تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE(autumn spell) sseason 2..part 42

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 25 مرداد 1392

BLOODY REVENGE(autumn spell) sseason 2..part 42



درود

بچه ها کسی ندید پست من و ؟؟؟

ساعت9:53 پست و منتشر کردم...الان اومدم دیدم....این میهن...این میهن...

بچه ها پست اومده بود ولی ساعتش و تغیید نداده بود از اون ورم داستان ادامه همین پست شرمندگی بنده بود فقط نمیدونی چجوری وقتی من پست و یه بار ثبت کردم..بار دوم که اومدم نوشته هاش و درست کنم مثل این که حافظه میهن قوی بوده نوشته هام و برگردونه من خودم فکر کردم پستم غیب شده..

هعی ...ببخشید خلاصه من داستان و گذاشته بودم...

خوب خوب...اینم این قسمت...اصلا یادم نیست پست قبلی چی گفتم برید ادامه شماها......

-: دنبال چی میگردی؟

جونگ مین بی توجه به سوال های پی در پی کیو جونگ ...مجله ها را دونه دونه نگاهی می کرد و گوشه ای میانداخت...

کیوجونگ کلافه قدمی طرفش گذاشت و مچ دستش را گرفت: دارم بهت میگم دنبال چی میگردی؟

جونگ مین دستش را پس کشید و دستش را روی سینه ی کیوجونگ کوبید: ولم کن ...

-: اخه ولت کنم که کل اتاق و با خاک یکسان میکنی...

جونگ مین مجله را محکم روی زمین کوبید: میخوای کمکم کنی؟ اون مصاحبم با اون مجله مسخره کجاست..همونی که شایعه های رابطم و تکذیب کرده بودم..

-: میخوای چیکار؟

-: کیو جونگ...سوال نپرس..میدونی کجاست؟

کیو جونگ به طرف اخرین کمد اتاق رفت..در شیشه ای را باز کرد و جعبه ای را دراورد...چند کتاب را رو میز گذاشت و مجله را که عکس جونگ مین روی جلدش بود به طرفش گرفت: بیا..

جونگ مین به سرعت مجله را گرفت و به صفحه ی مصاحبه رفت...او در مصاحبه تمام شایعه ها را رد کرده بود...سوال ها را یکی پس از دیگری پشت سر میگذاشت..به سوال مورد نظرش رسید...بارها ان خط را خواند...جوابش..مجله را روی زمین انداخت..دستش را دو طرف صورتش گذاشت..نفس عمیقی کشید

-: نمیخوای بگی چی شده؟

جونگ مین به مجله خیره شد : مرجان به گناه نکرده متهمم کرد..ترکم کرد..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

ماسك اكسیژن را از روی صورتش برداشت...از جایش بلند شد، به طرف پنجره رفت پرده را كنار زد نیاز به هوای آزاد داشت... وارد تراس شد ... دست هایش را از هم باز كرد و نفس  عمیقی كشید، سوزشی را در گلویش احساس كرد كه باعث شد به سرفه بیوفتد.. چند باری پی در پی سرفه كرد...اروم اروم نفس میكشید ....

-: هیون جونگ... پسرم ، بیا تو.. با این حالت رفتی تو تراس؟؟ هوا سرده بیا تو...

هیون جونگ بی توجه به حرف های مادرش بار دیگر نفس عمیقی كشید...برگشت و از ترأس خارج شد به طرف كمدش  رفت كه سال ها بود حتی درش را باز نكرده بود .. تحمل این خانه را نداشت...شب قبل هم به خاطر شوكی كه بهش وارد شده بود مجبور به ماندن شده بود صدای فریدا های مادرش را میشنید ..... از در خانه كه مانند در زندان بود بیرون امد.. هنوز هم كمی سرش گیج میرفت، به سمت  اتوموبیلش رفت .... دكمه ی استارت را زد و با آخرین سرعت ممكن از خیابان بیرون امد.. قفسه ی سینه اش تیر میكشید.....سقف سانروف را باز كرد... بارون نم نم شروع به باریدن كرده بود...چشم های پر اشكش سیاهی میرفت ولی باز هم پایش را بیش تر روی پدال گاز میفشرد...دستش شروع به لرزیدن میكرد .. صدای فریاد پزشكش هنوز در گوش هایش بود.. فشار عصبی كه سال ها بود متوجه اش نبود..او شاهد حادثه ای بود كه باعث شده بود خانوادش سال ها در حال فرار باشد...حق داد به حرف های مادر بزرگش حق داد أو نفرین شده بود...به خاطر او كمر پدرش شكسته بود نه برای از دست دادن ثروتش بلكه از دست دادن دوست صمیمیش و فرار مجرم ...

وارد كوچه ای بن بست شد دستش را دو طرف فرمون گذاشت.. پدرش نتوانست به پلیس گزارش كند تنها به خاطر پسرش كه در بستر بیماری بود و جانش در خطر بود و در اخر فرار... أما أو كمر خم شده ی پدرش را شكانده بود.... با فرارش از خانه... با بی توجهی هایش.. با ابراز نفرتش  با.......

دستش را به سمت داشبورد برد .. كیفی را در اورد دستش میلرزید...اسپری را جلوی دهانش برد و فشار داد... حالا متوجه كابوس های گاه بیگاهش شده بود... نفرت مادربزرگش و ... علاقه اش به مرجانه....

اسپری را گوشه ای پرت كرد.... مشتش را روی فرمون میكوبید....سال ها بود در جواب علاقه ی پدرش فقط نفرت به أو إبراز كرده بود... 

شب قبل پزشكش پدر مادرش را سرزنش میكرد كه نباید این اتفاقات را به یاد بیاورد... ولی أو حتی صحنه ی انفجار را به یاد داشت... وقتی منتظر دوستش بیرون خانه منتظر بود... وقتی منشی مخصوصشان وسیله ای را روی در پاركینگ گذاشت...كنار خیابان داخل ماشین منتظر نشسته بود و لحظه ی انفجار... دود شدن تمام رویاهای كودكیش دیدن دختر مورد علاقه اش رو ی برانكارد و در اخر شوك های پی در پی روی قفسه ی سینه ی كوچكش... دود سیاهی كه كابوس شبانه اش بود...دویدنش تا خانه....مراسم خاكسپاری... اشك های پدرش.. فرارشان... 

از درد فریاد زد...نفسش گرفته بود و هیچ دارویی توانایی باز كردن راه نفسش را نداشت...شدت بارون بیشتر شده بود صدای زنگ موبایلش به گوشش میرسید... صدای زنگ پدرش بود.. با تمامی زنگ ها فرق داشت تا با شنیدنش جوابش را ندهد...گرمی خون را پشت لب هایش احساس میكرد... سرش را به پشتی صندلی تكیه داد...قطرات باران روی صورتش میریخت....بغضش شكست... قطرات اشك و باران یكی شده بود... با یاد مرجانه كه حالا در اغوش مرد دیگری بود این عشق دیگر عشق دوران كودكی نبود... أو الان یه مرد بالغ و عاشق زن برادرش بود... عاشق ارامشش....

-------------------——–----------------------------------------------------------

كیفش را روی دوشش گذاشت و از اتاق خارج شد...به خاطر برادرش عشقش را از خود رانده بود... زمان انتقام بود... انگشتش سنگین شده بود... تنها راه بدست اوردن جونگ مین همین بود... 

-: اندازت بود؟ 

مرجان یكه ای خورد و برگشت لبخند نصف و نیمه ای زد: بله ، استاد..

-: هیوك ... نه استاد.

جلو تر أمد و دست مرجان را گرفت: از امروز صبح تو رسما نامزد منی..

-: استاد.. ممكنه هر اتفاق غیر قابل پیش بینی بیوفته...ممكنه...

-: من برای  هر چیز ممكن و غیر ممكنی امادم...پس انقدر حرف نزن و راه بیوفت كه داره دیر میشه...

 هنا بدون توجه به  برادرش سوار تاكسی شد و حركت كرد...هنوز قدرت رویارویی با مرجان را نداشت....

-----------------------------------------------------------------------------------

مجله ی روبهرویش را ورق میزد و كمی از قهوه اش را مینوشید...: امشبم دیر میای؟

اشكان كتش را پوشید و كیفش را برداشت"اره...كلی كار دارم..." خم شد و پیشانی مرجان را بوسید" درارو خوب قفل كن و دزدگیرم بزن

-: مگه شب نمیای؟

-: فكر نكنم...

به طرف در رفت و بازش كرد مرجانه با عصبانیت خودش را جلو كشید و گفت: معلوم هست یه مدت چت شده؟ شبا دیر میای و حالا هم كه میگه خونه نمیای... اگه وجود من ازارت میده راحتم كن طلاقم و بده خودت میدونی كه هیچ علاقه ای به زندگی با تو ندارم.. اگه تا الانم موندم به خاطر پارمیس .... 

اشكان شانه های مرجانه را گرفت و فریاد زد: خفه شو...دیگه نمیخوام حرف طلاق و بزنی.. فهمیدی؟؟

-: تو .. تو هنوزم فكر میكنی من با هیون جونگ رابطه دارم ... اره؟؟ دلیل این كارات همینه درسته؟ تو فكر میكنی.. پارمیس دختر هیون جونگ.... اشكان حرف بزن.. اره؟ 

اشكان سرش را پایین انداخت و زیر لب گفت: نه.. لعنتی.. نه...

-: پس چیه... حرف بزن... 

اشكان به سرعت از خانه بیرون آمد... هنوز برای گفتن گذشته زود بود.. خیلی زود...

مرجانه به رفتن اشكان خیره مانده بود .. روی زمین نشست ، صدای كوبیده شدن در ورودی گویای رفتن اشكان بود سرش را روی زانو هایش گذاشت.... خسته شده بود از تمام پنهان كاری های شریك زندگیش.. از تمام سایه راز هایی كه از زمانی كه به یاد داشت روی زندگیش بود خسته شده بود .. فقط ١٤ سال داشت كه به إجبار پدر خوانده اش به عضویت پلیس درامد..كوچكترین عضو گروه اموزشی بود... پنهان كردن شغلش از تمام خانواده...در جواب علت فقط یه كلمه كه بعدا متوجه آن میشود.. میخواست بداند این بعد كی هست؟ احساس كرد كسی كنارش نشست با ترس سرش را بلند كرد و به ماریا خیره شده بود

-: یادته گفتی میخوای داستان زندگیم و بدونی؟ 

-: تو؟؟ !!

-: خیلی وقت اینجام...همون موقع كه با اشكان بحث میكردی...

مرجانه سرش را به دیوار تكیه زد و چشم هایش را بست: داستان زندگی.. خوب كه تو حداقل داستانی داری.. من چی كه همش فراموشی...

-: بعضی اوقات دلم میخواد تمام زجرایی كه كشیدم و دیدم مثل تو فراموش كرده باشم ولی این زندگی كه من و تو داریم با فراموشی حل نمیشه.. وقتی بدنیا اومدم مادرم فوت كرد.. پدرم میگفت مریض بوده ولی بعده ها فهمیدم به خاطر افسردگی بعد از زایمان خودكشی كرده...پدرم هیچ وقت متوجه افسردگیش نمیشه....مادرم بدون درمان موند و به حد جنون رسید و یه شب كه پدرم خونه نیومد تو حمام اتاقش با تیزی یه تیغ خودش و راحت كرد... میدونی اوایل كه فهمیدم از پدرم متنفر میشدم كه اگه خونه بود این اتفاق نمیوفتاد.. میدونی كه پدرم مثل من و اشكان وكیل بود... ولی بعدش كه بهش نگاه میكردم كه تمام زندگی و جوونیش روی یه صندلی چرخدار نشسته ...حتی توان حرف زدن نداره... پشیمون میشدم....شغل منم وكالت بود و میدیدم بعضی اوقات شبا تو اتاقم خوابم میبرد...واقعیت ها رو وقتی تازه وارد دانشگاه پزشكی شدم فهمیدم ترم ٢ انصراف دادم و وكالت خوندم...

-: به خاطر همین اون روز كه اشكان دستش و بریده بود اومده بودی اینجا؟!

ماریا سری تكان داد و ادامه داد: اره.. اون موقع كیوجونگ بهم زنگ زد و ازم خواهش كرد سوء تفاهما رو فراموش كنم و برگردم... داشتم میگفتم.... من زندگی سختی و داشتم... فقط حدود ٧ سال زندگی ارومی داشتم پدرم وكیل یه تاجر بود... ٧ سال در اسایش بودم ولی یه روز چند نفر ریختن خونمون.. پدرم من و توی كمد قایم كرد...أونا از پدرم جای یه نفر و میخواستن.. پدرم مقاومت میكرد....اون ادما دورش كردن هنوزم تیزی اون چاقو رو یادمه.... پدرم فقط میگفت نمیزاره قسر در برن....و در نهایت اون ادما ریختن سرش و تا اونجایی كه جا داشت كتكش زدن.. از همون طبقه ای كه زندگی میكردیم پدرم پرت كردن پایین...

مرجانه دست ماریا را گرفت و صورتش را كه از شدت بغض جمع شده بود در دست دیگرش گرفت: همه چیز تقصیر اون تاجر بود؟ 

ماریا به چشم های قهوه ای مرجانه خیره شده : نه.. اون ادما اون تاجر و كشته بودن و پدرم فهمیده بود و میخواست لوشون بده كه موفق نشد و تا اخر عمرش روی ویلچر نشست...

مرجانه با چشم های گرد شده به ماریا خیره بود: تو میخوای....

-: انتقام بگیرم...

-: ماری....!!

ماریا بلند شد و لبخندی زد: بلند شو میخوام ببرمت یه جایی...

مرجانه همون طور با شوك گفت: كجا؟ 

-: یه جایی كه خیلی دوسش دارم....

-----------------------------------------------------------------------------------

حوصله نداشت توی هیچ كلاسی شركت كنه..... لیوان كاغذی را مچاله كرده بود...صدای زنگ اس ام اس موبایلش از فكر دراوردش " تا ٢ دقیقه دیگه كنار ماشین منتظرتم..." 

از جایش بلند شد و اروم اروم شروع به قدم زدن كرد... 

-: مرجان؟ 

ایستاد این صدا را به خوبی میشناخت.. پارك جونگ مین...

جونگ مین نزدیك تر امد و پشت سر مرجان ایستاد دستش را محكم گرفت و كشید" دیروز تو حرف زدی من گوش كردم... حالا من میگم تو گوش كن" بدون توجه به تقلاهای مرجان سوار اتوموبیلش كرد و حركت كرد

-: داری من و كجا میبری؟؟ 

جونگ مین بدون هیچ حرفی فقط رانندگی میكرد..

مرجان با عصبانیت فریاد زد: كری ؟! نمیشنیوی چی میگم؟؟ داری من و كجا میبری؟!

جونگ مین نگاه سردی به مرجان كرده و دوباره به روبه رویش خیر

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

-: این جا چقدر قشنگه!!

ماریا جلوتر رفت و در خانه را باز كرد: اره خیلی قشنگه... وقتی بعد از أتیش سوزی برای أولین بار اومدم اینجا محو زیباییش شدم...اون جارو میبینی؟اونجا استبل اسب بوده... اون كنارم زمین تنیس...

-:الان هیچ كس اینجا زندگی نمیكنه؟

ماریا سری تكون داد و به طرف در ورودی رفت: اینجا به نام پدر من بوده...

-: ماری اون اتاقك چیه اون گوشه...

ماریا لبخندی زد و به طرف اتاقك رفت در چوبیش را باز كرد و وارد شد.. مرجانه اروم اروم پشتش حركت میكرد...وارد اتاقك تاریك شد" اینجا تنها جای این خونه بود كه پدرم نمیدونست توش چی هست... تمام قسمت های خونه درست مثل قبلش درست شده.... همون مدل و دیزاین أما این اتاق ... حتی خدمتكاراهم حق ورود به این اتاقك و نداشتم... فقط این كه دختر بزرگ خوانواده اهنگاش و اینجا میساخته....

-: اهنگساز  بوده؟

-:"استاد دانشگاه موسیقی... وقتی بچه بودم خیلی میومدم اینجا.. هنوزم بعضی اوقات میتونم تو این اتاق حسش كنم... " جلو تر رفت و گوشه ای از دیوار ایستاد" راستش من خیلی اینجا میومدم ولی چیز در مورد دیزاینش یادم نیست.. همین قدر كه اون موقع این اتاق خیلی روشن بود ... درست همین جایی كه من ایستادم خواهر كوچكترش و من با هم بازی میكردیم و بعضی اوقات محو اون دختر میشدیم... وقتی گیتار می زد ... وقتی ویالون دستش میگرفت...صدای پیانو... این اتاق سراسر احساس بود... احساس این اتاق صاحبش بود وقتی اون پر كشید احساس این اتاقم رفت...."نگاهی به كل اتاق انداخت " خوب دیگه بریم میخوام تمام این خونرو نشونت بدم.."

مرجانه شروع به حركت كرد... صدای چوب های زیر پایش آزار دهنده بود احساس میكرد بارها در خواب در این اتاقك بوده است... حتی قیافه ی كسی كه جلویش ویالون میزد را هم به خوبی به یاد داشت...وارد خانه شده... جلو تر از در ورودی پله ها به سمت طبقه بالا میرفت... به دنبال ماریا وارد اتاق ها میشد و توضیحات أو را گوش میداد... به اخرین اتاق ها رسیدن.. روبه روی اتاقی كه رنگ صورتی داشت ایستادند.. مرجانه بی اختیار شروع به لرزیدن كرد... در اتاق را باز كرد و وارد شد...دستش را روی دیوار گذاشت و جلوتر رفت.... زبری دیوار هم برایش آشنا بود...سرویس خوای پرنسسی روبه رویش حالش را دگرگون كرد صداهایی نامفهوم را میشنید... توجهش به دو در جلب شد با صدایی كه لرزشش پیدا بود پرسید: این دو تا در و برای چیه؟ 

-: در سمت راست سرویس بهداشتی.. در سمت چپ در مشترك اتاق این دختره مروارید... 

-: مروارید؟!؟ 

در اتاق را باز كرد.. مروارید.... اگه اشتباه نمیكرد این اسم خواهرش بود.. سرش را بالا اورد اما با دیدن تصویر روبهرویش.. دردی در تمام سرش احساس كرد .... باز هم  همان صداها...این بار واضح تر از قبل...

-: مرجانه ... زود بیا ببینم چقدر تمرین كردی؟ 

-: اونی، قول میدم یه إجرای خوب داشته باشم...

-: اونی نه... توی خونه فارسی حرف بزن... خواهر... 

-: اونی..یعنی خواهر...

-: از دست تو مرجانه بدو بیا بغل خواهر ببینم..

این خونه... این خونه.... " ماری.. ماریــــــــــــــــــــا من و از این خونه ببر بیرون....

ماریا با نگرانی كنار مرجانه زانو زد: مرجانه خوبی؟؟

-: "من و ببر... صدام نكن... اسمم و نیار ....لعنتی .... این عكس خواهر من... لعنتی این مروارید... اون به من ویالون یاد داد.... ببر منو....."



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
مهشید دوشنبه 28 مرداد 1392 12:05 ق.ظ

NeGy پاسخ داد:
مرسی مهشید جونم....:)):*
خودت گلی....
سارا98 یکشنبه 27 مرداد 1392 10:51 ب.ظ
اااااااااا اینكه خدیجه سلطانه
NeGy پاسخ داد:
اره عزیزم..همونه....:))
سارا شنبه 26 مرداد 1392 02:23 ب.ظ
یه سوال جونگ مین چرا شوکه نشد وقتی که فهمید مرجان حامله بوده فقط به خاطر شایعه هه جا خورد
بعد مرجان میخواد از کی انتقام بگیره با استادش نامزد کرد؟ از هنا . از داداشش؟ یا از جونگ مبن؟
NeGy پاسخ داد:
این یه سوال بود احیانا؟؟؟
قسمت بعد گفتم....
کلا مرجان با همه درگیده.....
جمعه 25 مرداد 1392 03:38 ب.ظ
سلام دوست گلم..وبلاگ جدید برای نویسندگی ساخته شد..خوشحال میشم جزئی از نویسنده هامون بشیhttp://only-triples.mihanblog.com/
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر