تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - StarlanD..Part 8

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 12 مرداد 1392
ن : Par!koOcHuloO S*T*A*R

StarlanD..Part 8



سبلبیلام

چیزی ندارم بکشم جز خجالت

اگه در طی رزوهای آتی دیدن پنل من نابود شده تعجب نکنین

برین ادامه ببینین حدساتون درست بوده یانه

 

Part 8

یونگ سنگ جرعه ای دیگه از آب توی قمقمه ی همراهش نوشید و نفس صدا دااری کشید: خب..هیون جونگ..بازم ممنون از اینکه نجاتم دادی..فکر کنم الان بتونم داستانتو بشنوم

نگاهشو بین علف های اطرافش انداخت و آهی کشید

هیون جونگ: من سال هاست که توی این سرزمنی گیر افتادم...گیر افتادن که نه...انتخاب خودم بود..اما خب راه بازگشت هم ندارم

هیون شمشیرش رو بیرون کشید..نور بنفش رنگی که ازش ساتع می شد چشم رو می زد..یونگ سنگ به شمشیر خیره شد

هیون جونگ: این شمشیر...تو رو باده چیزی نمی اندازه؟

ینگ سنگ یک ابروش رو بالا انداخت و با نگاهی پرسشگر به هیون خیره شد

هیون آهی کشید و گفت: من برادر هیلنام...برادر دو قلوش

یونگ سنگ چشماش رو گرد کرد: پس اگه تو برادر هیلنایی...چرا پیش پدرت نیستی؟ چرا توی قلمرو خودتون نیستی؟

هیون: داستانش خیلی درازه..خلاصه اش می کنم برات...من و هیلنا با اختلاف چندثانیه به دنیا اومدیم..هیلنا اول به دنیا اومد و به این ترتیب از من بزرگتره..اون قدرت گرفتن زندگی و همینطور بخشیدن اون رو داره.

یونگ سنگ: میدونم

هیون: پس یه چیزایی برات گفته..وقتی من به دنیا اومدم دیمیتر، الهه ی کشاورزی به کاخ پدرم رسیده بود..میدونی..اون قبلا عاشق پدرم بود..اما بعد ما به دنیا اومدیم..از الهه ای که پدر هیچ موقع در موردش صحبت نمی کنه. به هر حال..دیمیتر به خاطر حسادت زنونه اش قسم خورد که من و هیلنا رو نابود کنه.اما بابا هیلنا رو نجات داد و دیمیتر فقط تونست منو از کاخ پدرم برداره و اینجا بیاره...پدرم وقتی فهمید که دیر شده بود و دروازه ی اینجا داشت بسته می شد اما به جاش نیرویی به من عطا کرد که می تونم هر خطری از جانب دیمیتر رو دفع کنم...مثل چیزی که سراغ تو اومده بود

یونگ سنگ سرشو چندبار تکون داد..

یونگ سنگ: پس یعنی تو از موقعی که به دنیا اومدی اینجا هستی درسته؟ پس این شمشیرو از کجا وردی؟ برق تیغه اش درست مثل رنگ موهای هیلناس...و چشمات..الان هردوشون مشکین..اما اون موقع..

هیون: می دونم..این به خاطر قدرتیه که پدرم به من داد. یکی از چشم های من متناسب با خطری که توش قرار دارم تغییر رنگ میده و اینجوری می تونم راحت تر خطر رو ببینم. و در مورد شمشیرم..اینو دایه ام برام ساخت...اون یه زن فوق العاده اس! حتما باید ببینیش! اون میتونه قدرت و انرژی رو از هر چیزی بیرون بکشه!

یونگ سنگ: وای...عالیه..! اما قبلش باید مطمئن باشم دیمیتر دیگه هوس اذیت کردن من به سرش نمی زنه!

هیون: خیالت راحت. تا من کنارت باشم اون نمیاد. اما هنوز الهه و خدایان دیگه هستن که ممکنه اذیتت کنن. اون طور که برام تعریف کردی، باید دشمن زیاد داشته باشی

یونگ سنگ سرشو تکون داد.

*

هیون جونگ خوش حال وارد کلبه ی کوچیکی شد و یونگ سنگ رو هم به داخل دعوت کرد

هیون: دایه! دایه؟ کجایی؟ بیا برات مهمون اوردم!

پیرزنی عصا زنان از توی یکی از اتاق ها بیرون اومد..پیراهن آبی رنگی پوشیده بود و شنل سفیدی روی شونه هاش انداخته بود. موهای سفیدش رو پشت سرش گوجه کرده بود و عینک ظریفی به چشم داشت

یونگ سنگ تعظیم کوتاهی کرد: ام..سلام!

پیرزن لبخند با مزه ای زد: سلام..حالت چطوره یونگ سنگ؟

یونگ سنگ با تعجب ابروهاش رو بالا انداخت و نگاهی به هیون انداخت

هیون خنده ای کرد: دایه همه چیزو میدونه! حتی چیزایی که شاید خودت هیچ وقت نفهمیدی

یونگ سنگ لبخندی زد و دوباهر تعظیم کرد

پیرزن: بشین پسر جون..میرم برات نوشیدنی بیارم

یونگ سنگ نگاهی به دورتادور کلبه انداخت..داخل کلبه در سادگی تمام بود..یه میز ساده ی غذا خوری با چهار تا صندلی کنارش وسط کلبه قرار داشت و آتش زیبایی هم توی شومینه ی کنار دیوار می سوخت.یونگ سنگ با خستگی یکی از صندلی های کنار میز رو کنار کشید و نشست. خواب دیشبش که به هم ریخته بود و بدنش هم درد می کرد.

هیون هم روبه روی یونگ سنگ نشست و دستاش رو روی میز به هم گره زد

هیون: وقتی دیمیتر منو اورد به این سرزمین، کنار یه رودخونه رهام کرد..نمی دونم خواست پدرم بود..یا اتفاق..به هر حال دایه منو کنار رودخونه پیدا کرد..سال هاست که کسی به این سرزمین نیومده و برای همین دایه با خوش حالی از هر مهمونی استقبال می کنه. از منم خیلی خوب استقبال کرد. منو به این خونه اورد و بزرگم کرد و بعد از شناخت توانایی هام، تونست این شمشیر رو برام بسازه

یونگ سنگ: اون خیلی پیره..چطور تونسته همچین کاری بکنه؟

دایه: من هیچم پیر نیستم پسر جون!

یونگ سنگ از جا پرید و به دایه که با سینی نوشیدنی ها نزدیک می شد نگاه کرد

دایه خنده ای کرد: درست من خیلی ساله اینجام..درسته تک تک چیزایی که اینجا هست می شناسم و هر جایی رو بگی مثل کف دستم بلدم..اما میتونم قدرت رو از هرچیزی بیرون بکشم.حتی از یه گیاه..و این نمیذاره من پیر بشم

دایه سینی نوشیدنی رو روی میز گذاشت و کنار هیون جونگ نشست..با دقت یونگ سنگ رو بر انداز کرد

دایه: به این سرزمین خوش اومدی..متاسفم که اینجا هیچ اسمی نداره. چون اینجا فقط یه گذرگاهه

یونگ سنگ: گذرگاه؟ برای کجا؟

دایه نگاهش رو به اتیش توی شومینه دوخت و گفت: به جایی که مسافرا میخوان برن..به جایی که همه میرن ..

دوباره به یونگ سنگ نگاه کرد: برای تو..به جایی که لایلا هست!

یونگ سنگ سعی کرد جلوی تعجبش رو بگیره و سرشو تکون داد..هنوز نمی تونست درک کنه که این پیرزن چطور همه جیز رو درباره ش می دونه.

دایه خم شد و نوشیدنی ها رو از توی سینی برداشت و جلوی هیون و یونگ گذاشت

دایه: بخورین پسرا..باید خسته باشین..دیمیتر موجود جالبی برای سرگرمی نیست!

هیون خنده ای کرد و چشمکی برای دایه اش زد و نوشیدنی اش رو یک نفس سر کشید

یونگ سنگ اما اول نوشیدنی رو با احتیاط بو کرد و بعد جرعه ای کوچیکی ازش رو خورد...طعمی مثل مخلوطی از شیر و شکلات داغ شده داشت

دایه خندید: خیالت راحت..من از تو به سم ها حساس ترم! نمیذارم چیزی که سمیه از در خونه ام بیاد تو

و دوباره به آتیش خیره شد

یونگ سنگ سعی کرد به پیرزن اعتماد کنه و نوشیدنیش رو یک نفس سر کشید

هیون: بیا بریم اتاق من..نیاز به استراحت داری

*

یونگ سنگ با شنیدن صدای غرش مانندی از خواب پرید..نگاهی به هیون انداخت... حتی تکون کوچیکی هم نخورده بود

با وحشت از جا بلند شد و در اتاق رو باز کرد و بیرون دوید..میز وسط کلبه واژگون شده بود و دایه  رو به روی اتش ایستاده بود

شنل دایه با بادی که معلوم نبود از کجا می وزه توی هوا پخش شده بود گرمای آتیش از همون نقطه ای که یونگ ایستاده بود هم حس می شد

دایه دستاش رو بالا اورد..شنل از روی بازوش کنار رفت و آستین پیرهنش هم به بالای بازوش برگشت

یونگ سنگ با چشمای گرد شده به دستای دایه خیره شد..روی دست چپ دایه خالکوبی یه اژدهای سیاه قرار داشت..اژدها دور چیزی چمباتمه زده بود و چشماش مثل زمرد می درخشید و اون قدر درخشش زیادی داشت که یونگ سنگ حس می کرد ازدها زنده اس..

یونگ سنگ زیر لب گفت: اژدها سوار های افسانه ی آشیل..نفرین رود استیکس..

دوباره توی اتاق دوید..کوله پشتیش رو از جایی که خوابیده بود برداشت..با تردید نگاهی به هیون انداخت..به نظر نمیومد هیون از این قضیه اطلاعی داشته باشه..کنار هیون زانو زد و به شدت تکونش داد..هیون چشماشو باز کرد و سر جاش نشست: چیه؟ چی شده؟

یونگ سنگ دستشو جلوی دهن هیون گرفت

یونگ سنگ: هیچی نگو..بیا! وقت نداریم!



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
پگاه چهارشنبه 16 مرداد 1392 07:35 ق.ظ
تنک یوووو

رویا دوشنبه 14 مرداد 1392 03:48 ب.ظ
بسی جالب بود این قسمت...مرسیییی عزیزم...دلم میخواد ببینم قسمت بعدی چی میشه
سارا3 یکشنبه 13 مرداد 1392 07:00 ب.ظ
مررررررررررررررسی اجی...
agra یکشنبه 13 مرداد 1392 03:14 ب.ظ
سلام خوبه یونگ سنگ خوابش سبک اگه به هیون اعتماد میکرد دایه یه بلای سرشون میاورد ممنون خسته نباشی
Elly یکشنبه 13 مرداد 1392 02:40 ب.ظ
Ey baba daiam ke to zard az ab dar omad.merc zod ghrsmate badio bezar ke daram mimaram az konjkavi.
رنت یکشنبه 13 مرداد 1392 03:07 ق.ظ
اوه دایه دشمن در اومد؟؟؟؟؟؟
یعنی هیون هم در خطره؟؟؟؟؟
مرسی عزیزم منتظر قسمت بعدی هستم
moXie یکشنبه 13 مرداد 1392 12:42 ق.ظ
بعلههههه....دیگه به این پیرزنا هم نمیتونه اعنماد کنه...
اینجاش جدبد خیلی جالب بود یه سرزمین که اسمی نداره...یه گذرگاه....
میسییییی
تا قسمت بعددددددددددد
*maHsa* یکشنبه 13 مرداد 1392 12:00 ق.ظ
وای خیلی قشنگ بود
عزیزم من قضیه آشیلو نمیدونم.تو قسمتای قبل درباره اش گفته بودی؟
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر