تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 12

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 25 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 12



سلااااااااااااااام به همگی خوبید؟
خب من نبودم چه خبر؟ الان خیلی خسته ام .همین الان از مسافرت اومدم.

 فقط اومدم جبران دوشنبه که داستانم به خاطر این میهن که نمیدونم الهی چی بشه پاک شد داستان بزارم .
دوشنبه میام حسابی از خاطرات سفر براتون میگم.

راستی بچه ها بابت غلط املایی قسمت قبل متاسفم یادم رفته بود ویرایشش کنم .
خوب حالا برید ادامه با قسمت دوازدهم. این قسمت تصویرم داره تا راحتتر تصور کنین. من خودم داستان میخونم دوست دارم تصورم بکنم.







جون هی با سرعت زیادی تو خیابون می روند و از ماشینا سقبت میگرفت. پسرا سعی میکردن جون هی رو دنبال کنن.
توی ماشین دخترا
تائه هی : جو ... ن ..... هی ...... یکم .. آروم ..... تر برو ........ ما رو .......... به  ......... کشتن ...... میدی ......
هیورین : یااااااااااا ...... جون هی ....... یکم آروم تر............ الان به یکی میزنی .............
چوهی : میشه ........... حداقل بگی ........ با این سرعت ......... کجا میری........
جون هی : همتون ساکت باشید........... اگه همتون میخواین سالم برگردین خونه ساکت با شین و اینقد سوال نپرسین........وقتی رسیدیم میفهمین....
توی ماشین پسرا
هیون : این دختر چشه؟ چرا این طوری رانندگی میکنه؟؟؟؟؟؟
جونگمین : من که گفتم یه تختش کمه...........
هیونگ : با این را نندگی خودشو به کشتن میده .............
کیو : به فکر خودش نیست به فکر آدمایی که تو ماشینش باید باشه ...........
یونگ : هیون چرا داری دنبال این دختر دیوونه میری.......... بیا بریم خونه ..........
هیون : ساکت بزارید ببینم این دختر کجا میره ......... الان گمش میکنم .........یهو کار دست خودشون میدن اگه ما کنارشون باشیم بهتره
جون هی توی اتوبان بود حالا میتونست راحتتر با سرعت رانندگی کنه به یه خروجی نزدیک میشدن که را هنما زدو سرعتشو کم کرد. پسرام به دنبالش میومدن. توی یه خاکی پیشید و پاشو روی ترمز گذاشت و از ماشین پیاده شد رفت کنار صخره ای که به رودخونه ختم میشد. تا چشم کار میکرد همه جا آبی بود.



دخترا با تعجب به جون هی نگاه میکردن و کنار ماشین ایستاده بودن. پسرام که ماشینشونو کنار ماشین دخترا پارک کرده بودن داشتن از توی ماشین جون هیو نگاه میکردن.
جون هی دستاشو مشت کرد و با تمام توانی که داشت جیغ کشید. اون سعی میکرد خودشو خالی کنه. دخترا که حالا فهمیده بودن جون هی برای چی اومده اینجا رفتن کنارش ایستادن و همه با هم شروع به شمارش کردن .
3.......2...........1
بعد هر چهارتا شروع کردن به جیغ کشیدن انگار هرکدومشون میخواستن تمام چیزایی که توی قلب و ذهنشون بودو بیرون.
یونگ : این دخترا چه شونه؟؟؟
جونگمین در حالی که از ماشین پیاده میشد گفت : دارن خودشونو تخلیه میکنن .........
هیونگ : گاهی وقتام لازمه ما از این کارا بکنیم ........ اینو گفت و از ماشین پیاده شد
کیو : فکر کنم حق با اوناس ...اونم از ماشین پیاده و همراه جونگمین و هیونگ پیش دخترا رفتنو پشت سرشون ایستادن.
هیون : احساس پیری نمیکنی ...... یه جوری گفتن انگار خیلی بزرگتر از اوناییم ............ پاشو بریم وگرنه بیشتراز این احساس پیری میکنیم........ اینو گفتو از ماشین پیاده شد
یونگ : یااااااااااا ............ کیم هیون جونگ خودت پیری .........درحالی که از ماشین پیاده میشد با سرعت به سمت هیون رفت .
یونگ : تو از من بزرگتری ....... دیگه به من نگی پیریا
هیون : اگه اینو نمگفتم از ماشین پیاده نمیشدی ........
یونگ : یااااااااااااا ..............
هیون : ولی خداییش فکر کنم مام باید یه همچین کارییو بکنیم ........ گاهی وقتا واقعا به یه همچین چیزی نیاز دارم..............
حالا هر پنج تا پسر پشت سرا دخترا ایستاده بودن.
هیون : بیاید یه بار دیگه جیغ بکشیم .........
هیونگ : آره خیلی حال میده...........
هیورین : میشه بعدش بریم یه چیزی بخوریم من خیلی گرسنه مه ............
جون هی : آره امروز حسابی فسفر سوزندی ....... به افتخار برنده شدنمون مهمون من هستین .....
جونگمین و هیونگ : آخجون مهمونی ............
هیون : ای ندید پدیدا ............
دخترا : 3
پسرا : 2
دخترا و پسرا : 1 ................. جیییییییییییییییییییییغ
توی ماشین پسرا
هیون : به جون هی زنگ بزن بگو بیان همون جای همیشگی ..... اگه بریم یه جای شلوغ گیر میفتیم ........
یونگ : آره از غذا هیچی نمیفهمیم ............
کیو : آره من میخوام حسابی دلی از عزا در بیارم ............
جونگمین : ای شکمو ........
جونگمین گوشیشو از توی جیبش در آورد و به جون هی زنگ زد.
جون هی : بله .......چیه؟؟؟؟؟؟؟؟  زود حرفتو بزن دارم رانندگی میکنم حواسم پرت میشه
جونگمین : چه سریع خودمونی میشه ........ میدونم حرف زدن با من حواستو ...
جون هی : جناب پارک لطفا بفرمایید چی کار داریید؟ خوبه .....
جونگمین : خب بابا تسلیم .... البته چون داری مهمونم میکنی و من بهت افتخار دادم ..
جون هی : میگی چی کار داری یا بیام بکشمت ......
جونگمین : وای وای ترسیدم .........
جون هی : چوهیو میفرستم سراغتاااااا .........
جونگمین : اوه اوه اوضاع خطری شد ........
جون هی : آفرین پسر خوب حالا بگو چی کار داشتی ؟
جونگمین : هیچی هیون میگه ما نمیتونیم جاهای شلوغ بریم آخه خودت میدونی که من چقد معروفم همه دخترا دورم جمع میشن ........
جون هی : خب بسه آقای اعتماد به سقف ..... دنبالم بیایید نترسید یه جایی میریم که هیچ کی مزاحمتون نشه حتی یه پشه .........
جونگمین : امکان نداره ........... همه مارو .......... یعنی منو..........
بووووووووق
جونگمین : دختر بی شعور رو من گوشیو قطع میکنی ..........
هیون : حقته ............. آخه من نمیدونم این اعتماد به نفسو از کجا آوردی ..
جونگمین : والا تو از من بیشتر اعتماد به نفس داری .............
هیونگ : خب حالا بس کنین ......... جون هی چی میگفت ؟
جونگمین : میگه من یه جایی میبرمتون که حتی یه پشه هم مزاحمتون نشه .........
هیون : خیلی دختر عجیبیه..........
هیونگ : عجیبه ولی خیلی باحاله ......... من ازش خوشم میاد .........
یونگ : هم عجیبه هم یه کم مخش تاب داره ...........
هیونگ : یاااااااا .... یونگ سنگ هیونگ پشت سر دختر مردم اینجوری حرف نزن .......... جون هی فقط یکم عجیبه .....
کیو : به به میبینم که دختر بدجور تو گلوت گیر کرده ........
هیونگ : نخیر ........... اینجوری که تو میگی نیست .....
هیون : بدجوریم گیر کرده کیو .........
هیونگ : یاااااااااااااا.....
جونگمین : شرط میبندم تا چند وقت دیگه بیاد بگه منو جون هی باهم دوست شدیم ............
هیونگ : یاااااااااا ......... من دیگه حرف نمیزنم .........
یونگ : آخه  چی کار دارین اینو ...... این دهنش بو شیر میده از این کارا بلد نیست بکنه .......
پسرا زدن زیر خنده .
هیونگ : باشه بعدا به حساب تک تکتون میرسم
جون هی توی یه خیابون فرعی پیچید. دو طرف خیابون با درختای بلندی پوشیده شده بودن که برگهاشون تو هم فرو رفته بود و تونلی از برگهای سبز به وجود آورده بود که نور خورشید از لا به لای برگا عبور میکرد .



دخترا و پسرا از دیدن منظره اطرافشون به وجد اومده بودن. تنها کسی که از دیدن این منظره ها متعجب نبود و براش تازگی نداشت جون هی بود . پنجره اشو پایین داد و سرعتشو کم کرد ودست آزادشو بیرون کرد. با برخورد باد به دستاش و استشمام هوای تازه اونجا احساس آزادی میکرد. تنها کسی که متوجه احساسو حرکات جون هی شد هیونگ بود.
جون هی نزدیک یه برکه نگه داشت. وسط برکه ساختمون زیبایی قرار داشت که معلوم بود یک رستوران فوق العاده است.



پسرا هم ماشینشون پارک کردن و همراه دخترا به طرف پلی رفتن که از روی برکه رد میشد و به رستوران میرسید رفتن.



هیون : جون هی اینجا رو از کجا پیدا کردی ؟
کیو : اینجا خیلی باحاله ..........
یونگ : واو .. جون هی اینجا فوق العاده است
هیونگ : ایول ...... عجب جاییه.......
جونگمین : تو اینجاهای باحالو از کجا پیدا کردی ؟
چوهی : خیلی نامردی که مارو تا حالا اینجا نیاوردی ........
تائه هی : من تا حالا جایی مثل اینجا رو ندیده بودم ......
هیورین : جون هی خیلی باحالی دمت گرم ..........
جون هی : خب پیدا کردن اینجا یه رازه بعدشم بیاید بریم تو اینقد حرف نزنین...........
جون هی جلوتر از همه حرکت کرد . جلوی در پسری ایستاد بود با دیدن جون هی لبخندی زد و گفت : به به جون هی خانم مهندس از این ورا ؟؟.....
جون هی : سلام جی وو ........ چطوری ؟
جی وو : سلام . من خوبم بعد از مسابقه رفتی دیگه نیومدی . هفته ای دو سه بار میومدی اینجا ؟
جون هی : دیگه میرم شرکت سرم شلوغه .
جی وو : با خودت مهمون آوردی ؟
جون هی : آره این دخترا هم خونه و همکارام و خواهرامن.این آقایونم که نیاز به معرفی ندارن همسایه و اولین مشتریمون . الانم به افتخار گرفتن اولین پروژه مون اومدیم جشن بگیریم .
جی وو : بله بله . خوشبختم. جای همیشگی و بدون مزاحم درسته؟
جون هی : زدی وسط خال
جی وو : پس دنبالم بیاید. شانس آوردین الان سرمون شلوغ نیست. از این طرف .
جون هی : جی وو تو بقیه رو ببر منم میرم .....
جی وو : بله میدونم تو برو من مهموناتو همراهی میکنم ..........
چوهی : کجا میری ؟
جون هی : جای خاصی نیست
جون هی از بقیه جدا شد . بقیه دنبال جی وو به راه افتادن و به طبقه بالا رفتن .طبقه بالا برعکس پایین اتاق اتاق بود. جی وو جلوی یکی از اتاق ها ایستاد و در کشویی اتاقو باز کرد و به بقیه اشاره کرد برن داخل. همه وارد اتاق شدن. جی وو وارد اتاق شد و پنجره های قدی که به بیرون دید داشتنو باز کرد. همه با دیدن منظره روبه روشون تعجب کرده بودن . منظره زیبایی از یک روخانه  ی پله ای که به برکه میریخت و صخره ها و درخت ها و بوته های اطرافش منظره زیبایی به وجود آورده بود.



از ساختمون تا صخره های نزدیک رودخونه پل دیگه ای وجود داشت و دختری داشت روی اون قدم میزد و به سمت رودخونه میرفت . همه داشتن به اون رودخونه نگاه میکردن که متوجه چهره آشنای دختری شدن که داشت از روی صخره ها به رودخونه نزدیک میشد.دختر کفشاشو در آورد و پاهاشو تو آب گذاشت . دستاشو باز کردو نفس عمیقی کشید . دلش میخواست تمام هوای اونجا رو ببلعد. احساس آزادی و شادابی و خوشحالی میکرد. حالا که اولین پروژه اشو گرفته بود با آب سردی که به پاهاش میخورد احساس بهتری میکرد. کش موشو باز کرد تا موهاش با نسیم ملایمی که میوزید به حرکت دربیان.
دخترا و پسرا که داشتن جون هی رو از توی اتاق میدیدن اظهار نظر میکردن. فقط یه نفر بود که به جون هی نگاه میکرد و حرفای پسرا توی ماشین و از نظر میگذروند و یه حسی ته دلشو قلقلک میداد که بره کنار جون هی بایسته.
جونگمین : هی هیونگ به چی داری فکر میکنی ؟
هیونگ با شنیدن صدای جونگمین از افکارش بیرون اومد.
هیونگ : هیچی فقط دارم به منظره نگاه میکنم ........
جونگمین : آره جون خودت ........
هیون : عجب جای باحالیه....... بیاد بیشتر بیام اینجا به نظر خلوتم میاد ......
یونگ : منظره اش که خیلی عالیه ...........
کیو : واقعا فوق العاده است ............
هیورین : این جون هی رو نکرد اینجور جاها رو میشناسه ........
تائه هی : معلوم نیست کی اینجاها رو پیدا کرده ........
چوهی : آره سه ماهه از آمریکا اومده اینجاهای باحالو بلده .........
-------------------------------------------
یوهاهاهاهاهاهاهاها
چقد حال میده آدم خماری میده. یوهاهاهاهاهاهاهاهاها
الفرااااااااااااااااااااااااااار

راستی بچه ها واسه این رستوران یه اسم میخوام من هرچی فکر کردم چیزی به ذهنم نرسید.

خب عکس ایندفعه منظره پشت باغ عمومه که من رفتم رو دیوار این عکسو گرفتم. ایشاا.. قسمت بعد عکسای سفرو براتون میزارم.








می توانید دیدگاه خود را بنویسید
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 04:37 ق.ظ
سلام عزیزم *
این قسمت از جیگر ترین قسمت ها بودش . واقعا عالی بود واقعا :)
چقدر قشنگ بود همه چی :*
مرسی و خسته نباشی :***
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااااام میتراییییییییییی
ممنون عزیزم.
خیلی دلم واست تنگ شده بود.
بازم ممنون
سارا دوشنبه 28 مرداد 1392 10:52 ق.ظ
سلام چرایه دختر کمه دوست ندارم سردخترادعواشون بشه
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااا م عزیزم
نترس دعواشون نمیشه من این همه توی قسمتای اول توضیح دادم
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:30 ب.ظ
دخی ما بریم یکم به زندگیمون برسیم
فعلاااااا
بوووووووووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
برو خواهر به زندگیت برس
بای بای
بوووووووووووووووووس
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:30 ب.ظ
راستی ام وی هیونگ ناناز بوووووود
کلی بهش خوش گذشته ها
* maHsa * پاسخ داد:
وای نگووووووووو
من از وقتی دیدم دیوونه شدم
یعنی عاشق حرکاتشم.........کاملا بهش خوش میگزره
من روزی هزار بار میبینم
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:28 ب.ظ
میگم ما چند قسمت دیگه شاهد گفتگوی ته هی و جونگی هستیم؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
توی قسمت 14
اتفاقا من قسمت 14 رو خیلی دوست دارم
البته این قسمتایی که دارم مینویسمو خیلی دوست دارم
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:27 ب.ظ
منظره پشت باغ عموت عجب جای ترسناکی میشه تو شبا
جون میده توش فیلم بسازه آدم
از اون جنی و روحیاش
ایول به ذهن فعال خودمممم
* maHsa * پاسخ داد:
پگاااااه فکر کنم جدیدا فیلم ترسناک زیاد دیدی
من رفتم کلی عکس هنری گرفتم اونوقت تو یاد روح و جن افتادی
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:26 ب.ظ
اون جیغ زدنشونم حرکت باحالی بود
گاهی اوقت انقدر آدم پر از استرس و هیجانات منفی میشه که باید خودشو خالی کنه
* maHsa * پاسخ داد:
آره منم خودم گاهی وقتا دنبال جایی میگردم که جیغ بکشمو خودمو خالی کنم ولی اکثرا پیدا نمیکنم
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:25 ب.ظ
ایول رو جونگ مین گوشی قطع کرد
اگه کنارش بود با یه حرکت با زمین یکیش میکرد
این بشر تو تلفن و اس حساسه
خخخخخخخخخخخخ
* maHsa * پاسخ داد:
راستش این تیکه رو از توی یه برنامه رادیویی برداشتم. جونگمین گوشی رو دوست دختر سابقش طع میکنه تازه یه دفعه دیگه هم که هیونگ و کیو و یونگ مهمون یه برنامه رادیویی بودن وقتی به جونگمین زنگ زدن و گفتن از اینا حمایت کن گوشی رو قطع میکنه .من خواستم انتقام بگیرم.............. خخخخخخخخخخخخخخ
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:24 ب.ظ
چه عکسای قشنگی گذاشتییییییییی
اون عکسه جادهه منو یاد جاده گیسوم تو آستارا انداخت
اونجا هم بهشتی بود واسه خودش
* maHsa * پاسخ داد:
دقیقا منم همونجا مد نظرم بود
جات خالی جمعه اونجا بودیم
قسمت بعد عکساشو میزارم
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:23 ب.ظ
خب دااااااستان
اولش فکر کردم یه قسمتو انداختم
انتظار داشتم از همون جای قبلی شروع بشه
خخخخخخخخخخ
* maHsa * پاسخ داد:
گفتم یه ذره ریتم داستانو عوض کنم
اینجوری خماری دادن خیلی حال میده
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخ
پگاه یکشنبه 27 مرداد 1392 09:22 ب.ظ
پگاه وارد میشووووووووووووووووووود
* maHsa * پاسخ داد:
به به
خوش اومدی
رویا یکشنبه 27 مرداد 1392 12:27 ب.ظ
سلام مهسا جان...مسافرت خوب بود؟ما هم قراره آخر هفته یه هفت،هشت روز بریم تفرش...دارم روزشماری میکنمعجب جاهای رویایی ای رفتن اینااینجور جاها واسه اتفاقات رمانتیک هم خیلی خوبه مرسیییی عزیزم...
* maHsa * پاسخ داد:
سلام رویا خانوم گل
بله خیلی خوش گذشت جای شما خالی
خوش بگذره عزیزم
آره خیلی جای قشنگیه
بله بله خیلی مناسب بید
من از تو ممنونم
Maryam***** یکشنبه 27 مرداد 1392 12:18 ب.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
Ana شنبه 26 مرداد 1392 11:58 ب.ظ
سلااااام..داستانت معرکه س
منم روزی 2 قسمت اپ میکنم...
بدو بیا خلاصه رو بخون حتما از داستان خوشت میاد...
راستی ممنون میشم به دوستاتم منو معرفی کنی و تو نظراتتون منو غرق کنییییییییییییییین
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااااام عزیزم
ممنون
راستش سرم شلوغه قول نمیدم حتما بیام ...........میانه
حتما به بروبکس میگم
pari jong شنبه 26 مرداد 1392 05:48 ب.ظ
وایییییییییییی عالی بود.
ایول اولش فکر کردم پروژه رو نگرفتن ولی بعدش...
هییییییییییی کاش تو ایرانم یه جایی بود که میشد رفت اونجا و جیغ زد اما حیف ک نیست یا من هنوز کشف نکردم...
رستورا نه مثل بهشته.
قبل از اینکه داستان تموم بشه با خودم گفتم این رستوران یه تیکه از بهشته،شاید دروازه شه.
دروازه ی بهشت اسم خوبیه؟ این اسم با تصور رستورانه اومد تو ذهنم
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
خخخخخخخخخخخ...... خب خوبه پس زدم وسط خال
عزیزم تو ایرانم هست توی قسمتای بعدی عکساشو میزارم ببین
آره خیلی رستوران باحالیه
منم به همچین چیزایی فکر کردم
دروازه ی بهشتم خوبه
agra شنبه 26 مرداد 1392 03:57 ب.ظ
سلام خوبی،چه عکسای قشنگی دلم باز شد،این جون هی بد مشکوک میزنه قشگ بود مرسی خسته نباشی
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم.
مشکوک نمیزنه یه ذره عجیبه اونم میفهمید چرا
ممنون عزیزم
Pantea شنبه 26 مرداد 1392 11:31 ق.ظ
خیلی قشنگ بود بخصوص عکسا
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون خوشحالم که خوشت اومد
مرجان شنبه 26 مرداد 1392 08:38 ق.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود جالب بود
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااام عزیزم
ممنون
رقیه شنبه 26 مرداد 1392 02:08 ق.ظ
محشر بود مهسا جونم
عکسا هم خیلی عالی بود
سفر خوش گذشت
مشتاق ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااام رقیه جونم
خواهش میکنم قابل شمارو نداشت
جای شما خالی به من که خیلی خوش گذشت داشتم تو خونه میپوسیدم
راستی از کنکور چه خبر؟
پگاه شنبه 26 مرداد 1392 01:38 ق.ظ
خوندمممممممممم
الان وقت خوابه...بعدا میام نظر پوکون راه می
* maHsa * پاسخ داد:
سلااام پگاه خانم
بله دیشب که منم داشتم میمردم واسه خواب فقط اومدم داستان بزارم که جبران بشه.
تشریف بیار قدمت سر چشم
رنت شنبه 26 مرداد 1392 12:16 ق.ظ
واو معرکه بود عزیزم
عجب مناظری
مرسی عالی بود
منتظر قسمت بعدی هستم
* maHsa * پاسخ داد:
خوشحالم که لذت بردی
راستش جاتون خالی مام مسافرت همچین جایی رفته بودیم
ممنون گلم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر