تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - LAST KISS*9[درام..جنایی-رمانتیک]

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

یکشنبه 13 مرداد 1392

LAST KISS*9[درام..جنایی-رمانتیک]



هرگز روزت را

با تکه های شکسته ی

دیروز

اغاز مکن

امروز روز دیگری است
سلام به همگی...طاعاتتون قبول باشه..برید ادامه حرف زیادی ندارم...قربون همتون برم.

تینا.

توی پیست اسکی دستم توی دست کیو جونگ بود که یه ان برگشت به سمت وگفت.

کیوجونگ:تینا .

تینا:هوم.

کیوجونگ:می خوام قلبمو بسپرم دستت ازم قبولش می کنی.

هیچی نگفتم یه دفعه ایستاد منم ایستادم.

کیوجونگ:من چند وقتی میشه که عاشقتم منو قبول می کنی.

تینا:سونبه...

کیوجونگ:اره یانه.

تینا:نمی دونم چی بگم.

کیوجونگ:فقط منو قبول کن.

تینا:ب...ب...ا..ش..ه.

یه دفعه دستشو روی شونم گذاشت تمام بدنم داغ کرد توی چشمای سبزش خیره شدم اونم بهم نگاه کرد

ولی یه دفعه چشماش رو بست وسرش رو به صورتم نزدیک کرد ولب هاشو روی لب هام گذاشت منم دستمو دور کمرش حلقه کردم واونم دستشو لای موهام فرو برد وهردو هم دیگه رو بوسیدیم اون شب شب به یاد موندی برای من شد.

کیمیا.

با یونگی قدم زدیم وبه یه بار رفتیم ومقداری مشروب خوردیم وبعد هم توی خیابون ها راه رفتیم.یونگ سنگ درحالی که دست منو گرفته بود گفت.

یونگ سنگ:چند وقته که دوست دارم اما جرات گفتنشو بهت ندارم.

کیمیا:فکر کنم خیلی خوردی داری چرت وپرت می گی.

یونگ سنگ:نه خیلی نخوردم دارم حقیقتو می گم.

کیمیا:اما....

یونگ سنگ:من دوست دارم بیا یه مدت باهم دوست باشیم وتو بشو دوست دختر من.

کیمیا:سونبه...

یه دفعه دستمو گرفت وکوبوندم به دیوار وسرش رو کج کرد وبدون معطلی لب هاشو میون لب هام گذاشت سعی کردم از خودم جداش کنم اما نتونستم بعد از مدتی ازم جداشد وگفت.

یونگ سنگ:این قدر ازم بدت میاد که دوست نداری ببوسمت.

کیمیا:نه....این طور نیست.

یونگ سنگ:پس چرا می خواستی پسم بزنی.

کیمیا:چون که فکر کردم مستی وداری این کارو از روی هوس انجام می دی.

یونگ سنگ:کیمیا من می گم دوست دارم تو می گی.........هه ..واقعا جالبه.

کیمیا:واقعا فکر نمی کردم که..

ولی پشتشو بهم کرد تا خواست بره مچ دستشو گرفتم ونگهش داشتم ورفتم جلوش وایستادم دستمو دور گردنش حلقه کردم وچشام رو بستم وسرش رو به پایین کشیدم ولب هامو میون لب هاش گذاشت واونو بوسیدم اونم دستشو دور کمرم حلقه کرد وهردو همو دیگه رو بوسیدیم.اون لحضه تمام بدنم گر گرفته بود داغی لب هاشو حس می کردم داشتم از تو می سوختم.ولی بدون توجه به دمای بدنم اونو بوسیدم.

فردا صبح خونه پسرا.

عسل

بیدار که شدم هیونگ بالای سرم نشستم بود.

-کی بیدار شدی.

هیونگ جون:چند ساعتی میشه.

-پس چرا منو بیدار نکردی.

هیونگ جون:دلم نیومد بیدارت کنم.

بلند شدم ونشستم.

-بابت دیشب ممنونم اگه تونبودی معلوم نبود چه بلایی سرم می یومد.

هیونگ جون:کاری نکردم که فقط به ندای قلبم گوش کردم.

خندیدم وهمراهش به اشپزخونه رفتم وصبحونه خوردیم.

هیونگ جون:امروز بیا باهم بریم دانشگاه.

-اخه......

هیونگ جون:من با دوچرخم می رم بیا باهم بریم.

-ولی دیشب تاحالاهم خیلی باعث زحمتت شدم.

هیونگ جون:دیگه نبینم از این حرفا بزنیا صبر کن من حاضر شم بعد باهم می ریم خونتون تا لباستو عوض کنی.

خندیدم اونم بلند شد ورفت توی اتاقش وبعد از چند دقیقه اومد بیرون

.هیونگ جون: من امادم بریم.

 نگاهی به سرتا پاش انداختم مثل همیشه خوش تیپ بود.

هیونگ جون:این قدر افتضاح شدم.

-نه اقای جنتل من عالی شدی بپا دخترا ندزدنت.

هیونگ جون:فعلا که تومنو دزدیدی.

یکی به بازوش زدمو وگفتم.

-دیونه.

هیونگ جون:بریم که الان دیرمون می شه.

دوچرخشو ازحیاطتشون برداشت وباهم رفتیم تو خونه ما باهام تا طبقه ی بالا اومد اول توی اتاقمو خوب نگاه کرد بعد که مطمئن شد کسی تو اتاقم نیست .

هیونگ جون:می تونی بری لباستو عوض کنی فقط منو نکاریا.

-باشه زودمیام.

رفتم توی اتاقم واماده شدم تقریبا تمام کار هام تموم شده بود که هیونگ درو باز کرد واومدتو.

برگشتم ونگاش کردم.

-اِ چرا بدون در زدن اومدی تو.

هیونگ جون:دقیقا نیم ساعته که پشت در منتظرم تو که هنوز فقط لباس پوشیدی.

-پس می خواستی چی کار کنم.

هیونگ جون:پس چرا موهاتو نبستی.

-توبرام می بندی.؟؟

هیونگ جون:چی؟؟

-اخه من خودم موهامو نمی بندم همیشه یکی از بچه ها برام می بنده.

هیونگ یه نگاه بهم انداخت وخندید وامد تو وشونه رو ازجلوی اینه برداشت وموهامو شونه کرد وپشت سرم بست یه دفعه گردنم داغ شد.

هیونگ .

موهاشو که بستم به گردنش نگاه کردم مثل اون سری که داشتم موهاشو خشک می کردم قلبم شروع به تپیدن کرد دستمو روی قلبم گذاشتم ولی فایده نداشت برای همین می خواستم برای یه بارم که شده امتحان کنم تاشاید تپش قلبم اروم بگیره روی گردنش خم شدم ولب هامو روی گردنش گذاشتم ومشغول بوسیدن گردنش شدم.خیلی اروم ایستاده بود وبهم چیزی نمی گفت نمی دونم این دختر چراداشت بامن این کارو می کرد هرکاری انجام می دادم هیچی نمی گفت واین کارش باعث می شد بیشتر منو به سمت خودش بکشه.

عسل.

یه لحضه احساس کردم گردنم داره می سوزه تواینه نگاه کردم هیونگ جون چشاش رو بسته بود وگردنمو می بوسید بدنم گر گرفته بود ومور مور میشد نمی دونم اخه دلیل این کارش چی بود گیج شده بودم چیزی نگفتم تا خودش ازم فاصله بگیره وقتی ازم فاصله گرفت تواینه به گردنم نگاه کردم قرمز شده بود .برگشتم به سمتش وگفتم.

-میشه یه سوال بپرسم؟؟

هیونگ جون:آره بپرس.

-دلیل این کارت چی بود.

هیونگ جون:من....من دوست دارم دوست دختر من میشی.

-تو....الان...چی گفتی.

هیونگ جون:من تورو دوست دارم خیلی، می خوام همیشه کنارم باشی بیا یه مدت باهم دوست باشیم.

-ولی من دوست ندارم بازیچه یه دست بشم وبعدهم دور انداخته بشم.

هیونگ جون:من ازقلبم پرسیدم اون گفت که به تو علاقه داره من واقعا دوست دارم مطمئن باش هیچ وقت دور انداخته نمی شی وبهت خیانت نمی کنم.

-ولی اگه زیر قولت زدی چی؟؟

هیونگ جون:من تابه حال عاشق نشده بودم تو زندگیم روزهای سختی رو گذروندم والان برای اولین بار عاشق شدم ودلم میخواد این عشق اول واخرم باشه.

-پس من به تواعتماد می کنم امیدوارم زیر قولت نزنی.

هیونگ جون:ممنون که پیشنهادمو رد نکردی دوست دارم عسل.

-منم دوست دارم حالا بدو بریم که دانشگاه دیر میشه.

باهم به سمت پایین رفتیم واز در خارج شدیم وسوار دوچرخه ی هیونگ شدیم البته من کج جلوی هیونگ نشستم واونم نشست پشت من وپاش رو روی رکاب دوچرخه گذاشت وشروع به رکاب زدن کرد در بین راه دستامو روفرمون دوچرخه گذاشتم دلاشدم وبه پشت دستش که روی فرمون دوچرخه بود بوسه ای زدم بعد برگشتمو نگاش کردم همان طور که به جلوش نگاه می کرد می خندید دلم میخواست فقط بشینمو خنده هاشو تماشاکنم.

نیکا.

تاصبح توی پارک بودیم صبح که از خواب بیدار شدم دیدم جونگ مین همان طور که من روی پاش خوابیده بودم دست به سینه خوابیده بود.خندیدم بلند شدم ونشستم.

نیکا:جونگ مین...جونگ مین...نمی خوای بلند شی باید برگردیم خونه ولباسامونو عوض کنیم از دانشگاه جامی مونیما.

یواش لای چشماشو باز کرد.

جونگ مین:مگه ساعت چنده.

نیکا:این طور که ساعت من میگه ساعت 7صبحه.

جونگ مین:وقت نداریم باید بریم خونه ولباسامونو عوض کنیم بدو.

بعدباهم به سمت خونه رفتیم من رفتم به سمت خونه خودمون وجونگ مین هم رفت به سمت خونه خودشون هردو زود لباس پوشیدیم واز در خونه اومدیم بیرون.

جونگ مین:باید زود بریم وگرنه دیرمون میشه.

قبل ازاین که از خونه بیام بیرون دوتا لقمه نون وپنیر درست کردم تا تو راه بخوریم.

نیکا:بیا این نون وپنیر وبخور تا سرکلاس بفهمی استاد چی درس می ده.

جونگ مین:ممنون نیکا.

نیکا:خواهش می کنم.

لقمه رو از دستم گرفت ومشغول خوردن شد منم مشغول خوردن شدم باهم به سمت دانشگاه به راه افتادیم.

مهشید.

باهیون به سمت خونه اومدیم البته قبلش بیرون صبحونه خورده بودیم برای همین رفتیم خونه ولباسامون رو عوض کردیم وباهم به سمت دانشگاه به راه افتادیم.

کیمیا وتینا هم با زوج هاشون به سمت دانشگاه رفتن.

همه سر کلاس حاضر شده بودن واستاد بعداز دوساعت کلاس رو تعطیل کرد.

-ووووووووومهشید این انگشترو از کجااوردی.

مهشید:هیون بهم داده.

نیکا:جدی.

مهشید:آره بابا.

-بچه ها راستش دیشب یه اتفاقاتی افتاد وقتی شما نبودید رفتیم خونه باید همه ماجرا رو براتون بگم.

پسرا به سمت دخترا اودن.

جونگ مین:خب بریم.

نیکا:آره بریم.

همه به سمت خونه رفتن .ودم دراز هم خداحافظی کردن.

توی خونه دخترا.

-بذارید همه چیز رو بگم بعدا حرف بزنید.

نیکا ومهشید:اوکی.

وعسل تمام ماجرارو گفت.

همه به هم یه نگاه انداختن.

مهشید:یعنی تو می گی دیشب یکی قصد تجاوز بهت داشته.

-آره من از دستش فرارکردم داشت خفم می کرد تازه یه چاقوهم داشت.

تینا:بچه هامن دیگه دارم از این خونه میترسم.

مهشید:منم همین طور.

نیکا:بچه هاچی کار کنیم.

کیمیا:تحمل .

همه برگشتن وبه کیمیا نگاه کردن.

کیمیا:اخه ماالان از این جابریم خونه از کجاگیر بیاریم.

-اینم حرفیه.

 مهشید:پس ما همگی می جنگیم.

نیکا:فایتینگ.




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پنجشنبه 13 آبان 1395 03:03 ب.ظ
ببین من نفهمیدم آخر اسم اون داستانه چیه همونی که روش عکس کیم کیو جونگ رو گذاشتی؟؟؟. آهان راستی بقیه داستان هایت هم خیلی قشنگ بود بعدش میخاستم بپرسم میتونی اسم بقیه رو هم توی داستانت بذاری ؟؟؟ من خیلی دوست دارم توی داستانت باشم...
چهارشنبه 12 آبان 1395 04:39 ب.ظ
ببین یعنی عالی بود مرسی یعنی عاشق داستا نت شدم
TS 501 جمعه 18 مرداد 1392 01:26 ب.ظ
aliiiiiii...........mersi khanum khoshgel

boooooooooos........byeeeeeeee
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میکنم عزیزم...بووووووووس...بای
رنت یکشنبه 13 مرداد 1392 08:48 ب.ظ
مرسی هانی جونم عالی بود همه جفت شدن
خوب حالا ببینیم این آقای سرگردان این خونه کیه
منتظر ادامه اش هستم
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میشه عزیزم..راه دیگه همه جفت شدن..معلوم میشه اونم.
neshat.NH یکشنبه 13 مرداد 1392 08:32 ب.ظ
azizaaaaaaaaaaaaaam aliiiiiiiiiii boooooooooood mer3000000000000000 :* :* :* :*
hani_hyung پاسخ داد:
خواهش میکنم گلم..
selia یکشنبه 13 مرداد 1392 07:36 ب.ظ

hani_hyung پاسخ داد:
مرسییییییییی عزیزم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر