تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 9

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

چهارشنبه 16 مرداد 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..Part 9



بکســــ...من یادم رفت اینجا در مورد آشیل بگم..آشیل یه قهرمانه که وقتی بچه بود مادرش اونو از مچ پاش گرفتن و داخل رود استیکس فرو کرد تا آسیب ناپذیرش کنه...رود استیکس هم یه رود توی جهان زیرین که ارواح مرده ها باید برای رفتن پیش هادس ازش عبور کنن.

و این که من یه سوتی دادم این قسمت...با تشکر از پگاه که گفت

من توی این قسمت گفتم دیمیتر همسر هادسه...که در واقع دخترش پرسیفون همسر هادسه نه خودش دستت تنکس پگاه جیگر..اصن حواسم موقع نوشتن نبود

---------------------------------------------------------------------------------------

سمبلبیلـــــــــــــــــــــــــــــــــــام

چیتوز میتوزین؟؟؟؟

خدایا..چه تابستون افتضاحیه...

آدم نمی دونه آرزو کنه تابستون زودتر تموم شه یا نه! از اون طرف هم که مدرسه ها...

اوووووووففففففففففف

برین ادامه

 

Part9

یونگ سنگ وارد مسیر خاکی شد..نگاهی به اطرافش کرد..از لاله های وحشی خبری نبود! دست هیون رو کشید و با سرعت به طرف مسیری که روز قبل ازش اومده بودند دوید.نگاهی به پشت سرش انداخت.خونه ی دایه توی حاله ی مشکی رنگی غرق شده بود و به سختی قابل تشخیص بود.

کم کم لاله های وحشی توی مسیری مخالف مسیری که به خونه ی دایه می رسید پیدا شدند..یونگ سنگ به سمتشون پیچید و تا زمانی که کل مسیر رو لاله های وحشی نگرفتن، نایستاد..

هیون: هی..چی شده؟؟ چرا داریم می ریم؟

یونگ سنگ برگشت و نگاه دقیقی به هیون انداخت..با دست به خونه ی دایه اشاره کرد و گفت: نمی بینی؟

هیون دنباله ی دست یونگ رو گرفت...

هیون: خونه ی دایه اس...خب؟

یونگ سنگ دست هیون رو کشید و جاش رو با خودش عوض کرد

یونگ: این حاله ی سیاه رنگ دورش رو نمی بینی؟

هیون دوباره به خونه ی دایه نگاه کرد و سرش رو به نشونه ی نه تکون داد..

یونگ سنگ چشماشو گرد کرد

یونگ: هیون جونگ..لباستو در بیار!

هیون با خنده و تعجب به یونگ نگاه کرد: لباسمو در بیارم؟ هی..!

یونگ با جدیت دست هیون رو محکم گرفت و دکمه ها ی لباس هیون رو با یک دست باز کرد و آستین دست چپش رو پایین کشید..خالکوبی درست شبیه همونی که روی دست دایه بود روی دست هیون هم قرار داشت منتهی خیلی کوچیک تر بود

یونگ سنگ بازوی هیون رو بالا کشید و با صدای نسبتا بلندی گفت: این چیه هیون جونگ؟ تو میدونی این چیه؟

هیون با بی تفاوتی نگاهی به بازوش انداخت و گفت: آره! وقتی خیلی کوچیک بودم یه شب کابوس خیلی و حشتناکی دیدم و وقتی که از خواب بیدار شدم این روی بازوم بود. دایه گفت این یه علامته برای بچه های خوب..بعدشم که بزرگ شدم هر چی ازش در مورد این سوال می کنم چیزی بهم نمی گه..

یونگ سنگ نفس عمیقی کشید و بازوی هیون رو رها کرد...پس خبر نداشت

روی لبه ی سنگی کنار جاده نشست..هیون هم بعد از پوشیدن لباسش کنارش اومد و نشست

هیون: نمی خوای گی چرا یهو مثل این جن زده ها منو از خونه گرفتی کشیدی بیرون؟

یونگ سنگ: هیون جونگ..گفتی برادر هیلنایی درسته؟

هیون سرشو تکون داد

یونگ: عجیبه...چیزی در مورد داستان آشیل می دونی؟

هیون: آره..می دونم که مادرش اونو توی استیکس فرو کرد تا آسیب ناپذیر بشه

یونگ سنگ: درسته..میدونی بعدش چی شد؟

هیون: چی شد؟

یونگ سنگ: هادس با مادر آشیل لج کرد..نفرینی رو برای آشیل به وجود آورد..نفرین اژدها سوارها..از بین ارواح شریرترین هاشون رو انتخاب کرد.الهه ی خشم رو احضار کرد و موجودات جدیدی رو به نام اژدها سوار های به وجود آورد..اونا محکوم بودن به دنبال کردن آشیل توی هر شرایطی و تلاش برای متوقف کردن ماموریت هاش..البته در نهایت آشیل رو پاریس توی جنگ تروا کشت..اما با مردن اون اژدها سوار ها از بین نرفتن..هر چند ماموریتشون برای متوقف کردن آشیل تموم شد..اما هادس باز هم اونا رو از بین نبرد..به جاش به اونا قدرت تولید مثل داد و اژدها سوار ها به سرعت شروع به زاد و ولد کردن تا حدی که تعداد اژدها سوار ها از ازدها های جهان بیشتر شد. هرکول سعی کرد اونا رو از بین ببره اما یه عده شون فرار کردند...هر چند دیگه تعدادشون کم بود اما باز هم وجود داشتند و هم چنان هم از طریق آتیش با هادس ارتباط برقرار می کنن و اگه هادس بهشون ماموریت بده قهرمان های جدید رو می کشن

هیون هر لحظه تعجبش بیشتر می شد..خودش دوباره آستینش رو پایین کشید و دستش رو روی خالکوبی حرکت داد

هیون: من یه اژدها سوارم درسته؟ پس دایه...

یونگ سنگ: درسته..دایه هم به احتمال زیاد مادرته..

هیون: دیده بودم که دایه جلوی آتیش می ایستاد و با چیزی صحبت می کرد..اما هیچ وقت نذاشت من اون موجود توی اتیش رو ببینم..

هیون نگاهی به خونه ی دایه انداخت..این بار حاله ی سیاه رنگ رو می دید

هیونک پس چرا من تو این همه سال متوجه کاراش نمی شدم؟

یونگ سنگ شونه هاشو بالا انداخت و گفت: نمی دونم...بعضی از اژدها سوار ها بعد از به دست اوردن کامل قدرتشون می تونن از جادو هم استفاده کنن..شاید دایه هم یکی از هموناس و با جادو تو رو از این وقایا دور می کرده

هیون به خونه ی دایه خیره شد...اینا به معنی کشیده شدن یه خط قرمز روی همه ی گذشتش بود...روی هر چیزی که به یاد می آورد..

یک دفعه هیون سرش رو چرخوند و به یونگ سنگ نگاه کرد: تو گفتی یه قهرمانی درسته؟

یونگ سنگ دستشو کشید پشت سرشو و چشماشو یه بار به نشونه ی تایید بست...

هیون به سرعت ایستاد

هیون: برو...اگه من یه اژدها سوارم و تو یه قهرمان..من نمی دونم کی قراره قدرت هامو به دست بیارم..برو یونگ سنگ..من نمی خوام به تو آسیبی برسونم

یونگ سنگ بلند شد و گفت: آروم باش هیون جونگ

دستشو روی شونه های هیون گذاشت: اژدها سوار ها می تونن راهشونو خودشون انتخاب کنن..می دونی که دیمیتر همسر هادسه؟ اون با این کار هادس مخالف بود..چون اژدهاها با اینکه جزئی از طبیعت بودن اما با آتیش دهانشون تموم مزارع دیمیتر رو نابود می کردند...به خاطر همین دیمیتر توی کارای هادس دست کاری کرد و به اژدها سوار ها قدرت انتخاب داد...ازدها سوارهای خوب هم وجود دارن...همه چیز بستگی به انتخاب خودت داره هیون جونگ!

هیون دوباره روی لبه ی سنگی نشست...به شدت به فکر فرو رفته بود..بعد از چند دقیقه ای بلند شد

هیون: بیا بریم...نمی خوام دوبار دایه پیدامون کنه...هر چند احتمال زیاد می دونه مجاییم

یونگ سنگ سرشو تکون داد و کنار هیون مسیر لاله های وحشی رو در پیش گرفت



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Pantea جمعه 25 مرداد 1392 02:47 ب.ظ
سلام گلم من امروز از قسمت اول تا اینجا رو خوندم.قسمت بعد رو کی میذاری؟
agra شنبه 19 مرداد 1392 03:34 ب.ظ
سلام عیدت مبارک،هیون اژدها سوار میشود قشنگه خسته نباشی
رویا شنبه 19 مرداد 1392 12:05 ب.ظ
مرسی پری کوشولو جون...قشنگ بود...
agra شنبه 19 مرداد 1392 11:18 ق.ظ
سلام عیدت مبارک،هیون اژدها سوار میشود قشنگه خسته نباشی
samin جمعه 18 مرداد 1392 10:18 ب.ظ
مرســــــــــــــی پری جونم. خیلی قشنگ بود منتظر قسمت بعدم. خبرم کنیااااا
samin جمعه 18 مرداد 1392 10:17 ب.ظ
چقدررررر کم! البته می دونم بیشتر وقت نداشتی بنویسی
خیلییییی خفن بود!پس هیون ازدها سواره
دلم میخواد ببینم هیونگ و جونگی چی هسن!هنوز به اون مثال خدا بودنشون فکر می کنم
samin جمعه 18 مرداد 1392 10:08 ب.ظ
سلامــــــــــــــــــ
بالاخره تونستم بیام
من برم بخونمو بیام
پگاه پنجشنبه 17 مرداد 1392 04:27 ب.ظ
یور ولکام جیگر
پیش میاد بالاخره
رنت پنجشنبه 17 مرداد 1392 03:22 ق.ظ
اوه اوه چه داستانی شد پس هیون الان باید انتخاب کنه بین شر و خیر؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:51 ب.ظ
تنک یو پری کوشولو
داره کم کم حسابییییییییی قهرمانی میشه
راسنی پرسفونی دختر دیمیتر زن هادس بود نه خودش
تنک یو
بووووووووووووووووس
*maHsa* چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:26 ب.ظ
اوه اوه
یونگی که یه قهرمانه
کیو آخرین قهرمان کوه المپ
هیونم که اژده ها سوار
منتظرم ببینم بقیه چه نقشی دارن
دستت درد نکنه قشنگ بود
*maHsa* چهارشنبه 16 مرداد 1392 11:24 ب.ظ
1111111111111
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر