تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 52

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

پنجشنبه 17 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 52




سیلااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااام
.
خوفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟ ^^

عاقاااااااااااا دلموووووووووووووون بسی تنگ شدددددددددددده

همگی بیاید بخلماااااااااااااااااان^^
.
اخیییییییییییی....رمضونم تموم شد((((
پیشاپیش عیدتوووووووووووون موبالککککککککک^^
التماااااااااااااس دعا)))))
.

راستی بچه ها جونم، میترا براش یه مشکلی پیش اومده نمیتونه داستان بذاره یه مدت، معذرت خواست و گفت که زودی میااااااااااااد

.

بر و بکس، نظررررررررررات کم بوووووودااااااااا.... راضی نبودم

.

نوموخوام فک بزنم...

بوووووووووفرمایید ادامه مادر!!

.

من خودم این قسمتو خیلییییییییی دوس داررررررررررم^^

امیدوارم خوشتون بیاد



*****************************************************

روزه داران گرامی، درهای رحمت الهی درحال بسته شدن است

مراقب باشید لای در نمانید!!







* The peace after the storm * season 2 *  part  52


با وحشت از خواب پرید. دستش را بر روی پیشانی خیس از عرقش گذاشت. سردرد و سرگیجه لحظه ای رهایش نمی کرد. شقیقه هایش را مالید تا کمی ارامش پیدا کند. به سختی نفس می کشید و اشفته و بی حال به نظر می امد. بر روی تخت نیم خیز شد و نگاهی به دور و برش انداخت. او در اتاق سوجین چه می کرد؟... باز هم شقیقه هایش را مالید. چیز زیادی به یاد نمی اورد. همه چیز برایش گنگ و نامفهوم بود. نگاهش را به ساعت دیواری داد که 3 نیمه شب را نشان می داد. بی اختیار نگاهش به سمت جونگمین کشیده شد که پای تخت خوابش برده بود. چشمانش را برای لحظه ای روی هم گذاشت و به اتفاقات افتاده فکر کرد. صحنه های دیروز مانند فیلمی جلوی چشمانش رژه می رفت. نفسش را درسینه حبس کرد: " تو چی کار کردی هیون؟! " لبش را با شدت بیشتری به دندان گرفت. باز هم به جونگمین خیره ماند. لبخند کمرنگی زد و موهای لخت او را به هم ریخت. به زحمت از تخت پایین امد. تمام سعیش را می کرد تا جونگمین را بیدار نکند. اهی کشید و برای مدتی نگاهش را به سقف داد. همین نگاه کوتاه باعث شد فکری به ذهنش برسد و همین فکر باعث شد لبخندی از رضایت لب هایش را پرکند. خم شد و از روی پاتختی کاغذ و خودکاری برداشت. نفس عمیقی کشید و شروع کرد به نوشتن. با تمام شدن کارش برگه را بر روی تخت گذاشت. بار دیگر نیم نگاهی به دورتا دور اتاق انداخت. به ارامی خم شد و بوسه ای بر موهای جونگمین زد. لبخند تلخی زد و پاورچین پاورچین از اتاق بیرون رفت.


..........................................................................


نیم نگاهی به یونگ سنگ انداخت که دست به سینه به دیوار تکیه داده و به خواب فرو رفته بود.. به ارامی لپش را کشید و از کنارش رد شد. بدون کوچکترین صدایی وارد اتاق سوجین شد. دیدنش در ان حال و وضعیت، قلبش را به درد می اورد. سری تکان داد و نالید: " چه بلایی سرش اوردی پسر؟! "   با گام هایی لرزان به سمتش رفت. نیم نگاهی به کیوجونگ انداخت که کنار تخت سوجین به خواب رفته بود. اب دهانش را فرو داد و سعی کرد ارام تر باشد. خودش را بالای سر سوجین رساند و کنارش نشست. دستی به سر باند پیچی شده اش کشید و موهای روی پیشانیش را کنار زد. بی ان که بخواهد، خم شد و بوسه ای عمیق بر پیشانی سوجین کاشت. خود را عقب کشید و در سکوت، به سوجین خیره ماند. دستش را در دست گرفت و با لحن ارامی شروع کرد به حرف زدن: " من متاسفم....... بابت همه چی...... به خاطر همه ی بدی هایی که تا حالا در حقت کردم.... به خاطر سختی هایی که به خاطر من کشیدی.........منو ببخش..... باور کن هیچوقت نمیخواستم اینطوری بشه.....حتی دلم نمیخواست کوچکترین صدمه ای ببینی.....ولی...ولی....."  بغضی که گلویش را می فشرد، مانع از این میشد که حرف هایش را کامل کند. لبش را به دندان گرفت: " دوس... دوست دارم سوجین.... بیشتر از اون چه که فکرشو بکنی.... ولی بودن من کنارت همیشه عذاب اوره..... میخوام برم..... میخوام راحت باشی و دیگه عذاب نکشی.... نمی خوام به خاطر من بلایی سرت بیاد.. به خاطر من احمق.... به خاطر این ادم بی خاصیتی که حتی جرئت نداره حرفاشو  روراست به عشقش بزنه...."  چشمانش را بست و قطره اشکی از گوشه ی چشمش به پایین غلتید. گیتارش را که به همراه خودش اورده بود، به تخت تکیه داد و زیرلب زمزمه کرد: " تنها چیز با ارزشی که برام مونده تو این دنیا....... همدم من و تنهاییام..... میدونم که توام دوسش داری!..."    اهی کشید: " میخوام بدمش به تو.....پ با ارزش ترین کسی که توی زندگیم پا گذاشت، ولی من قدرشو ندونستم....! "
اهی کشید و از جایش بلند شد. به ارامی دست سوجین را بوسید : " خداحافظ!! شاید برای همیشه..... ممکنه دیگه نتونم ببینمت، اما همیشه دوستت دارم......! "
دست سوجین را رها کرد. اشک های بی وقفه اش را با پشت دستش پاک کرد و با گام هایی سنگین و لرزان از اتاق خارج شد. برای اخرین بار از لای در نیم نگاهی به سوجین ارام و غرق در خواب انداخت. لبخند تلخی زد. به سرعت رویش را برگرداند و به سمت در خروجی رفت.


......................................................................


چشمانش را گشود. خمیازه ای کشید و کش و قوسی به بدنش داد که باعث شد ناخواسته دستش به قاب عکسی که بر روی پاتختی بود بود، بخورد. خم شد و قاب عکس را برداشت. تنها عکس 6 نفره که با سوجین داشتند. بی اختیار لبخندی بر روی لبانش نشست. قاب عکس را در دستش چرخاند و از این که سالم بود خیالش راحت شد. قاب عکس را سرجایش گذاشت و نگاهش بر روی عکس کوچکی که به پشت بر روی زمین افتاده بود، ثابت ماند. عکس را برداشت و برای لحظه ای به ان خیره ماند. سوجین در کنار زن نسبتا زیبا و جوانی خودنمایی می کرد. به دلیل شباهت خاصی که بینشان وجود داشت احتمال می داد این زن، مادرسوجین باشد. اما قیافه ی زن به طرز عجیبی برایش اشنا می زد. ابروهایش را در هم کشید. او را کجا دیده بود؟.... چشمانش را بر روی هم فشار داد تا شاید چیزی به یاد بیاورد. درهمان حالت بی اختیار زیرلب زمزمه کرد : " خودشه!! "   زنی که گاهی اوقات در کابوس هایش دیده بود و همواره هم یک جمله را تکرار می کرد: " منو ببخش جونگمین!! "   چشمانش را باز کرد و سرش را به چپ و راست تکان داد. این زن که بود و چرا از او درخواست بخشش میکرد؟... هرچه بیشتر فکر میکرد، کمتر به نتیجه ای می رسید. عکس را برداشت و در جیبش گذاشت. باید در یک فرصت مناسب درباره اش از سوجین سوال می کرد.  چشمانش را مالید و با تعجب به جای خالی هیون جونگ خیره ماند. ابرویی در هم کشید : " کجا رفته با این حالش؟!! " بی اختیار نگاهش بر روی یادداشت به جا مانده روی تخت ثابت ماند. اخمی کرد و کاغذ را برداشت:
" نترس!! این دفه نزده به سرم! حالم خوبه!! "
بی اختیار خندید.
" به خاطر همه ی اذیتام.... همه ی کارام... متاسفم....! بعد از این که سوجینو دیدم، میرم!!... شاید واسه همیشه یا یه مدت کوتاه.... اما تنها چیزی که میدونم اینه که باید برم..... دیگه تحملشو ندارم عزیزترین کسام به خاطر من زجر بکشن.....!.... میرم تا یه هوایی به این کله ی پر بادم بخوره!! "
باز هم خندید:" خوبه خودتم میدونی!! "
" دنبالم نگردین...چون مطمئنم نمیتونید پیدام کنید!! ... همتونو دوس دارم!  سعی کنید در نبود من کارها رو درست انجام بدین! مراقب خودتون باشید!!.... دلم براتون تنگ میشه!! "

KHJ  *


(عااااااااااااقا!!! من کشته مرده ی این لوگو هستمممممم!!! ^^)



با تمام شدن ان نوشته سری تکان داد و لبش را گزید: " پسره ی دیوونه! مگه ماها دل نداریم!!..... فک کردی فقط خودت دل داری؟!! "  مشتی به تخت کوبید و قطره اشکی از گوشه ی چشمش غلتید: " کجا میخوای بری اخه؟ ما بهت نیاز داریم پسر!! "   اهی کشید. کاغذ را برداشت و از اتاق بیرون رفت. با دیدن سوفی لبخند کمرنگی زد و زیرلبی سلام داد.
سوفی به سمتش رفت: " بیا صبحونه!  هیونم بیدار کن! براش سوپ پختم! بعد از اون مستی دیشبش حالشو خوب می کنه!! "
کاغذ را به سمت سوفی گرفت و با صدای گرفته ای نالید: " هیون گذاشته رفته!! "
با بهت به جونگمین خیره ماند. کاغذ را گرفت و به سرعت خواند.  با ناباوری زیرلب زمزمه کرد: " اخه... کجا رفته؟! اونم تو این موقعیت؟! "
شانه ای بالا انداخت: " چه میدونم.... کم مصیبت داریم، اینم روش!! "   بی ان که چیز دیگری بگوید به سمت در رفت.
-    کجا میری؟ رنگت خیلی پریده!! حداقل بیا یه چیزی بخور!! "
-    میل ندارم!! .... همین که خواست قدمی بردارد، ناخوداگاه سرش گیج رفت. اما قبل از این که بیفتد، سوفی بازویش را گرفت: " دیدی گفتم!! اینجوری فقط خودتو از بین میبری!! "
با درماندگی سری تکان داد و برخلاف میلش سر میز نشست: " میگی چی کار کنم؟ همه چی انقدر به هم ریختست که حتی حوصله ی خودمم ندارم!! "
کاسه ای سوپ کشید و جلوی جونگمین گذاشت : " میدونم!! اما با این کارا که چیزی درس نمیشه!! "  کاسه ای هم برای خودش کشید و روبروی جونگمین نشست. با دیدن جونگمین که تنها با قاشقش بازی می کرد و با ان پسر پراشتها که لحظه ای از خوردن دریغ نمی کرد، زمین تا اسمان تفاوت داشت ، پرسید: " مزش بده؟!"
سرش را بلند کرد و به سوفی خیره شد: " ها؟ "
-    میگم مزش بده؟! "
قاشقی سوپ در دهانش فرو برد و گفت: " نه... مزش عالیه!!... گفتم که میل ندارم!! "
لحنش رنگ قاطعیت گرفت: "منم که گفتم همشو باید بخوری!!"
ناخوداگاه خندید و کاسه اش را برداشت. در مقابل نگاه بهت زده ی سوفی، کاسه را به لبانش نزدیک کرد و یک نفس سر کشید. دور دهانش را با دستش پاک کرد و گفت : " بفرما! تموم شد! "
سوفی بی اختیار خندید و ابرویی در هم کشید: " ایششش!! حالمو به هم زدی!! "
-    خودت گفتی همشو بخورم!!
-    خوبه حالا میل نداشتی، وگرنه منم میخوردی!!
ادای بامزه ای در اورد و خندید : " جونگمین بی اشتها رو هیچ وقت دست کم نگیر!! "  و از جایش بلند شد.
سوفی باز هم خندید : " از دست تو!! "   سرش را پایین انداخت و با لحن ارامی ادامه داد : " منو میبخشی؟! "
یکی از ابروهایش را بالا داد و به سمت سوفی چرخید: " چی رو باید ببخشم؟! "
حالا صدایش اشکارا می لرزید: " به خاطر تمام بلاهایی که سرتون اوردم....... به خاطر ...."
جونگمین نگذاشت حرفش را تمام کند و لبخند گرمی زد: " تو فقط یه قربانی بودی!! خودتم میدونی که مقصر کس دیگه ایه!! پس خواهش میکنم دیگه خودتو مقصر ندون! ... چون نه من، بلکه هیچ کدوممون از دستت ناراحت نیستیم! پس نه عذاب وجدان داشته باش، نه ناراحت باش.... فقط و فقط قوی باش!! " مشتش را بالا برد : " فایتینگ!! "
درمبان چهره ی گرفته اش خندید و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
جونگمین همانطور که به سمت در میرفت گفت: " دارم میرم بیمارستان!! اگه میخوای بیا!! "
مکثی کرد: " یه کم که خونه رو مرتب کنم با هیونگ میام!! "
جونگمین سری تکان داد و سوفی طبق عادت همیشگی اش شروع کرد به بازی کردن با انگشتان دستش. خواست چیزی بگوید، اما منصرف شد.
جونگمین که دلیل سکوت سوفی را به خوبی می دانست، بار دیگر به سمتش برگشت و چشمکی زد: " یه چیزی میخوای بگی!! زود باش تا نرفتم!! "
از تیزهوشی جونگمین ناخوداگاه خنده اش گرفت. اهی کشید و با تردید پسید: " میخوای چی کار کنی؟ منظورم باباته!! "
دستانش را در جیبش فرو برد و شانه ای بالا انداخت: " نمیدونم!! واقعا نمیدونم باید چی کار کنم!! "
لبش را گزید و سوال دیگری پرسید: " هنوزم سرقولت هستی؟ ایلین...؟ "
دستش را مشت کرد و با لحن ارامش بخشی گفت: " مطمئن باش سر قولم هستم! بهت قول میدم نمیذارم اتفاقی واسه ایلین کوچولو بیفته!! همون قدر که تو دوسش داری، منم دوسش دارم!!  "  و نگاه اطمینان بخشش را به چشمان سوفی پاشید
لبخندی از رضایت لبان سوفی را تزئین کرد. نفسی از سر اسودگی کشید و با همان لبخند گرم، نگاه جونگمین را پاسخ گفت.



...................................................................

خوووووووووووووووووف شطولیااااااااااا بووووووووووود؟
.
نظر فلاااااموووووووووش نشه^^

بوووووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللل^^***

..................................................................


ان چه در اینده خواهید خواند :




-هیون اینجا بوده؟؟؟


-شاید هدیه داده به تو!!


-به همین راحتی رفت؟ یعنی تنهامون گذاشته؟


-یعنی اگه از بابات خبری نشه، نمیشه کاری کرد؟


-شاید اگه من به بابات زنگ بزنم جواب بده!!




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Maryam***** دوشنبه 21 مرداد 1392 01:40 ب.ظ
با قدرت ادامه بدیااااااااااااااااااا من نمی تونم نظر بذارمممممم ببخشیددددددددددددد
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای به روووووووووووووووووووووووی چشمم********))))))))))))
اشکال نداااااااااااااره***
ایشالاااااااااااا زودی برگردی**))))))
.
دلم خیلییییییییییییییییییی برات تنگ شدددددددددددده**
.
شررررررررررررمنده، یکشنبه نت نداشتم نتونستم بذارم***
✯REnEe✯ یکشنبه 20 مرداد 1392 04:56 ب.ظ
میگم اینو دوست داشتی ببین
Galaxy085.blogfa.com/post/398
*almas-shargh* پاسخ داد:
چشم)))))))))))
رویا شنبه 19 مرداد 1392 11:29 ق.ظ
طفلک هیووووووونمرسی الماس جونم...
*almas-shargh* پاسخ داد:
بمیررررررررررررم واسه داداچمممممم((((((((((
میسییییییییییییییی عقشممممممممممممم******)))))
agra شنبه 19 مرداد 1392 09:45 ق.ظ
سلام خوبی عیدت مبارک،نمیدونم چرا همش احساس میکنم تو این داستان به هیون ظلم شده عذاب وجدان نباید داشته باشه هیون که کتری نکرده ،مرسی خسته نباشی
*almas-shargh* پاسخ داد:
سلاااااااااام عزیزم))) میسییییی*)))
مررررسی)))))
اخیییییییییییی......قبول دارم که هربلایی سر داداچ بیشالم اوردم!! بمیرم براش(((((((((((((
خواهششش عزیزم*)))))
میسیییییییییی))))))
فاطیماجون جمعه 18 مرداد 1392 12:29 ق.ظ




*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییییی عزیزممممممم**** :دی
parisa پنجشنبه 17 مرداد 1392 09:22 ب.ظ
عالی بود عزیزم
منتظر
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییی عزیزممم**
قربووووووونت**
اونیییییییییییییی zahra پنجشنبه 17 مرداد 1392 09:02 ب.ظ
مرسی الماسی خیلی قشنگ بود دلم واسه هیون سوخت عاشق مسخره بازی وسط نارحتیم مراقب پسرم جونگ باش عیدتم مبارک
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهششش عزیزمممممممممم***)))))
میسییییییییییی**))))
اخیییییییی)))
خخخخخخخ!! هویج دیه^^ چشم حتمااااااااااا^^ خخخخخخ
میسییییییییییی خانوووووومی**
✯REnEe✯ پنجشنبه 17 مرداد 1392 08:56 ب.ظ
مرسی الماسی این قسمت خیلی خوب بود
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششش عزیزممممممم***)))))
میسیییییییییییییی**)))
رنت پنجشنبه 17 مرداد 1392 07:56 ب.ظ
هییییییییییییییییییییییییییییییییی
دلم برای هیون خیلی گرفت طفلکی
مرسی عزیزم عالی بود منتظر ادامه اش هستم
*almas-shargh* پاسخ داد:
هیییییییییییییییییییییییییییی.....
بمیرم برا داداچمممممممممم((((((
.
خواهشششش گلمممممم))))))
میسیییییی** ایشالااااااااا*))))
selia پنجشنبه 17 مرداد 1392 07:46 ب.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییی***
*maHsa* پنجشنبه 17 مرداد 1392 07:44 ب.ظ
سلااااااااااام الماسی جونم
عیدتوهم پیشاپیش مبارک
خیلی این قسمت قشنگ بود مخصوصا تیکه هیونش
ببخشید الماسی من سرم خیلی درد میکنه پگاه میدونه چرا ازش بپرس به خاطرهمین خیلی طولانی نظر نمی زارم. میانه
بوووووووووووس و بخللللللللل
*almas-shargh* پاسخ داد:
سیلااااااااااااااااااااااااااااااام خانوووووووووووووومی**)))))
میسییییییییییی عزیزمممم*)))))
میسیییییییییی))))
خوشحالم دوسش داشتی))))))
.
الهههههههههههیییییی....
اشکال نداره عزیزدلم**
ایشالااااااا زودی خووووووب شی**))))
بووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللللللل***
Maryam***** پنجشنبه 17 مرداد 1392 06:43 ب.ظ
ممنون
*almas-shargh* پاسخ داد:
خواهشششش عزیزممممم**)))
میترا پنجشنبه 17 مرداد 1392 06:00 ب.ظ
عالی بوووووووووووودششششششش....
با آهنگ everything you آلبوم جدیده ی یونگ سنگ خوندمش خیلی مزه داد !
کاش هیون ک حرف میزد بالا سر سوجین ، بیدار بود .
هی .....
هی..............
مرسی گلم خسته نباشی *
دوستان ! من گاهی گداری تو نظرات هستم ولی از داستان گذاشتن معذورم !:-(
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییی عزیزممممممممم***))))
.
اخییییییییییییییی.....عزیزم^^
.
ای کاااااااااااش))))
هییییییییییییییییییییییی))
.
خواههههششش گلمممم***
.
اکشال نداله))))
ایشالا همه چی درس میشه))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر