تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 11

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 18 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 11



سلام به همگی
عیدتون مبااااااااااارک.

خب بچه ها عزیز از اونجایی که قرار ما یکشنبه بریم مسافرت من سه قسمت بعدیو ارسال به آینده کردم.
یعنی پدرم در اومد این همه تایپ کردم. شوخی کردم
نظراتو بعد از اینکه برگشتم حتما جواب میدم. امیدوارم وقتی برگشتم حسابی سورپرایز بشم از بس نظرات زیاده.
راستی از اونجایی که ما رفتنمون با خودمونه برگشتمون با خدا ببخشید اگه دیر قسمتای بعدو گذاشتم.

خب خیلی حرف زدم. برید ادامه تا قسمت یازدهمو بخونید .












هیونگ : عجب شرکت توپیه ..............
کیو : بیرونش که اینه پس توش دیگه چیه ؟......
یونگ : بی خود نیست اون آپارتمانو دادن به دخترا ............
جون هی : بیایید بریم تو .........
دخترا و پسرا باهم داخل شرکت رفتن. سوار آسانسور شدن و به سمت قسمت درخواست پروژه رفتن که دیدن خانم لی دم در سالن کنفرانس ایستاده . به سمت خانم لی رفتن. خانم لی در حالی که چند پوشه در دست داشت به پسرا خوش آمد گفت و اونها رو به داخل اتاق کنفرانس راهنمایی کرد. دخترا به دنبال آنها راه افتادن که خانم لی جلوی اونها رو گرفت .
خانم لی : خانم گو لطفا طرحتون بدین به من و بیرون منتظر باشین .
دخترا از حرف خانم لی تعجب کردن.
جون هی : خانم لی مگه نباید بعد از درخواست دادن طرح بزنیم؟
خانم لی : منظورتون اینه که الان هیچ طرحی نزدین ............. وقتی شما با من تماس گرفتین من با رییس صحبت کردم و ایشون گفتن حتما شما طرحاتونو زدین و از گروه های دیگه طراحی بخوام که تاساعت 5 طرحاشونو بزنن.
جون هی : اما من فکر میکردم مثل پروژه های قبلی ..........
خانم لی : این پروژه اصلا مثل پروژه های قبل نیست چون شما هم ساختمون دیدید هم با پسرا صحبت داشتین .
جون هی : اما ما هیچ طرحی نزدیم .........
خانم لی : خب پس چاره ای نداریم . من همین طرح ها رو میبرم نشونشون میدم ........ واسه پروژه بعد بیشتر سعی کنین
چوهی : یعنی چی ............ خانم لی
جون هی : خانم لی لطفا به ما یه فرصت بدین حتما یه طرح خوب میزنیم ............
خانم لی نگاهی به دخترا انداخت. میخواست حرفای قبلشو تکرار کنه که گوشیش زنگ خورد.
خانم لی : بله آقای رییس امری داشتین
-............
خانم لی : بله اومدن ولی مثه اینکه هیچ طرحی نزدن .
-................
خانم لی : بله منم بهشون گفتم ولی اصرار دارن که بهشون یه فرصت دیگه بدم.
-...................
خانم لی : بله فهمیدم.
-................
خانم لی : بله
-...............
خانم لی : بله همین کارو میکنم نگران نباشین.
-.............
خانم لی : بله آقای رییس. امر دیگه ای ندارین؟
-.............
خانم لی تلفن رو قطع کرد و به طرف دخترا برگشت .
خانم لی : دنبالم بیایید...
خانم لی اینو گفت و به سمت انتهای سالن حرکت. دم در یک اتاق ایستاد و رو به دخترا گفت : یک ساعت وقت دارید توی این اتاق طرح بزنید.
هیورین : چی همش یه ساعت..........
جون هی : خانم لی میشه فردا پروژه رو نشون بدین ما توی یه ساعت نمی تونیم طرح خوبی بزنیم..........
خانم لی در اتاقو باز کرد و به دخترا گفت برن داخل . دخترا با وارد شدن به اتاق فهمید که اونجا انباریه.
چوهی : ما باید اینجا طرح بدیم ؟
خانم لی بدون توجه به نگاه های دخترا میز وسط اتاقو که روی زمین افتاده بود صاف کرد از توی کمد گوشه اتاق یک بسته کاغذ و وسایل طراحی رو در آورد و روی میز گذاشت به سمت دخترا که با تعجب به کارهاای او نگاه میکردن رفت.
خانم لی : یه ساعت وقت دارین طرحتونو بدین . لطفا موبایلاتونو بدین. در ضمن از اینجا نمیتونین برین بیرون.
جون هی : مگه ما زندانییم...........
چوهی : این کارا چه معنی میده خانم لی...........
هیورین : من اصلا نمیخوام توی این شرکت کار کنم ........
خانم لی : شرایط شما باید با بقیه یکسان باشه . این دستور رییسه. به خاطر همین این کارو باید انجام بدین. در ضمن در صورتی که نخواین دیگه با این شرکت کار کنین باید جریمه همه چیزو بپردازین ............
تائه هی : چی جریمه ؟؟؟؟؟؟؟
جون هی : این رییس کیه که این دستورا رو میده .........
تائه هی که موقعیت خودشو دوستاشو در خطر میدید و میدونست هیچکدومشون توان پرداخت جریمه رو نداره . به سمت خانم لی رفت و موبایلشو در آورد وبه خانم لی داد.
چوهی : داری چی کار میکنی تائه هی ؟؟؟
تائه هی : من به این کار نیاز دارم ..
جون هی : یعنی با این شراطی که پیش اومده بازم میخوای کار کنی ؟
تائه هی : من توان پرداخت جریمه رو ندارم
خانم لی : اگه همین طور به جر و بحث ادامه بدین کار به جایی نمی برید از زمانی که من برم بیرون زمانتون شروع میشه. وقتیم برگردم یا یه طرح آماده کردین یا طرحی ندارین و از این شرکت میرین. پس موبایلاتونو بدین اگه نمیخوایید کار نکنید.
دخترا خیلی عصبانی بودن ولی مجبور بودن . موبایلاشونو به خانم لی دادن. خانم لی از اتاق خارج شد و در اتاقو قفل کرد.
هیورین : این دیگه چه وضعیه ...... شدیم مثل زندانیا ..............
جون هی : نمیدونم این رییس کیه ولی نمیخوام سر به تنش باشه .............
چوهی : همه رییسا همین طورن .........
تائه هی : بچه ها به جای این حرفا بیایید یه کاری بکنیم ..........
هیورین : تو اول از اول نباید موبایلتو میدادی شاید میتونستیم کاری بکنیم........
تائه هی : باشه همه چیز تقصیر منه ولی یادتون رفته روزی که واسه اولین بار اومدیم شرکت چه قولی بهم دادیم ............ قول دادیم تا آخرش برای هدفی که مارو به اینجا کشیده بجنگیم .............. حالا با اولین مشکل دارین جا میزنین .......... هی چوهی مگه تو نمیخوای حال رییس قبلیتو بگیری ؟ مگه نگفتی هیچ شرکتی بهت کار نداده؟.......... تو هیورین ..... مگه نگفتی میخوای توی رشته ات خیلی موفق بشی؟ .......... تو جون هی ................ مگه نگفتی یه نفر هست که باید بهش نشون بدی بدون اونم موفق بشی ؟ .......... حالا چی شده ؟ چرا همتون جا زدین ؟ من دارم به خاطر هدفم میجنگم ........ اما بدن شما نمی تونم ...........
جون هی : حق با توه ....... ما خیلی بی اراده ایم ...... با اولین مشکل داریم جا میزنیم ..............
چوهی : من یادم رفته بود برای چی اینجام ...............
هیورین که انگار یه عالمه انرژی مثبت گرفته بود به سمت میز رفت و کاغذی برداشت و گفت : خب حالا به جای زانو غم بغل بگیرید بیایید شروع کنیم..............
همه به طرف میز رفتن . جون هی نگاهی به ساعتش انداخت. 50 دقیقه وقت داشتن. رو به دخترا گفت : تا بیست دقیقه با توجه به چیزایی که از پسرا دید یه ...............یه ........ به نظرتون چه قسمتی باشه بهتره ؟
هیورین : نشیمن ........
تائه هی : آره پسرا از نشیمن ما خوششون اومده بود .......
جون هی : خب پس تا بیست دقیقه دیگه با توجه به چیزایی که از پسرا دیدید یه نشیمن طراحی کنید ...........
تائه هی چیزی از طراحی دکوراسیون نمیدونست ولی سعی کرد نکاتی که به ذهنش میرسه رو بنویسه. اولین چیزی که به ذهنش رسید علاقه اونا به قاب عکس مخصوصا عکسای خانوادگی بود. چهره کیو جونگ جلو نظرش اومد و بعد چهره تک تک اعضای خونواده اش توی عکس اتاقش. یاد هدفی که واسش داشت میجنگید افتاد به خاطر همین نکته های زیادی به ذهنش رسید و اونا رو یادداشت کرد.
چوهی نمیتونست به پسرا فکر کنه . همیشه توی ذهنش از همه مردا یه شیطان ساخته بود. ولی هر چی به این پنج تا پسر فکر میکرد بیشتر گیج میشد. اون تصمیم گرفته بود یه فرصت به خودش بده تا نظرشو درباره پسرا عوض کنه. سعی کرد به مردای خوبه اطرافش فکر کنه. پدرش ، برادرش ، دایی ، عمو ، ...... . پس همه مردا بد نبودن . پس فقط باید به اون مردای بد ثابت میکرد زنا چه توانایی دارن . با این فکر سعی کرد یه طرح بزنه . چهره تک تک پسرا رو از نظر گذروند . به نظرش همشون مهربون و دوست داشتنی میومدن و بینشون رابطه ای غیر قابل توصیف بود. همین طور شیطون و بازیگوش بودن. هر چی بیشتر به خصوصیاتشون فکر میکرد بیشتر از این پسرا خوشش میومد ولی هنوز ترسی از درونش نمیزاشت به اونا کامل اعتماد کنه. تمام سعیشو کرد که طرحش خیلی خوب از آب در بیاد.
هیورین همش توی ذهنش به خودش امید میداد. سعی میکرد با مرور جمله های مثل " من بهترین طراح داخلیم" " ما برنده میشم" به خودش روحیه بده. سعی میکرد طراحیش خیلی مدرن و شیک باشه . داشت به خصوصیات پسرا فکر میکرد. که یاد یونگ افتاد که چقد کتابخونه توی اتاقش و نشیمنو دوست داشت. به همین خاطر سعی کرد یه کتابخونه هم توی طرحش بگنجونه. وقتی به طرحش نگاه میکرد از اون خوشش میومد.
جون هی فکرای مختلفی توی ذهنش بود و نمی تونست تمرکز کنه. مدام توی ذهنش با خودش تکرار میکرد." من به رییس شرکت نشون میدم کی هستم" " به خانم لی نشون میدم که که با سخت کردن شرایط نمیتونه منو از پا در بیاره" " به اونایی که باعث شدن من به همچین آدمی تبدیل بشم نشون میدم کارای اونا نمیتونه جلوی منو بگیره" " به پدرم .... نه به اون مردم نشون میدم من چقدر بدون اون خوشبختم"
جون هی احساس کرد داره وقتو تلف میکنه به خاطر همین سعی کرد تمرکز کنه و به پسرا فکر کنه. اولین چیزی که به ذهنش اومد حرکات و مسخره بازیای هیونگ و جونگمین بود که باعث شده بود اون احساس خوبی داشته باشه.بعد به بقیه پسرا و رابطه خوبی که باهم دارن فکر کرد و اینکه سعی میکنن با اطرافیانشونم خوب باشن و اینکه انرژی مثبتیو به محیط اطرافشون میدن. جون هی روی چیزایی که به ذهنش اومده بود تمرکز کردو سعی کرد یه طرح خوب بزنه.
بیست دقیقه تموم شد و بچه ها نظراشون کنارهم گذاشتن. جون هی سعی کرد با توجه به نظرا یه طرح خوب جمع بندی کنه. بعد از جمع بندی توی فرصتی که باقیمونده بود سعی کردن طرح جمع بندیو روی کاغذ بیارن.مهلتشون تموم شد و خانم لی در باز کرد و داخل اومد.
خانم لی : اگه طرحتونو آماده کردین بدین به من.
جون هی با عصبانیت به سمت خانم لی رفت و برگه های طرحشونو به دستش داد.
خانم لی : تال اعلام نتایج باید همین جا باشید.
هیورین : یعنی چی ..... مگه ما اسیر شماییم ..........
هیورین اینو گفت و به سمت خانم لی رفت که جون هی جلوشو گرفت.
جون هی : آروم باش هیورین ........... نوبت مام میرسه ........ برگرد سر جات........
خانم لی از اتاق بیرون رفت و دخترا دوباره تو زندانی شدن.
هیورین : آخه مگه زندانی هستیم...........
چوهی : شیطونه میگه برم حساب این خانم لی رو برسم .............
جون هی : همه تون آروم باشید این جوری فقط ما ضرر میکنیم .........
--------------------------------------------------------------------
خانم لی وارد اتاق کنفرانس شد و به پسرایی که روی صندلی نشسته بودن احترامی کرد و گفت : ببخشید منتظر شدید. اتفاقی افتاد که ما پیش بینیش نکرده بودیم .
هیون : خواهش میکنم خانم لی .
خانم لی پوشه هایی که دستش بودو روی میز گذاشت و گفت : خب اینم طراحا. لطفا ببینین و از بین شون انتخاب کنین. اگه سوالی داشتین ازم بپرسین.
پسرا نگاهی به پوشه ها و طرح های داخلش انداختن اولین چیزی که به ذهنش اومدن این بود که چرا هیچ کدوم از پروژه ها اسم نداشت .
جونگمین : ببخشید خانم لی چرا اینا اسم ندارن ؟
خانم لی : به خاطر شرایط برای همه یکسان باشه و شما بدون پیش زمینه قبلی نظر بدین و انتخاب کنین.
پسرا دوباره به پروژه ها نگاه کردن . اوونا نمیدونستن کدوم یکی از طرحا مال دختراس. هیونگ طوری که خانم لی نفهمه گفت : من به بهانه دستشویی میرم بهشون زنگ میزنم از شون میپرسم کدوما مال اوناس .
جونگمین : آره فکر خوبیه . برو.
هیونگ: ببخشید من یه لحظه میرم دستشویی برمیگردم.
خانم لی حدس زد که چرا اون داره میره دستشویی اما مانع اون نشد. هیونگ وارد دستشویی شد و گوشیشو در آورد به جون هی زنگ زد ولی همش میگفت گوشیش خاموشه .به گوشی هیورین و چوهی هم زنگ زد ولی مال اونام خاموش بود . ناامید از دستشویی بیرون اومد و به سمت اتاق کنفرانس گشت حتی اونا رو اون حوالی پیدا نکرد . به سمت پسرا رفت و روی صندلیش نشست.
جونگمین : خب کدوما واسه دختراس؟
هیونگ : نمی دونم ........
هیون: مگه باهاشون حرف نزدی ؟
هیونگ : نه موبایلاشون خاموشه .
یونگ : یعنی موبایل همه شون خاموشه ؟
هیونگ : آره . تازه این دورو برم گشتم نیستن
هیون : یعنی چی ؟
جونگمین : این قضیه بو داره ...........
کیو  : حالا چی کار کنیم ؟
هیون : بیاید فکر کنیم چجوری طراحی میکنن با توجه به اتاقاشون که دیدیم.
پسرا پروژه هارو جلوشون گذاشتنو با دقت شروع به بررسی کردن .
بعد از نیم ساعت پسرا طرحی رو انتخاب کردن و به خانم لی اعلام کردن که این طرح انتخابی شونه.
خانم لی به طرح انتخابی نگاهی کرد و لبخندی زد . گفت : آقایون بیاین توی اتاق من منم گروه طراحو صدا میکنم تا قرادادو امضا کنین.
خانم لی از جاش بلند شد و موبایلشو برداشت و به کسی زنگ زد و رو به پسرا گفت : طبقه بالا انتهای راهرو رو در اتاق اسمم نوشته شده.
-------------------------------------------------------
دخترا دخترا توی اتاق منتظر بودن که در باز شد. مردی پشت در بود . مرد رو به دخترا گفت : نتایج اعلام شده میتونین بیاید بیرون. اینم موبایلاتون.
دخترا بدون توجه به مرد موبایلشونو و مطمئن از اینکه طرحشون انتخاب شده به طرف اتاق کنفرانس رفتن .
پسرا داشتن به سمت آسانسور میرفتن که دیدن دخترا دارن به سمتشون میان . دخترا به پسرا رسیدن.
جونگمین : این واقعا چه وضع شه  ؟؟؟؟ چرا پروژه ها هیچ کدوم اسم نداشتن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چو هی : چیییییییییییی؟؟؟؟؟؟؟ چی گفتی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
هیونگ : چرا تلفناتون خاموش بود ؟
جون هی : تلفانومون ...............
جون هی به موبایلش نگاهی انداخت و تازه متوجه همه قضیه ها شد.
جون هی : واقعا که ........ تمام تلاشونو کردن که ما این پروژه رو نگیرم
یونگ : منظورت چیه ؟
جون هی : تمام مراحل گرفتن پروژه رو تغییر دادن. طرح های گروه های دیگه از قبل آماده بود
تائه هی : به ما فقط یه ساعت وقت دادن طراحی کنیم...........
هیورین : توی اون اتاق زشتم زندانی بودیم ............
چوهی : حتی موبایلامونامونو هم از مون گرفتن .........
کیو : واقعا همه این کارا رو کردن؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
هیورین : نه پس ما داریم باهاتون شوخی میکنیم ........
جونگمین : این خانم لیم خیلی ترسناکه ها ............
جون هی : اینا رو ول کنین . بگید ببینم طرحی که انتخاب کردین چجوری بود؟
-----------------------------------------------------
خب این قسمت چطور بود؟ به نظرتون دخترا برنده شن یا نه؟
خب عکس ایندفعه هم از باغ عمومه. این گله خیلییییییییی کوچیک بود و با کلی زحمت تونستم این عکسو ازش بگیرم







می توانید دیدگاه خود را بنویسید
جمعه 25 مرداد 1392 03:39 ب.ظ
سلام دوست گلم..وبلاگ جدید برای نویسندگی ساخته شد..خوشحال میشم جزئی از نویسنده هامون بشیhttp://only-triples.mihanblog.com/
* maHsa * پاسخ داد:
اگه وقت کردم سری میزنم
pari jong سه شنبه 22 مرداد 1392 09:25 ب.ظ
وایییییییییییییی چرا ادمو تو امپاس قرار میدی اخه؟حالامن باید تا قسمت بعدی دق کنم از فضولی!
اه خدای من یعنی طرح دخترا برنده شد؟الان من شبیه علامت سوال شدم
ایش این خانوم لی چقدر نچسبه،ازش بدم میاد از مدیر شرکته م بدم میاد البته اون داره کار درستو انجام میده و فقط به شرکتش فکر میکنه نه به دخترا!!!
عالی بود عزیزم،مرسی.
بیصبرانه منتظر قسمت بعدی هستم.
* maHsa * پاسخ داد:
معنی دقیق این آمپاسو نفهمیدم ولی فکر کنم همون خماری باشه.
آخه نمیدونی چه حالی میده خماری بدی .............خخخخخخخخخ
قسمت دوازدهم گذاشتم برو بخون میفهمی........
نچسب نیست کاریو که بهش میگن انجام میده اتفاقا خیلیم مهربونه بعدا میفهمی
رییس شرکتم تمام این کارا رو فقط به خاطر یکی از دخترا انجام میده نه به خاطر شرکتش.
ممنون عزیزم
TS 501 سه شنبه 22 مرداد 1392 08:59 ب.ظ
TanKYU.............ali.....mesle hamishe azizam
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
love yooooooooooou
mahsa دوشنبه 21 مرداد 1392 01:06 ب.ظ
مهسااااااااااااااااااااا عاللللللللللللللی بوددددددددددددد عالللللللللی ب.بووووووووووووووووس مهساهووووووویییییییییییییییی
حالم خوب نیسسسسسسسستتتت
والا حرف زیادداشتم بزنمممممممم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااام هووویییییییی
ممنون عزیزم
چرا حالت بده.نکنه از دووری من این شکلی شدی؟
میترا دوشنبه 21 مرداد 1392 07:11 ق.ظ
وای عالی بوووووووود!
ببین یعنی فجیع میخوام کله ی این رییس شرکته رو بکنم !
این چرا انقدر مرموزه اصلا ؟
من حس میکنم این رییس شرکته بعدا نقش مهمی رو ایفا کنه !!!!
مرسیییییییییی مهسا جونییییییی **********
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
ریس شرکا خیلی نقش مهمی دارهبعدا میفهمی.
خواهش عزیزم
کیا یکشنبه 20 مرداد 1392 11:26 ق.ظ
واااای..قلبم یعنی دقیقاWhats happen?
مسافرت بهت خوش بگذره عزیزم ولی ماها رو فراموش نکنی که جلو در آسانسور منتظر ادامه داستانت موندیم
* maHsa * پاسخ داد:
دختر قلبتو نگاه دار واسه لحظه های حساس تر
شرمنده تقصیر این میهن بیشعور وگرنه من همه رو ارسال به آینده کرده بودم
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:44 ق.ظ
اینم برای بیستمی
* maHsa * پاسخ داد:
یعنی من مرذه این مرامتم دخی
بوووووس
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:44 ق.ظ
دخی قلمت جاری به وسعت آبشار مارگون
فعلا بای بای
بوووووووووووووووووووووس
* maHsa * پاسخ داد:
یعنی من عاشق این توصیفتم.....آبشار مارگون .......خخخخخخخخخخ
بای بای
بووووووووووووس
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:43 ق.ظ
بابا این کارگردانای کره ای کجان بیان مارو کشف کنن؟؟؟
بو خدا داریم به فنا میریم
داستان مینویسیم هلو...از قصه های تکراری خودشون خیییییییییییییییییییلی بهتره
* maHsa * پاسخ داد:
واقعا کجان
استعداد ما داره تلف میشه
داستانای باققلوا هلو آبنبات
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:39 ق.ظ
یه سوال
این رئیسشون زنه یا مرده؟؟؟
خیلی مرموزه...لابد یه ربطی به این بدبختا داره
* maHsa * پاسخ داد:
این که زن یا مرده رو بعدا میفهمید ولی یه ربط خیلی مهمی به دخترا داره
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:39 ق.ظ
جییییییییییییییییییغ
مهی من از این گله قبلا دیدم
خیلی ناز و ظریفههههههههه
* maHsa * پاسخ داد:
جیییییییغ
آره خیلی نازه
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:38 ق.ظ
واسه یونگیم که باید به جای دیوار کتابخونه زد
واسه کیو هم چهار تا عکس به قاعده دیواره که کلا هر طرف غلت بخوره مامان و بابا و احدادشو ببینه
* maHsa * پاسخ داد:
واسه یونگ که همین کارو میکنم ولی کیو رو نمیدونم.
هههههههههههههههه..........خخخخخخخخخخخخ
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:37 ق.ظ
من بودم اتاق جونگیو کاغذ دیواری با طرح هویج میزدم
واسه هیون اسکلت
واسه هیونگ لاک پشت
* maHsa * پاسخ داد:
ههههههههههههههههههه........
خدا خفت نکنه دختر.
شاید این کارم کردم
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:36 ق.ظ
این دخملا هم یه زندگیه باحالی دارناااااااااا
مشتاق خوندنیم
* maHsa * پاسخ داد:
آره دارم یواش یواش وارد زندگیاشون میشم
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:34 ق.ظ
یایایا
عجب آدمای عوضی ای پیدا میشنا
پروژه مال دخترااااااااااااااااااااست
* maHsa * پاسخ داد:
عوضی نیست واسه این کاراش دلیل داره. البته این گوشه ای از کاراشه.
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:33 ق.ظ
الان رفتی یا هنوز هستی خواهر؟؟؟
بهت خوششششش بگذره
* maHsa * پاسخ داد:
من الان تبریزم. به خاطر عداب وجدان اومدم جواب نطرا رو اونم با موبایل داغون مامانم. بدم.این میهن حرصمو درآورد.من داستانو ارسال به آینده کرده بود اومدمدم دیدم پاک کرده.خلاصه خیلی ازدست میهن حرصیم.
جات خالی ما ساعت شیش به زور مامان و بابا بیدار شدیم ساعت هشت تو جاده بودیم.
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:33 ق.ظ
سوری دیر کردمممم
اکس کیوز مییی
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم
پگاه یکشنبه 20 مرداد 1392 10:32 ق.ظ
سلام سلام سلام
پگاه اینجاست
* maHsa * پاسخ داد:
سلاام
خوش اومدی
كمند شنبه 19 مرداد 1392 09:44 ب.ظ
خیلی خوب بودولی من هنوزتوخماریماونی خوش باشین بسلامت
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
ایشاا.. دوشنبه از خماری در میای
بازم ممنون دونگ سنگا
بارون بهاری شنبه 19 مرداد 1392 01:39 ب.ظ
ممنونم عالی بود
* maHsa * پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم
رویا شنبه 19 مرداد 1392 12:21 ب.ظ
قشنگ بود این قسمت...چه گل قشنگی مهسایی مرسیییی
* maHsa * پاسخ داد:
ممنونم رویا جون
agra شنبه 19 مرداد 1392 10:56 ق.ظ
سلام عیدت مبارک،کارو میگیرن وگرنه دابل بی خونه میشه
مرسی عزیزم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااااااااااااااام عزیزم. عید تو هم مبارک
بی خونه که نمیشن عزیزم. فقط باید یه اسباب کشیه حسابی بکنن
ممنون گلم
رقیه شنبه 19 مرداد 1392 01:32 ق.ظ
یه معمار واقعی باید بتونه توهرشرایطی طرح خوبی بزنه
نه آرشیتکت ...
* maHsa * پاسخ داد:
بله بله
به افتخار همه معمارا
رنت جمعه 18 مرداد 1392 12:51 ب.ظ
عجب وضعی بود
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
این گلم خیلی نازه
* maHsa * پاسخ داد:
بله وضع بدی بود بعدا دلیلشو میفهمی
ممنون عزیزم
مرجان جمعه 18 مرداد 1392 07:17 ق.ظ
سلام این قسمت خیلی قشنگ بودمنتظرقسمت بعدهستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلااااااام
ممنون عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر