تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - That Is Not Me/season3/part30

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 15 مرداد 1392

That Is Not Me/season3/part30



سلامی دوباره خدمت اونی ها و دونسنگ های گلم

با فصل سه در خدمتتونم

ار نظرای قشنگی که میزارین ممنونم همشونو خوندم

حتما هم در اسرع وقت جواب میدم

برید فصل جدید قسمت جدید اتفاقات جدید

 

پ.ن:الماسی جونم اجی ببخشید اس میدی جواب نمیدم گوشیم کاملا هنگ...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

به در سالن خیره شده بود و بی وجه به حرف های بی سر وته اماندا که زیر گوشش میگفت فقط سر نکون میداد بدون اینکه حتی یک کلمه از اونها رو متوجه شده باشه هر بار که در سالن بزرگ باز میشد تمام حواسش رو معطوف به اون سمت میکرد اما خبری از جاوانا نبود به خودش قول داده بود که امشب همه چیزو تموم کنه نمیخواسن بیشر از این کش پیدا کنه باید به جاوانا میگفت که دیگه میخواد نامزدیشو با اماندا به هم بزنه باید میگفت که دیگه از هیچی نمیترسه و اونقدر قدرت داره که بتونه مواظب جاوانا باشه تا اماندا نتونه بلایی به سر اون بیاره به هیون و هانا که دست در دست هم گوشه ای از سالن نشسته بودن نگاهی انداخت و بعد از اون هیونگ و یونگ سنگ و ماریا و حتی ایون اه و سان هو همه بودند اما خبری از جاوانا نبود با خودش فکر کرد شاید بلایی به سرش اومده که نمیاد اما زود این فکر از سرش بیرون افتاد وبا خودش گفت

-اخه احمق چویی این مراسمو برای تولد جاوانا گرفته مگه میشه نیاد؟

و باز هم با انتظار به در خیره میشد.

 

هیون در حالی که لبخند مصنوعی به لب داشت از بین دندوناش گفت

-میشه اون دست مزخرفتو از روی بازوم برداری

هانا خنده ای بلند تر سر داد و به همون صورت جواب داد

-البته که نمیشه عزیزم همه دارن بهمون نگاه میکنن..هه هه

و بعد خودش رو بیشتر به هیون چسبوند و بازوشو محکم تر فشرد هیون هم خنده بلند دیگه ای سر داد و گفت

-ماریا داره اشاره میکنه بریم پیششون پاشو

هانا از جاش بلند شده بود قدمی به جلو برداشت که چیزی به پاش برخورد کرد و نزدیک بود با سر به زمین بیوفته اما در لحظه های اخر تونست تعادلشو حفظ کنه با خشم به هیون و پاش که جلوی راهش قرار گرفته بود نگاهی انداخت و گفت

-فقط مواظب باش که عصبانی نشم

هیون هم از جاش بلند شد و زیر گوش هانا خیلی اروم گفت

-خودت خواستی عزیززززم

کلمه عزیزم رو کشدار تلفظ کرد که باعث در اومدن حرص هانا شد و هردو به سمت بقیه بچه ها به راه افتادن

ماریا به هانا و هیون نگاهی انداخت و گفت

-میتونین همین یک شبو اروم باشین و شر درست نکنین

هیچکدوم چیزی نگفتن و به جاش هانا پرسید

-به نظرتون دیر نکردن؟

ایون اه با لحنی مضطرب گفت

-نکنه پشیمون شده باشه و اصلا نیاد؟

هیونگ نگاهی به ایون اه انداخت و پرسید

-مگه تو نگفتی حاضر شد و با هم رفتن

و ایون اه جواب داد

-چرا خب با هم رفتن ولی شاید...

سان هو وسط حرفش پرید و با لحنی عصبی که از اون بعید بود گفت

-ولی و شاید نداره کاریه که باید انجام بدن.

ایون اه سرشو پایین انداخت دلیل این همه استرس و ناراحتی سان هو رو فقط اون میتونست درک کنه چون خودش هم توی همون موقعیت بود ولی با شرایط برعکس

ماریا برای اینکه بحث رو عوض کنه رو به یونگ سنگ گفت

-تو اماده ای مشکلی نداری؟

یونگ سنگ سری به نشونه منفی تکون داد وگفت

-کاملا امادم البته اگه بیاد

و همه دوباره به در خیره شدن اما اینبار انتظارشون خیلی طولانی نشد در سالن باز شد و چویی و جاوانا دست در دست هم وارد شدند و صدای دست زدن از همه طرف شنیده میشد هردو به استقبال مهمون ها رفتند و بعد از خوشامد گویی کوتاه چویی پشت میکروفن رفت تا صحبت کنه جاوانا با عجله به طرف بچه ها اومد و و گفت

-یونگ سنگ ماریا زود باشین برین تو همون اتاقی که قبلا بهتون نشون دادم بهت که تک زدم سریع شروع کن زود باشین وقت نداریم.

سان هو به حرکات اونا با تعجب نگاه میکرد از جاوانا پرسید

-پس اون پسره کجاست؟شما ها دارین چیکار میکنین؟ایناکجا دارن میرن؟

همه با با تعجب به ایون اه خیره شدن و اون فقط سری تکون داد

جاوانا نفسشو با فشار بیرون داد و گفت

-اه ایون اه اخه چرا بهش نگفتی؟

اما صدای پدرش که همه رو به شنیدن اهنگ مخصوص دعوت میکرد باعث شد سریع گوشیش رو از کیفش بیرون بکشه صحنه تاریک شد و جاوانا اروم شمرد

-1...2...3...4...5 و بوق گوشی به صدا در اومد تماس قطع شد و همون لحظه برق ها روشن شد کیو در حالی که گیتاری توی دستش بود روی صحنه بود و بعد از مدتی صدای یونگ سنگ توی سالن پیچید و طبق معمول لبخونی های کیو انقدر هماهنگ اینکار رو میکردن که انگار واقعا خود کیو داره اهنگ رو میخونه

سان هو خودش رو بیشتر به ایون اه نزدیک کرد و گفت

-چی باید بهم میگفتی که نگفتی؟همینو.؟؟؟

ایون اه سرشو تا اخرین حد پایین انداخته بود مسلما از نگاه کردن به سان هو خجالت میکشید نمیدونست بعد از اعلام شدن قضیه چه حسی میتونه داشته باشه جوابی نداشت به سان هو بده فقط گفت

-بهتره خودت بفهمی چی میخواد بشه

سان هو دستی به سمت یقه ش برد کمی کرواتش رو شل تر کرد و گفت

-عجب روز گندی امروز مثلا باید برای تولد خواهرم خوشحال باشم ولی این از قضیه نامزدی ناگهانیش با پسری که معلوم نیست کیه و چیه که تونسته نظر پدر رو هم جلب کنه اینم از تو که معلوم نیست چیو داری ازم پنهون میکنی.

ایون اه لبش رو گزید و با صدایی که مطمئن بود سان هو نشنیده گفت

-متاسفم به خاطر همه چیز

صدای دست هایی که پیاپی نواخته میشد توی سالن پیچید صدای گرم و گیرای یونگ سنگ با اجرای کیو کاملا مورد استقبال همه قرار گرفت بعد از اون کیو تعظیمی رو به جمع کرد کیک 3 طبقه تولد روی صحنه اورده شد و چویی دست دخترش رو گرفت و با هم به کیو پیوستند چویی برای بار دوم پشت میکروفن ایستاد و گفت

-ممنون از همه به خاطر اومدنتون و اما سورپرایزی که امشب براتون دارم این کیک تنها کیک تولد جاوانا نیست علاوه بر اون میشه یه جورایی اونو کیک جشن نامزدی جاوانا هم دونست

صدای پچ پچ توی سالن پیچید و جونگ مین بهت زده به چویی خیره شده بود اماندا که انگار قضیه براش جالب شده بود با توجه بیشتری به حرفای چویی گوش کرد

-امشب میخوام نامزدی دخترم رو با کیم کیو جونگ اعلام کنم

و در حالی که دست میزد از پشت میکروفن کنار رفت کیو و جاوانا دست در دست هم نزدیک اومدن و با لبخند رو به همه تعظیم کردند.

اماندا پوزخندی زد و گفت

-انگار عشق کوچولوت خیلیم بهت علاقه نداشته اه یک عشق یه طرفه چقدر دردناک و بعد با خشو ادامه داد

-فکر کنم الان طعم عذابی که خواهرم کشید رو میفهمی

اصلا حال خوبی نداشت حالت تهوع بهش دست داده بود سریع به سمت دستشویی دوید چند مشت اب به صورتش پاشید و بعد به تصویر خودش که قطره های اب از صورتش جاری بودن توی ایینه نگاه کرد سوالی بی جواب توی سرش چرخ میخورد

-چرا جاوانا باید اینکاروبکنه؟چرا اون باید اینکارو بکنه؟چرا؟؟؟

مشتی اب به تصویر خودش پاشید و چشم هاشو بست.

سان هو با عصبانیت به همه نگاه کرد و گفت

-همه تون میدونستین به جز من و رو به ایون اه گفت

-چرا بهم نگفتی نامزد خواهر من برادر تو

و ایون اه طبق روالی که اون شب در پیش گرفته بود لال شده بود وهیچ چیز نمیگفت

سان هو با صدایی بلند تر فریاد کشید

-چرا بگین دیگه

هیون دستشو روی بینیش گذاشت و گفت

-هیس ارومتر چه خبرته؟میخوای همه بفهمن همه چیز نقشه؟

سان هو پوزخندی زد و گفت

-فعلا که تو این نقشه منم بازیچه شدم

و به سرعت سالن رو ترک کرد ایون اه بغضش شکست و گفت

-میدونستم اینطوری میشه باید بهش میگفتم.

نتونست طاقت بیاره و درحالی که به ارومی اسم سان هو رو صدا میزد به دنبال اون راه افتاد.

هانا لگد محکمی به پای هیون زد و گفت

-همش تقصیر توئه؟

هیون با حیرت در حالی که خم شده بود و ساق پاشو میمالید گفت

-ببین امشب فقط چون خیلی اتفاقات خوشایندی نیوفتاده و جو خیلی بدی ارومم وچیزی بهت نمیگم ها تقصیر من چیه

و هانا لب هاشو روی هم میفشرد تا اشکاش سرازیر نشن گفت

-چون به سان هو گفتی هیس عصبانی شد

هیون صاف ایستاد و گفت

-یعنی میخوای بگی از اینکه خواهرش با کیو مامزد کرده و کسی چیزی بهش نگفته ناراحت نشده و فقط از کلمه هیس من ناراحت شده

هیونگ به اون دوتا نگاهی انداخت سری از روی تاسف تکون داد سری چرخوند و جاوانا رو دید که بعد از بریدن کیک گوشه ای خلوت رو پیدا کرده بود و تنها نشسته بود به طرف اون به راه افتاد و اون دوتا رو با دعوا های بی پایانشون تنها گذاشت

جاوانا حضور کسی رو بالای سرش احساس کرد سرش رو بالا اورد و با دیدن هیونگ لبخند تلخی زد و برای اینکه خودش رو خوشحال نشون بده گفت

-راستی تو چرا به من کادوی تولد ندادی

هیونگ صندلی خالی کنار جاوانا رو برای نشستن انتخاب کرد وگفت

-میدونی که وضع مالیم اجاه اینکه بخوام کادویی که مناسب تو باشه برات بخرم رو بهم نمیده ولی...

دستشو به گردنش برد و گردنبند چوبی رو ازش باز کرد وبه طرف جاوانا گرفت

جاوانا به گردنبند نگاهی انداخت و گفت

-این خیلی قشنگه میدیش به من؟

هیونگ با خوشحالی سری تکون داد و گفت

-اره دلم میخواد ازم یه یادگاری داشته باشی میدونی از پیدا کردن صاحبش نا امید شدم

جاوانا با تعجب گفت

-صاحبش یعنی ماله کسی؟

-اره ماله خواهرمه یعنی بود الان ماله توئه

جاوانا گردنبند رو به طرف هیونگ گرفت و گفت

-پس من نمیتونم قبولش کنم راستی مگه تو خواهر داری؟

هیونگ اهی کشید وگفت

-داشتم ولی االان نمیدونم هنوز دارمش یا نه نمیدونم کجاست خیلی وقته که گمش کردم و پیدا نمیشه و بعد هم مختصری از ماجرای کم شون مین جون رو تعریف کرد

جاوانا با قیافه ای در هم که نشون از ناراحتیش داشت گفت

-من واقعا متاسفم هیونگ میخوای بهت کمک کنم پیداش کنی؟

هیونگ سری تکون داد و گفت

-فایده ای نداره خیلی دنبالش گشتم نیست...

جاوانا گردنبند رو به گردنش بست و گفت

-اینو امانت نگه میدارم تا وقتی خواهرت پیدا بشه و بهش برش گردونم مطمئنم میتونی پیداش کنی...

هیونگ لبخند تلخی زد و گفت

-امیدوارم

و جاوانا به این فکر میکرد که چقدر گردنبند براش اشناست و قطعنا اونایی یه جایی دیده و با این جواب که حتما گردن هیونگ بوده اما چون خیلی دقت نکرده دقیق یادش نیست خودش رو قانع کرد

 

 

داستان ویرایش نشده غلط های املایی رو به بزرگی خودتون ببخشید

منتظر نظرای خوشگلتون بازم هستم



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Nana دوشنبه 2 دی 1392 03:36 ب.ظ
سلام من خواننده ی جدید داستان هستم خیلی قشنگه
یعنی واقعا این قسمتو ماه مرداد گذاشتین؟؟؟
nafas سه شنبه 15 مرداد 1392 01:46 ب.ظ
vaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaay aliiiiii booood nemidonam chi begam
migam nakone javana dokhtare choii nist o khahare hyunge vaaay moshtaghane montazere edamash hastam






neshat.NH سه شنبه 15 مرداد 1392 01:44 ب.ظ
azizaaaaaam kheili ghashng bood bivhare jungiiii!!!
dastet dard nakone golam :* :*
Maryam***** سه شنبه 15 مرداد 1392 12:39 ب.ظ

رویا سه شنبه 15 مرداد 1392 12:21 ب.ظ
مرسی عزیزم
رنت سه شنبه 15 مرداد 1392 11:58 ق.ظ
الان فقط همین لازم بود که بفهمیم جاوانا دختر واقعی چویی نیست و خواهر هیونگ جونه
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
بارون بهاری سه شنبه 15 مرداد 1392 10:30 ق.ظ
ممنونم عالی بود
* سه شنبه 15 مرداد 1392 06:50 ق.ظ
ههههههه اره همون گزینه دوم ولی خیلی خوابم میاد دیگه دارم میرم بخوابم
* سه شنبه 15 مرداد 1392 06:50 ق.ظ
واااااااااااو عالی بود
من الان کاملا تو این حالتم :-O
خیلی خوب بود.....
* سه شنبه 15 مرداد 1392 06:41 ق.ظ
خیلی دلم برای داستان و مخصوصا خودت تنگ شده بود طنازی برم داستانو بخونم میام
tanaaaz پاسخ داد:
منم دلم خیلی خیلی برای همه تنگ شده بود
برو عزیزم........
راستی چه سحر خیزی تو یا مثه من تا این وقت صب بیدار بودی؟:))
* سه شنبه 15 مرداد 1392 06:40 ق.ظ
خودم 111111111111
tanaaaz پاسخ داد:
افرین عزیز دله خودممممممممممم خانوم زرنگ
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر