تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - the rain must fall///part 57

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 12 مرداد 1392

the rain must fall///part 57





سلاااااااااااااااااااااام همگیییییییی !

خوووووبید؟ چه خبررررررررا؟

من اومدم با پارت جدید !

بچه ها حواستون باشه لطفا!! این پارت بسی مهمه)))))))))

نظرا کم نبااااااااااااشه بچه هاااا!

بفرمایید ادامه !






The rain must fall ///part 57



سویانگ سرش را به دیوار تکیه  داد و سعی کرد تا اشک هایش را مهار کند . میان پرده ی اشک ، نگاهش به قامت مردی افتاد که روبرویش ایستاده بود . حتی سعی نکرد تا اشک هایش را پاک کند و از او رو برگرداند ... قبل از این که کاری بکند به آغوش مرد کشیده شد ... زیر لب گفت :" یونگ سنگ ... کمکم کن ..."

بدون این که بتواند حرفش را تمام کند ... در آغوش یونگ از حال رفت ...





نگاهش به زن و مردی که روبرویش بودند افتاده بود و از حرص و درد قلبش ، دست هایش را مشت کرده بود ... دلش میخواست فریاد بزند . به سمتشان بدود و عشقش را ، همسرش را از میان آغوش یونگ سنگ بیرون بکشد ... ولی نمیتوانست ... یونگ سنگ خم شد و جلوی چشم هایش ، سویانگ را بوسید . بوسه ای عمیق روی لب هایش ... لرزش پاهایش ... او را دو زانو روی زمین انداخت . سرش را میان دستهایش گرفت و در حالی که بی صدا اشک میریخت فاجعه ی روبرویش را تما شا کرد . پشت دیوار سنگی ِ حیاط پشتی عمارت ، همسرش ... و برادرش ... داشتند به او خیانت میکردند ... تمام علاقه ای که به سویانگ داشت یک باره از دلش پر کشیده بود ...

.........................

هیورین دستش را جلوی چشم های جونگ تکان داد و گفت :" کجایی اوپا ؟! ببینم این خبر راسته ؟ رئیس پارک و یونگ سنگ اوپا با هم فرار کردن ؟!"

جونگمین نیم نگاهی سرد به او انداخت و لبش را گاز گرفت . آهی کشید و گفت :" انگار اینطوریه ..."

هیورین پوفی کشید و موهایش  را از کلافگی به هم ریخت . نگاهش روی نیم رخ در هم جونگ ثابت ماند . انگار بغض کرده بود !

دستش را روی شانه ی او فشرد و گفت :" به هیون جونگ اوپا فکر میکنی ؟"

جونگ سری تکان داد و زیر لب گفت :" باورم نمیشه سویانگ به هبیون جونگ خیانت کرده باشه . تو این دو ماهی ک تو این کمپانی بودم به وضوح دیدم که سویانگ موقع حرف زدن از هیون جونگ چشماش میدرخشید ! هیورین شی! تو باورت میشه سویانگی که هیون جونگ رو میپرستید اینطوری بهش خیانت کنه ؟ من باورم نمیشه ! هیچ وقت !"

هیورین  کنارش روی نیمکت نشست و گفت :" چانگسو همه جا میگفت عاشقمه ... همه فکر میکردن اون حتی حاضره برای من بمیره ولی اون خیلی راحت منو ول کرد و با یه دختر ژاپنی رفت ... عشق ، دروغه ..."

جونگ به سمتش برگشت . این بار اشک در چشم هایش حلقه زده بود . با عصبانیت گفت :" سویانگ عاشق بود ... عاشق هیون جونگ..."

صدایش را پایین تر آورد و نگاهش را به دست هایش دوخت و ادامه داد :" یونگ سنگ هم عاشق سویانگ بود ... اون آدم بد قولی نیست ... قول داده بود برای سویانگ یه برادر باشه ... فقط یه برادر ... ! چرا این کارو کرد ؟! چرا ؟!"

هیورین تحمل اشک های جونگ را نداشت . سرش را به سینه اش چسباند و در حالی که موهایش را نوازش میکرد گفت :" چرا به خاطر اونها غصه میخوری ؟! اوپا ! هیچ وقت به خاطر دیگران اشک نریز ... دوست ندارم اشکاتو ببینم ... محکم باش ... باشه جونگمین اوپا ؟! قول میدی ؟! من معذرت میخوام ... حق با توئه ... نباید ... نباید درباره ی افراد قضاوت کرد ... عشق همه چیزو خراب میکنه ...گریه نکن اوپا ... گریه نکن ..."

بغض جونگ شکسته بود ... دلش هم ! برای هیون جونگ .... حتی برای یونگ سنگ و سویانگ ... برای برادریشان ... که اینقدر راحت از هم پاشیده بود .... در باورش نمیگنجید .... یونگ قول داده بود مثل یک برادر کنار سویانگ بماند ... یونگ سنگ هیچ وقت زیر قولش نمیزد .... چه شده بود که اینطور به برادرانش خیانت کرد و همسر برادرش را ..."

از آغوش هیورین جدا شد و اشک هایش را پاک کرد . نگاهش به پیراهن هیورین ک از اشک هایش خیس شده بود افتاد . سرش را پایین انداخت و گفت :" متاسفم هیورین شی ... دست خودم نیست ... تحملش برام خیلی سخته ... خیلی سخت ... "

هیورین ساکت بود . نفس های غیر عادی اش باعث شد که سرش را بلند کند و به چهره اش خیره شود . باورش نمیشد ...! هیورین بی صدا اشک میریخت ! صورتش سرخ شده بود و با نگاهی که جونگ به صورتش انداخت بغضش ترکید و با صدای بلند گریه کرد . جونگ شانه اش را مالش داد و گفت :" چی شده هیورین شی ؟! چرا این کارو میکنی ؟! واسه چی گریه میکنی؟! دختر من خودم دارم دیووونه میشم تو دیگه بد ترش نکن !"

هیورین انگار قصد ساکت شدن نداشت ! خودش را در آغوش جونگمین رها کرد و میان گریه هایش به زور گفت :" عاشقش بودم ... من عاشق چانگسو بودم ... یک سال تمامه که ولم کرده و بهم خیانت کرده ولی من ... من ِ احمق هنوز هم عاشق اون کثافتم ... هنوزم دوسش دارم ... "

جونگ موهای او را نوازش کرد . چه دنیا ی عجیبی بود ... هر کسی برای خودش درد و مشکلاتی داشت ... از طرفی فکر قول برادری یونگ سنگ و پیمان ازدواج سویانگ و خیانت هر دو ذهنش را میخراشید و از طرفی رنج های دختری که به او تکیه کرده بود و غم های یکساله اش را با او شریک شده بود . .. بی اختیار بوسه ای روی موهایش زد و گفت :" آروم باش هیورین شی ... "

هیورین کم کم ساکت شد . سرش را بلند کرد و به چشم های جونگمین که در چند سانتی صورتش بود خیره شد ... نگاهش به روی لب های جونگ لغزید ... بدون فکر خم شد و بوسه ای به لب های جونگ زد ! از جا پرید و بدون هیچ حرفی از دید جونگ ناپدید شد ...!

جونگ مین با بهت ، بی حرکت نشسته بود و از جایش تکان نمیخورد ! بالاخره وقتی توانست به خودش بیاید ، به اطرافش نگاهی انداخت ... خوشبختانه در حیاط خلوت کمپانی پرنده پر نمیزد و دید ساختمان مقابل به خاطر جنگل تقریبا انبوه روبروی نیم کت از بین رفته بود .

 نفس عمیقی کشید و دستش را روی لبش گذاشت ... احساس خودش را نمیفهمید ... میان فکر های جور واجور و مشغله های ذهنی اش ... این بوسه ... از طرف مین هیورین ... دختری که در این دو ماه ، لحظه به لحظه به او نزدیک تر شده بود ... ، خط قرمزی بود بر همه ی موضوعات درون ذهن آشفته اش !

داغی لب هایی که لحظه ای پیش به روی لب های سردش فرود آمده بود و حالا کل وجودش را به آتش زده بود ... نمیگذاشت به چیزی جز هیورین فکر کند ...

.............................................................

کیو جونگ در یک مرخصی کوتاه به سئول آمده بود . درون پذیرایی خانه ی بوآ که حالا به اتاق کنفرانسی تبدیل شده بود ، آن چنان بحثی بالا گرفته بود که صدا به صدا نمیرسید .

بو آ ، کی بام ، هیونگ جون ، کیو جونگ و جونگ مین دور هم جمع شده بودند تا فکری به حال اوضاع موجود بکنند . کسی فکرش را هم نمیکرد که سویانگ بخواه با یونگ سنگ ، به هیون جونگ خیانت کند .

کیو جونگ با عصبانیتی آشکار داد زد :" کسی از هیون جونگ خبر داره ؟! اصلا میدونید مرده است یا زنده ؟!

جونگ مین آهی کشید و گفت :" خودشو با مشروب خفه کرده ! شده یه دائم الخمر درست و حسابی ! میخوره تا خرخره و میخوابه ! دوباره میخوره تا خرخره و میخوابه ! خبر نگارا هم دارن پاشنه ی در خونه اشو از جا میکنن !"

هیونگ جون سرش را میان دست هایش گرفت و نالید :" کاش این مسئله بین خودمون مونده بود ...  کدوم احمقی رسانه ایش کرد ؟!"

بوآ ک تا آن لحظه ساکت به جایی خیره بود گفت :" هئو یونگ سنگ ...! از یه منبع موثق توی تلوزیون بهم خبر دادن ! یونگ سنگ شی خودش خبرشون کرده بود و یه سری عکس از ... از خودش و سویانگ ... براشون فرستاده بود !"

با فریاد کی بام همه به سمتش برگشتند و با تعجب به او خیره شدند ! مشتش را روی میز کوبید و با صدایی بغض آلود ، در حالی که اشک در چشم هایش جمع شده بود داد زد :" دروغه .... اینا همش دروغه ... پارک سویانگ به شوهرش خیانت نمیکنه ... هیچ وقت این کارو نمیکنه ...."

کیو جونگ با کلافگی گفت :" کی بام ! یونگ سنگ و سویانگ عاشق هم بودن ! منکر این که نمیتونی بشی ؟!"

کی بام با فریاد رو به کیو گفت :" سویانگ یه زمانی هئو یونگ سنگ رو دوست داشت ولی پس زده شد ... همتون هم اینو میدونید ! یونگ سنگ وقتی عاشق سویانگ شده بود که دیگه کار از کار گذشته بود و پارک سویانگ ، کیم هیون جونگو عاشقانه دوست داشت ... همسرشو .... شما ها انقدر راحت  به اون شک میکنید ؟!"

جونگمین دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت :" آروم باش پسر . ... کاریه ک شده و نمیشه جمعش کرد ... فعلا باید یه جواب درست حسابی برای رسانه ها پیدا کنیم تا..."

بوآ حرفش را قطع کرد :" بذارین همونطور که یونگ سنگ و سویانگ میخوان پیش بره ، جونگمین شی ! اگه خودشون میخوان همه بفهمن و به این موضوع پی ببرن ... پس تو کارشون دخالت نکنید ..."




می توانید دیدگاه خود را بنویسید
۱۴۲۰ پنجشنبه 17 مرداد 1392 04:08 ق.ظ
هیونمممممممممم‏ ‏من‏ ‏پشتت‏م‏ ‏میترا‏ ‏هم‏ ‏هست‏ ‏نگران‏ ‏نباش‏ ‏
Mitra پاسخ داد:
بهله بهله !^^
زهره چهارشنبه 16 مرداد 1392 02:06 ب.ظ
سلام این یونگ سنگ هم گناه داره تاکی باید به پای سویانگ بشینه کمکش کنه چرایه دختر برای یونگ سنگ نمی ذاری
Mitra پاسخ داد:
زهره خانومی !
موضوع داستان تا آخرش مشخصه ! دست نمیتونم بزنم بهش !
مرسی میخونی عزیزم ***
Rahil دوشنبه 14 مرداد 1392 08:19 ب.ظ
هیووووووووووووون
مرسییییییییییییییی عزیزم
Mitra پاسخ داد:
هی.......
فدات عسلم :-*:-*:-*
agra یکشنبه 13 مرداد 1392 02:58 ب.ظ
سلام خوبی آقا این سویانگ مشکل داره چرا پای یونگ سنگ رو وسط میندازه بره یه جور دیگه مشکلشو حل کنه مرسی گلم خسته نباشی
Mitra پاسخ داد:
گلی ! جواب سوالتو حداقل 5 یا 6 قسمت دیگه میگیری !
اونوقته ک میشینی ب جون سویانگ دعا میکنی ! بهله !^^
مرجان یکشنبه 13 مرداد 1392 08:36 ق.ظ
سلام وای اینقدرحرص خوردم فشار خونم رفت بالاازیک سمت برای جونگ مین کیف کردم ازیک سمت برای یونگ ناراحت شدم اخه به یونگ می یاد به هیون خیانت کنه ازناراحتی کل موهام سفیدشد
Mitra پاسخ داد:
هههه
حرص نخو ر ماد ر فدات شم B-)
اکشال نداره زودی همه چی روبراه میشه :-)
رنگ مو بدم خدمتتون ؟!:-P
elham یکشنبه 13 مرداد 1392 08:24 ق.ظ


داداشششششششششششش گلم ........هییییییی.........

یوووووووووووووونگییییییییی...........الهیییییییی ......نمیری تو پسر انقدر منو دق میدیی .........چرا هرکی میخواد از دست عشقش فرار کنه باید به وسیله تو باشه؟؟؟؟؟؟هااااااا!!!!!!!!!!؟؟؟


منم موافقم بانظر بچه ها......یه خورده کلیشه ای شده که به خاطر مریضی ...عشقشونو ول کنن....


هیییییییییی یییییییونگی بچم(مادر بزرگم خیلی زپسر دوست بود ....(فوت شده)عمو کوچیکمو خیلی دوست داشت .....هی همش میگفت ...علی بچم غذانبرده سرکار یادش رفته گشنشه و.......)دیگه افتاده دهن همه فامیل میخوان هی واسه کسی ناله کنن بچم بچم از دهنشون نمیفته ......این یونگی پچم الان خودش داره قد هیون و سویانگ وخودشو داداشاش و........عذاب میکشه.......
Mitra پاسخ داد:
هی......
بیچاره :-*
بس ک دوست داشتنیه این داداش ما :-)
تو کامنت قبل توضیح دادم عزیزم . هدفم اتفاقات بعد از فرار بود :-)
خدا رحمت کنه مادر بزگتو :-)
بچه ی شما فعلا داره فداکاری میکنه بیچاره :-(
فاطیماجون یکشنبه 13 مرداد 1392 02:03 ق.ظ
واقعا اینا از این فکر کلیشه اییه تظاهر به خیانت برا اینکه عشقشون در برابر بیماریشون ضربه نخوره خسته نشدن عایا

تنکیو
Mitra پاسخ داد:
فاطیما جونی :-)
هدفم اتفاقات بعد از فرار بود .
کلیشه بودنشو انکار نمیکنم B-)
فداتتتتت:-*:-*:-*:-*
sajede یکشنبه 13 مرداد 1392 01:52 ق.ظ
مرسی ولی احساس میکنم داستان یه دفعه پریده اینجا.نمیدونم چیجوری بگم!
Mitra پاسخ داد:
میفهمم چی میگی . خودمم از این موضوع راضی نیستم ولی خب برای پیشرفت داستان لازم بود :-/
بارون بهاری شنبه 12 مرداد 1392 09:57 ب.ظ
ممنونم عالی بود
Mitra پاسخ داد:
فدات :-*
*maHsa* شنبه 12 مرداد 1392 09:11 ب.ظ
ببین میترا الان بازار تولد هیونگ گرم نمیتونم خوب نظر بزارم ولی مطمئن باش میام کله اتو میکنم
Mitra پاسخ داد:
ای فدای داداشیم :-*:-*:-*
نخیر مرسی من کله امو دوس دارم o_O
*maHsa* شنبه 12 مرداد 1392 09:06 ب.ظ
جییییییییییییییییییغ
یاااااااااااا
میتراااااااا
خودتو مرده فرض کن
من تو رو خواهم کشت
Mitra پاسخ داد:
جیغ نزن سرطان حنجره میگیری !B-)
اگه دستت ب من برسه من اسمموعوض میکنم میذارم شلغم !o_O
Fadiya شنبه 12 مرداد 1392 08:54 ب.ظ
ااخا من نفسم بالا نمی یاد اشک تو چشام جمع شده اخااااااااااااااا
توروخدا این سوتفاهمو برطرف کن دادچم داره میمیره من جونم به جون داداشم بستست البته بعد از هیوجکم
اخا
ککککک اگه دوست نداری اینجارو اب ببره هر چه زود تر به داد داداچم برس وگرنه
Mitra پاسخ داد:
الهی من فدای احساساتت :-*:-*:-*:-*
گلی گلی این روزا و سختی هاش خیلی طول نمیکشه . بعدش آرامش برقرار میشه . قول میدم فقط یه بلای دیگه سرشون بیارمو ولشون کنم ! خخخخ
موقع خوش بختی هم میرسه عزیزم ***
رنت شنبه 12 مرداد 1392 08:43 ب.ظ
یعنی خیلی تمیز شک دادی ها
سویانگ مریضه و داره می میره برای اینکه هیون غصه نخور یه جور دیگه زمین زدش
مرسی از تصمیم زیباش
مرسی عزیزم منتظر ادامه اش هستم
Mitra پاسخ داد:
خخخخ ... چ کنیم دیه !B-)
دقیقا ! آورین !^^
هی...... بیچارهههههه....
مرسی گلی :-*
Elly شنبه 12 مرداد 1392 08:34 ب.ظ
Salam chi shod? Man alan ghatI kardam.nakone man ye ghesmato nakhondam.ya pareshe zamani dasht? Chera ina ba ham farar katdan? Nakone soyang marize? Cheghad soal kardam
Mitra پاسخ داد:
سلام گلم .
پرش زمانی داشت .
خب از اون جایی ک همه حدس زدن و خز میشد اگه انکار میکردم بله سویانگ مریضه :-(
selia شنبه 12 مرداد 1392 08:23 ب.ظ

Mitra پاسخ داد:
بهله ! بهله !^^
*maHsa* شنبه 12 مرداد 1392 07:55 ب.ظ
111111111111
Mitra پاسخ داد:
آورین ! :دی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر