تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENG( Autumn Spell)season 2 ...part 41

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

جمعه 11 مرداد 1392

BLOODY REVENG( Autumn Spell)season 2 ...part 41



دروددددددد....ببخخشید بازم دیر کردم....

چیکار کنم در مورد این قسمت ها اصلا از قبل فکر نکردم...مخصوصا الان که جواب کنکور اومده و به عمق فاجعه پی بردم..... ببخشید خلاصه

اول از همه تولد هیونگ جون مبارک کوچکترین عضو گروه که تو داستان من..تقریبا از اولش  بدبخت..ولی به چیزی و لو بدم به عنوان کادو تولد که ممکنه خوشبخت ترین بشه...

میبینم کم کم نظرات یه خبرایی شده...بازم ممنونم من کسی و مجبور به نظر دادن نمیکنم...قربون همیگیی..بزنید ادامه....

نگاهی به البوم هایی که مادرش روی زمین انداخت کرد..به دست های لرزان مادرش نگاه کرد

-: این همون دختره...مرجانه خاتم..خواهر مروارید خاتم ...دختر مهیار خاتم..من مطونم هیون جونگ..این دختر و خانوادش زندگی پدرت و نابود کردن...باعث شدن تمام عمرت با عذاب وجدان زندگی کنی...هیون جونگ این دختر همبازی دوران کودکیت ولی..یه قده سرطانی اون خانواده نابود شدس..

هیون جونگ نگاهش را از دستان مادر گرفت و به دیوار روبهرویش خیره شد : مادر خواهش میکنم..

صدای پدر خون را در بدنش خشک کرد: برای چی باید بست کنه؟؟ باید بزارم هر غلطی میخوای بکنی؟؟؟ اره..میدونی چرا ورشکست شدم..میدونی چرا کمرم جلوی خانوادم خم شد ..میدونی چرا یک سال همش در حال فرار بودم؟؟ اره؟؟ میدونی پسره ی خیره سر؟؟ چون من بعد مهیار سهامدار اصلی شرکت بودم...اون یارو که هنوزم نمیدونم کیه دنبالم بود میخواست دخلم و بیاره...میخواست نابودم کنه....میخواست من و بکشه..چون فهمیده بودم مهیار رفیقم و کشته...هیون جونگ این خانواده کمر من و خم کرد...باعث شد تو برای همیشه از این خونه بری...باعث شد..تمام عمر با عذاب وجدان زندگی کنی که چی ؟ که عاشق یه دختر 7 ساله شده بودی....عشقی که بعد از مرگ اون دختر داشت نابودت میکرد عشقی که تا دوران دبیرستانت چشمات روی همه ی دخترا بست...هیون جونگ تو هنوزم اون دختر هفت ساله رو دوست داری..من میدونم که خودتم متوجه این موضوع شده بودی...

مادرش جلو امد و دست های پسرش را گرفت و به طرف صورت اشک الودش برد: هیون جونگم..پسرم...عزیزم...من جز تو یون جونگ کسی و ندارم..اگه بلایی سر تو بیاد.. من میمیرم...نمیتونم تحمل کنم...دور شو از این دختر و هرکی که تو رو بهش نزدیک میکنه دور شو...من انقدر پیر شدم که دیگه نتونم مثل اون سال ها تحمل کنم..میمیرم هیون جونگ...

زانوهایش تحمل وزنش را نداشت...هنوز هم به دیوار روبه رویش خیره شده بود ...روی زمین افتاد صدای برخورد زانوهایش با زمین خانه را به لرزه دراورد...نگاهش به البوم ها افتاد..البومی که در تما این سال ها دنبالش بود ولی پیدایش نمیکرد..به عکس دختری که کنارش ایستاده بود خیره شد...هنوز هم ددود غلیظی که اسمان را گرفته بود به یاد داشت...هنوزم...صدای امبولانش ها در گوشش بود ...میدید که دختر مود علاقه اش را روی برانکارد به داخل اورژانش بردن...یادش بود زخم روی گردن مرجانه...

دستش را روی صورتش گذاشت...از درون داشت نابود میشد...اون دختر حالا همسر برادرش بود...اشکان..نفسش گرفت...صدای نفس های نامنظم مرجانه شبی که در بیمارستان بود تو گوشش پیچید..مشکل ریه ای که دکتر در موردش صحبت میکرد چیزی فراتر از آسم...دستش را روی سینه اش گذاشت..چشم هایش سیاهی میرفت...مادرش کنارش فریاد میزد ولی او هیچ صدایی نمیشنید..جز صدای دختر مورد علاقه اش....گرمی چیزی را روی صورتش حس میکرد...دستش را روی گلویش گذاشت...پدرش کنارش زانو زد..جیب هایش را میگشت..مادرش بلند شد...هنوز هم فریاد میزد...مادرش با سرع اسپری اسمش را روی دهانش گذاشت..یه فشار ..دو فشار...سه فشار.....فایده ای نداشت...این بغضی بود که راه تنفسش را بسته بود...اشک هایش روان شد و در اغوش پدرش شروع به گریستن کرد...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

پاهایش را روی اسفالت خیابان میکشید...اشک هایش بدون اجازه اون گونه هایش را خیس میکرد....کیفش را بیشتر به خودش میفشرد....ساعت ها بود بدون هدفی در خیابان ها پرسه میزد...پاهایش از شدت درد تیر میکشید...کمرش به شدت درد میکرد...دستش را روی شکمش میکشید...امروز حرفایی را به جونگ مین زده بود که هیچ کدام واقعیت نداشت...بوی تعفن...نیشخندی زد..همیشه از بوی عطر تلخ جونگ مین مست میشد...فقط خدا میدانست تمام این سال ها چی کشید بود..جای خالیه حلقه ازارش میداد..."قاتل" جونگ مین هیچ تقصیری نداشت خودش بود که بی هوا پرید جلوی ماشین...ضربه به حدی شدید بود که دکتر گفت قبل از پرت شدنش جنینش از جفت جدا شده بوده....او به جونگ مین میگفت قاتل...ولی خودش قاتل بود..صدای زنگ موبایلش بلند شد خیلی وقت بود که زنگ میخورد ولی مرجان توان جوابگوییش را نداشت...روبه روی خانه ی هنا ایستاد..نمیدانست چطوری سر از انجا دراورده بود...بی اختیار دستش را روی زنگ گذاشت و دقایقی بد در باز شد و هنا با تعجب به مرجان خیره شده بود

-: تو اینجا چیکار میکنی؟؟

مرجان لبخند بی روحی زد: مزاحمم؟؟

هنا سرش را تکون داد: نه..نه من کی همچین حرفی زدم" دست مرجان را گرفت و به داخل خانه کشاند..." خوبی؟؟ چرا انقدر رنگت پریده؟"

مرجان کفش هایش را در اورد و پاهایش را روی زمین گذاشت اما درد در پنجه پایش باعث جیف خفیفی بکشد..هنا با نگرانی بازوی مرجان را گرفت و با خود به سمت اتاقش برد...از دور برای مادرش سری تکان داد که باعث شد مادرش نزدیک نیاید..

مرجان را روی تخت خود نشاند و خودش از اتاق بیرون رفت و با لیوان اب وارد شد..: چه بلایی سرت اومده؟؟ میدونی وقتی دیدم نیستی چند بار بهت زنگ زدم؟ میدونی مرجانه چقدر نگرانته؟؟ کجا بودی؟؟ چی شدی عزیز دلم چرا انقدر گریه میکنی؟؟

-: یعنی واقعا نمیدونی؟؟

-: من چیو باید بدونم شهرزاد؟

مرجان با خشم برگشت سمت هنا: دفعه ی اخرت باشه من و با این اسم صدا میکنی..

هنا لب گزید و دست های مرجان را گرفت: ببخشید حواسم نبود...حالا میگی چی شده؟

مرجان جای خالی حلقه اش را لمس کرد توجه هنا به جای خالی انگشتر نگین دارش جلب شد : جونگ مین برگشته...اومد سراغم ..تو دانشگاه دیدمش..فقط از دستش فرار کردم ولی ..ولی گیرم انداخت، منم هر چی که نباید میگفتم و گفتم ...تمومش کردم..

هنا دستش را روی دهانش گذاشت: جونگ مین برگشته...صبر کن ببینم اون چجوری وارد دانشگاه شده؟؟

-: نمیدونم...

هنا صورت سفید مرجان خیره شد...لیوان اب را روی میز گذاشت . کنار مرجان نشست ..سرش را روی سینه اش گذاشت: میخوای چیکار کنی؟

-: همون کاری که تا الان کردم؟

-: فرار ..اره مرجان..نمیخوای دست برداری..برو بهش بگو..بگو که حامله بودی..بگو نتونستی بهش زنگ بزنی..بگو هنوزم دوسش داری..تو خودتم شدت علاقت و نمیدونی ..من میدونم که از نزدیک میدیدم داری اروم اروم اب میشی..میبینم چطوری میخندی ولی چشمات پر غم...روز اولی که دیدمت فکر میکردم یه بیخیالی مثل خودمی ..ولی بعد فهمیدم یه غم بزرگ تو قلبت داری..وقتی هرسال به این روزا نزدیک میشدیم..غم چهرت بیشتر می شد..مرجان..جونگ مین اشتباه کرده...برگرد پیشش ولی قبلش تنبیهش کن...ولی نه اینجوری ، با ایندت بازی نکن..راستش..باید یه واقعیتی و بهت بگم....تحملش و داری؟فکر کنم زمان گفتنش رسیده...

مرجان اشک هایش را پاک کرد و از اغوش هنا بیرون امد: واقعیت؟

هنا دست هایش در هم گره زد و سرش را تکان داد:یادت اون روز صبح یه مجله رو خریده بودم یادته پیشت جا موند...همون مجله ای که توش جونگ مین شایعه رابطش بازیگر زن مقابلش و  تایید کرده بود..

مرجان سری تکون داد و به لب های هنا خیره شد : راستش ..جونگ مین هیچوقت صحت اون شایعه رو اعلام کرد...برادرت اشکان وقتی دیده بود هر روز داری افسرده تر میشی میخواست کاملا نا امیدت کنه تا برگردی به زندگی..برای همین اون روز صبح بدون این که به من بگه چی تو مجلس بهم گفت اون نقش و برات بازی کنم...من..

سیلی که مرجان به صورتش زد مانع از ادامه حرفش شد...: حقمه هرچقدر بزنی حقمه ولی به جون همین داداشم که میدونی چقدر دوسش دارم ..نمیدونستم تو اون مجله چیه..بعدش فهمیدم...اگه میدونستم هیچوقت بهت نمیدادمش...

سیلی دوم مرجانه باعث شد بغضش بشکند: بزن تا سیر بشی..بزن تا تمام این سال هایی که با عذاب زندگی کردی جبران بشه...

-: برو بیرون...نمیخوام ببینمت...

هنا با پاهایی لرزان بلند شد و به طرف در رفت : این و بدون که دیگه هیچوقت دوستی به نام کیم هنا ندارم..تو بازم میشی دانشجو کیم که با یکی از استاداش خیلی صمیمیه...

هنا دستش را روی دستگیره فشرد و از اتاق خارج شد...

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

لباس هایش را در کمد گذاشت موهایش را کنارش ریخت و روی صندلی جلوی اینه نشست....دستش به صورتش کشید ...نفس عمیقی کشید و  برس را برداشت و اروم اروم روی موهایش میکشید...

-: خوش گذشت عزیزم؟

-: مگه میشه با وجود پسرا بد بگذره؟؟

اشکان نیم خیز شد و دستش را تکیه بدنش دارد : هیونم بود؟؟

-: نه..تعجب کردم..هیون جونگ خیلی با جه جونگ صمیمی ..مثل خواهر برادرن..

اشکان دمر خوابید: خوبه از همچین شانس بزرگی استفاده نکرده..ازش بعیده؟

-: چی میگی اشکان؟!

-: هیچی عزیزم..زود بیا بخوای خیلی خستم....

 

 



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Mina سه شنبه 15 مرداد 1392 08:44 ب.ظ
خیلی عالی بود ممنون
NeGy پاسخ داد:
خواهش میکنم مینا جون...ممنون عزیزم:*
سه شنبه 15 مرداد 1392 07:02 ب.ظ

NeGy پاسخ داد:
قربون شما:))
سارا شنبه 12 مرداد 1392 12:50 ب.ظ
میگم این اشکان خیال مردن نداره؟ نمیشه بکشیش همه راحت شن؟

چند قسمت دیگه مونده تموم شه
NeGy پاسخ داد:
وإلا تو كه باید بدونی سرنوشتش و ... دلم میسوزه مرجانه بیوه بشه...
یك فصل مونده.. فصل آخر كلا جنایی رحم و مروت نداره... عشق و عاشقیش بسیار اندكه تحمل .. از قسمت های بعدی... میریم پیش به سوی آخر فصل:))
رنت شنبه 12 مرداد 1392 02:16 ق.ظ
بله الان دیگه کاملا معلوم شد
دلم می خواد اشکان رو خفه کنم
مرسی عزیزم
NeGy پاسخ داد:
بلههههههههههههه
دقیقا دلم میخواد تیكه تیكش كنم.....
خواهش میكنم قربون شما:ء*ء:*
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر