تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 53

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 24 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 53





سیلاااااااااااااااااااااااااااااااام و صدسیلاااااااااااااااااااااااااااااااااااام
.
خوووووووووووووووفید؟ خوشید؟ سیلااااااااااااااامتید؟^^
.
عاقاااااااااااااااااا!! مهلت بده!!
جووووووون شوفلاتون امان بدین!! خخخخخخخ
.
خیلییییییییییییییییییییییییییی شرمندم واقعااااااااااااااااااااااااااااااااا(((((((((((((((((((((
شارژ نتم یکشنبه تموم شد و نتونستم بذارم((((
میاااااااااااااااااااااااااااااااااااااانه
.
حرف خاصی ندارم..... ولی بازم از نظرات راضی نبودم
.
بفرمایید ادامه
امیدوارم خوشتون بیاد
.
جا داره از همه ی گل دخملایی که از داستانشون عقب افتادم معذرت بخوام: روژینمممم، پگاهممم، مهسا جونمم، طناز جونمم، هانی جونمم، و مریم جووووووووووووون خودم
.
راستش این روزا کلا حال خوبی ندارم..... تو مود خوبی نیستم....

قووووووووووووووول میدم زود بخونم^^ **********










* The peace after the storm * season 2 *  part  53


با حرکت دستی بر روی صورتش، به سرعت چشمانش را گشود. دست جونگمین را پس زد و با خشم به او خیره شد: " مگه مرض داری روانی؟! "
جونگمین خندید: " کپل! صد دفه بهت گفتم زیاد نخواب! اضافه وزن میاری!"
دهن کجی به جونگمین کرد و با حرص گفت: " دلم میخواد! اصلا میخوام چاق بشم! به تو یکی چه مربوطه؟! "
-    اونوقت دیگه تو گروه جایی نداری جناب عقل کل!! "
نفسش را با حرص بیرون داد و پوفی کشید: " مگه دیگه گروهی هم مونده؟! "
جونگمین شانه ای بالا انداخت. پاکتی پر از کیک و شیرکاکائو به سمتش گرفت: " فعلا بردار تا از گشنگی تلف نشدی! رژیمتم نخواستیم!! "
زبانکی به جونگمین انداخت و سهمش را برداشت.
جونگمین تقه ای به در اتاق زد و وارد شد. یونگ سنگ هم به دنبالش رفت. کیوجونگ با دیدن ان ها چشمانش را مالید و سلام داد. اما سوجین هنوز هم خواب بود. پاکت را به سمت کیوجونگ گرفت و به سوجین خیره شد. چشمکی زد و خودش را بالای سر سوجین رساند: " خانم کوچولو بیدار شو دیگه!! "
کیوجونگ بازویش را گرفت و غرید: " هی!! خوابه! "
جونگمین نیشخندی زد: " ولم کن بابا! این خانم کوچولو سحرخیزه عین خودم!! "  نگاهش را به سوجین داد که چشمانش را می مالید: " مگه نه خانوم کوچولو!! "
سوجین بی اختیار خندید.
جونگمین دست به سینه ایستاد و با قیافه ی حق به جانبی گفت: " دیدی گفتم! "  که باعث شد همگی به خنده بیفتند.
کیوجونگ خواست پاکت را به سوجین تعارف کند که جونگمین با یک حرکت سریع ان را از دستش قاپید و با لحن خاصی گفت: " هی! حواست کجاست! سوجین مریضه ها!! "
کیوجونگ با خونسردی گفت: " طوریش نمیشه!! " نیم نگاهی به سوجین انداخت: " مگه نه؟! "
سوجین اخم شیرینی کرد و غرید: " یا! جونگمینا! دلت میاد به من شیزکاکائو ندی؟! "
این بار نوبت کیوجونگ بود که دست به کمر بایستد: " دیدی گفتم! "
جونگمین ادای بامزه ای دراورد و پاکت را به دست سوجین داد. نیشخندی زد: " همش مال توئه! میخواستم خودم بهت بدم!!
سوجین باز هم خندید.
کیوجونگ سری تکان داد: " از دست تو! "   بی اختیار نگاهش بر روی گیتار هیون جونگ گوشه ی دیوار ثابت ماند. با تعجب پرسید: " هیون..اینجا بوده؟! "
سوجین ابرویی در هم کشید: " چطور مگه؟! "
با دستش به گیتار اشاره کرد: " گیتارش اینجاست!"
سر همگی چرخید. سوجین بی اختیار بغض کرده بود. دستش را بر روی گیتار کشید و نالید: " یعنی شبونه اومده؟...پس چرا اینو با خودش نبرده؟!"
جونگمین چشمکی زد: " شاید هدیه داده به تو!!"
سوجین با تعجب به خودش اشاره کرد: " من؟؟! "
جونگمین سرش را به نشانه ی تایید تکان داد : " اوهوم!!"    اخمی بین دو ابرویش نشست: " هیون رفته! "
هر 3 نفر یکصدا پرسیدند: " چی؟؟!! "
با لحن گرفته ای ادامه داد: " امروز صب که بیدار شدم رفته بود!  یه یادداشتم گذاشته بود و گفته که متاسفه..... میگفت بهتره یه مدت نباشه تا باعث اذیت نشه......."  دستش را مشت کرد: " پسره ی...."  لبش را گزید و سرش را پایین انداخت.
یونگ سنگ که تا ان موقع ساکت گوشه ای ایستاده بود، با بهت به جونگمین خیره ماند : " به همین راحتی رفت؟ تو این وضعیت تنهامون گذاشت؟! "
جونگمین جوابی جز سکوت نداشت.
کیوجونگ بلافاصله پرسید: " بهش زنگ زدی؟ می دونی کجاست؟"
سری تکان داد: " گوشیش خاموشه!! "
سوجین لبش را به دندان گرفت تا مانع ریزش اشک هایش شود. پاکت از دستش افتاد و زیرلب غرید: " پسره ی خودخواه.....از خود راضی!! "
در همین حین سوفی و هیونگ هم وارد شدند. سوفی به سرعت به سمت سوجین دوید. دستش را گرفت و بوسه ای بر پیشانیش زد: " بهتری؟! "
بغض فروخورده اش را قورت داد و سعی کرد لبخند بزند: " اوهوم...خوبم! "
هیونگ نیم نگاهی به قیافه ی در هم پسرها انداخت و با بغض گفت: " بچه ها! هیون رفته!  "
همه یکصدا به حرف امدند: " میدونیم! "
هیونگ بی ان که بخواهد در اغوش جونگمین فرو رفت: " حالا باید چی کار کنیم؟! "
جونگمین برخلاف همیشه، با مهربانی دستی به موهایش کشید: " همه چی درس میشه داداش کوچولو!!  نگران نباش!"
کیوجونگ لبخند گرمی زد و رو به سوجین کرد: " میخوای امتحانش کنی؟! "
-    چی رو؟!
-    گیتار!!
نیم نگاهی به بقیه انداخت. رضایت از چشمانشان پیدا بود. بی اختیار به جونگمین خیره شد. با برق خاصی که در چشمانش موج میزد، به سوجین خیره بود و مثل همیشه لبخندی بر روی لبانش  حک بود. لبخند کمرنگی زد. نفس عمیقی کشید و به ارامی گیتار را در دستش گرفت. بغض بدی گلویش را می فشرد. به یاد روزهایی افتاد که هیون جونگ با انگشتانش و این گیتار با ان اهنگ های جادویی اش به او ارامش می بخشید. ناخوداگاه چهره ی هیون جونگ جلوی چشمانش نقش بست. لبش را گزید. شمانش را بست و با ارامش خاصی شروع به نواختن کرد. بغضش به ارامی شکست و اشک هابیش همگام با اهنگی که می نواخت، سرازیر شد.


.....................................................................


3 روز از نبود هیون جونگ می گذشت. همه چیز بوی ناامیدی و افسردگی می داد. رسانه ها و مطبوعات لحظه ای دست کوبیدن گروه و پسرها برنمی داشتند. خبرنگارها هم بدتر از ان، لحظه ای رهایشان نمی کردند و راحتشان نمی گذاشتند. مطمئنا اگر جونگمین و خنده هایش نبود، تا به حال همگی بیش از صدبار خودکشی کرده بودند. در نبود سوجین بیشتر کارها بر عهده ی سوفی بود. پسرها هیچ کدام دل و دماغی برای کار کردن نداشتند. حتی جونگمین هم با ان ظاهر پر شور و نشاطش، اشفته و بی حال تر از بقیه به نظر می رسید. در این 3 روز حتی نتوانسته بود با پدرش تماس بگیرد و این موضوع به شدت اعصابش را به هم ریخته بود. در دسترس نبودن هیون جونگ هم مزید بر علت شده بود.
خودش را بر روی کاناپه انداخت و گوشی اش را به طرفی پرت کرد : " دارم دیوونه میشم!! نه از بابا خبری هست، نه از هیون!!....نمیدونم باید چه غلطی بکنیم؟! "
هیونگ کنارش نشست و دست روی شانه اش گذاشت: " یعنی اگه از بابات خبری نشه، نمیشه کاری کرد؟! "
سرش را به نشانه ی نفی تکان داد: " معلومه که نه!  من باید اول تکلیفمو باهاش روشن کنم، بعد یه گلی به سرمون بگیریم! "    پوزخندی زد: " ولی جناب پارک خیلی زرنگ تر از این حرفاست!! جایی نمیخوابه کخ زیرش اب بره!! "
سوفی با سینی ابمیوه به اتاق امد و روبرویشان نشست. با لحن ارامی گفت: " با عصبانیت و حرص خوردن که کاری درس نمیشه!! "
جونگمین یک نیشخند 32 دندانی تحویل سوفی داد. لیوانی ابمیوه برداشت و یک نفس سرکشید. دستش را روی لبانش کشید و گفت: " اخیش! چسبید! ادم که عصبی باشه هم گشنه میشه، هم تشنه! "
هیونگ خواست لیوان ابمیوه اش را بردارد که جونگمین با یک حرکت سریع ان را از دستش قاپید. چشمکی زد و ان را هم یک نفس بالا کشید.
هیونگ همانطور که با حرص نگاهش می کرد، از زیر دندان های به هم فشرده غرید: " یااااا!! اون مال من بود!! "
زبانکی به هیونگ انداخت: " حالا که من خوردمش!! "
سوفی خندید و لیوان ابمیوه ی باقی مانده را به سمت هیونگ گرفت: " بگیرش!! "
جونگمین باز هم دستش را دراز کرد که ابمیوه را بقاپد، اما این بار سوفی به پشت دستش زد: " بسه دیگه!! هی هیچی نمی گم!! دهه! "  و لیوان را به دست هیونگ داد.
جونگمین با بغض و عصبانیتی تظاهری به ان دو  خیره بود.
هیونگ زبانکی به او انداخت. ابمیوه اش را سر کشید و رو به سوفی کرد: " ممنونم نونا! مگه این که تو از پس این بربیای!!"
جونگمین لپ هایش را باد کرد و رویش را از ان دو  برگرداند: " خلایق هرچه لایق!! "
هردو از این کار جونگمین به خنده افتادند. سوفی نیشخندی زد: " حالا قهر نکن شکمو!!  "  چشمکی زد: " اگه همینطوری باشی، منم نمیگم چه فکری دارم!! "
به سرعت به سمت سوفی چرخید: " چه فکری؟! "
سوفی بیشتر خندید و پرسید: " اشتی؟! "
دهن کجی کرد: " اشتی بابا!! تو فکرتو بگو نابغه!! "
اهی کشید: " شاید اگه من به بابات زنگ بزنم، جواب بده! "
نگاهی عاقل اندر سفیه به سوفی انداخت: " جناب فیلسوف! فک میکنی پدر بنده نمیدونن شما همه چی رو به ما اعتراف کردی؟!! "
نفس عمیقی کشید: " چرا میدونم!! ولی مطمئنم اگه مدام باهاش تماس بگیرم، کلافه میشه و حتما جواب میده! "
هیونگ بشکنی زد: " مطمئنم جواب میده نونا!! "
جونگ دسته به سینه به مبل تکیه داد و نفسش را با صدای پوف بیرون داد : " ببینیم و تعریف کنیم!! "
سوفی هم چشمکی زد: " حالا میبینیم!! "  با عجله به سمت گوشی اش رفت. بلافاصله شماره را گرفت و منتظر ماند. دوباره گرفت. اما باز هم جوابی نگرفت.
جونگمین با اشاره های چشم و ابرویش ، مدام سوفی را مسخره می کرد. اما سوفی باز هم شماره را گرفت. دوباره و دوباره. بالاخره صدای اقای پارک در گوشش پیچید. بشکنی زد و گوشی را به سمت جونگمین گرفت. با اشاره چشم به او فهماند که گوشی را بگیرد.
نفس عمیقی کشید و گوشی را از سوفی گرفت. ان را به گوشش نزدیک کرد و بلافاصله صدای پدرش در گوشش پیچید.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
رویا یکشنبه 27 مرداد 1392 11:16 ق.ظ
آخیییییییییییییییی...داداش هیون یعنی کجا رفته؟ امیدوارم زودتر پیداش بشهای جان سوجین آهنگ زد با گیتار هیون میسییییییییییییییی الماس جووووووووووووووووووون من...بووووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهییییییییییییییی.....نمیدونم که.....گذاشته رفته....هییییییییی(((((((
.
منم امیدوارمممممممممممممممممممم^^****
.
ای جوووووووووووونم^^ اخیییییییییییی^^
.
میسیییییییییییییییییییییییییییییی خانووووووووووم گل خودمممممممممم*********
بووووووووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللل*****
Ana شنبه 26 مرداد 1392 11:02 ب.ظ
سلام منم اپم بیا خلاصه رو بخون قول میدم عاشق داستانم میشی...
ممنون میشم که تو نظراتت غرقم کنی و اینکه به دوستات هم معرفی کنی مرسیییییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلام عزیزممممم))))))
چشم))
وقت کنم حتما میاااااااااام گلم***
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 04:35 ب.ظ
اینم به افتخار دابل پنجمین نظر
من دیگه برم میخوام برای پگاه نظر بزارم.
بای بای
بوووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جووووووووووونم^^
اورین^^***
.
برو جیگرم^^

میسییییییییییییییییییییییی***
بووووووووووووووش و بخللللللللللللللل***
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 04:33 ب.ظ
وای یعنی من الان شدیدا منتظر ادامه اشم سریع بقیه اشو بزاری الماسی جونم
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای به روی چشمم)))))))))
حتماااااااااااا میذارم خانومی***
میسییییییییییییییییییی***
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 04:32 ب.ظ
یعنی چی چه معنی داره شوهر شما حق شوهرمارو میخوره........
الماسی دارم بهت میگم به شوهرت بگو دیگه شربت عشق منو نخوره ها
*almas-shargh* پاسخ داد:
هههههههههه!!! دلش خواسته!! خوب کاری کرده!!! خخخخخخخخخخخخخ
.
ککککککک!!! دلش موخواد بخوره!!خخخخخخ
بخور هویجم!! گوشت بشه به تنت الهی!!^^ خخخخخخخ
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 02:18 ب.ظ
آخی اونجایی که سوجین با گیتار هیون آهنگ میزد خیلی قشنگ بود
من کلی آهنگ اومد تو ذهنم
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای جووووووووونم^^
اخییییییییییییییییی.........
.
چه خووووووووووب^^
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 02:16 ب.ظ
سلااااااااااام
مهسا وارد میشود
ببخشید دیر اومد آخه مسافرت بودم
خیلی قشنگ بود الماسی جونم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااااااااااااام^^***
خوش اومدی مهسا جوووووووونم^^***
.
اکشاللللللللللللللی نداله خانومی^^
شما هروقت بیای تاج سرمایی^^
ایشالا که خوش گذشته باشه^^
میسییییییییی عزیزمممم***
Maryam***** شنبه 26 مرداد 1392 09:20 ق.ظ
ممنوووووووووون خوشملهههههههههههههه خسته نباشیییییییییییییییییییییی
*almas-shargh* پاسخ داد:
فدااااااااااااااااااات عقششششششششم******
میسییییییییییییییییییییییییییییییییییی^^****
زیبا جمعه 25 مرداد 1392 08:00 ب.ظ
الماس جونی یه دونه باشه
زودی ازت خبرای خوب بشنوما
*almas-shargh* پاسخ داد:
قربووووووووووووونت برم خانوووووومی**
ایشالاااااااااا))))
میسییییییی که همراهمی^**
☽~REnEe~☾ جمعه 25 مرداد 1392 05:51 ب.ظ
قشنگ بود مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییی عزیزممممممممم***
agra جمعه 25 مرداد 1392 03:40 ب.ظ
سلام انشاالله بهتر بشی، پاشو این دابل رو ببر بیرون یکم بگردن هم حال خودت بهتر شه هم اونا پارک اون همه خرابکاری کرده حالا تلفنم بر نمیداره چه پرو،قشنگ بود گلم مرسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااااااام^^
مرررررررررررسی عزیزم)))))))
.
خخخخخخخخ!!! خواهرمم همینو گفت!! اخرش خودمم با اینا میپوکم فک کنم!! کککککککککککک
.
والاااااااااااا!!! ایشششششش....مرتیکه خر!!! خخخخخخخخ
.
میسییییییییییییییی عزیزدلممممممممممممم****
سارا3 جمعه 25 مرداد 1392 02:09 ق.ظ
جیییییییییییییییییییییییییغ.....
من هیچی نمیگم و فقط به پدر جونگی فحش میدم
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییغ!!!

کار خوبی میکنی!!!خخخخخخخخخ
رنت پنجشنبه 24 مرداد 1392 10:52 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
هییییییییییییییی
هیون کجا گذاشته رفته آخه
زود خوب شو عزیزم همون دوست همبشه پر انرژی خودم رو می خوام ها
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییی خانووووووومی^^***
.
هیییییییییییییییییی......گذاشت رفت(((((((((
.
ای جوووووووووون دلم**))))
ایشالاااا قربوووووووونت برم*****))))))))))
یلدا پنجشنبه 24 مرداد 1392 10:21 ب.ظ
هیونننننننننننننننننننننننن!!!
معلوم نیست كجاستتتتتتتتتتتتتتتتتت....كجا رفتههههههه....چی كار میكنههههههههههه...چی می خورههههههههههه...حالش چطورههههههههههه...چی فكر میكنههههههههههههههههه....خوب می خوابه یا نهههههههههههه....سالم و سلامته یا خدایی نكرده....هیوننننننننننننننننننننننننننننن!!!
عالی و كم بوددددددددددددددد!!!!
*almas-shargh* پاسخ داد:
عاااااااااااااااااقا!! انقدر گریه نکن، پنلمو اب برد!!! خخخخخخخخخخ
.
هییییییییییییییییییییییی......بیشاله داداچمممممممممممم(((((((((((((
تو که زنشی برو دنبالش ببین کجاست!!((((((((((((( خخخخخخخخخ
.
میسییییییییییییییییییی عزیزمممممم***
قول میدم زیاد بذارم^^ خخخخخخخخخ
مرجان پنجشنبه 24 مرداد 1392 09:11 ب.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بود منتظر قسمت بعد هستم
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااااام عزیزم**
میسییییییییییی))))))
میسی که همرااااااهی***)))
selia پنجشنبه 24 مرداد 1392 08:00 ب.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییی عزیزدلممممممم***
اونیییییییییییییی zahra پنجشنبه 24 مرداد 1392 07:29 ب.ظ
آخییییییییییییی مگه پسرم به اینا ر.حیه بده
*almas-shargh* پاسخ داد:
والااااااااااا!! باز صد رحمت به هویجم^^ خخخخخخ
اونیییییییییییییی zahra پنجشنبه 24 مرداد 1392 07:23 ب.ظ
1111111111111111
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووووووووورین^^
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر