((..
میسی که خوندی:-*
moXie یکشنبه 27 مرداد 1392 04:32 ق.ظ
خب تا ها که عالییییی بودههههههه
خب هیونم که نمرد..خوشبختانه!!
بعلههههههه...
من هی میگم این قسمت داداش کیو میاد بازم نیستشششششش!!!!
میسیییییییی
خدا کنه کیو قسمت بعد بیاددددددددد داداشییییییییی
rozhin پاسخ داد:
سلااااام^^
مرسی
فعلا که نه..زنده موند...یوهاهاهاهاهاها....
من تمام سعیمو میکنم کیو زودتر بیاد ولی خوب یه اتفاقایی هست باید میوفتاد تا کیو بیاد!..یوهاهاها!!...
مرسی که خوندی
:-*
رنت یکشنبه 27 مرداد 1392 03:54 ق.ظ
واو عجب موجودی نفله کرد هیون مرسی عزیزم
عالی بود
بهش اعتماد کردن ولی امیدوارم پشیمون نشن
rozhin پاسخ داد:
سلااااام^^
یوهاهاها...زد کشتش..یوهاهاهاها
شاید بشن...شایدم نشن...شاید بشن!!...یوهاهاهاها
مرسی که خوندی رنت جونم
:-*
*maHsa* یکشنبه 27 مرداد 1392 12:33 ق.ظ
ایول خیلی باحال بود این قسمت.
یعنی اینا کین که محاصره اشون کردن؟؟؟!!!!!!!!!!
یه مشکل تموم نشده اون یکی شروع میشه.
rozhin پاسخ داد:
سلام مهسا جونم^^
یوهاهاها...مرسی...
در قسمت بعد خواهی دید کی هستن..!!..
اره اصلا یه وشعی گیر کردن وسط بیابون!!!..
مرسی که خوندی مهسا جونم
:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر