تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - Five Great Love - Ep 10

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

دوشنبه 14 مرداد 1392

Five Great Love - Ep 10



سلام بچه های خودم
چطورید؟ خوبید؟
نماز روزه هاتون قبول باشه. چقد زود گذشت. ماه رمضونم داره  تموم میشه.
خب اینم پوستر جدید و قسمت دهم






جون هی : چه آهنگی دوست دارین گوش بدین؟
هیونگ که خودشو روی تخت انداخته بود گفت : هر آهنگی خودت دوست داری بزار ......
جون هی یه نگاه به جونگمین کرد که داشت با دقت اتاقشو بررسی میکرد بعد به هیونگ نگاه کرد که خودشو روی تخت انداخته بود .
جون هی : اون وقت میگه جونگمین پرروه ............ تو که بدتری ........ نگاه کن چه خودشم روی تخت من ولو کرده .............
هیونگ کمی خجالت کشید و اومد بلند شه که جون هی گفت : شوخی کردم ... اگه خسته ای دراز بکش ......
جون هی سیستم صوتی رو روشن کرد . آهنگ ملایمو قشنگی پخش شد . جون هی به سمت تخت رفت و روی زمین به سمت پنجره ها نشست و به تخت تکیه داد . نگاهش به منظره حیاط بود و داشت خاطرات گذشته اتفاقات این چند وقته و اتفاقایی که قرار توی آینده براش بیفته رو مرور میکرد. جونگمین که دیگه از فضولیش کم شده بود و اتاقو کاملا بررسی کرد به سمت تخت برگشتو گفت : جون هی منم میخوام رو تخت بخوابم این هیونگو.........
به صورت جون هی که غرق فکر بود نگاه کرد . نمیدونست چرا ولی انگار دیگه نمیخواست سر به سرش بزاره . به طرفش رفت و کنارش نشست.
هیونگ که چشماش بسته بود با حرف جونگمین چشماشو باز کرد و می خواست جواب جونگمینو بده که دید جونگمین کنار جون هی نشسته .
هیونگ : هی تو چی گفتی ؟ .... هیونگ چی ؟
جونگمین : هیچی بابا میخواستم بیام رو تخت بخوابم ولی این دختره داره تنهایی از آهنگو منظره لذت میبره گفتم چرا من لذت نبرم........
جون هی متوجه حرف جونگمین شد ولی به روی خودش نیورد و همین طور به منظره رو به روش خیره شده بود. هیونگ از روی تخت پایین اومد و کنار جون هی نشست .
هر سه تاشون همین طور که به آهنگ گوش میدادن از منظره روبه رو لذت میبردن و به چیزای زیادی فکر میکردن . هیونگ سکوت اتاقو شکوند و گفت : جون هی میدونستی خیلی دختر عجیبی هستی ؟
جونگمین که انگار سوال اونو از جون هی پرسیدن بادقت به جون هی چشم دوخت تا ببینه چی میگه .
جون هی : چطور مگه ؟
هیونگ : یه لحظه آرومی یه لحظه عصبانی ........ یه لحظه بدجنسی یه لحظه مهربون.........
جونگمین : بدجنسو خوب اومدی .........
جون هی : فقط بدجنسو خوب اومد .......... بشکنه این دست که نمک نداره ........
هیونگ : جونگمین اینقد حرف نزن ....... تو هم تفره نرو ......... جواب منو بده جون هی ............
جون هی : خودمم نمیدونم دلیل واقعیش چیه ولی تا با یک بخوام صمیمی بشم یکم طول میکشه . معمولا هم رفتارم با پسرا ویا کلا با مردا همینطوریم ........... عجیب غریب میشم ........ گاهی وقتا خودمم تعجب میکنم ...............
جونگمین : خب معلوم دلیلش چیه .......... به خاطر اینه که یه تخته ات کمه .......
 جون هی راضی از اینکه جونگمین جو رو عوض کرده ضربه ای به بازوی جونگمین زد .
جونگمین : یااااااااااااا ............. زدی بازومو کبود کردی دختر ...... نکنه تو هم بوکسوری؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!
جون هی : نخیر ........ همش تقصیر خودته که این بلاها سرت میاد .........
هر سه با هم زدن زیر خنده .
هیونگ : ولی جون هی خوب امروز حال جونگمینو گرفتی ........ تاحالا دخترا فقط بهش ابراز علاقه میکردن .....
جون هی و هیونگ زدن زیر خنده و دستاشون به علامت رضایت بهم زدن .
جونگمین : یاااااااااااااااااا ............. کیم هیونک جون ما بعدا همدیگه رو میبینیم ............. بازم کارت پیش من که گیر میکنه .......
جون هی : یعنی دیگه نمیخوای منو ببینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
جونگمین : نه برای توام دارم حالا صبر کن ببین ...........
هیونگ : تو هیچ غلطی نمی تونی بکنی
هیونگ اینو گفت از جاش بلند شد و با آهنگ شادی که داشت پخش میشد مسخره بازی در می آورد. جون هی خیلی خوشحال بود . چند دقیقه بعد جونگمین هم بلند شد و با هیونگ ادای رقص آهنگو و مدل خوندنشو درمی آوردن. جون هی از زور خنده اشک توی چشماش جمع شده بود و دلشو از درد گرفته بود . چقدر این دو تا شاد بودن و به بقیه انرژی میدادن . یاد اجراهاشون که گاهی توی اینترنت دیده بود و اجرای کنسرت خداحافظیشون که این دوتا گریه میکردن افتاد . این دوتا در هر شرایطی به اطرافشون انرژی مثبت میدادن . جون هی با مرور خاطراتش فهمید پشت این چهره شوخشون چهره با احساسی هم وجود داره .
ساعت یه ربع به 4 بود که ساعت موبایل کیو زنگ خورد . از جاش بلند شد ملافه ای رو که روش انداخته بود جمع کرد و همراه متکا توی کمدی که از اینا رو برداشته بود گذاشت. سراغ هیون رفت تا اون رو هم بیدار کنه .
چوهی کمی لای چشماشو باز کرد و به ساعتی که روی میز تختش بود نگاهی کرد . ده دقیقه به چهار بود .
چوهی  : خب هنوز وقت دارم ....... یکم دیگه بخوابم ............
موبایل تائه هی زنگ خورد . تائه هی از جاش بلند شد و ساعتو خاموش کرد و به سمت دستشویی مشترکش با هیورین رفت . سرویس بهداشتی هردو اتاق یکی بود و به هر اتاق در داشت .
هیورین نگاهی به ساعت انداخت ساعت چهار بود . نگاهی به یونگ انداخت که روی تخت داره رمان میخونه. کتابشو بست و روی میز گذاشت و از روی صندلیش بلند شد .
هیورین : فکر کنم بهتر دیگه کم کم آماده بشیم....
یونگ سرشو از توی کتاب بالا آورد و اول نگاهی به هیورین بعد به ساعت دیواری انداخت و گفت : اه تازه رسیده بودم به جاهای قشنگش ......... من برم واحدمون آماده شم ........
یونگ اینو گفت و از روی تخت پایین اومد .
یونگ : راستی هیورین من میتونم این رمانو ببرم بخونم؟
هیورین : آره ببرش .......
یونگ : باشه . پس هر وقت تموم شد برات میارم . من رفتم . بازم بابت رمان ممنون .
هیورین : وایسا منم تا پایین بیام تشنه امه میخوام آب بخورم ........
هردو به سمت در رفتن که صدای آب تز توی سرویس بهداشتی اومد . هیورین که متوجه شد تائه هی بیدار شده . رو به یونگ گفت : خب تائه هی هم بیدار شد .
بعد هر دو از اتاق بیرون رفتن که دیدن از اتاق صدای آهنگ و خنده میاد .نزدیک اتاق شدن .
یونگ : صدای جونگمین و هیونگ میاد .........
هیورین : آره صدای خنده های جون هی هم میاد ..........
یونگ در اتاقو باز کرد و دید هیونگ و جونگمین دارن ادای رقص آهنگی که میخوندو در میارن و جون هی هم از خنده گریه اش در اومده و دستشو به دلش گذاشته .
هیورین : هههههههههههههههههه ......... خیلی خنده دار بود .........
یونگ : حداقل جلوی جون هی از این اداها در نمی آوردید  ........... نگاه کن بیچاره جون هی به چه حالی افتاده ...........
جونگمینو هیونگ با ورود هیورین و یونگ دست از مسخره بازی برداشته بودن نگاهی به جون هی انداخته بودن که از خنده غش کرده بود.
جونگمین : چیه داداش نمیتونی ببینی ما شاد زندگی کنیم ؟............... ما سعی در شاد کردن دختری تنها و افسرده داشتیم .............
جون هی در حالی که سعی میکرد خنده هاشو کنترل کنه گفت : کی؟ .......... من ؟ ..............
جونگمین : نه پس خواهر من ؟.......
هیونگ : داداش حالا چی شده اون کتابا رو ول کردی اومدی اینجا ؟
یونگ : هیچی فقط یه نگاه به ساعت بندازین میفهمین .......
جونگمینوهیونگ نگاه به ساعت دیواری انداختن . ساعت چهار و پنج دقیقه بود .
جونگمین : اِاِاِ ............. کی ساعت چهار شد ؟
جون هی که حالا از جاش بلند شده بود گفت : از بس در کنار من بهت خوش گذشته متوجه گذشت زمان نشدی ....
جونگمین : آره ... اون که معلومه به کی خوش میگذره و از خنده غش کرده .............
هیونگ : دعوا بسه بیاید بریم پایین ......
یونگ : آره باید بریم آماده شیم ............
جونگمین : بزن بریم .........
هر پنج نفر از اتاق بیرون اومدن . تائه هی و چوهی هم از اتاقاشون بیرون اومدن و همه با هم پایین رفتن . چوهی و تائه هی و هیورین به سمت آشپزخونه رفتن . جون هی از نشیمن داشت اونارو نگاه میکرد که با نزدیک شدن هیورین به یخچال یاد چیزی افتاد . با شتاب به سمت پسرا که داشتن به سمت اتاق مهمان می رفتن برگشت و گفت : شما پسرا .............. احیانا چیزی توی فیرز یا یخچالتون نداشتین که خراب بشه ؟؟؟؟؟؟؟!!!!
پسرا با شنیدن حرف جون هی انگار که برق سه فاز بهشون وصل بشه .
جونگمین : آب هویجمممممممممممم.........
هیونگ : گوشت و مرغای توی فیرزر..........
یونگ : خوراکیای توی یخچال ........
هیون : اینا یی رو که گفتین الان میخوایید بخورین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همه به سمت هیون که خوابالو به چشماش دست میکشید و با کیو از اتاق بیرون میومدن برگشتن .
یونگ : نه ..... ولی مثل اینکه یادت نیست الان برقای خونه ما رفته ......
هیون که انگار چیزی یادش اومده باشه گفت : اووووووووووووووووووه ............ خوراکیای توی یخچال ...........
کیو : حالا چی کار کنیم ؟
جون هی : خب چیزی نیست .............. چیزایی که زودتر خراب میشنو بیارین بزارین توی یخچال فریزر ما ..... اگه جا بود بقیه رو جا میدیم .............
هیون : خب پسرا زود باشید بریم ........... خوراکیا رو بیاریم ..... باید آماده هم بشیم ...
پسرا به دنبال هیون را ه افتادن و به واحدشون رفتن .
جون هی : بچه ها بیاد یه ذره فیرزر و یخچال رو مرتب کنین جا برای خوراکیای اینا باز کنیم.
پسرا با سر و  صدا خوراکیاشونو می آوردن .
جونگمین : جون هی یه جا برای هویجا و آب هویجای من باز کن ........
جون هی : بیا هویجاتو بزار کنار هویجای من و آب هویجتو هم بزار طبقه اول یخچال ..............
بعد از جا به جایی خوراکیا جون هی به هیون که آخرین نفر از در بیرون میرفت گفت : ساعت چهار و نیم توی حیاط باشین .......
هیون : باشه ...... بازم بابت همه چی ممنون......
ساعت چهار و نیم بود که هیون توی حیاط ایستاده بود و بیرونو نگاه میکرد و منتظر ماشینشون بود. چند لحظه بعد فردی با ماشین مدل بالایی داخل کوچه اومد و جلوی آپارتمان نگه داشت . هیون که حدص میزد این همون ماشین باشه داخل کوچه رفت . راننده ماشین با دیدن هیون از ماشین پیاده شد و به سمتش اومد .
راننده : سلام آقای کیم اینم ماشینتون که قرار بود در اختیارتون بزارن ...
هیون : سلام و ممنون که ماشینو آوردی. مدارک ماشین کجاست ؟
راننده : توی داشبورده...... باک بنزینشم پره ............ خب اگه با من کاری ندارید برم ....
هیون : مرسی ........ نه کاری ندارم .......... چجوری میری؟......... میخوای برسونمت ؟
راننده : نه ممنون سر خیابون تاکسی میگرم ..........با اجازه ..
هیون : باشه برو ....... خدافظ
راننده : خدافظ
با دور شدن راننده هیون به ماشین نزدیک شد و با دقت شروع به بررسی اون کرد . کیو و یونگ که پایین اومده بودن با چشماشون دنبال هیون میگشتن که اون تو کوچه دیدن و با دیدن ماشین خوشحال شدن و به سمت ماشین حرکت کردن .
کیو : ایول عجب ماشینی هااااا.............
یونگ : چه خبره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جدیدا رییس کمپانی خیلی مارو تحویل میگیره .......... خونه شیک .............. ماشین مدل بالا..........
هیون : بایدم این کارا رو بکنه ما گروه دابل اس ایم کم کسی نیستیم........
بعد هیون و کیو دستاشونو به علامت رضایت بهم زدن.
هیون : پس اون دوتا تام و جری کجان دارن بازم دعوا میکنن؟
کیو : نه رفتن دخترا رو صدا کنن....
یونگ : حالا خوبه گفتن سر ساعت چهار و نیم تو حیاط
جون هی : ما هیچ وقت دیر نمیکنیم ........ البته اگه این دوستتون بزاره ....
هیون و کیو و یونگ به سمت دخترا و هیونگ و جونگمین برگشتن و دیدن جون هی داره جونگمینو نشون میده .
جونگمین : مگه من چی کار کردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
جون هی : هیچی کفش دختر مردمو ور میداری در میری .....
هیونگ : ولی خوشم اومد ضایع شدی ...... فکر کردی کفش جون هی رو برداشتی ولی کفش تائه هیو برداشتی.......
جون هی : آخه جونگمین فکر کردی یه دختر یه جفت کفش داره که با برداشتنش بدون کفش بشه ........
جونگمین : نخیر معمولا دخترا کفشاشونو با لباسشون ست میکنن........
چوهی : اینکارا وسه دخترایی که با این کارا شون میخوان توجه دیگران جلب کنن ....... واسه ما همین که کفش مناسب مکانی که میریم باشه کافیه ...........
هیون : خب حالا به جای این جر و بحثا بیایید راه بیفتیم ......
جون هی : ماشینتونو آوردن ؟
هیون به ماشین جلوی در اشاره کرد . هیونگ با دیدن ماشین کلی ذوق کرد و به سمت ماشین دوید و اونو نوازش میکرد .
هیونگ : وای چه ماشین باحالیه ............
جونگمین : ای ماشین ندیده ..........
جونگمین اینو گفت و به سمت در راننده رفت که هیون گفت : من رانندگی میکنم جونگمین ........ هیچ اعتراضیم نداریم ......
جونگمین : حالا کی خواست رانندگی کنه میخواستم صندلیه پشت راننده بشینم ............
اینو گفت و در عقبو باز کرد و نشست پسرام به سمت ماشین رفتن . هیون درو باز کرد و با نگاه به دخترا گفت : ماشین ما جا نداره نمی تونیم ببریمتون ........... شرکت براتون ماشین نمیفرسته ..........
جون هی : شرکت واسه چی ماشین بفرسته ........... ماشین هست ....... و از توی کیفش سوییچی در آورد و درا رو باز کرد ........ پسرا به ماشین آخرین مدلی که چراغاش به خاطر زدن دزدگیر روشن شد نگاهی انداختن و خیلی تعجب کردن.
هیونگ : عجب شرکت با حالی........... همچین ماشین با حالی به شما داده ........
هیورین : ماشین شرکت نیست که ................ ماشین ماله جون هیه .........
پسرا تعجبشون دو برابر شد . دخترا به سمت ماشین رفتن . جون هی سمت راننده و چوهی بغل دستش نشست . تائه هی و هیورینم عقب نشستن . جون هی ماشینو روشن کرد و به پسرا نزدیک شد .
جون هی : سعی کنید پشت سر ما بیاید ولی اگه نشد .توی خیابون ... شرکت ساختمانی منشور .....
پسرام سوار ماشین شدن . هیونگ کنار هیون و کیوو یونگ و جونگمین عقب نشستن و دنبال دخترا راه افتادن.
ساعت ده دقیقه به پنج بود که دخترا و پسرا به شرکت رسیدن .
------------------------------------------------------
خب قسمت دهم تموم شد. یه دهه از داستان گذشت. اینگار همین دیروز بود این وبو پیدا کرده بودم . تا صبح بیدار میموندم داستان میخوندم.
منتظر نظراتون هستم.
بریم سراغ عکس این دفعه که بازم از باغ عموم گرفتم.





می توانید دیدگاه خود را بنویسید
pari jong سه شنبه 22 مرداد 1392 01:23 ب.ظ
من از جونهی خیلی خوشم میاد!!!
خداییش کیو خیلی باشخصیته،تااینجای داستان که فوق العاده بوده پسرم،ایشاله از این به بعدم همینجوری باشه اخه جوگیر که میشه...
من میرم قسمت بعدی،عالی بود
* maHsa * پاسخ داد:
خوشحالم که خوشت اومده
بله داداشم خیلی آقاس
بفرما. من منتظرم
میترا پنجشنبه 17 مرداد 1392 05:50 ب.ظ
سلام گلم .
ببخشی د قسمت قبل نبودم .
سرم شلوغ بود وقت خوندن نداشتم .
عالی بودن هر دو قسمت .
خدا رو شکر بالاخره اینا با هم کنار اومدن .
جون هی هم عجب با جذبه است ها :)

این عکس شکوفه ها ک گذاشتی خیلی نازه :*
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااااااام عزیزم
خواهش میکنم
بله معلومه سرت خیلی شلوغه ما فقط دلمون واست تنگ شده بود خواهر
بله کنار اومدن
ناسلامتی معماریه واسه خودش نقش کارگردانو توی پروزه های ساختمونی داره
ممنون عزیزم
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:41 ق.ظ
فعلا هم اینترنت بیشعوره هم میهن و هم خیلی چیزای دیگه
من برم بوخوابم

* maHsa * پاسخ داد:
بله بله پگاه بی اعصاب می شود
برو بخواب بلکه اعصابت بیاد سرجاش.
امان از دست این میهنو اینترنتو بقیه . ببین با حوون مردم چی کار میکنه
خخخخخخخخخخخخخخ
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:39 ق.ظ
جدیدا این میهن نکبتی نظرا رو نصف میکنه
آوره نوستالوژیک...یعنی خاطره های ذشته برام زنده شد
* maHsa * پاسخ داد:
میهنو که ولش کن حرص منو در میاره.
منظورت زنده شدن خاطرا گذشته بود دیگه
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:36 ق.ظ
آوره نوستالوژیک

* maHsa * پاسخ داد:
بله اونو که فهمیدم . این نوستالوژیک یعنی چی؟
رویا سه شنبه 15 مرداد 1392 12:07 ب.ظ
کلا آدم از کل کلای داستانت کلی میخنده...بامزه ن مرسیییی مهسایی
* maHsa * پاسخ داد:
منون عزیزم خوشحالم که خوشت اومد
بارون بهاری سه شنبه 15 مرداد 1392 10:24 ق.ظ
ممنونم عالی بود
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
Elly دوشنبه 14 مرداد 1392 05:37 ب.ظ
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
رقیه دوشنبه 14 مرداد 1392 03:56 ب.ظ
از کل هایی که جون هی وجونگمین به هم میندازن خوشم میاد
تیکه ی آب هویج هم خیلی بانمکه
عکس باغ عموت هم خیلی قشنگه
کومائو...
* maHsa * پاسخ داد:
آره کل کلشون حال میده
واسه اطلاعت میگم جونگمین تو گروه عاشق هویجه
ممنون
كمند دوشنبه 14 مرداد 1392 03:31 ب.ظ
داستانت مثل همیشه عالى بود ازهمه بیشتراونجاشودوست داشتم كه اون دوتا دیونه تواتاق باجون هى تنهابودن. خیلی باحال بود
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون
من که یاد گذشته ها افتادم
سامیه دوشنبه 14 مرداد 1392 03:29 ب.ظ
قشنگ بود من که خیلی خوشم اومده از داستانت
همین دیگه هیچی نمیگم حرفی ندارم!
* maHsa * پاسخ داد:
منون گلم
همین که نظر میزاری کلیه
Maryam***** دوشنبه 14 مرداد 1392 03:25 ب.ظ

* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
بوووووووووووووووووس
رنت دوشنبه 14 مرداد 1392 12:44 ب.ظ
مرسی عزیزم عالی بود
خوبه هیونگ و جونگ مین و جون هی باهم به توافق دوستانه رسیدن
عالی بود منتظر ادامه اش هستم
* maHsa * پاسخ داد:
ممنون عزیزم
آره یواش یواش داستان داره میفته رو غلتک
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:45 ق.ظ
راستی مهی سر قسمت قبلی این بیشعور بازی درآورد
بعدشم روم نشد بیام
سوری
آی لاو یو اونی
* maHsa * پاسخ داد:
منظورت اینه که میهن بی شعور بازی در آورد؟
حرص منو که خیلی در میاره
عززززززززززییییییییییزمی
منم خییییییلییییییییییی دوست میدارم دونگ سنگا
آخ چقد دلم واسه اونی گفتن تنگ شده بود
مرجان دوشنبه 14 مرداد 1392 11:44 ق.ظ
سلام این قسمت خیلی باحال بود منتظر قسمت بعدهستم
* maHsa * پاسخ داد:
سلاااااااااام
ممنون عزیزم
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:44 ق.ظ
مهی حال کردی دونگ سنگم رفت تولد عشقت؟؟؟
حال کن....ما خانوادگی با معرفتیممممم
* maHsa * پاسخ داد:
آره این دوتا از هم جدا نمیشن.
هیونگم تولد جونگمین رفت.
به قول معروف این دوتا با هم نمیتونن بی همم نمیتونن
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:43 ق.ظ
اونجایی که هیونگ و جونگ خل بازی درمیاوردن خیلی نوستالوژیک بود
هییییییییییییییی دلم برای اون روزا تنگ شده
* maHsa * پاسخ داد:
نوستالوژیک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منم خیلی دلم تنگ شده
mahsa دوشنبه 14 مرداد 1392 11:33 ق.ظ
جون هی...چوهییییییییی........عاشق این دوتاااااااااااااااام.......
هیون بازخواب تشریف داشتن ازهمه چی بیخبرموندن......
جون هیییییییی.عین خودمه تواذیت کردن
مهسایییییییییییییییییی مررسی بات داستان وعکس.........
عکسخ ودتم دیدم.موندمن.......یوهاها
میگمممممم من موندم کدومشونو میخوای زجربدی ولی خوب زجربده زجرکشش کنننننن.من رحم سرم نمیشهههههه.مثلث عشقی...هم تشکیل بده.نه مربع ککک...........
مهسا عقلم پریده به قول دوستم رفتم چاقوخوردم...یه ذهر عقلمم پرید...نهنه.دارم هنوز یه مقداردارررررررررم...........
مهساییییییییییییییییی منتظرتم.بوووووووووووووووووس
راستی کی میای یاهو؟؟؟؟؟؟
* maHsa * پاسخ داد:
بله این داداش هیون که میدونی عاشق خوابیدنه
بله فهمیدم را ستش شخصیت جون هیو سعی کردم شبیه خودم دربیارم
خواهش هوی عزیز
بله فقط مونده ما شما رو زیارت کنیم . البته اگه منو با عینک ببینی فکر میکنی خواهرمه چون خیلی با عینک عوض میشم.
زجر که نمیشه گفت . این جز ویژگی عشقه. ولی قرار سابی اشک همتونو در بیارم...........یوههههههههاهاهاها
عقل که از اول نداشتی .............خخخخخخخخخخخخ
عجیجم من منتظرتم.
من هر وقت خونه باشم آنم چون با گوشیم میام.
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:27 ق.ظ
دخییییییییییی
این باغ عموت خیلی جای باحالیه ها
چقدر دار و درخت دارهههههههه
* maHsa * پاسخ داد:
آره الا تازه بعد چند سال دختاش دارن بزگ میشن.
عموم خودش این دختا رو وقتی نهال بودن کاشته
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:26 ق.ظ
جونگمین-آب هویجمممممممممممممممم

خیلی باحال بود این تیکه ش
خخخخخخخخخخخ
* maHsa * پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخخخ
منم خیلی دوست داشتم اون تیکه رو
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:25 ق.ظ
این قسمتو هم دوست داشتم ولی باز چوهی جونگ مینو نزد
* maHsa * پاسخ داد:
مگه میشه من داستان بنویسم دوست داشتنی نباشه
بزار اینا اگه با هم هم خونه شدن یه لگدم نثار جونگمین میکنیم
mahsa دوشنبه 14 مرداد 1392 11:20 ق.ظ
سلامممممممممممممممممم برهوووووووووووووووی گرامممممممممممممممممممم بنده بالخره ازاون خراب شده مرخص شدممممممم..........خوبی هووووووووووووووووو جونمممممممممممم...........
سلامتییییییییییی مهسایییییییییی...
مهسا من برم بخوانم بیااااااااااام.
بوووووووووووووووووووووس گاززززززز
* maHsa * پاسخ داد:
سلام هوووووووووووووووی عزیز
به به پس مرخص شدی. یه ذره بیشتر میموندی (خخخخخخخخخخخ)
برو قدمت سر چشم
بووووووووووووووووووووووووووووووووووس
پگاه دوشنبه 14 مرداد 1392 11:03 ق.ظ
11111111111111111111111111111
* maHsa * پاسخ داد:
چوکاههههه دونگ سنگا
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر