تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - The Peace After The Storm // Season 2 // Part 51

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 13 مرداد 1392
ن : *almas-shargh* نظرات

The Peace After The Storm // Season 2 // Part 51



سیلااااااااااااااااااااااااااام و صد سیلااااااااااااااااااااااااااام
.
خوفید؟ خوشید؟ سیلامتید؟

عاقاااااااااا!! جون هرکی دوس داری، لنگه کفش، لنگه جوراب، هرچی دستته پرت نکن!!! بوخودا گوناه دالم من!!!! خخخخخخخخخخخ
.
شرررررررررررررمنده بابت نبودنم
بدجوری بیحال بودم، نتونستم بتایپم
.
الانشم دو تا داستانو با هم تایپ کردم به معنای واقعی دارم میترکم!!!
.
فک نمیزنم، بوفرمایید ادامه مادر
.
نظراااااااااااا کم نبااااااااااااااشه^^
.
ایشالا اگه بشه 3شنبه هم میذاااااااااارم واسه جبران^^
.
دوس جوووووووووونیا شرمنده، فک کنم 2 قسمتی عقب افتادم از داستانای خوکشلتووووووووون)))))))))))))))))
حتمااااااااااا میخووووووووووووووووونم*****







* The peace after the storm * season 2 *  part  51



کیوجونگ به سوجین کمک کرد تا بتواند صاف بنشیند. سوجین نفس عمیقی کشید و به روبرویش خیره ماند. به اتفاقات افتاده فکر کرد. به این که چرا باید اینجا باشد. برای لحظه ای چشمانش را بست و ان صحنه های اعصاب خوردکن دوباره جلوی چشمانش شکل گرفتند. اهی کشید و لبش را گزید. نبود هیون جونگ به او می فهماند که خود او هم متوجه این وضعیت بود. لبخند تلخی زد. حتی اگر هم می خواست نمی توانست کینه ای از هیون به دل بگیرد. دست خودش نبود. حتی از دست این بشر عصبی هم نبود. با چرخیدن و مرور این اتفاقات در ذهنش، بی اختیار باز هم چشمانش را بست. انگشتانش را بر روی شقیقه هایش گذاشت  و نالید: " ااااخخخ! "
کیوجونگ با عجله کنارش نشست و شانه هایش را در دست گرفت : " سوجین؟ خوبی؟ "
لبش را گزید. چشمانش را گشود و به کیوجونگ  خیره شد: " خوبم... فقط یه کم خستم..... "
کیوجونگ همانطور که شانه هایش را می مالید با جدیت گفت : " سعی کن به چیزی فک نکنی و به خودت فشار نیاری؟ باشه؟ "  از سوجین جدا شد : " میرم دکترو خبر کنم!! "   اما با دست سوجین که دور مچش حلقه شد متوقف شد. نگاه متعجبش را به سوجین داد : " هوم؟! "
اب دهانش فرو داد و با لحن ارامی گفت: " من خوبم!! نمی خواد بری!! با یه کم استراحت بهتر میشم!  "
اما نگاه پر از تردید کیوجونگ هنوز هم بر روی سوجین بود. نمیدانست چه باید بکند. در همین حین با باز شدن در، سر هردو چرخید. جونگمین سرش را از لای در داخل اورد و نیشخندی زد: " خوب خلوت کردین واسه خودتون!! "  نگاهش را بین ان دو رد و بدل کرد و با لحن شیطنت امیزی ادامه داد: " وااا!! ندیده بودیم دختر دست پسرو بگیره!!"  بلافاصله ابروهایش را در هم کشید: " ول کن دست داداشمو زنیکه!! "  ریز خندید و باعث شد هردو به خنده بیفتند.
سوجین دست کیوجونگ را رها کرد و با صدای خفه ای گفت: " بیا بابا! اینم داداشت!! نخواستیم!! "
جونگمین خنده ی شیرینی کرد و با سرعتی عجیب خودش را به کیوجونگ رساند. همانطور که او را به بیرون هل می داد گفت: " بسه دیگه!! زودباش برو بیرون! نوبت خودمه!! "
کیوجونگ که سعی می کرد خودش را از دست او خلاص کند نیشخندی زد: " دوتایی باشیم که ایرادی نداره!!"
جونگمین یکی از ابروهایش را بالا داد و با لحن بانمکی گفت : " اقای عقل کل، فک کنم اون پرستار ترشیده هه رو فراموش کردی!! بیرون منتظرته برادر من!! "
کیوجونگ خندید: " باباجان اون که زن عقدی خودته!! "
زبانکی به کیوجونگ انداخت . با تمام توانش او را بیرون انداخت و در اتاق را بست. به در تکیه داد و با حالت نمایشی دستی به پیشانیش کشید : " هوووووف!! چقدر سنگینه ها!! "
سوجین بی هیچ حرفی فقط می خندید و به جونگمین خیره بود.
به سمت سوجین رفت و کنارش بر روی صندلی نشست. چهره ی بی حال و رنگ پریده ی سوجین قلبش را به درد می اورد. حاضر بود هرکاری کند تا دیگر سوجین را این گونه نبیند.
سوجین که حالا دست از خندیدن کشیده بود، با دقیق شدن بر صورت جونگمین جیغ کوتاهی کشید و دتش را جلوی دهانش گرفت.
یکی از ابروهای جونگمین بالا رفت: " چته دختر؟ مگه شاخ دراوردم؟!
همانطور که به صورت جونگمین خیره بود، با صدای لرزانی زیرلب زمزمه کرد: " چشمت؟!! "
بی اختیار خندید: " اهان! اینو میگی!! خب بادمجون کاشتم دیگه!! مشکلی داره؟! "
-    جونگمین!!
گرهی بین ابروانش نشست و لبخند تلخی زد: " چیزی نیست!! فقط دارم تاوان پس میدم!! به خاطر بابای خیرخواهم! " و دست مشت کرده اش را فشرد.
این بار با بهت به جونگمین خیره بود: " نکنه...ضد طرفدارا "  اما با دیدن چهره ی درهم رفته ی جونگمین حرفش را خورد و به روبرویش خیره ماند.
جونگمین ترجیح میداد دیگر چیزی نگوید. دست سوجین را در دست گرفت و چهره اش به حالت قبل برگشت: " بهتری؟! "
لبخند کمرنگی زد و سری تکان داد. باز هم نگاهش را به جونگمین داد : " چرا...رنگت پریده؟!"
نیشخندی زد: "  هیچی بابا!! میک اپ نکردم باباجان!"   چشمکی زد. استینش را بالا زد و همانطور که به جای سرنگ اشاره می کرد با اعتراضی ساختگی گفت: " یه بشکه خون ازم کشیدن! شوخی که نیست! "  و ریز خندید.
اما سوجین حتی نمی توانست بخندد. نگاه متعجبش را بین سرم خونی که به دستش وصل بود و ارنج جونگمین رد و بدل کرد. لبش را گزید و با ناراحتی پرسید: " چرا؟ واسه چی این کارو کردی؟"
نیشخندی زد و  سرش را خاراند: " چون خونم اضافی اومده بود!! همین!! "
با حالت خاصی به جونگمین خیره ماند و سوالش را تکرار کرد: " پرسیدم چرا؟! "  بار دیگر نگاهی به جای سرنگ انداخت و با جدیت گفت : " اگه بلایی سرت میومد چی؟ "  لبش را گزید و با بغضی غریب ادامه داد : "  طاقت ندارم بلایی سرت بیاد! اونم به خاطر من!! "
جونگمین بی اختیار به سوجین خیره بود. بغض سنگینی گلویش را می فشرد. نمی توانست کلمه ای حرف بزند. با تمام وجودش دلش می خواست به سوجین بگوید (( چون دوست دارم)) ، اما ترجیح داد سکوت کند. بغضش را فرو خورد و با صدای لرزانی زمزمه کرد: " چون منم طاقت از دست دادنتو ندارم! "
هردو برای لحظه ای به یکدیگر خیره ماندند و نگاهشان در هم گره خورد. نگاهی که برق خاصی داشت. جونگمین بی ان که بخواهد نزدیک تر رفت و  بر روی سوجین خم شد. لب های رنگ پریده اش را به ارامی به لب های کبود سوجین نزدیک کرد. سوجین مقاومتی نکرد و بی اختیار چشمانش را بر روی هم گذاشت. هنوز چند میلی متری مانده بود که با بلند شدن صدای رینگتون گوشی،جونگمین ناخوداگاه عقب کشید و از سوجین فاصله گرفت. اب دهانش را فرو داد و گوشیش را در دست گرفت. با دیدن شماره ی خانه رو به سوجین کرد: " چند لحظه میرم بیرون!! "
سوجین به ارامی چشمانش را باز کرد. لبخندی زد و سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.
از اتاق بیرون رفت و دکمه را فشرد. بلافاصله صدای سوفی در گوشش پیچید:
-    الو!...جونگمین!! تو رو خدا زود بیا!!
    صدای گرفته و لرزان سوفی نگرانش می کرد: " چی شده مگه؟! "
-    هیون! زده به سرش! قاطی کرده!! من و هیونگ دیگه نمیدونیم باید چیکار کنیم!! تو رو خدا زود بیا!!
-    باشه! فهمیدم! الان میام!
دکمه را فشرد و گوشی را در دستش محکم گرفت. سری تکان داد و پوفی کشید : اخرش هممون از دستت دیوونه میشیم پسر!! "  با عجله خود را به کیو و یونگ سنگ رساند : " مراقب سوجین باشید! "
یونگ تکیه اش را از دیوار گرفت : " کجا میری؟! "
-    خونه!! طبق معمول هیون قاط زده!
هر دو اهی کشیدند. جونگمین بی اختیار خندید : " هیونه دیگه! من رفتم! " و به سمت در خروجی به راه افتاد.
کیوجونگ با صدای نسبتا بلندی گفت: " هی پسر!! میتونی رانندگی کنی؟ حالت خوبه؟"
نیم رخش به سمت کیوجونگ برگشت. سوئیچ را در دستش چرخاند و چشمکی زد : " خیالت راحت!! "


......................................................................


سراسیمه وارد خانه شد. با دیدن وضعیت اشپزخانه و درگیری های هیون و هیونگ، برای لحظه ای سرجایش خشکش زد. سوفی به سرعت به سمتش دوید و با صدای لرزانی گفت: " تو رو خدا یه کاری بکن جونگمین! "
نگاهش را به سوفی داد که مدام دستش را بر روی یقه ی پاره شده ی لباسش می کشید تا معلوم نشود. حتی رگه هایی از شرم هم در چشمانش موج میزد.  بی اختیار خنده اش گرفت و زیرلب زمزمه کرد: " اصلا عوض نشدی سوفیا! "
لبخند تلخی زد و سرش را پایین انداخت. ترجیح می داد حرفی نزند.
نگاهش را از سوفی گرفت و بی اختیار بر روی هیون ثابت نگه داشت. اگر عجله نمی کرد، مطمئنا اتفاقات بدتری هم می افتاد. شتابان به سمتش رفت. هیونگ را به کناری هل داد و روبروی هیون جونگ زانو زد. با حرص شانه هایش را در دست گرفت و غرید: " چته پسر؟ چرا نمی خوای دست از این مسخره بازیات برداری؟! "
اما هیون فقط نگاهش می کرد. بی هیچ حرف و عکس العملی، با چشمانی سرد و بی روح!
شانه های هیون جونگ را تکان داد : " د حرف بزن پسر!! خودتو خالی کن!! یه چیزی بگو!! "
هیونگ همانطور که از ترس و نگرانی گوشه ای کز کرده بود، با بغض رو به جونگمین گفت: "  یه شیشه مشروب قوی رو تا ته سرکشیده!! حالش خیلی بده.....!
جونگمین لبش را به دندان گرفت. نفسش را با حرص بیرون داد و این بار یک سیلی چاشنی صورت خوش تراش هیون جونگ کرد: " د حرف بزن دیوونه!!
هیون که حالا به خودش امده بود، با خشم به جونگمین خیره ماند. با تمام توانی که داشت سعی کرد خودش را از میان بازوان جونگمین رها کند، اما نمی توانست. با حرص چند مشت به سینه ی جونگمین کوبید . صدایش را که حالا از خشم و فریاد دورگه شده بود ازاد کرد: " چی می خواید از جونم؟ ... مگه تا حالا یه ادم بدبخت ندیدین؟....من یه بدبختم!...یه احمق به تمام معنا!! کسی که باعث ازار و اذیت همتون شده..... من.... من  "  اشک هایی که به ارامی از گونه هایش فرود می امدند اجازه ی حرف زدن را از او سلب می کرد.
حالا بغض غریبی گلوی هر3 نفر را قلقلک می داد. هیچ کدام حتی تصور چنین روزی را هم نمی کردند. هیون جونگ، قوی ترین و سخت ترین کسی که تا به حال می شناختند، در مقابلشان تبدیل به ضعیف ترین ادم شده بود.
هیون جونگ ناله می کرد و زیرلب چیزهایی می گفت.
جونگمین دیگر چیزی نگفت. اهی کشید و بی معطلی هیون را به سمت خودش کشید. سر او را به سینه ی خود چسباند و با صدایی که به وضوح میلرزید زمزمه کرد: " گریه کن داداشی.... خودتو خالی کن.....! "
-    من ....من.... نمی خواستم این اتفاق بیفته.....من خیلی احمقم.... سوجین....سوجین نباید.... بمیره..... من....من.... دوسش....دارم....
این کلمات بریده بریده از دهانش خارج می شد و ان قدر نامفهوم بود که کسی به جز جونگمین ان ها را نمی شنید.  دستی به حوهای هیون جونگ کشید و در گوشش نجوا کرد: " نگران نباش!.. سوجین حالش خوبه! "
-    خوش...حا...لم....  و بدون این که حرف دیگری بزند، پلک هایش بر روی هم افتاد.
انگشتانش را به زیر چشمان  هیون جونگ کشید و اشک هایش را زدود. او را بیشتر از هرکسی در این دنیا دوست داشت. برادر بزرگتری که همیشه و در همه حال پشتیبان خوبی برایش بود. لبخند تلخی زد. حالا حتی نمی خواست هیون جونگ کوچکترین اسیبی ببیند، چه برسد به این که مجازات شود. سال ها بود که همه به این اخلاق و منش های هیون عادت کرده بودند. قلب صاف و مهربانی داشت، اما رفتارها و زبان تلخش باعث میشد به چشم نیاید. سرش را خم کرد و در گوشش نجوا کرد : " همیشه دوست دارم داداشی!! "
-    خوابید؟!
با صدای هیونگ از افکارش بیرون امد و سرش را بلند کرد: " اره!! بیا کمک کن ببریمش اتاق!!
سری تکان داد و به سمت جونگمین رفت. با کمک یکدیگر، هیون جونگ را به نزدیکترین و تنها اتق طبقه ی پایین بردند، اتاق سوجین.
هیونگ مشتی به شانه ی جونگمین زد: " کارت خوب بود پسر!! "
سوفی هم به سمتشان امد و رو به جونگمین کرد: " ممنونم! "
لبخندی زد. همانطور که قفسه ی سینه اش را می مالید نیشخندی زد: " این ادم بود یا هیولا؟!  تمام بدنم کوفته شد!"  و هر 3 زدند زیر خنده!





......................................................................................

خوووووووووووب شطولیاااااااا بووووووود؟^^

ایشالا اشانتیون دفه ی بعد))))))
.
سرم بدجور داره 2 2 میزنهههههههههههه
.
برم ببینم سرمو کوجا بکوبمممممممم!! خخخخخخخخخخخخخخخ

بوووووووووووووووووش و بخلللللللللللللللللللللل


می توانید دیدگاه خود را بنویسید
میترا پنجشنبه 17 مرداد 1392 05:26 ب.ظ
آخی عزیزم ....
هیون !~_~
مرسیییییی :-*:-*:-*:-*
عالییییییی بووووووووودشششششش :-*:-*:-*:-*:-*
*almas-shargh* پاسخ داد:
اخیییییییی....
الهیییییییییییییی))))))))
.
خواهششششششش گلممممممممم****
میسیییییییییییییییییییییی جیگرررررررررررررررررررررمممم****
✯REnEe✯ چهارشنبه 16 مرداد 1392 10:57 ب.ظ
بیا اینجا
http://galaxy085.blogfa.com/post/390
*almas-shargh* پاسخ داد:
اومدمممممم^^
✯REnEe✯ چهارشنبه 16 مرداد 1392 10:47 ق.ظ
مرسی الماسی
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییی عزیزمممممممممم****
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 01:33 ق.ظ
جیییییییییغ
الماسیییییییییییییی
چقدر دونگ سنگم تو آواتارت جیگررر شدهههههههه
تاثیرات غذا
پاشو واسش اسفند دود کن
*almas-shargh* پاسخ داد:
جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
منو بگیر خواهر شوفل گرااااااااااااااااام^^
هویجمممممممممممممممممممممممممممممممم^^*****
.
اسفندو که دود کردم، اونم چندین بار!!^^ خخخخخخخخخخخ
Maryam***** سه شنبه 15 مرداد 1392 06:11 ب.ظ
دفعه ی بعد هم زیادتر بذاااااااااااااااار

سرت هم درد گرفت مسکن بخور جایی نزنشششش
*almas-shargh* پاسخ داد:
ای به روووووووووووووی چشمم**))))
.
خخخخخخخخخ!! چشم^^**
Maryam***** دوشنبه 14 مرداد 1392 03:08 ب.ظ
من کلی گریه کردمممممممم بازم میگم ای کاش هیون رو میکشتیییییییی این پسرها و کلا بقیه خوبی هم میکنن همراه با توهینه!! باز ترحم میکرن بهتر بود تا این طور تحقیرش کنن!!من میگم هنوز وقت هست به بهونه ی قلبش بکشش من راحت شمممممممم این قدر قلبم درد نگیره!!!میدونی من برا نویسنده ای که هیون رو تیکه تیکه کرد توی داستانش گل می ذاشتم ولی داستانه تو علاوه بر جسم بیشتر روح هیون خراش میده به منه عاشق حق نمیدی؟؟؟خخخخخخخخ اون جا که جونگمین با سوجین حرف میزدددددد رو خیلی دوست داشتمممممممممممممممممممم
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهییییییییییییییییییییییی من نبینم گریه هاتو عشقممممممممممممممممممممممم((((((((((((((((
.
باور کن نمیخواستم توهین و تحقیر بشه.....
خودممممممممم دلم براش کبابه(((((((((((((((((((((((
.
بکشمش؟؟؟؟؟ باشه!! روش فک میکنمممممممممممممم!!! خخخخخخخخخخخخخخخخ
ولی بعد نگی چرا؟؟ خودت گفتی و پیشنهاد دادی!! :دی
.
قربونت برم، همیشه میگم داستانه دیه!!! بعضی وقتا ممکنه زجر بکشی.... من خودمم با خوندن بعضی از داستانا خیلی زجر کشیدم......!! خخخخخخخخخخخخخ
.
میسیییییییییییییییییییییی عزیزمممممممممممم^^****
رویا دوشنبه 14 مرداد 1392 02:55 ب.ظ
یه موقع به سوجین بد نگذره...هم کیو ب.و.س.ی.د.ش حالا هم جونگ مین...چشم منو رنی روشن مرسیییییییییییییییییییی الماس گلم...بوووووووووووووووووووس
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخخخخ!!! اتفاقا کلی هم خوش میگذره!!! :دی
چشم منم روشن!! :دی
.
خواهشششششششششش عزیزمممم**
بوووووووووووووووووش و بخللللللللللللللللللللل***
دوشنبه 14 مرداد 1392 11:52 ق.ظ
هیونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن
عالی
دستت درد نکنه
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییییییییییییییییییییییییی عزیزمممممممممممممممممممممممم*****
.
گرررررررررررررررررررررریه نکن!!! ))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))
selia دوشنبه 14 مرداد 1392 03:56 ق.ظ

*almas-shargh* پاسخ داد:
میسییییییییییییییی عزیزممممممممممممم****
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 13 مرداد 1392 11:48 ب.ظ
خوب حالا داستانت خواهر وبرادرن دیگه سوجین و جونگ مینتابلم کردی ها نذاشتی همو ببوسن
*almas-shargh* پاسخ داد:
خخخخخخخخخخ!!! چه زود فامیلشون کردی!! :دی
.
از کجا معلوم؟ شاید بعدا همدیه رو ببوسن!! ::دی
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 13 مرداد 1392 11:43 ب.ظ
www.marbin.ir بچه ها بیاین اینجا یه مسابقه خاطره نویسی هست که خیلی با حاله منم توش شرکت کردم
*almas-shargh* پاسخ داد:
اگه بتوووووووووووونم حتما میااااااااااام^^)))))))
رنت یکشنبه 13 مرداد 1392 11:40 ب.ظ
وای هیون دلم براش کباب شد هیییییییییییییییییی
مرسی عزیزم ای بابا سه نفر عاشق یکی شدن چه خبره خوب آخر که باید با یکیشون بمونه
منتظر ادامه اش هستم زود بیا
*almas-shargh* پاسخ داد:
الهیییییییییییییییییییییییییی....داداچممممممممممم((((((
.
خواهششش گلم**))
.
هه هه هه!! اینا دلشون کاروانسراس!! مکشلی نیست!! :دی
.
روی چشمم))))))
حتماااااااااااا**
*maHsa* یکشنبه 13 مرداد 1392 10:59 ب.ظ
خیلی قشنگ بود
دست و پنجولت درد نکنه
ببخشید عزیزم بعدا میام حسابی نظر میزارم هنوز از تولد هیونگ خسته ام راستی از داداش جونگمین حسابی تشکر کن.
برم الان این هیونگ صداش درمیاد. نصفه نامه ها و کارت تبریکارو من باید بخونم. پدر چشام در اومد
*almas-shargh* پاسخ داد:
میسیییییییییییی عزیزم**
قربووووووووووونت**))))
.
اوه! اوه!! پس حسابی درگیری مادر!! باشه به کارات برس که وقت تنگه!! خخخخخخخخخ
.
چشممممم!! هویجم همیشه کارش درسته!! بهله!! :دی^^
اونیییییییییییییی zahra یکشنبه 13 مرداد 1392 10:43 ب.ظ
دوم222لطفا یه سر به این سایتم بییان وتومسابقه خاطره نویسی شرکت کنین از همه خواهش میشود
*almas-shargh* پاسخ داد:
اووووووووووووووووورین^^
.
چشم، سر فرصت حتماااااااااا میاااااااااااااااااااام))))))))))
یلدا یکشنبه 13 مرداد 1392 09:57 ب.ظ
هیونننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن!!!!
عالی بوددددددددددددددددددددددددد
*almas-shargh* پاسخ داد:
هییییییییییییییییییییییییییی.... داداچممممممممممممممممممممم((((((((((
میسییییییییییییییییییییییی عزیزمممممممممممممم***)))))))
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر