تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - That Is Not Me/season2/part29

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

شنبه 12 مرداد 1392

That Is Not Me/season2/part29



همگی سلام....احوالاتتون چطوره؟

منو یادتون میاد یه زمانی اینجا داستان میذاشتم

یه کم فکر کنین اها حالا که یادتون اومد بدویین ادامه

 

 

 

 

 

 

خب این چند وقتی که نبودم متاسفانه یه ادم خیلی....

مودمم رو هک کرده بود منم درگیر این بودم تا اینکه وصل شد ولی قول میدم جبران کنم تند تند داستانو بزارم

دیگه اینکه این قسمت کمه چون فصل 2 تموم شده و نمیخواستم فصل دو و سه توی یک پارت باشن اگه سارا جون اجازه بده پارت بعدیو فردا میزارم براتون

و در اخر اینکه یه وب داستان جدید افتاح شده منو یکی از دوستام اونجا داستان مشترک میزاریم به اسم life...again

اگه دوست داشته باشین خوشحال میشم اون داستانمم بخونیم

این ادرسش

 

fictionalstories.mihanblog.com

بفرمایید داستان تا از دهن نیوفتاده

 

راستی جیـــــــــــــــــــــــغ تولد پسرم هیونگه

مبااااااااااااااااااااااااااارکـــــــــــــــــــــــــــــــــــ باشه

 

 

 

 

قبل از اینکه هیون بتونه کوچکترین عکس العملی از خودش نشون بده جاوانا با تمام توان خودش رو به سمت عمارت در حال سوختن کشوند و چند ثانیه بعد بین شعله های اتش گم شد هیون جونگ با نگرانی به اطارف خیره شد کلافه دستی میون موهاش کشید و زیر لب غرید

-اه....لعنتی پس این نیروهای امداد کجان؟

جاوانا با هر بدبختی که بود وارد اون عمارت رو به ویرانی شد دود غلیظ همه جا رو فراگرفته بود و جایی دیده نمیشد شعله های نارنجی رنگ از همه طرف زبانه میکشیدن و صدای تق تق سوختن چوب توی سرش پیچیده بود حتی سرفه ها پیاپی که داشت اونو تا مرز خفگی میبرد هم جلودارش نبود اون فقط یک مسیر مشخص رو در نظر گرفته بود و پیش میرفت انگار زندگی خودش براش هیچ اهمیتی نداشت فقط با التماس میگفت

-خواهش میکنم نسوز خواهش میکنم این تنها چیزی که برام مونده من براش خیلی زحمت کشیدم خواهش میکنم

بلاخره به مکان مورد نظرش رسید در رو هل داد اما باز نشد شعله های نارنجی رنگ هر لحظه بهش نزدیکتر میشدن و توان هرکاری رو از اون صلب میکردن برای اخرین بار تمام توانیش رو جمع کردو فشار محکمی به در وارد کرد در به شدت از جا کنده شد و شعله های اتش با شدت بیشتری به طرف اون حمله کردن جاوانا جیغ خفیفی کشید و سرش رو به پشت برگردوند در حالی که سعی میکرد سرش رو توی یقه لباسش فرو ببره دستهاس رو حائل صورتش کرد و به طرف جلو حرکت کرد چشمش به اون افتاد هنوز همونجا بود کسی تکونش نداده بود با خوشحالی و بی توجه به اطراف به طرف اون دوید درست رو به روش ایستاده بود دستی به نقاشی کشید و گفت

-تو تنها خاطره باقی مونده از دوران بچگی منی نمیتونستم بزارم از بین بری

به اسم پایین عکس خیره شد و زیر لب نالید

-جونگ مین....

هنوز جمله ش کامل نشده بود که سقف بت صدای مهیبی ریزش کرد و بعد از اون جاوانا دیگه چیزی نفهمید

با صدای وحشتناکی که از طرف ساختمون اومد به طرف اون دوید و اسم جاوانا رو فریاد میزد هیچ راهی برای ورود نداشت بلاخره بعد مدتی نه چندان کوتاه نیروهای امداد از راه رسیدن هیون جونگ با شتاب به سمت اونا رفت و گفت

-خواهش میکنم عجله کنید یه نفر اون جاست

بعد از تلاش نیم ساعته جاوانا در حالی که ماسک اکسیژن روی صورتش بود با برانکارد به طرف امبولاس رونده میشد.

سه روز بود که به هوش اومده بود اما چیزی نگفته بود فقط و فقط به یک نقطه خیره میشد و تصاویری مبهم از سوختن نقاشی مورد علاقش توی ذهنش زنده میشدن با قطره اشکی که روی گونه ش جاری میشد به خودش میمومد روز بعد از اون حادثه هیون جونگ به دیدنش اومد شاید با دیدن وضع روحی وخیم جاوانا و بی اختیار این حرف ها رو به زبون اورد و گفت که:

-برادرت فکر میکرد که هنوز به این پسره جیک علاقه داری و اینم میدونست که این علاقه برای تو خطرناک به خاطر همین نقشه فرار جیک رو از زندان کشید میدونست که میاد سراغ تو و همونطورم که انتظار داشت اومد سراغت اما قبل از اینکه تو بری اونجا پلیس اونو دستگیر میکنه خونه رو هم من اتیش زدم برای اینکه تو فکر کنی جیک مرده و از فکرش بیرون بیای اینا رو بهت میگم چون فکر میکنم واقعا دوسش داری حداقل شاید دونستن اینکه زنده و نمرده حالتو کمی بهتر کنه

بعد از اون روز هیون رو دیگه ندید در اخر تصمیم خودش رو گرفت و به کشورش برگشت و تنها به یک چیز فکر میکرد

-کاش حداقل سان هو میفهمید کسی که من دوسش دارم اون جیک عوضی نبود کسی نقاشی که یادگار کودکیم از اون بود جلوی چشمای خودم سوخت.

***

گرمای مطبوعی از بخاری ماشین بلند میشید اما هیچ چیز جلودار لرزشی که درون وجودش پیچیده بود نمیشد پالتو چرمی سیاه رو بیشتر به خودش فشرد و به چراغ های روشن کلبه ای که روی تپه ها قرار داشت نگاهی انداخت.دیگه تحمل نداشت دستش رو روی دستگیره گذاشت و در ماشین رو باز کرد با چکمه های پاشنه بلندش راه رفتن روی اون زمین ناهموار به شدت براش سخت بود اما باید این بازی رو تموم میکرد رو به روی در ایستاد و چند ضربه نسبتا محکم به اون نواخت دقیقه ای طول کشید تا قامت بلند میرندا جلوش ظاهر شد همه زیبایش از بین رفته بود و تنها یک صورت بی حال و داغون از اون باقی مونده بود با تمسخر زیر لب زمرمه کرد

-بلاخره اومدی خواهر

و اماندا متقابلا با تمسخر کلمه خواهر رو تکرار کرد با سر اشاره کرد تا بیرون بیاد و خودش به طرف تپه دیگه ای رفت میرندا از داخل پتویی برداشت و به دور خودش پیچید و دنبال اماندا به راه افتاد هر دو لب تپه ایستاده بودن و به ماه م ستاره هایی که اطراف اونو فرا گرفته بودن نگاه میکردن اماندا بی هیچ مقدمه ای گفت

-قبلا بهت هشدار داده بودم که اونو ول کنی و داره بازیت میده

و میرندا با لحنی طلبکارانه ای گفت

-فکر کنم کسی که داره منو بازی میده تویی نه اون تو هم منو به بازی گرفتی هم جونگ مینو

اماندا با حالت تهاجمی به طرف میرندا خیر برداشت یقه لباس اونو گرفت و میرندا رو به طرف خودش کشید در حالی که دندوناشو روی هم میفشرد از بین اونا فریاد زد

-اره ولی دیگه بازی تمومه خواهر عزیزم اینجا دیگه اخر خطه فقط یکی از ما دوتا می تونه با اون بمونه و اون یک نفر مسلما تو نیستی

میرندا دستاشو روی دستای اماندا گذاشت و با لحنی که خالی از هر کینه و نفرتی بود گفت

-اماندا اون یک نفر هیچکدوم از ما دوتا نیستیم تو راست گفتی اون یه دختری رو دوست داره خیلیم دوست داره

دستهای اماندا شل شد و یقه میرندا رو رها کرد و پرسید

-خودش بهت گفت؟

-اره از همون اول همه چیزو بهم گفت اینکه توی این ازدواج هیچ علاقه ای نیست همش به خاطر سود شرکته پدرشه اینکه بعد از ازدواج با من و به دست اوردن سهام شرکت پدرمون منو طلاق میده و میرده دنبال اون

-ولی تو...

-اره من اونروز بهت گفتم دروغ میگی چون فکر میکردم کسی که جونگ مین دوسش داره تویی و خودت داری از قصد این حرفا رو میزنی تا من بیخیال اون بشم و دوتایی به عشقتون برسین اما چند روز پیش سرزده رفتم توی اتاقش دیدم یه گل سر دخترونه توی دستش وقتی ازش پرسیدم این چیه گفت تنها یادگاری که از اون کسی که دوش دارم برام مونده از اونروز فهمیدم که تو راست میگفتی و هیچ نقشه ای نکشیده بودی.

اماندا حال خواهرش رو به خوبی درک میکرد هردو دچار عشق یه طرفه ای شده بودن که هیچ پایانی نداشت دستهای میرندا رو گرفت و گفت

-پس بیا دوتایی از اون دختر و جونگ مین اتقام بگیریم اون نباید با هیچ کس دیگه باشه مگه نه؟

میرندا دستاشو از بین دستای اماندا بیرون کشید پشتش رو به اون کرد و در حالی که عقب عقب میرفت گفت

-دیگه خیلی دیر شده اماندا من میخوام همینجا تمومش کنم اما تو باید از اون انتقام بگیری هم انتقام منو هم انتقام خودت رو و در یک چشم به هم زدن در برابر چشمهای ناباور اماندا خودش رو به عقب هل داد و از روی تپه به پایین پرت شد.

 

 

خب این فصلم به سلامتی تموم شد

دوست داشتین این فصلو؟؟

از ابهامات داستان گره گشایی شد عایا؟؟

دوستون دارم بخللللللللللللللللللللل 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
razieh یکشنبه 13 مرداد 1392 04:29 ب.ظ
Bichare jong min ajab ghiri oftade9;
)
neshat.NH شنبه 12 مرداد 1392 11:22 ب.ظ
tannaaaaaaaaz koja boodi tooo delemon barat tang shoooode bood! ;)
rastiiii mage amanda nagoft miranda marize pas chera aln khodkoshi kard???
badam mage hyun b javana nagofte bood k jakob to on khonehe sookhte pas chera aln zendast????
ghesmate badi fasle jadideeee??????
azizaaaaam kheil ali bood in ghesmat zood b zoooood bezaaar azizam :* :*
رنت شنبه 12 مرداد 1392 07:05 ب.ظ
واو به همین راحتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
انتقام چی رو بگیره عجب ها
خوب پسر مردم یکی دیگه رو دوست داره زوری که نیست که
مرسی عزیزم منتظر فصل جدید هستم
Elly شنبه 12 مرداد 1392 06:34 ب.ظ
tanaaaz پاسخ داد:
ممنون عزیزکم :))
nafas شنبه 12 مرداد 1392 03:54 ب.ظ
salam tannazjoon mesle hamishe dastanet ali bod faghat age mishe az in be bad zood zood dastano bezar azizam chon dastan az on halate hayejaniish dar miad
vali bazam ali bod
tanaaaz پاسخ داد:
سلام گلم
تشکر نفس جونم شمام مثه همیشه لطف داری
چشم عزیزم حتما حتما....
فدااااااااااااات دوست عزیزم
بوووووووووووووووووووووووووس:-*
رویا شنبه 12 مرداد 1392 02:20 ب.ظ
مرسی طناز جون
tanaaaz پاسخ داد:
خواهش عزیز دلم من بیشتر از تو ممنونم
بوووووووووووووووووووووس
selia شنبه 12 مرداد 1392 01:32 ب.ظ

tanaaaz پاسخ داد:
ممنون عزیزم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر