تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the IMMORTALS.part27

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

the IMMORTALS.part27



سیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام...
اوه اوه اوه...یا خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا..اقا من هنوز 18 سالمم نشده به جوونیم رحم کنین...باور کنین من بی گناه!...تا اسباب کشی کردیم و تلفن وصل شد و نت وصل شد یه یه هفته ای برد!!!!...ببخشید....عوضش این پارت 17 صفحه ست!!...
جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ..خوفید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...دلم برای همه گی تنگولیده بود...
وااااااای بچه ها یادتونه من پارسال این موقع ها اراگون اراگون میکردم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟....یادش بخیر...انگار همین دیروز بود اولین جلدشو دستم گرفتم...اراگـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون
.....
جیـــــــــــغ...اون عکس یونگ سنگ با لنزای ابیش تو حلقم!!!!!...اصلا خفن خوشگل شده بود!!!!!!....جیـــــــــــــــــــــــــــغ!
....
بکس...یه سوال مهم... من اینقدر پندراگن ترجمه نشد نشستم جلدای 7 و 8و 9 رو اینگلیسی خوندم...حالا موندم جلد 10 رو بخونم یا نه!!...دلم نمیاد تمومش کنم...از طرفی هم دارم از فضولی اخرش میمیرم...بنظر شما من چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
...

خوب برین ادامه...در اخر داستان هم متقاضیان برای کشتن من به صف شن
...لطفا صف رو رعایت کنین...حتی شما دوست عزیز
پ.ن:جیـــــــــــــــــــــــــــغ پرسی جکسون و دریای هیولا رفت روی پرده!!!!..لوگان لرمن رو عشقه








-صدات در نیاد....
هیون با تعجب از کنار در کنار رفت و گوشه ی اتاق نزدیک در ایستاد...شوالیه گلوشو صاف کرد و در رو باز کرد و با بد خلقی گفت:بله؟...
صدای سربازی جواب داد:شوالیه ارامیس از زندانشون فرار کردن..دستور گشتن اتاق ها رو داریم..
شوالیه ادموند  دست به سینه شد و با صدایی جدی و محکم گفت:کسی به اتاق من نیومده..اگه اومده بود الان سرش کنار درم اویزون بود...همه میدونن که من از مهمونای ناخونده خوشم نمیاد...
-اما قربان..
-اگه تو هم به زور وارد اتاق من بشی ممکنه دوست داشته باشم کله تو کنار درم اویزون کنم...صورت قشنگی هم داری..کنار در اتاقم قشنگ در میاد...
سرباز سرفه ای کرد و با ترس جواب داد:نه جناب شوالیه...شب بخیر...
شوالیه ی پیر لبخندی زد و در رو بست...به محض اینکه در بسته شد لبخند شوالیه هم محو شد...به هیون نگاه کرد و با جدیت کامل گفت:بهتر دلیل خوبی برای اینکارت داشته باشی ارامیس..چرا پادشاه دستور داده زندانیت کنن؟...چرا فرار کردی؟
هیون نفس عمیقی کشید وگفت:وقت توضیح دادن ندارم ...باید زودتر اینجا رو ترک کنم...
صورت جدی شوالیه مجبورش کرد که حرفش رو پس بگیره..هیون قدمی به عقب برداشت وگفت:از دستور پادشاه سر پیچی کردم و اون هم دستور زندانی کردنم رو صادر کرد..
شوالیه ی پیر یکی از ابروهاشو بالا برد و گفت:جدی؟...من شبیه احمقام؟
صدای رژه رفتن سربازها و دستور دادن فرمانده ها توی راهروها شنیده شد...هیون با اضطراب به در نگاه کرد و گفت:استاد..خواهش میکنم..من باید سریعتر برم..کمکم کنین از قصر خارج بشم..
شوالیه ادموند نفس عمیقی کشید و دستشو روی شونه ی هیون گزاشت وگفت:ارامیس...امیدوارم بدونی داری چیکار میکنی و پشیمون نشی...
هیون به چشمای شوالیه خیره شد...احساس عجیبی داشت..انگار که اون واقعا میدونست قرار بود چه اتفاقی بیوفته و هیون توی چه ماجرایی گیر کرده بود...شوالیه فشار دستشو روی شونه ی هیون بیشتر کرد و با ناراحتی گفت:چندسال پش من اشتباهی کردم که به قیمت جون عزیزترین افراد زندگیم تموم شد...مراقب باش...
هیون نمیتونست حرف بزنه...سرش رو تکون داد...شوالیه لبخند غم گینی زد و به طرف کمد لباسش رفت و سعی کرد اونو تکون بده...هیون به طرفش رفت و خواست کمک کنه که شوالیه اون رو کنار زد وگفت:هنوز اونقدرام پیر نشدم...
فشارش روی روی کمد بیشتر کرد و کمد کنار رفت و پشتش مستطیلی تقریبا به اندازه ی کمد مشخص شد...شوالیه داخل تونل مخفی رفت و مشعلی برداشتو به داخ لاتاق برگشت و مشعل رو با استفاده از شمعدانی که روی میزش بود اتیش زد و اونو به دست هیون داد وگفت:این تو رو به خارج از شهر میبره...
هیون مشعل رو گرفت و لبخندی زد وگفت:ممنونم استاد...
شوالیه لبخندی زد و از راه کنار رفت تا هیون وارد تونل بشه...هیون نفس عمیقی کشید و وارد تونل شد...
-صبر کن..
هیون با تعجب به سمت استادش برگشت وگفت:بله؟..
کیسه ای به طرفش پرت شد...هیون کیسه رو از توی هوا گرفت و قبل از اینکه بتونه سوالی بپرسه شوالیه جواب داد:تو که نمیخوای با همین لباس شوالیه ت فرار کنی؟..
هیون با قدر دانی مدتی به استادش خیره شد و بعد دوباره به طرف تونل تاریک برگشت...چندثانیه بعد کمد پشت سرش هم باز به جای اولیه ی خودش برگشت و تاریکی کامل هیون رو فرا گرفت...هیون دسته ی مشعل رو محکم تر چسبید و به راه افتاد..
***
یونگ سنگ دستشو روی صورتش کشید وگفت:هیونگ...میشه دو دیقه ساکت باشی من از ارامش اطرافم لذت ببرم؟..
هیونگ با هیجان بلند شد و بدون اینکه به حرف یونگ سنگ توجهی کرده باشه گفت:جالب نیس؟....هر کدوم از ما برای چیزی انتخاب شدیم که کاملا توش مهارت داریم...
-هیونگ!
-نمیتونم وایسم تا تبردارو پیدا کنیم..یعنی چه شکلیه؟...من میگم یه مرد کوتوله ست با بازوی های قوی چون بالاخره تبرداره دیگه...حتما چون توی بیابون زندگی میکنه پوستش باید خیلی تیره باشه...
یونگ سنگ دلش میخواست هیونگ رو به هزار تیکه تبدیل کنه...از وقتی که به عنوان نیزه دار انتخاب شده بود مرتب پشت سر هم حرف میزد و خیال پردازی میکرد...یونگ سنگ اصلا احساسات اون رو درک نمیکرد..به نظر اون هیچ چیز این ماجرا جالب و هیجان انگیز نبود...اونا داشتن برای چیزی تلاش میکردن که واقعا هیچی ازش نمیدونستن و عناصر هم کمکی برای فهمیدنشون نمیکردن...
هیونگ دستشو جلوی یونگ سنگ تکون داد و گفت:هی؟..کجایی؟..دارم حرف میزنم هاا..
یونگ سنگ با خستگی از روی ماسه های طلایی رنگ بلند شد و گفت:من میرم استراحت کنم...یه ساعت دیگه بیدارم کن...
هیونگ کمی به یونگ سنگ خیره شد و گفت:خیلی خوب...بقیه ی حرفمو میزارم بعد از اینکه بیدار شدی...
یونگ سنگ بدون اینکه جوابی بده برگشت و به طرف اتاقش راه افتاد...قرار بود شب به سمت بیابون..حرکت کنند...یونگ سنگ اهی کشید و همچنان که راه میرفت نگاهش رو به سمت دریا برگردوند...نمیدونست اخر این ماجرا چه طوری تموم میشد...پوزخندی زد و دوباره به پاهاش خیره شد...این ماجرا پایانی نداشت...اون قبول کرده بود که یه جاودانه باشه و این به این معنا بود که تمام زندگیش رو باید برای اینکار فدا میکرد...نه مثل اینکه واقعا هیچ چیز هیجان انگیزی در این مورد وجود نداشت...
میخواست به طرف ورودی اتاقش که کمی دورتر از ساحل قرار داشت برگرده که توایلا رو دید...توایلا تنها روی ماسه نشسته بود و از کنارش ماسه بلند میکرد و توی اب پرتاپ میکرد....یونگ سنگ به یاد خوابش افتاد...فکر دختر بچه ی بالداری که توی خواب همراه توایلا دیده بود واقعا کنجکاوش کرده بود...
حس کنجکاویش پیروز شد و یونگ سنگ رو به طرف توایلا کشوند...
توایلا با هر مشت ماسه ای که بر میداشت اسم یکی از عناصر رو میگفت و اون رو توی اب دریا پرت میکرد...چهارمین  مشت رو برداشت و زیر لب گفت:خاک
و اون رو توی اب دریا پرت کرد...توایلا مشت پنجم رو برداشت و به دستش نگاه کرد...اگه پنج جاودانه وجود داشت پس حتما پنج عنصر مختلف هم وجود داشت...یک عنصر برای هرکدوم...میدونست که بقیه ی عناصر از وجود عنصر پنجم خبر دارن اما درک نمیکرد چرا حرفی نمیزدند...همیشه وقتی در مورد عنصر پنجم میپرسید ا زجواب دادن طفره میرفتند....توایلا نفسش رو با صدای بلندی بیرون داد و پنجمین مشت ماسه رو با تمام قدرتش به طرف اب دریا پرتاپ کرد...ماسه ها اینبار از بقیه دورتر رفتند و با صدای بلندتری توی اب افتادند...
-پرتاپ خوبی بود...
توایلا به سایه ای که روش افتاد بود نگاه کرد و صورت یونگ سنگ رو تشخیص داد....سرش رو دوباره به سمت دریا برگردند و گفت:فکر کنم برای پیدا کردن جاودانه پنجم توی یه دردسر بزرگ بیوفتیم...
یونگ سنگ کنار توایلا روی ماسه ها نشست و گفت:چون عنصر پنجم رو پیدا نکردی؟..
توایلا سرش رو تکون داد...
یونگ سنگ به توایلا نگاه کرد وگفت:در مورد مجسمه ی فراموش شدگان چیزی به عناصر گفتی؟..
توایلا چندبار پلک زد وگفت:نه..تقریبا یادم رفته بود که همچین چیزی پیدا کردیم...
یونگ سنگ دوباره به دریا خیره شد..نمیدونست سوالش رو چه طوری مطرح کنه...حتی مطمئن نبود چیزی که دیده بود واقعا ربطی به توایلا داشته باشه...
-چی میخوای بگی که اینقدر داری بهش فکر میکنی؟...
یونگ سنگ با تعجب به توایلا نگاه کرد...توایلا لبخندی زد و منتظر جواب یونگ سنگ شد...یونگ سنگ گوشه ی لبش رو گاز گرفت و گفت:تو گفتی از دوران بچگیت هیچی یادت نمیاد؟...
توایلا سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد...یونگ سنگ با نا امیدی به توایلا نگاه کرد وگفت:دلیلش چی بوده؟..
توایلا که سوال یونگ سنگش گیجش کرده بود گفت:دلیل چی؟..
-دلیل اینکه هیچی یادت نمیاد...سرت به جایی خورده؟..
توایلا به ماسه ها خیره شد...تا حالا به این فکر نکرده بود...خاطرات معبد رو به راحتی به یاد می اورد اما اصلا نمیتونست قبل از اون رو به یاد بیاره...
یونگ سنگ با جدیت ادامه داد:اگه سرت بجایی خورده بود فکر کنم تا حالا همه ی گذشته ت یادت اومده بود..منظورم اینه که اگه دلیلش طبیعی باشه باید تا حالا می فهمیدی که گذشته ت چه طوری بوده...شاید...
حرفش رو تموم نکرد و به توایلا نگاه کرد...توایلا هنوز به ماسه ها خیره شده بود...حرف یونگ سنگ رو تکمیل کرد:شاید یه چیزی نمیزاره که من یادم بیاد...جادو...
یونگ سنگ سرش رو تکون داد...برای خودش هم عجیب بود...انتظار نداشت از مکالمه ش با توایلا همچین نتیجه ای بگیره...توایلا به یونگ سنگ نگاه کرد وگفت:اما چرا باید یه نفر منو جادو کنه و نزاره گذشته م یادم بیاد؟...
یونگ سنگ توی اون لحظه بالاخره جرات پیدا کرد که سوالش رو بپرسه:من دلیلش رو نمیدونم توایلا...اما من یه خوابی دیدم که احساس میکنم یه جورایی به گذشته ی تو مربوط میشه...توی خواب تو داشتی با یه بچه ی دیگه بازی میکردی...یه دختر بچه...اما اون عادی نبود...دوتا بال کوچیک پشت سرش داشت و اون بالهای تکون میخوردند...تو اونو...

قبل از اینکه یونگ سنگ بتونه جمله ش رو تموم کنه ابهای اقیانوس به جوشش در اومدند...انگار که چیزی داشت از درون ابهای اون بیرون میومد...یونگ سنگ سریع بلند شد تا بتونه بهتر ببینه...
توایلا بلند شد با ترس گفت:اون چیه؟...
کمی بعد ارابه ای از درون ابهای جوشان بیرون اومد...حرکت ارابه به طرف ساحل بود و بنظر میومد بوسیله ی موجوداتی زیر اب کشیده میشه...روی ارابه مردی ایستاده بود و با خشم به ساحل روبه روش نگاه میکرد...
-اون چیه؟..
یونگ سنگ بدون اینکه به هیونگ که دوان دوان خودشون رو به اونا رسونده بود نگاه کنه گفت:نمیدونم...
-بهتره بپرسی اون کیه..
هیونگ به عناصر که پشت سرشون ظاهر شده بودند نگاه کرد...جونگمین و رِین هم درست در کنارشون قرار داشتند و با تعجب به منظره ی روبه روشون نگاه میکردند..
توایلا به سباستین نگاه کرد و گفت:اینجا چه خبره؟..اون کیه؟...
سباستین دستاشو پشت سرش قفل کرد و گفت:کسی که سعی کرد شما رو بکشه و همینطور قبول کرد که مداواتون کنه...الان شما توی سرزمین اون هستین..
هیونگ با چشمایی که از تعجب گشاد شده بود گفت:اون نرئوسه؟...پیرمرد دریا؟...
جونگمین با عصبانیت گفت:اون کسی بود که اون هیولا رو فرستاد درسته؟...بعد هم شفامون داد؟...واقعا این مسخره ترین چیزیه که تا حالا شنیدم...
ارابه سفید و طلایی بالاخره به ساحل رسید و نرئوس و همراهش از اون پایین اومدند...
سباستین همراه جوزفین و لرد ویند جلو رفتند...نرئوس با تنفر به سباستین نگاه کرد و سریع تعظیم کوتاهی کرد و گفت:تو از من دو روز وقت خواستی...این انسان های جوان باید الان سرزمین من رو ترک کنند...
سباستین با خون سردی که میدونست نرئوس رو عصبانی میکنه جواب داد:دو روز هنور تموم نشده..هنوز نصف روز وقت دارن که اینجا بمونن..شب اینجا رو ترک میکنند...
-من میخوام که اونا الان سرزمین منو ترک کنند...مخصوصا اون مو سفیده...
نرئوس به توایلا خیره شد و ادامه داد:نمیخوام نفرینش سرزمین من رو هم بگیره...
توایلا با تعجب برای کمک به بقیه ی عناصر نگاه کرد..اما جوزفین و لرد ویند از نگاه کردن به اون پرهیز کردند...توایلا به نرئوس نگاه کرد وگفت:چه نفرینی؟...
-نفرین مادرت...
سباستین بین حرفشون پرید و گفت:من شب جاودانه ها رو به سمت مقصدشون روونه میکنم...سرزمین تو رو ترک میکنند...پس بهتره الان بری...
مستیس که تا اون موقع ساکت بود بازوی پدرش رو گرفت وگفت:پدر من اینجا میمونم..مطمئن میشم که میرن...شما برگردین...
نرئوس به سباستین خیره شد وگفت:خیلی خب...نیمه شب این جزیره زیر اب فرو میره...بهتره به قولت عمل کنی وگرنه همه تون غرق میشین..
به طرف ارابه ش برگشت که صدای توایلا اون رو سرجاش متوقف کرد..
-تو مادر من رو از کجا میشناسی؟...چرا اون باید من رو نفرین کنه...
نرئوس به سمت توایلا برگشت...توایلا احساس کرد که موجی از انرژی از بدنش رد شد...به بقیه نگاه کرد...هیچکس حتی پلک هم نمیزد...موج های دریا تکون نمیخوردند..انگار که زمان متوقف شده بود...نرئوس قدمی به سمت توایلا برداشت و گفت:اونا هنوز حقیقت رو بهت نگفتن؟...
توایلا درحالی که سعی میکرد خودش رو محکم نشون بده گفت:کی؟..کدوم حقیقت؟...
خشم توی چشمهای نرئوس جای خودش رو به چشمهای بی حالت و سرد داد...نرئوس قدیم دیگه به سمت برداشت و دستش رو روی شونه ی توایلا گزاشت وگفت:بزار یه نصیحت بهت بکنم....هیچ وقت به عناصر اعتماد نکن...اونا هرکاری که بخوان انجام میدن...هر چیزی رو که بخوان نابود میکنن..همیشه هم فکر میکنن که دارن کار درست رو انجام میدن...اونا همون قدر که مهربون و دل سوز بنظر میرسند همونقدر بی رحم و ظالمند...بهشون اعتماد نکن...
توایلا قدمی به عقب برداشت و با درماندگی گفت:حرفت رو باور نمیکنم...
-این چیزی بود که من به مادرت هم گفتم...ولی اون حرفم رو باور نکرد...درست مثل تو...
به طرف ارابه ش برگشت و سوارش شد...توایلا درحالی که سعی میکرد صداش نلرزه گفت:چه بلایی سر مادرم اومده؟...
نرئوس به عناصر اشاره کرد وگفت:از اونا بپرس...ولی به حرفاشون اعتماد نکن...اونا هرکاری که به نغع بقای خودشون باشه رو انجام میدن...بقیه برای اونا ارزشی ندارن...
توایلا موجی دیگه از انرژی رو احساس کرد که ازبدنش رد شد...اینبار دوباره زمان به حرکت در اومد...توایلا برگشت و شروع به  دویدن کرد...نمیدونست کجا داره میره فقط مسیر ساحل رو در پیش گرفت و تا اونجایی که میتونست دوید...پاهاش میسوختند و نمیتونست خوب نفس بکشه...بالاخره ناتوان روی زمین افتاد...قطره های اشک بدون اینکه کنترلی روی اونا داشته باشه روی صورتش سرایز شدند...از معماهایی که هر روز سر راهش قرار میگرفتند و جوابی برای اونا نداشت خسته شده بود...دلش میخواست کسی رو پیدا کنه که تمام گذشته ش از اغاز تولدش بدون هیچ معمایی براش توضیح بده...یه نفر..توایلا به یاد هیون افتاد...اون کسی بود که میتونست کاملا گذشته ش رو براش توضیح بده...
حرفای مادرش توی ذهنش شکل گرفتند..."قوی باش توایلا..."....
-توایلا؟...
توایلا بدون اینکه برگرده به رِین جواب داد:بله؟...
رِین کنار توایلا نشست و دستاشو روی شونه هاش توایلا گزاشت و مجبورش کردو که صاف بایسته و به اون نگاه کنه...رِین لبخندی زد و محکم گفت:قوی باش...هنوز ماجراهای خیلی زیادی در پیش داریم...باید قوی باشی..
-نمیتونم...
رِین توایلا رو محکم تر فشار داد و گفت:باید ...باشی....
دامنی قرمز رنگ پشت سر رِین ظاهر شد..جوزفین خم شد و به توایلا خیره شد و گفت:رِین درست میگه...اگه تو ضعیف باشی و جا بزنی جاودانه ها هم باز منحل میشن و این سرزمین برای همیشه از دست میره...این سرنوش توئه که ازش محافظت کنی توایلا...باور داشته باش به چیزی که براش انتخاب شدی...
رِین با اطمینان گفت:به علاوه تو تنها نیستی...
توایلا اول به رِین بعد به جوزفین نگاه کرد...سعی کرد لبخند بزنه اما عضلات صورتش با اون همکاری نکردند برای همین نفس عمیقی کشید و گفت:من میخوام این ماجرا زودتر تموم بشه...بهتره همین الان از این جزیره بریم بیرون...باید جاودانه ی چهارم رو پیدا کنیم...
**
هیون غلاف شمشیرش رو به کمرش بست و شمشیرش رو توی گزاشت...شنل خاکستری رنگ رو برداشت و اون رو روی سرش کشید و بندهای شنل رو محکم کرد...نفس عمیقی کشید و به زرهش نگاه کرد...زندگیش برای یه تصمیم ساده کاملا عوض شده بود...باید توایلا رو پیدا میکرد..به کمکش احتیاج داشت...
از دهانه ی بیرون اومد و به منظره ی اطراف نگاه کرد...ماه کامل بود و شب روشنی رو برای مردم فراهم کرده بود...
بزرگترین مشکل هیون پیدا کردن توایلا بود...اون دختر میتونست هرجایی توی این کشور بزرگ باشه...هیون خم شد و از زمین تکه چوب خیسی برداشت...گوشه ی لبش رو گاز گرفت و به ارومی نقشه ی النین رو روی خاک کشید... بالای نقشه ضبدری زیر لب زمزمه کرد:اولین جاودانه..جنگل نشینان..عنصر باد...
وسط نقشه علامت دیگه ای گزاشت و ادامه داد:دومین جاودانه..شهر اتش..اتیش..
گوشه ی نقشه جایی که ابهای وجود داشت علامت دیگه ای گزاشت وگفت:سومین جاودانه...بندر وو..عنصر اب..
به نقشه خیره شد...هر شهری که هر جاودانه پیدا شده بود با عنصر اون جاودانه در ارتباط بود...پس جاودانه ی چهارم رو جایی پیدا میکردن که عنصر چهارم یعنی خاک زیاد بود...دستی به چونش کشید...لبخندی زد و محل بیابان دتس رو علامت زد و گفت:جاودانه ی چهارم...
مطمئن بود توایلا رو اونجا پیدا میکنه...بلند شد و پاش نقشه ی روی خاک رو بهم ریخت...مشکل بزرگتر این بود که چطوری خودش رو به موقع به توایلا برسونه..
-مثل اینکه شوالیه ارامیس به مشکل برخورده...
هیون دستاشو مشت کرد و برگشت..دختری رو دید که شنل سیاه پوشیده بود و به دیواره ی غار تکیه داده بود...هیون دستشو روی قبضه ی شمشیرش گزاشت وگفت:چی میخوای بلا؟...
بلا کلاه شنلش رو پایین کشید و گفت:میخوام کمکت کنم که اون دختره رو پیدا کنی..
هیون دست به سینه شد و گفت:و در عوضش چی میخوای؟..
بلا لبخندی زد و به طرف هیون رفت و درست در مقابل اون ایستاد...بلا دستش رو روی گونه ی هیون کشید و گفت:قبلا هم گفتم..من رازهای خودم رو دارم و تو هم رازها خودت رو...من کمکت میکم توایلا رو پیدا کنی ..در عوض تو هم کمک میکنی که من کسی رو که میخوام دستگیر کنم...
هیون سرش رو عقب کشید و گفت:اگه قبول نکنم چی؟..
بلا دور هیون چرخید و گفت:اون وقت میتونی تا بیابون دتس اسب سواری کنی و توایلای عزیزت رو هیچ وقت پیدا نکنی!..
هیون پوزخندی زد و به بلا خیره شد...
-خوب جناب شوالیه...معامله رو قبول میکنی؟...
هیون علی رغم میلش جواب داد:قبول میکنم...ولی نباید به توایلا اسیبی بزنی...
اینبار نوبن بلا بود که پوزخند بزنه:نه...کسی که دنبالشم یه دختر دیگه ست...به توایلای عزیزت اسیبی نمیرسه...
-خیلی خوب...باید زودتر راه بیوفتیم...
بلا صفحه ی طلایی رنگ رو از گردنش باز کرد و روی یکی از علامت های اون دست کشید و چیزی زیر لب زمزمه کرد...صفحه درخشید و زمین زیر پاشو تکونی خورد و حفره ای از توی زمین دهن باز کرد...بلا به حفره اشاره کرد و گفت:این حفره تو رو به جایی میبره که اونا هستن...
-تو نمیای؟
بلا صفحه رو دوباره درو گردنش انداخت و گفت:من از نقشه ت خبر دارم اقای شوالیه...اینکارو کردم که دین رو با دادن اون دختر بهم جبران کنی...
کلاه شنلش رو سرش کشید و گفت:امیدوارم توایلای عزیزت از نقشه ت ناراحت نشه...
دودی سیاه رنگ بلا رو در بر گرفت و بلا محو شد...هیون به حفره ی سیاه رنگ نگاه کرد...نفس عمیقی کشید و توی حفره پرید...
***
سباستین دستش رو روی شونه ی توایلا گزاشت  و گفت:مراقب باش زیاد از از نیروی جدیدت استفاده نکنی...اب بیشتر از اتیش انرژی میگیره...
توایلا احساس کرد که گرمای شدیدی به بدنش منتقل شد...سوزی روی مچ دستش احساس کرد...دستش رو بلند کرد و استین لباسش رو کنار زد...دستبند اب هم به نیروهاش اضافه شده بود....توایلا با تعجب به سباستین نگاه کرد و گفت:اما من هنوز به دوتا جادوی دیگه زیاد اشنا نشدم...
سباستین لبخندی زد و گفت:من چیزی رو بهت دادم که خودت قبلا داشتی...فقط فعالش کردم...
توایلا درحالی که گیج شده بود پرسید:چی؟...
"-توایلااااا...باید بریم عجله کن..."...
سباستین توایلا رو به سمت دوستاش همراهی کرد و گفت:بیابون دتس شبهای خطراناکی داره...مراقب باشین که از اتیشتون دور نشین...
توایلا سرش رو به نشانه ی تایید تکون داد...

هیونگ لیمو رو روی شونه ش گزاشت و با بی صبری به دیوار سنگی روبه روش خیره شد...هیجان ماجراهای جدید تمام بدنش رو فرا گرفته بود....نیزه اش رو از کنار دیوار سنگی برداشت...لبخندی رو لبانش نقش بست...این چیزی بود که تمام زندگیش در مورد اون خیال پردازی کرده بود...این چیزی بود که تمام زندگیش ارزوی اون رو داشت...نیزه دار جاودانه ها...به مِستیس که کنار لرد ویند ایستاده بود نگاه کرد...دختر زیبایی عجیبی داشت...موهای قهوه رنگ بلندی داشت و چشمای سبز پر رنگ درشتی داشت...
جونگمین کنارش ظاهر شد و با کلافگی گفت:پس کی راه میوفتیم...خسته شدم...
به دیوار سنگی تکیه داد و نفس عمیقی کشید...
-خوب همه گی جمع شین...وقت رفتنه...
همه دور جوزفین حلقه زدند...جوزفین به صورت تک تک اونا نگاه کرد و گفت:جاودانه ی چهارم رو پیدا کنین دوباره باهم ملاقات میکنیم...سفر خوبی داشته باشین..
بشکنی زد و زیر پای هر نفر یه حفره ایجاد شد و اونا رو توی خودش بلعید...

توایلا محکم روی زمین گرم افتاد...صدای افتادن بقیه رو در اطرافش میشنید....بازوش رو تکیه گاهش قرار داد و به ارومی بلند شد..عضلات بدنش با  شدت بیشتری درد گرفتند...توایلا نشست و بازوهاش رو مالید...کنار جونگمین با غر غر بلند شد و گفت:از این راه های جادویی متنفرم...همیشه اخرش به یه جایی کوبیده میشیم...
هیونگ بلند شد و دستش رو روی کمرش گزاشت و گفت:وای یعنی بازم اینطوری له میشیم؟...
رِین ساق پاشو مالید  و سعی کرد از دردش کم کنه...دست جونگمین جلوی چشماش ظاهر شد...رِین لبخندی زد و دست جونگمین رو گرفت و با کمک اون بلند شد..
یونگ سنگ کنارشون ایستاد و گفت:بنظرتون توی این بیابون بزرگ...این موقع شب...چه طور میشه جاودانه ی چهارم رو پیدا کرد؟...
توایلا به اسمون نگاه کرد...اطراف بخاطر نور ماه کامل روشن بود...همه جا پوشیده از خاک بود و هیچ چیز سبزی در اون اطراف دیده نمیشد...
هیونگ سرش رو خاروند و گفت:اینجا چوب نداره...چه طوری اتیش درست کنیم؟...
همه به توایلا خیره شدند...توایلا گوشه ی لبش رو گاز گرفت و خم شد...مطمئن نبود بتونه روی خاک خالی اتیش درست کنه...با اینحال باید شانسش رو امتحان میکرد...دستش رو روی خاک گرفت و نقطه ای از خاک رو در نظر گرفت...جرقه ای کوچک از درون خاک بیرون اومد و اتیش نارنجی رنگی شروع به سوختن کرد...
جونگمین دستشو روی اتیش گرفت و به یونگ سنگ و هیونگ نگاه کرد و گفت:کی اول نگهبانی میده؟...
یونگ سنگ لبخندی زد و گفت:من میدم...دو ساعت دیگه هیونگ رو بیدار میکنم...

توایلا کیفش رو زیر سرش گزاشت و شنلش رو دور خودش پیچید و به ستاره ها خیره شد....کم کم چشماش گرم شد و خواب اون رو توی خودش فرو برد...
توایلا دوباره توی غار اسرار امیز بود...اینبار همه چی واضح تر بنظر میرسید...
-دیر کردی...داره دیر میشه...
صدای دختر اسرار امیز از همیشه نزدیک تر و واضح تر بود...توایلا به اطرفا چرخید و گفت:برای چی داره دیر میشه؟...
-توایلا...من بیشتر از این نمیتونم مقاومت کنم...باید زودتر من رو از اینجا بیاری بیرون...تو تنها کسی هستی که میتونه من رو نجات بده...
توایلا دوباره چرخید و گفت:ولی کجا باید پیدات کنم؟...
-جایی که جاودانه ی چهارم رو پیدا کردی...اون میدونه جای من کجاست...توایلا...عجله کن...
صدای غرش توی غار طنین انداخت...صدای جیغ دختر اسرار امیز به دنبال اون اومد و توایلا نفس زنان از خواب پرید...
دوباره صدای جیغ اومد...توایلا به رِین نگاه کرد...سایه ای بالای سرش افتاده بود...جونگمین بلند شد و خودش رو روی سایه انداخت...یونگ سنگ از کنار اتیش بلند شد و به طرف جونگمین و اون سایه دوید...صدایی اشنایی داد زد:من دنبال توایلا میگردم..
توایلا با شنیدن صدا سریع بلند شد...جونگمین و یونگ سنگ شخص مرموز توی نور اتیش کشوندند تا صورتش مشخص بشه....هیونگ که تازه بلند شده بود با تعجب داد زد:اینکه همون شوالیه ست...
جونگمین یقیه ی هیون رو گرفت و گفت:اینجا چی میخوای پسر شوالیه؟...
-جونگمین بزارش زمین...میبینی که اون توی لباس ساده اومد..
توایلا کنار جونگمین و هیون ایستاد و ادامه داد:اگه میخواست به ما اسیبی برسونه تا جالا نگهباناش محاصره مون کرده بودن...
هیون دستاشو بالا برد و گفت:میبینی که هیچ سربازی در کار نیست...
جونگمین شنل هیون رو کنار زد و شمشیر هیون رو از غلافش بیرون کشید و به کنار پرت کرد...جونگمین به توایلا نگاه کرد و گفت:به یه شرط میزارم زنده بمونه...باید دستاشو ببندیم..
-ولی...
هیون میون حرف توایلا پرید و گفت:اشکالی نداره...
جونگمین پوزخندی زد و گفت:نیازی به اجازه ی تو نبود...
هیونگ با تکه طناب که در دست داشت جلو اومد و دستای هیون رو پشت سرش محکم بست...یونگ سنگ دست به سینه شد و گفتکتو اینجا چیکار میکنی؟...نگو که یه شبه موضع گیریتو عوض کردی و طرفدار ما شدی!...
خم شد و به چشمای هیون نگاه کرد و گفت:پادشاه جونت دستور داده که طرف ما بشی؟..
توایلا دستش رو روی شونه ی یونگ سنگ گزاشت و رو به هیون گفت:اینجا چیکار میکنی هیون؟...
هیون اهی کشید و گفت:ماجراش طولانیه...اما من از دستور پادشاه سر پیچی کردم و اون هم دستور بازداشتمو داد و من هم فرار کردم...
جونگمین خندید و گفت:چه داستان قشنگی...انتظار نداری که ما اینو باور کنیم؟...حتما اون دختر جادوگره هم یه جایی اون دور و براست...
توایلا با عصبانیت داد زد:پسرا!...فردا صبح میتونیم بهتر سر هیون تصمیم بگیریم..الان بهتره همه گی بخوابین...به تمام انرژیمون برای فردا نیاز داریم...
هیونگ اخمی کرد و گفت:ولی اگه فرار کرد چی؟...
رِین کنار توایلا ایستاد و گفت:پس برای چی شماها نگهبانی میدین؟...علاوه بر این یه نفر با دستای بسته توی این بیابون تاریک باید کجا بره؟...
جونگمین به یونگ سنگ و هیونگ نگاه کرد...یونگ سنگ اهی عمیق کشید و گفت:فقط کافیه یه حرکت اشتباه انجام بدی...روشنایی صبح رو نمیبینی...
جونگمین که چشم از هیون بر نمیداشت گفت:هیونگ..نوبت توئه..دو ساعت دیگه من رو بیدار کن..
هیونگ دستاش رو بهم مالید و گفت:باشه...
توایلا  به هیون نگاه کرد و گفت:تو واقعا فرار کردی؟...
هیون سرش رو به علامت تایید تکون داد...توایلا لبخند کوچکی زد و گفت:میدونستم تو طرف اونا نیستی...
رِین دست توایلا رو کشید و گفت:باید بخوابیم...فردا روز سختیه...
توایلا دوست داشت کنار هیون بشینه و درمورد گذشته ش از اون سوال کنه...ولی خسته بود و تمام ذرات بدنش به این خواب احتیاج داشتن...اهی کشید و سرش رو تکون داد...
هیون به توایلا نگاه کرد و گفت:ممنونم...
***
رِین با احساس سرما و درد شدید از خواب بیدار شد...ناله ای کرد و روی شنهای سرد نشست..هوا داشت کم کم روشن میشد...رِین ساق پاش رو مالید و با خواب الودگی به اتیشی که هنوز درحال سوختن بود نگاه کرد...نگهبانی اونجا نبود...از شوالیه ی زندانی هم اثری نبود...رِین بلند شد و به کسایی که خواب بودن نگاه کرد..اثری از جونگمین نبود...رِین با نگرانی به اطراف نگاه کرد...توی بیابون هیچ اثری از اونا نبود...
به طرف توایلا دوید و با تمام قدرت تکونش داد و گفت:توایلا...توایلا...بلند شو...
توایلا غلطی زیر و با خواب الودگی زمزمه کرد:چی شده؟...
-اون شوالیهه...با جونگمین...غیبشون زده...
توایلا ناگهانی چشماشو باز کرد...بلند شد و به رِین خیره شد و گفت:چی؟...
به اطراف نگاه کرد...اثری از جونگمین و هیون نبود...توایلا موهاشو از توی صورتش کنار زد و نگاه دقیق تری به اطراف انداخت...هیچ اثری از اونا نبود...
رِین بلند شد و چشماشو ریز کرد...دو چیز سیاه رنگ رو دید که با سرعت به اونا نزدیک میشدن...کمی بعد تشخیص اون دوتا چیز مشخص تر شد...دوتا انسان داشتن به طرفشون می دویدن...یه چیز سیاه رنگ تعقیبشون میکرد...رِین نا خوداگاه داد زد:اونجان...اما اون چیه داره تعقیبشون میکنه؟...
با نزدیک تر شدن اونا رِین تقریبا با جیغ گفت:بلند شین...باید بریم...
هیونگ و یونگ سنگ همزمان باهم از جا پریدن...هیونگ با نیزه ش بلند شد و گفت:کی حمله کرده؟...
توایلا کنار رِین ایستاد...مسیر نگاه رِین رو دنبال کرد...دو نفر با تمام سرعت به طرف اونا میومدن و یه حیوون سیاه رنگ هم در تعقیبشون بود...
یونگ سنگ سریع کمان و کیفش رو روی شونه ش انداخت و گفت:بهتره یه توضیح خوب برای اینکارشون داشته باشن...توایلا میشه اینو اتیش بزنی؟...
توایلا روی تیر توی دستای یونگ سنگ تمرکز کرد و تیر جرقه ای زد و اتیش گرفت...یونگ سنگ تیر رو نشانه گرفت و زه کمان رو تا اخر کشید...سر حیوون رو نشونه گیری کرد و تیر رو رها کرد...تیر با سرعت از کمان رها شد و ردی اتشین از خودش توی هوا به جا گزاشت...تیر درست به وسط سر حیوون عجیب خورد و منفجر شد و جانور بی جان روی زمین افتاد...
دو شخص هم همزمان روی زمین افتادند...رِین اولین نفر به سمتشون دوید...

جونگمین نفس نفس لبخندی زد و گفت:نشونه گیریش حرف نداره....
هیون بدون اینکه حرفی بزنه با سر حرفش رو تایید کرد...
-جونگمین؟..
رِین با یه پرش بلند خودش رو به جونگمین رسوند و گفت:حالت خوبه؟..چرا اون حیوون دنبالتون بود؟..اصلا شما کجا رفته بودین؟...
جونگمین به هیون اشاره کرد و گفت:تقصیر این بود...
هیونگ بالای سر جونگمین ایستاد و گفت:مگه تو قرار نبود نگهبانی بدی؟...
توایلا و یونگ سنگ باهم رسیدند...همه منتظر جواب جونگمین بودند...جونگمین به هیون نگاهی انداخت و گفت:جناب شوالیه شب هوس قدم زدن به سرشون زده بود..دنبالش رفتم و توی تاریکی شب گم شدیم...خواب این جونوور رو هم ریختیم بهم برای همین گزاشت دنبالمون...بقیه ش رو هم که خودتون دیدین...
یونگ سنگ به هیون نگاه کرد و گفت:قدم زدن نصفه شبی؟...
هیون بلند شد و گفت:من داشتم اطراف رو چک میکردم..چندبار در طول شب چندتا نور اتیش دیدم..برای همین وقتی جونگمین خوابش برد گفتم برم یه سری بزنم...
هیونگ به جونگمین نگاه کرد و گفت:تو خوابت برد؟...سر پست نگهبانی؟...
رِین اهی کشید و با تحکم گفت:هییییییی...بسته دیگه...شما چهارتا هی بلدین کل کل کنین...بهتره تا هوا مثل جهنم داغ نشده راه بیوفتیم...کسی مخالفتی داره؟...
#
پادشاه از روی صندلیش بلند شد و با گرمی روی شونه ی شوالیه ادموند کوبید و گفت:هر روز که میگذره پیرتر میشی دوست قدیمی...بنشین...
شوالیه کنار پادشاه نشست و دستاشو بهم قفل کرد و گفت:از ارامیس خبری نشد؟..
پادشاه لیوان شرابش رو از روی میز برداشت و بازتاب خودش توی مایع زرشکی رنگ خیره شد و گفت:نه..به سربازها گفتم توی تمام شهرهای آلنین دنبالش بگردن...
-میتونم بپرسم دلیل این کارتون چی بوده قربان؟...
پادشاه شراب رو سر کشید و لیوان رو به ارومی روی میز گزاشت...بلند شد و دستشو از پشت قفل کرد و از پنجره به بیرون خیره شد و گفت:من رویای بی نظری برای سرزمینم دارم...میخوام آلنین به یه بهشت تبدیل بشه...برای اینکار باید کسایی رو که مانعم میشن رو از سر راهم بردارم...
به طرف شوالیه ی پیر چرخید و گفت:برای دست یابی به هر موفقیت و پیروزی باید بهایی پرداخت بشه...حتی اگه اون جون انسانها باشه...حرفم رو قبول داری ادموند؟..
-من نمیدونم قربان این موضوع چه ربطی به ارامیس داره؟...
پادشاه به طرف میز برگشت و کنار شوالیه ایستاد و گفت:هیون داره نقش بزرگی رو توی درست کردن این سرزمین ایفا میکنه...درست همونطوری که تو کردی ادموند..
شوالیه به میز چشم دوخت...پادشاه خندید و ادامه داد:تاریخ همیشه درحال تکرار شدنه...اونبار تو...و اینبار هیون...

1. هفده صفحه بود دخترانم...بند بند انگشتانم درد  میکنه!!..
2.من هنوز منتظر جوابم...بخونم؟..نخونم؟...کله مو بکوبم به دیوار؟...
3.من فکر نکنم این سیزن توی 30 قسمت تموم بشه...فکر کنم به همون 32 قسمت که گفتم کشیده بشه:)...من رو نکشین اخر سیزن...گوناه دارم...
4.عید و تولد هیونگ برادر با تاخیر مبارکــــــــــــــــــــــ




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
H@son شنبه 9 شهریور 1392 06:55 ق.ظ
سلام من هاسونم تازه بااین وب اشناشدم درضمن همسن خودتم هستم.هنوزداستانای زیادی نخوندم ولی داستان تورو دوست دارم.
خیلی قشنگه.من عاشق شخصیت هیونم خیلی باحاله.کیوجونگم دوست دارم.تبرخیلی بهش میاد.........
راستی تونویسنه ای به اسم غزل میشناسی؟
rozhin پاسخ داد:
سلام^^
پس خوش اومدی به وب^^...ممنون خوشحالم که خوشت اومده:)
دقیقا تبر بهش خیلی میاد...
غزل؟...اینجا قبلا نویسنده بوده؟...من یه غزل میشناسم که توی وب قبلی اینجا نویسنده بود...دیگه یادم نمیاد غزل دیگه ای بشناسم...چطور مگه؟
میترا پنجشنبه 31 مرداد 1392 04:19 ق.ظ
ببین این ادمونده همون جاودانه پنجم قبلیه نبوده ؟
من مشکوکم....
بلا دنبال همون دختره ک تو خواب توایلا هسته نه ؟
چی شد هیون اینوری شد ؟ مننفهمیدم :/
عالی بود عزیزم
rozhin پاسخ داد:
سلام:-D
چرا خودشه:-D
مشکوک نباش خودشه:-D
شاید باشه شایدم نباشه...یوهاهاهاهاهاها
تبعید شد؟؟؟...چرا اینکه تبعید شد در قسمتهای بعد خواهی فهمید..یوهاهاهاها
مرسی که خوندی میترا جونم:-*
فرشته(hyuna) شنبه 26 مرداد 1392 10:44 ب.ظ
یادمه از یه بنده خدایی پرسیدم چه روزایی داستان میزاری
گفت شنبه_دوشنبه_جمعه :|

من روزا رو اشتب گرفتم یا اون بنده خدا فقط دوشنبه ها داستانشو میزاره؟
.
.
.
rozhin پاسخ داد:
فرشتـــــــــــــــــــــــــــه
من شظرنجی:(((((((
بخدا اصلا من نمیخواستم اینطوری بی نظمی کنم...اصلا خودمم هنوز تو شوکم چرا اینقدر بی نظم شدم:(((((..ولی این کلاسا و این خونه عوض کردن بدجوری سرمو شلوغ کرده:(
ببخشید:((..
elham شنبه 26 مرداد 1392 03:32 ب.ظ
سسسسسسسسسسسسسسسسلام ......
چه عجب خسته شدم از بس اومدمسایت ناامید برگشتم ...........
این بلا گور به گور دنبال اون دخترست که توایلا داره تو خواب میبینه .........

به جون خودم اگه هیون به جاودانه ها خیانت کنه کلشو میکنم ......
بچم یونگی همیشه تیراش به هدف میخوره ........
اها یه چی دیگه تو داستان قبلی از بس که همه درگیر جنگ بودن ما نفهمیدیم کی یونگی و دختره عاشق هم شدن این بار یه دوتا پارت عشقی قاطی مطلب کن ....من که میدونم اخرش بازم ایسن دوتا فنچ عاشقو از هم جدا میکنی ولی اشکال نداره...........

منتظریم ها تند تند پارت هارو بزار.........
بایییییییییییی
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام:)
تقصیر این نت بود دیر وصل شد من بی گناه:((
شاید باشه شایدم نباشه...یوههاهاهاهاهاها
اونو در قسمت های اینده خواهید دید...از کجا معلوم بخواد خیانت کنه؟؟؟
کماندار دومه دیگه:))
چشــــــــــــــــــم...اخر سیزن...فعلا از این بیابون در بیاین:))...

چشم...مرسی که خوندی
بووس:-*
*maHsa* شنبه 26 مرداد 1392 02:19 ب.ظ
ممنون مثل همیشه عالی بود
rozhin پاسخ داد:
مرســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی که خوندی مهسا جونم
:-*
NeSaR♥PjMیا همونBaRoOoN♥PjM شنبه 26 مرداد 1392 01:48 ق.ظ
سلااااااااااااام روژین جونم خوبی؟دلم واسه خودتو داستانت تنگ شده بوووووووووود وای عالی بوووووود پشت سرهم چند پارت خوندم خیلی حال داد .الهی هیونگ بچم چه ذوقی داره همه هم میزنن تو ذوقش گناه داره بچم
روژین جونم شرمنده ام که همیشه دیر به دیر میام داستانت انقد قشنگ که میخوام وقتی تموم شد دانلودش کنم دوباره از اول بخونم
مرسی همشهری جونیــــــــــــــــم

rozhin پاسخ داد:
جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ
نثااااااااااااااااااااااااار...خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تو خوبی همشهری جونم؟؟؟...
منم دلم برات تنگولیده بود...نچ نچ چندتا پرتو خوندی خماری های منو خنثی کردی:((.
اشکالی نداره جی جونم دشمنت شرمنده^_^فدای سرت مادر
مرسی که خوندی
:-*
mahboob جمعه 25 مرداد 1392 07:05 ب.ظ
میدونستم یه کاسه ای زیر نیم کاسه ی این هیون هست پس رفته تا جاسوسی کنه در واقع رفته تو گروهشون تا خیانت کنه خوبه همه میدونن جاودانه ی پنجم هیونه جز خوده هیوناین وسط اگه هیون طبق رویایی که توایلا در بارش دید بزنه بقیه رو بکشه من میدونم و تو
هر کی رو میخوای بکشی آزادی الا رین و جونگ میناین دوتا خیلی باحالن مثل سباستین و جوزفین میمونن
rozhin پاسخ داد:
هیون؟؟خیانت؟؟؟جاسوسی؟؟؟؟؟؟؟..واقعا؟؟...نمیدونم...شاید...شایدم نههههههه...یوهاهاهاهاهاهاهاها...
اااا به من چه!..یکی دیگه یه جای دیگه یه کاری بکنه من باید تقاص پس بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
اتفاقا برنامه ها دارم واسه اون دوتا:)اره=)))
مرسی که خوندی محبوب جونم:-*
agra پنجشنبه 24 مرداد 1392 12:00 ب.ظ
سلام خوبی برو کتاب رو بخون بعد یه مدت که دلت تنگ شد از اول کتاباش رو میخونی ،قیافه هیونگ وقتی که باهیجان داشت مخ یونگ سنگ رو ممیخورد خیلی جالب بود شبیه اون موقعه ها بود تو ام پیک
مرسی گلم خسته نباشی
rozhin پاسخ داد:
سلام اگرا جونم..
اینم یه پشنهادیه...ولی بازم کتابه تموم شده ادم ناراحت میشه:((((((((((((((((((((((...
اا..اره:))))...
مرسی که خوندی اجی جونم
:-*
MoXie پنجشنبه 24 مرداد 1392 09:53 ق.ظ
به جان خودم مشکوک میزنی!! دوباره تاریخو تکرار نکنی هاااااااا
میخوای دبل اسو سر به نیست کنی نه؟!!!!!!!!!!!
نگا رین و توایلا رو بکش کاری به پسرا نداشته باش! خب؟!
خخخخخخخخخخخخ
تا قسمت بعددددددددددد
rozhin پاسخ داد:
(نیشخند)...من؟...مشکوک؟...من؟؟...
ببین من نمیدونم..از این شیطونه بپرس:))...
اونا رو بکشم؟...نکشم؟؟...یوهاهاهاهاها
میسی که خوندی
:-*
agra چهارشنبه 23 مرداد 1392 08:38 ب.ظ
سلام خوبی برو کتاب رو بخون بعد یه مدت که دلت تنگ شد از اول کتاباش رو میخونی ،قیافه هیونگ وقتی که باهیجان داشت مخ یونگ سنگ رو ممیخورد خیلی جالب بود شبیه اون موقعه ها بود تو ام پیک
مرسی گلم خسته نباشی
سارامین سه شنبه 22 مرداد 1392 10:15 ب.ظ
rozhin پاسخ داد:
مرســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی سارامین جونم:-*
Elly سه شنبه 22 مرداد 1392 08:04 ب.ظ
merc kheili khob bod
rozhin پاسخ داد:
ممنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون که خوندی الـــــــــــــــــــــــــــــــــی جونم^^
رویا سه شنبه 22 مرداد 1392 03:16 ب.ظ
سلللاااام روژین جونم خسته نباشی عزیزم...خیلییییی خوب و قشنگ بود و همونقدری که دوست داشتم داستان پیش رفت راستی روژین فیلم سیرک شبانه چی شد؟ کی اکران میشه؟ بیزحمت اگه خبردار شدی بهم بگو مرسی و بووووس
rozhin پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااام رویا جونم..خوبی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یعنی زیاد گزاشتم؟؟..یا داستان اونطوری که دوستداشتی پیش رفت:)...
نمیدونم...میگن امسال میاد...من پیش نمایششم یه جا دیدم...ولی نمیدونم پیش نمایش رسمی بود با فن مید بود!...ولی امیدوارم فیلمشو قشنگ درست کنن!
میسی که خوندی
:-*
مرجان سه شنبه 22 مرداد 1392 02:17 ب.ظ
سلام قشنگ بود. داستانت جالب قشنگه حیفه اخرش ناراحت کننده تمام بشه. ولی باز امیدوارم کسی نمیره این قسمت اینقدرقشنگ بودکه نبودت رو جبران کرد
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــلام مرجان جونم^^
اگه این شیطونه من گول نزد و خبیث نشدم شاید کسی نمیره..یوهاهاهاهاهاها....
میسی که خوندی
:-*
soso سه شنبه 22 مرداد 1392 12:59 ب.ظ
سیزن 5 مرلین قراره بزودی از پی ام سی پخش شه... هنوز ک نشده...
میخواین من ب چندتا از شاگردام بگم برن عنصر پنجمو کشف کنن؟
مرسییییی
راستی سلام نکردم...سلاممممم
rozhin پاسخ داد:
سوسوووووووووو اخر این سیزنو ببینی مطمئنم بلافاصله بلند میشی میری کارگدانشو میکشی:))..
نه ممنون..خودتو تو زحمت ننداز..کشف شده:))...
سلاااااااااااااااااااااام به روی ماهت!!!!!!!
مرسی که خوندی
:-*
Maryam***** سه شنبه 22 مرداد 1392 12:36 ب.ظ
هیون رو مزدوج نکنی مردی همیییییییییییییییییین!!!!یوهاهاهاها
دلم ازت پره هاااااااااااا
rozhin پاسخ داد:
ااااااااااااااااااا به من چه خو!!!!!...اگه خود هیون نخواد ازدواج کنه؟...اگه طرفش مرد؟..اگه خود هیون مرد؟..من چیکاره بیدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
میگم میخوای اخر سیزن با بچه ها یه تیم ترور روژین تشکیل بده بیاین منو ترور کنین؟...
میسی که خوندی
:-*
MoXie سه شنبه 22 مرداد 1392 12:04 ب.ظ
مهم اینه که اومدی عزیزم!...میدونم...بی نتی بد درددیه زیاد کشیدمممممم
دستت ندرده این پارت خیلی زیاده...
من دیه برم بخونممممممممم...
rozhin پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییی دست رو دلم نزار مادر که خونه!!!..اصلا اگه بدونی من چی کشیدم!!
برو بخون^^
sana سه شنبه 22 مرداد 1392 03:20 ق.ظ
من الان یه معجزس كه توسط مامانم تبخیر نشدم(به دلایلی)ولی حالا كه فكرشو می كنم ارزششو داشت
خسته نباشی خیلی خوب بود
rozhin پاسخ داد:
ثنااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...چرا تبخیرت کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟...
میسی که خوندی ثناااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
:-*
zahra-ss سه شنبه 22 مرداد 1392 02:03 ق.ظ
یعنی چی؟نکنه هیون به اینا خیانت کنه
روژین دختر خوبی باش
ممنون
rozhin پاسخ داد:
نمیدونم!!..شاید بکنه شایدم نههههههههههههههههههه!!!!
من دختر خوبیم...این شیطونه منو گول میزنه:))..
میسی که خوندی
:-*
رنت سه شنبه 22 مرداد 1392 02:00 ق.ظ
عالیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بود
وای زیادی ذوق کردم
امیدوارم تویلا بتونه سرنوشت رو عوض کنه
مرسییییییییییییی عنصر پنجم باید عشق باشه البته حدس می زنم
مرسییییییییییییییییییییییی زودتر با ادامه اش بیا
راستی من جای تو بودم می خوندم کتاب رو
rozhin پاسخ داد:
سلام رنت جونم^^
شاید بتونه شایدم نتونه!!..یوهاهاهاهااها...
نه عشق نیست!..اخر این سزن اونم مشخص میشه:))..
چشششم...
مرسی که خوندی رنت جونم
:-*
فرشته(hyuna) سه شنبه 22 مرداد 1392 12:11 ق.ظ
سلام روژین جون خوبی؟؟
چه عجــــــــــــــــــب شما تشریف آوردین
تو همون قسمتی که گفتی اساس کشی داریم من فهمیدم داستان رته ته شد

وای چه استاد خوبی هیونو فراری داد
خدا از این استادا نصیب ما کنه
این جونگ مین هم اول کاری چه چپی افتاده با آرامیس
بیچاره هیون الان دقیقا وسط گیر کرده نه پادشاه قبولش داره نه تیم جاودانه ها

بازم که خماری دادی
میگم آخر این سیزن احتمالا یکی از پسرا میخواد بمیره اینقدر از الان هی داری میگی که مارو آماده کنی؟؟
اون یه نفر نبینم هیون باشه ها هیون تازه نقشش داره زیاد میشه برو یقه یکی دیگه رو بچسب عزیزه من

ممنووووووووووونم خیلی قشنگ بود دوستم تو همیشه با این داستانات و حرفای اول پستت درباره ی کتابایی که میخونی منو تحریک میکنی برم سمت اینجور کتابا و داستانا
مثلا زمان همون آراگون اینقدر اومدی با آب و تاب تعریف کردی که آخر طاقت نیاوردم رفتم دانلودش کردم خوندم
چقدر فک زدم :|
خب تا قسمت بعدی که منو بترکونی فعلا خداحافظ
rozhin پاسخ داد:
ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام فرشته^^
من الان شیطرنجی!!...
این نته دیر وصل شد وگرنه داستان اماده بود!...

مطمئنی استاد خوبیه؟...یوهاهاهاهاا!!..
بزار گذشته ش معلوم بشه..بعد خوبی و بدی مشخص میشه:))...
یوهاهاهاهاها!...مجبورن قبولش کنن!!...

اخه من خماری ندم میشه؟..داریم؟؟..
نه بابا یکی از پسرا بمیره من سیزن بعدی با چهارتا جاودانه چیکار کنم؟؟؟؟؟؟؟...اخر سیزن دو شاید!!..یوهاهاهاااااا...
اگه شیطونه گولم نزد..یوهاهاهاها

اااا؟...عجب کار خوبی میکنم...یوهاهاهاهاا!!!...
بابای دوستم
مرسی که خوندی دوستم:-*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر