تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - I AM A LIE-EP44

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 23 مرداد 1392

I AM A LIE-EP44



سلام سلام سلام
پگاه اینجاست



بله بله بله
میدونم سزاوار مرگم اونم به بدترین شکل
ولی خب چه میشه کرد
کاریه که شده
منم هیچ توضیحی بابتش ندارم
امیدوارم از تقصیراتم بگذرید



این قسمت مقدمه ایست برای قسمت بعدی
قول میدم قسمت بعدی کمتر از ده صفحه نشه
قووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووول
برای جبران همه بدقولیا
ممنون که حمایتم میکنید


دوستتون دارم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس


آپلود عکس
تو خونه نشسته بودم و داشتم کتاب میخوندم.البته فقط نگاهش میکردم.هیچی از کلماتو نمیفهمیدم.آخرشم گذاشتمش کنارو تلویزیونو روشن کردم.سه ماهی میشد که گروه رفته بود تور آسیایی.کشورای زیادی باید میرفتن.چین،ژاپن،تایلند،مالزی،تایوان،هندوستان ،عربستان ،ترکیه و... .
سرمایه گذاری خیلی بزرگی شده بود.تو بعضی کشورا چند تا کنسرت برگذار میشد .همه اینا باعث شده بود که نتونم حتی صدای هیونو بشنوم.حتی جونگ مینم نمیتونست باهام تماس بگیره.فقط از طریق مدیرا حواسم به کاراشون بود.خیلی خسته و کلافه شده بودم.دلمم خیلی تنگ شده بود.اونقدر که دوست داشتم گریه کنم.
توی فکر بودم که گوشیم زنگ خورد.لیزا بود.
-سلام
لیزا-سلام و زهر مار
-باز چی شده؟؟؟
لیزا-تو نمیگی من یه رفیقی دارم ببرم یکم بگردونمش؟؟؟
-شوهر برات گرفتم به اندازه برج نامسان.بگو ببرتت
لیزا-خب اگه بودش که من منت توئه نچسبو نمیکشیدم
-کجاست مگه؟؟
لیزا-چه میدونم.دو هفته ست میگه میخوام غافلگیرت کنم زود میره دیر میاد.بیا دنبالم منو ببر پارکی جایی.دلم پوسید تو این خونه...
با پیشنهاد لیزا موافقت کردم و پریدم تو ماشینم.خودمم خیلی به تفریح نیاز داشتم.وقتی رسیدم لیزا تو حیاط منتظرم بود.طفلک انگار حوصله ش سر رفته بود.تو ماشینم مثل بچه ها ذوق کرده بود و همه ش میخندید.خوشحالی لیزا منو هم سر حال آورد و روحیه مو تازه کرد.
وقتی به پارک رسیدیم ویلچر لیزا رو از صندوق عقب درآوردم و کمکش کردم که روش بشینه.لیزا همونطور که بلند بلند با من حرف میزد به اطرافش نگاه میکرد.وقتی آمریکا بودیم خیلی خجالتی بود.خوشحال بودم که حالش انقدر خوب شده.
هوا خیلی سرد بود.برف همه جا رو گرفته بود.وقتی تونستیم یه نیمکت خشک پیدا کنیم همونجا  نشستیم  باهم شروع کردیم به حرف زدن.
لیزا-از شوهرت چه خبر؟؟؟
-هیچی...وقت نداره که باهم حرف بزنیم
لیزا-گی تی میگفت کارشون خیلی سخته.نه میتونن خوب بخورن نه درست بخوابن...
-میدونم...لابد وقتی برمیگردن تبدیل شدن به خلال دندون...
و بعد آهی کشیدم.لیزا با دودلی پرسید-میوسون تو هیون جونگو دوست داری؟؟؟
-خب...فکر کنم...
لیزا-یعنی چی؟؟؟
-وقتی پیشمه احساس آرامش میکنم،میدونی امکان نداره وقتی کنارمه شونه م درد بگیره و...
لیزا-و چی؟؟؟
-وقتی بهش فکر میکنم قلبم میزنه...
لیزا-پس دردت چیه؟؟؟این دوست داشتنه دیگه
-پس عشق چی؟؟؟
لیزا ضربه ای به سرم زد و گفت-مگه توی منگل تا حالا عاشق شدی که شر و ور به هم میبافی؟از کجا میدونی که عشق چیه؟؟؟
چیزی نگفتم و لیزا ادامه داد-ببین میوسون.عشق اونیه که یهو به وجود بیاد تقریبا به همه هم ثابت شده زود از بین میره.آدم زود داغ میکنه و زودم سردش میشه.دوست داشتن،علاقه ،محبت،احترام اینا همه شون ذره ذره به وجود میان اما هیچ وقت از بین نمیرن.حتی وقتایی که ممکنه با هیون دعوات بشه یه لبخندش کافیه که فراموش کنی.چون فقط عاشقش نیستی ،چون تو دوستش داری.این خیلی بهتره.
و بعد دستمو گرفت و گفت-میوسون من خوشبختیمو مدیون توام.اگه تو نبودی من هنوزم داشتم تو آمریکا شیرینیای ارزون قیمت درست میکردم.پس از روی خوبی اینو بهت میگم.به خاطر نگرانیای بیخودی خوشبختیو از خودت نگیر...
انگار لیزا درست میگفت.من نباید زیاد نگران باشم.منم میتونستم خوشبخت بشم.سرمو بلند کردم و قدر شناسانه به لیزا لبخند زدم...
لیزا-جمع کن اون لبخند ژوکوندو.کی میاد آقا پسر؟؟؟
-یه هفته دیگه
لیزا-کجا همو قراره ببینید؟؟؟
-تو کمپانی دیگه.باید جلسه بذاریم
لیزا چند لحظه با دهن باز بهم نگاه کرد و بعد گفت-یعنی شما دوتا روی رومئو و ژولیتو کم کردین.خدا واسه هم نگهتون داره اسطوره های عشق و علاقه...
و بعدم زد زیر خنده.نمیدونم شاید حق با اون بود.ما دوتا هیچ کدوممون خیلی رمانتیک نبودیم.نمونه ش اینکه یه عزیزم خالیم تا حالا به هم نگفته بودیم.ولی این واقعا اولین بار بود که داشتم به این موضوع فکر میکردم...

@@@
یک هفته بعد
امروز قرار بود هیون صبح زودتر بیاد کمپانی تا همدیگه رو ببینیم.اونقدر ذوق و شوق داشتم که تمام صورتم قرمز شده بود.قشنگترین لباسی که داشتمو پوشیدم و چکمه ساق بلند مشکیمم پام کردم و نشستم پشت فرمون.خیلی خوشحال بودم و تو راه با آهنگ برای خودم میخوندم.
وقتی رسیدم دیدم از زور هیجان نمیتونم پیاده شم.دستام بدجوری میلرزید.مونده بودم چه مرگم شده.از توی آینه خودمو دیدم.نبض پلکم میزد.چند تا نفس عمیق کشیدم و به خودم دلداری تا مثل همیشه آروم و خونسرد به نظر بیام.همون موقع هیون زنگ زد.
هیون-کجایی خانم؟؟؟
-تو پارکینگم آقا .الان میام.
آخرین نگاه رو به آینه کردم تا مطمئن بشم که مرتبم و بعد پیاده شدم.بعد از زدن دزدگیر هنوز  کنار ماشینم وایساده بودم که صدایی شنیدم.
-تو پارک میوسونی؟؟؟
به طرف صدا برگشتم و یه خانم میانسال و با قد متوسط و اخم وحشتناک دیدم.نمیشناختمش.
انگار که فهمید گیج شدم چون بهم نزدیک شد و گفت-من مادر هیون جونگم...
با اینکه هول کرده بودم فورا خم شدم و بهش سلام دادم.خواستم حالشو بپرسم اما اون با عصبانیت بیشتر بهم نزدیک شد و گفت-پسرم گفته میخواد با تو ازدواج کنه
اونقدر از این حرف شوکه شدم که نتونستم حتی واکنش نشون بدم.البته اون هم به نظر من احتیاجی نداشت.
-ببین دختر من اینجا نیومدم تا تورو ببینم،فقط اومدم بهت بگم پاتو از زندگی پسر من بکش بیرون.اون انقدر تلاش نکرده و به اینجا نرسیده که دختری که معلوم نیست از شیکم کدوم مادر هرزه ای دنیا اومده و باباش کی بوده بدبختش کنه.من اجازه نمیدم اون با دختر بی اصل و نسبی مثل تو بگرده.هر چقدرم که خواهر پارک جونگ مین و دختر خانواده پارک به نافت ببندن تو آخرشم یه یتیم مونده ای که حتی نمیدونه پدربزرگ و مادربزرگش کجان.
و بعد بهم نزدیکتر شد و همونطور که تهدید آمیز انگتشو جلو صورتم تکون میداد گفت-فکرشم نکن با عشوه ریختن و لوند بازی دل پسر منو ببری.زیاد پاپیش بشی ازت شکایت میکنم و آبروتو میبرم.
و بعد پشتشو به من کرد و از اونجا رفت.تمام تنم یخ زده بود.زنی که فقط یه بار دیده بودمش هر چی از دهنش درمیومد بهم گفت و رفت.رفت و من نتونستم حتی یه کلمه بهش بگم.نتونستم حتی از خودم دفاع کنم.ولی...اون راست میگفت.چطور فراموش کردم که کیم؟من حتی معلوم نبود کجاو چطوری به دنیا اومدم.نتیجه یه عشق بودم یا یه هوس؟پدربزرگ و مادربزرگ؟شک داشتم اون دو نفر حتی با من نسبتی داشتن.
همونجا کنار ماشینم نشستم و به تایرش تکیه دادم.مغزم داشت منفجر میشد.زانوهامو بغل کردم و سرمو گذاشتم روشون.صدای زیادی میشنیدم.انگار هزار نفر اونجا وایساده بودن و بهم میخندیدن.چشمامو بستم و با دستم گوشامو گرفتم.میدیدم.همشونو میدیدم .همونایی که داشتن بهم میخندیدن.خوشگلا،گیسینگا،محافظا،مربیا...ارباب...داشتن بهم میخندیدن و میگفتن که باید پیششون میموندم.شاید باید میموندم.پپه بودن تو دنیای اونا خیلی آسونتر از دختر بودن تو دنیای بیرون بود.اگه به ارباب جواب بله داده بودم میرفتم تو کاخشو از زندگیم لذت میبردم.تا الانم حتما مرده بودم.چند سال میشد؟؟؟12 سال؟؟؟
12 سال زندگی خوب و راحت بدون توهین و تحقیر و دغدغه.اون موقع مجبور نبودم خودمو به خانواد پارک بچسبونم تا برای خودم یه هویت بسازم.جونگ مین مجبور نبود مادرشو با من تقسیم کنه و منم مجبورم نمیشدم نا مادری بشم.آره باید با ارباب میرفتم...
اون دوستم داشت.اگه باهاش ازدواج میکردم هر کاری میخواستم برام میکرد.میتونستم مثل یه ملکه زندگی کنم و بعدشم جوون مرگ بشم.شایدم بعدش میرفتم بهشت.من که گناهی نکرده بودم.بعد از مرگمم یه زندگی خوب و راحت داشتم...
هنوز داشتن بهم میخندیدن.زمین سرد بود ومن داغ بودم.داشتم عرق میکردم.چرا زندگی من این بود؟؟؟
هیون-میوسون چرا اینجا نشستی؟؟؟
چه صدای آشنایی بود.کجا شنیده بودمش؟؟؟
هیون-میوسون...
صداش داشت بین این خنده ها محو میشد.کاش این آدما خفه میشدن.میخواستم صداشو بشنوم.
دستشو رو یسرم و بعد دور صورتم حس کردم.سرمو که بالا آورد چشمامو باز کردم.چقدر آشنا بود.صورتشو دوست داشتم.باعث میشد صدای خنده بقیه رو کمتر بشنوم...
هیون-داری تو تب میسوزی...
شناختمش.خودش بود.همونی که دوستش داشتم.همونی که به خاطرش میخواستم تحمل کنم.با بی حالی گفتم-هیون جونگ...
چشمای نگرانشو دوست داشتم.پس اونم منو دوست داشتم.پس من زیادی نبودم...
دستم بلند کردم و با انگشت به صورتش کشیدم...واقعی بود...
-دلم برات تنگ شده بود آقا خوشتیپه...
و بعد دیگه هیچی نفهمیدم...





تمومییییییییییییییییییییید
سوال امروز تصویری هم داریم.من این عکسه رو دیدم متوجه شدم واقعا برام سخته یکیشو انتخاب کنم
انتخاب شما چیه؟؟؟

آپلود عکس رایگان و دائمی

سواااااااااااااااال-بچه ها کسی میدونه چطوری میشه با قلاب بافی شکل مربع رو درآورد؟؟؟؟؟ :دی
تنک یو همگی
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس






می توانید دیدگاه خود را بنویسید
TS 501 چهارشنبه 30 مرداد 1392 03:50 ب.ظ
من بیچاره باز نتونستم به موقع بیام بخونم........ولی باور بفرما که همشو خوندم........
واقعا خیلی خوب بود.....ایون قسمتش که میوسون به لیزا گفت وقتی برگردن خلال دندون شدن!!!!!!!!!! عسیس دل خواهر الانم هستن دیه.....

در ضمن ممنون که هیونم رو زود برگردوندی........آخه من تحمل دوریشو ندارم.......
قلبونش بلم من

بوس............بای
PeGaH پاسخ داد:
سلام عزیزمممممممممم
دستت درد نکنه که خوندی تی اس عزیز
خخخخخخخخخخخخخخخخخخ...خیلی لاغرن به خدا...این جونگیو میبینم دلم پیچ میخوره...
قربونت....من به فکر تو بودم که برش گردوندم دیگه...خخخخخخخخخخ
بوووووووووووووووووووووووووووووس
papari یکشنبه 27 مرداد 1392 01:51 ق.ظ
سلام خوبی...؟ مرسی بابت داستان... این قدر از این ادمای مثل مادر هیون بدم میاد که نگو... تازه باید کلی افتخار کنه که دختره با اینکه یتیم بود چه قدر ادم موفقی شده... وااااای چقدر ادم بیخودیه... راستی ببخشید این چند وقت نظر ندادم چون خیلی مواقع چند قسمت رو با هم می خونم نظر میدم تازه ویندوز لپی هم پرید هر چی داشتم پاک شد اعصاب ما هم خط خطی شد... خلاصه الان هم با گوشی نظر دادم دردسر هم داره.... در مورد سوال هم به ترتیب ۶و۸و۳.... راستی در مورد اینکه عشق از بین می ره من قبول ندارم چون دارم میبینم کسانی رو که خیلی بهم نزدیک هستن هنوز بعد از ۲۰ سال همدیگه رو مثل اول عروسی شون دوست دارن در واقع عشق دوست داشتن در بالا ترین درجه ست... من اصلا ادم رویایی و خیلال پردازی حداقل در این مورد نیستم یه جورایی به عشق و عاشقی این دوره شک دارم ولی نمی تونم عشقی که برات توضیح دادم رو منکر شم چون دارم میبینم شون....
PeGaH پاسخ داد:
سلام عزیزی.مرسی تو خوبی؟؟؟قربانتتتتت....
هی چه میشه کرررررررررررررررد
نو پرابلم عزیز....هی روزگااااااار...خدا این بلاهارو نصیب گرگ بیابون نکنه
اعصاب خودتو خورد نکن...پیش میاد دیگه
بللللللللللله...انتخابای خوبیه
کسی منکر عشق بعد از ازدواج نیست
میخوام تو داستان نشون بدم که حتما لازم نیست یه عشق سوزان داشته باشی تا لایق ازدواج باشی
عشقای واقعی دیگه خیییییییییلیییییییییییییی کمه...شانس آوردی که یکیشو دیدی...
اتفاقا دکتر شریعتیم میگه دوست داشتن از عشق بالاتره چون توش اختلالات هورمونی وجود نداره...در واقع انسان از عشق به دوست داشتن میرسه اگه خوش شانس باشه اگه نباشه تو همون حالت عشق میمونه و نمیتونه زیبایی های بیشتری رو واقع بینانه ببینه
داستان رو ادامه بدی شاید متوجه حرفام شدی
مواظب خودت باش
بوووووووووووووووووووووووووووووووووووس
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:51 ب.ظ
خب دیگه من برم الان مینا بیدار میشه میاد غر غر میکنه دوباره.
بوووووووووووس
مواظب خودت باش
PeGaH پاسخ داد:
قررررررررررربونت
سلام برسون
بووووووووووووووووس
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:50 ب.ظ
راجع به قلاب بافی منم نظر بچه ها رو دارم ولی اگه تا آخر هفته صبر کنی میرم از مامان بزرگم میپرسم آخه اون بهم قلاب بافی و بافتنی یاد داده.
PeGaH پاسخ داد:
نمیدونم والله
یکاریش میکنم
باید برم آمووزش حضوری بگیرم
خخخخخخخخخخخخ
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:48 ب.ظ
خب بریم سراغ سوال تصویری
من از 1 بیتر خوشم امد ولی در کل از هیچ کدومش اونجوری که بخوام بخرم خوشم نیومد.
مینام خوابه هر وقت بیدار شد ازش میپرسم
PeGaH پاسخ داد:
یکم خوشگله
باوشه بپرس بیا بهم بوگو
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:45 ب.ظ
جییییییییییییییغ
پگاهی ام وی هیونگو دیدی؟
من یعنی دارم دیوونه میشم از دست حرکاتش توی این کلیپ

یعنی این بشر آخر منو میکشه
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییییغ
بهت تبریک میییییییییییییییییییگم
اون مردن در راه عشقه
بهت میگیم شهید راه عشق
خخخخخخخخخخخخخخ
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:44 ب.ظ
آقا خوشتیپه این میوسونو زودتر ببربیمارستان که مامان جونت زذ ترکوندش
PeGaH پاسخ داد:
آره آقا خوشتیپه زود باش دست بجومبون مثل ماست وایسادی اونجا
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:42 ب.ظ
این مامان هیون دیگه از اون مادرشوهراس خدا نصیب نکنه.
آخه مادر محترم هیون یه فرصت میدادی این میوسون حرف بزنه.......
این میوسون همین وری دودل بود تو زدی بدترش کردی
من نمیدونم آخه این وسط تقصیر میوسون چیه
PeGaH پاسخ داد:
فرصت نداد دیگه....از اون حق به جانباش بود
همینو بگو...الان باز میفته به جون هیون محل نمیده بهش
تقصیرش اینه که یتیمه طفلک
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:39 ب.ظ
یعنی من عاشق این لیزام.
خب نقشه ها خوب داره پیش میره ولی مثل اینکه باید یه جلسه دیگه با لیزا و آجوما بزارم مامان هیون زد همه چیو خراب کرد
PeGaH پاسخ داد:
خواهر بلند شو بیا ارشادش کن زد آشیونه عشق این دوتا بدبختو خراب کرد
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 05:37 ب.ظ
این مینام که نمیزاره من دو دقیقه بیام پای کامی. الان خوابه اومدم.
وای خیلی این قسمت شوک آور بود.
PeGaH پاسخ داد:
ای خدااااا
ما تو خونمون خواهر نداریم که
هیتلر و استالین داریم
agra شنبه 26 مرداد 1392 04:02 ب.ظ
سلام خوبی،این دختر تا میاد یکم امیدوار بشه خوش بگذرونه یکی میاد حالشو میگیره
قشنگ بود عزیزم مرسی عکساهم نیومد
PeGaH پاسخ داد:
تیشه به ریشه عمرشون بگیره ایشالله
عکسا که درسته خواهر
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 02:24 ب.ظ
سلاااااااااااااااااااام
مهسا وارد میشود
میانه پگاهی
دیشب میخواستم بیام نظر بزارم ولی تازه ساعت ده و نیم رسیدیم خونه. خیلللللللللللی خسته بودم
PeGaH پاسخ داد:
سلم مهی جونم
اشکالی نداااااااره
خسته نباشی
tahere جمعه 25 مرداد 1392 04:17 ب.ظ
اهم اهم سلام و دردو بر شما..آقا اینجا خواننده جدید لازم ندارین؟؟اونم تو قسمت44؟؟ارزون میفروشما..بیا ببر تموم شدبهله...همون طور که از نااشنایی اسم بنده معلومه..خواننده ی جدیدم پگاه جون..خیلی از داستانت خوشم میاد..قشنگ مینویسی..منتظر قسمت بعدم..بوس بابای
PeGaH پاسخ داد:
سلاااااااااااااااااام...خوششششششش اومدیییییییییییییییی
از آشنایی باهات خییییییییلیییییییییییییییی خوشبختم عزیزم...
منم منتظر تو میمونم....بوووووووووووووووووس
جمعه 25 مرداد 1392 03:37 ب.ظ
سلام دوست گلم..وبلاگ جدید برای نویسندگی ساخته شد..خوشحال میشم جزئی از نویسنده هامون بشیhttp://only-triples.mihanblog.com/
PeGaH پاسخ داد:
تنک یو از دعوتت...چیزی و دست ندارم که بیام پیشتون ...موفق باشید...بووووووووووووس
سیلا جمعه 25 مرداد 1392 01:58 ب.ظ
قضیه دچیه؟میخوای یکی بخری....پس به نظر من از بین 5و9...5رو انتخاب کن.....یه پیشنهاد بود....بالاخره سلیقه ی خودت شرط اوله
PeGaH پاسخ داد:
نه باو...اینا هیچ کدوم دخترونه نیستن به درد عروسا میخورن...تنک یو که کمک کردی...خودمم بیشتر با 5 موافقم :)
ღ ایسان جون جونگی ღ پنجشنبه 24 مرداد 1392 01:38 ب.ظ
سلاممممممممم پگاهی چطوریییییییییییییی ...
خب من اول جواب سوال میدم بعددددد داستان رو میخونم البته چند قسمتی عقبم تو هم هی زودیییییییی بزار

خب من 1 و 7 و8 و 9 دوست میدارممممم
میسییییییییییییییی
PeGaH پاسخ داد:
سلام آیسانم
قربونت...تنک یو که نظریدی
بابا پدر آقای داماد دراومد....مراعاتشو بکن یکم...خخخخخخخخخخخخ
تنک یووووووووووووووو
S.e.x.y BYUL* پنجشنبه 24 مرداد 1392 01:25 ب.ظ
سللللللللللللام سلام نویسنده میپذیرین؟
PeGaH پاسخ داد:
سلاااااام...فکر کنم بپذیزیم...تو پست ثابت درخواست بذار....بووووووووووس
رویا پنجشنبه 24 مرداد 1392 11:52 ق.ظ
من شماره 3،6،7 رو دوست دارم.
عجب مادر لج دراری داره این هیون مرسی پگاهی
PeGaH پاسخ داد:
بابا خوش اشتهاااااااااااااااا...میخوای همشو بدم بهت جون آبجی...
مادره دیگه....تنک یو بابت خصوصی
بوووووووووووووووووووووس
سارا3 پنجشنبه 24 مرداد 1392 05:34 ق.ظ
جییییییییییییییییییییییییغ....
جیییییییییییییییییغ...
جیییییییییغ...
واااااااااااای یا خدا...
من جای میوسون یه لحظه خشکم زد..چه مادر وحشی داره ها...
البته تا یه حدی هم میشه به مادره حق داد ولی دیگه نه با این همه خشونت...
دلم واسه میوسون سوخت
مررررررررسی...
بووووووووووووووووووووووس
PeGaH پاسخ داد:
جییییییییییییییییییییییییییییییغ خوش اومدی سارا جونی
هی هی هی....هی به این روزگار بی مروت
منم دلم سوخت....
تنک یووووووووووووو
بووووووووووووووووووووووووووس
اونیییییییییییییی zahra پنجشنبه 24 مرداد 1392 01:08 ق.ظ
خوببببببببب اونییییییییییی زهرا اینجاستچه مامانی به به... از حق نگذریم پسر آدم بیاد بگه میخواد با همچین دختری ازدواج کنه عکس العمل کاملا همینه خوب حالا سوالا خدایی انتخاب سخته ولی من کلا از چیزای متقارن خوشم نمیاد شماره3 رو میپسندم6 رو هم دوست دارم ولی فکر کنم اون تیزی هاش مشکل ساز بشه بافتنی هم مادر شرمنده ام اصلا بلد نیستم
PeGaH پاسخ داد:
خوش اومدیییییییییییییییییییییی....شما خودت مادری حق داری ولی هیچ کس حق نداره یه یکی یه همچین توهینای زشتی بکنه...مخصوصا اینا که کره این حالا ما تو ایرانیم زندگیمون یکم فرق داره....
منم به تیزی هاش فکر کردم...خخخخخخخخخخخخ...گردن آدمو زخم میکنه حتما...
دشمنتتتتتتتتتتتتتتتتت خواهر من...
رنت پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:59 ق.ظ
در مورد سوال تصویریت به نظر ا و 5 و7 قشنگن
مرسی عزیزم الان رسما شک دادی دیگه
این پیش در آمد بود؟
یعنی دوباره توفان در راهه درسته؟
PeGaH پاسخ داد:
منم شماره 5 رو دوست دارم
خوشنودم بابتش...خخخخخخ
درست مطمئن نیستم که قراره چی بشه...خخخخخخخ
جاستینو ببوس خواهر
بوووووووس
بارون بهاری چهارشنبه 23 مرداد 1392 11:38 ب.ظ
ممنونم عالی بود
PeGaH پاسخ داد:
تنک یوووووووووو...منم ممنونم...
*maHsa* چهارشنبه 23 مرداد 1392 10:46 ب.ظ
سلام فقط اومدم بگم داستانو خوندم جمعه از مسافرت برمگردیم مایم هم نظر میزارم هم جواب سوالاتو میدم هم داستان خودمو
PeGaH پاسخ داد:
اوکییییییییییییییییییییی...امروز جمعه ست ومن همچنان منتظرتم...بوووووووووووووووووووووس
leyla.... چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:25 ب.ظ
وای پگاه جونم اگه بدونی چقد سر زدم این جا
بقیشم میخوام
خدا بگم چیکار نکنه مامانشو... خودشم روش... دختر مردمو میکشه این اخر...
مرسی عزیزم.
7 خوبه... خودت کدومو میدوستی؟
اقا اصلا قلاب چی هست
PeGaH پاسخ داد:
ببخچید :(
بقیه ش یکشنبه...خخخخخخخخخ
گاهی اوقات ادما خیلیث ظالم میشن
من 5 و 9 :دی
بی خیال...یه روز بهت میگم...خخخخخ
میترا چهارشنبه 23 مرداد 1392 09:02 ب.ظ
از اول این پارت دلم گواهی بد میداد . بمیرم الهی ....
عالی بود گلی عالی ... مرسییییی****
من از سرویس شماره 4 خوشم میاد
تو قلاب بافی ، ب راس اضلاع ک رسیدی پایه کوتاه بزن تا کج شه .
البته اگه فقط زنجیره بافته بودی . یه ردیف زنجیره پایه کوتاه یه ردیف زنجیره پایه کوتاه دوباره یه ردیف زنجیره پایه کوتاه بعد یه ردیف دیگه زنجیره و دو سرو ب هم بباف !
PeGaH پاسخ داد:
خدا نکنه خواهر
انتخاب خوشگلیه
نشد میترا....بیضی شد...اونجوری هم لوله میشه
الان دیوونه میشم دیگهههههههههههههه
تنک یو بابت جواب عزیزی
بوووووووووووووووس
سیلا چهارشنبه 23 مرداد 1392 07:03 ب.ظ
الهی میوسون....من بودم یه لبخند ژکوند میزدم میگفتم.....لطفا احترامتونو نگه دارید...هرچند ادمایی مثل شما احترام سرشون نمیشه....هرکاری دلتون میخواد انجام بدین....شکایت کنین...مسلما بیجواب نمیمونه....
اگه دروغم باشه باید جلو طرف کم اوورد....من اینطوری فکر میکنم...
و در مورد عکس...راستش من هیچکدومو نمیپسندم...نه ای که زشت باشن...بر اساس سلایق من نیست....ولی اگه مجبور به انتخاب باشم...7 رو یکم میپسندم....من کلا از طلا و چیزای زرقو برقدار سنگین خوشم نمیاد...شما خودت چی میپسندی؟
PeGaH پاسخ داد:
خیلی خونسردی سیلا جون....این بدبخت یخ زد اصلا فرت شد....کارش به لبخند ژوکوند نرسید
من خودم انتخاب برام سختهههههههههههههههه...ولی شماره 5 و 9 چشممو گرفتن
از طلای زرد متنفرم ولی این جواهرا رو دوست دارم
تنک یووووووووو
pari چهارشنبه 23 مرداد 1392 06:59 ب.ظ

سلام پگول من برگشتم به نظر من شماره 7 هرچند بیشترش نیست
یعنی مامان هیون اینقدر وحشتناکه بیچاره عروسش
آجی خیلی خوبه بعضی جاها دردش را احساس می کنم
یه چیز دیگه توی عربستان نمی تونن کنسرت بزارن اونجا قوانینش بدتر از اینجاست برای همچین مسائلی
برای جواب سوالت اول با زنجیره دایره می زنی بعد روش پایه کوتاه می زنی
به نسبت پایه های کوتاهت مثلا بیست تا ، پنج تا پنج تا در نظر می گیری بعد روی پایه پنجم یه پایه دیگه می زنی همین جوری ادامه میدی چهار گوش می شه این برای اینه که یه زنجیره گرد را چهار گوش کنی اگر هم بخوای از همون اول کار کلا چهار گوش باشه یه خط صاف زنجیره می زنی بعد روی زنجیره ها پایه می زنی
اه چقدر شد

PeGaH پاسخ داد:
سلام پری جونم....درستش کردم که بیاد
مامان بدیهههههههه
خوشحالم که درد میکشی...یوهاهاهاهاهاها
راست گفتیا...تو نسخه اصلی میکنمش مصر...غمت نباشه...تنک یو
مطمئنی جواب میده....هر چی الگو بود رفتم نتونستم...قرررررررررررررربونت که جواب دادی
بووووووووووووووووووووووووووووووووس
Fadiya چهارشنبه 23 مرداد 1392 06:52 ب.ظ
سلااااااااااام قشنگ بود ولی کم البته خودتم گفتی میدونم
خو راستی اقا چرا مامان داداچم انقدر خشن بود؟نوچ نوچ نوچ بمیرم برا داداشم البته با اجازه اقامون
یه چیزی حالا دختره بخاطره این که بی اصلو نصبه هیونو ول میکنه؟اخا تورو خدا اینطوری نشه خسته شدم ازبس تا یکذره یکی رنگ خوشی میبینه قسمت بعدش از هم جدا میشن تورو خدا اگه میخوی جداشون کنی یجور دیگه جداشون کن البته این نظر منه تصمیم گیرندهی نهایی خودتی
وااای چقدر حرف زدم خدافظ اجی
PeGaH پاسخ داد:
بله من خودم اعتراف کردم...:دی
البته با اجازه آقامون...این خیلی باحال بد...خخخخخخخخخ
شما خودتو ناراحت نکن...بالاخره یه جری میشه دیگه...تنک یوووووووووو
همیشه بیا پیشم خواهر
بووووووووووووووووووووووووووووووووی
selia چهارشنبه 23 مرداد 1392 06:32 ب.ظ
عجب مادری داره این هیون
گفتما اینا 8همش ارامش قبل طوفانمه .
میخوای بپوکونیشون ولی بازم خودمو دلداری میدادم
PeGaH پاسخ داد:
مادر فولادزره ست
شما یکم دیگه به خودت دلداری بده تا من ببینم باید چیکار کنم
خخخخخخخخخخخخخخخخ
selia چهارشنبه 23 مرداد 1392 06:27 ب.ظ
11111111111111
عکس9
PeGaH پاسخ داد:
هورررررررررررررااااااااااااااا
خوشگلههههه...منم دوستش دارم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر