تبلیغات
.••ღThe First Korean Web $toriesღ••. - BLOODY REVENGE (Autumn spell) season 2...part 40

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سه شنبه 8 مرداد 1392

BLOODY REVENGE (Autumn spell) season 2...part 40



درود بر تمامی خواننده های عزیزم...

ببخشید بچه ها خیلی دیر شد ....اینترنتم مشکل پیدا کرده اصلا سرعت ندارم...امروزم دیر شد  ببخشید داشتم رمان میخوندم که تازه بعد از 200 صفحه داستانش شروع شده نمیتونم  نخونم...

این شبا دعا فراموش نشه...محتاجیم به دعا بدجور....نماز روزه های همگی قبول...

میوزیک ویدئو هیون جونگم که همه دیدین...خیلی قشنگ بود....هرچند که به قول خودش باید حتما دستمال به دست میدشیم...امیدوارم حسابی موفق بشه....

خوب دیگه بری ببینین چه خبره...ای دلم میخواست بیشتر این جوجو رو حرص بدم...نشد دیگه......

دعا یادتون نره ........

 

 

نگاهی به ساعتش کرد..هنوز چند ساعتی فرصت داشت..تصمیم گرفت ادامه راه را قدم بزند...پارسال هم همین کار را کرد..همین مسیر را طی کرد . فکر کرد...در مورد زندگیش...در مورد جونگ مین که بدون کلمه ای برای همیشه ترکش کرد..هنوز هم صحبت های خبرنگار را به خوبی به یاد داشت...هنوز خط به خط اخباری که در سایت رسمیش انتشار کرد را حفظ بود...گاهی شب ها تمام ان خبر ها را برای خود مرور میکرد تا فراموش نکند چگونه غرورش له شد...هنوز هم به یاد داشت..چشم های به خون نشسته اشکان را صورت غمگین مرجانه را که خبر نابودی فرزندش را میداد..خورد شدن برادرش...وقتی کنارش روی زمین زانو زد و التماس کرد جونگ مین را فراموش کند... به سنگ فرش خیابان خیره شد ..سر تیتر اخبار را با خود زمزمه کرد..." پارک جونگ مین عضو گروه ss501 برای ادامه فعالیت های خود و نقش افرینی در سریال جدیدش راهی ژاپن شد...به گزارش کمپانی البوم جدید گروه 4 مارچ منتشر خواهد شد"..." پارک جونگ مین در گفت گوی خود با خبرنگار مجله ی استار اعلام کرد تا چند ماه اینده فعالیت گروهی نخواهد داشت"..." هنوز یک هفته از بازگشت پارک جونگ مین عضو گروه ss501 به سئول نگذشته..امروز متوجه شدیم...ایشون باز هم برای ادامه بازی در سریال طولانی خود به ژاپن برگشت...شایعاتی وجود داره که نشان میده پار جونگ مین به کمپانی خود به مشکل برخورده است..." پارک جونگ مین ضمن رد تمامی شایعات اعلام کرد ..سال اینده به کره برخواهد گشت و اولین البوم سولو ی خود را منتشر میکند..." پارک جونگ مین اعلام کرد چند ماه است که با یازیگر زن مقابل خود به قرار عاشقانه میرود"..."پارک جونگ مین در مراسم عروسی هئو یونگ سنگ به دلیل مشغله ی کاری شرکت نکرد"

هنوز هم با یاداوری تمام این اخبار اشک به چشمانش هجوم می اورد...نفس عمیقی کشید و به روبه رویش خیره شد...در تمام این دو سال بار ها سعی کرده بود تا با او صحبت کند...شبی که از پله ها افتاد قرار بود با او تماس بگیرد ولی وضعیت خراب روحی و جسمی اش این اجازه را نمیداد...تا این که متوجه شد او با دختری دیگر رابطه دارد...تصمیم گرفت فراموشش کند قاتل فرزندش را کسی که بار دیگر به اون ضربه زد از ریشه سوزاندش...چند روزی بود که میخواست تصمیم خود را در مورد درخواست ازدواج استادش را به هنا برساند...دیگر هیچوقت حاظر به ازدواج نبود..قلبش تحمل شکست دیگری را نداشت....

کنار دیوار ایستاد بسته را روی زمین گذاشت..چشمانش را پاک کرد...نمیخواست روز تولد برادرزاده اش به خاطر حال خراب او خراب شود....

-: خاله مرجی..اومدی؟

مرجان روی دو زانو اش خم شد و دستانش را از هم گشود: ای قربون اون مرجی گفتنت برم بدو بیا یه بوس بده ..خانم خانما..

پارمیس به طرف مرجانه رفت و بوسه ای محکم بر گونه اش زد ..: الهی فدات بشم..چقدر بزرگ شدی...

پارمیس خم شد و کنار پای مرجان را نگاه کرد: این چیه؟

مرجان بسته را بلند کرد و به طرف پارمیس گرفت ..کادوی تولد برای شما..تولد 2 سالگیت مبارک ...

-: خاله خانوم...زحمت کشیدی..حالا چی هست...

مرجان رو به مرجانه ایستاد..پارمیس و در اغوش گرفت و گفت: سورپرایز..فضولی نکن .." دست پارمیس و گرفت " مگه نه خاله؟؟

پارمیس سری تکون داد و دستش و دور گردن مرجان انداخت: میرسی.مرجی جونم...

-: پارمیس..با ادب باش....خاله مرجان...

-: ولش کن بچه رو بزار هرچی دوست داره صدام کنه...

به طرف صندلی رفت و پارمیس را کنار خود نشاند: اشکان کجاست؟

مرجانه چایی که ریخته بود را رو به رو مرجان روی میز گذاشت: زنگ زدم گفت کار یکی از موکلاش طول کشیده ...دیر تر میاد...

-: بقیه مهمونا چی؟

مرجانه بلند شد رفت پشت پنجره: راستش جه جونگ زنگ زد گفت جشن و بندازیم برای فردا شب...بریم خونه ی اونا...

-: پس کنسل شد؟

مرجانه پرده را در دستش میفشرد : اره..به جاش فردا شب کلی خوش میگذرونیم..

مرجان کمی از چاییش خورد و به پارمیس که اطراف جعبه قدم میزد لبخند زد: جه جونگ حالا نمیتونست امشب و میومد ..تولد امشبه نه فردا...

-: میخواست همه باشن...

مرجان بلند شد به سمت پارمیس رفت: "آی آی شیطونک...بزار کمکت کنم بازش کنی..."رو به مرجانه کرد" خوب امشبم همه بودن..

کنار پارمیس روی زمین نشست و روبان ها رو باز میکرد: اگه میدونستم ...کادو رو نگه میداشتم برای فردا...

صدای جیغ پارمیس مرجانه را از جا پراند : چی شد پارمیس..

پارمیس مرجان را در اغوش گرفته بود و میبوسید: پارمیس ..ولم کن ...فهمیدم خیلی خوش حال شدی...

مرجانه کمی خم شد ..جسم سفیدی رو روی زمین دید..گربه سفید رنگی روی زمین خوابیده بود و اروم اروم میو میو میکرد...: مرجان چه کردی؟ چقدر خوشگله..تازه بدنیا اومده؟

مرجان پارمیس رو روی پای خود نشاند و گربه رو از روی زمین بلند کرد:" اینطوری که فروشنده میگفت 1 هقته و چند روزی میشه.. "رو به پارمیس گفت : حالا اسمش و چی بزاریم؟؟

-: جونی

مرجان با تعجب گفت : جونی؟ جونی دیگه چه اسمی؟؟

پارمیس شونه ای بالا انداخت ..جونی را در اغوش گرفت و به طرف اتاقش از پله ها بالا رفت...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کتابش را ورق میزد...باد خنکی که می وزید باعث لرزش شد..کتابش را بست و یقه ی کتش را بالا تر کشید نگاهی به ساعتش کرد: معلوم نیست این هنا کجاست؟

از جایش بلند شد دستش را جلوی دهانش گرفت تا گرمش کند...احساس سنگینی نگاهی را کرد برگشت و به اطرافش خیره شد ...از دور هنا را دید که با قیافه ای خواب الود به سمتش میومد..کتابش را از روی صندلی برداشت و به سمتش رفت : هی دختر..چرا انقدر دیر کردی؟

هنا سرش را بالا اورد و به مرجان خیره شد ...کیفش را روی چمن ها ی زرد شده انداخت و خودش هم نشست...چشم هایش را بست و گفت: برادر عزیزم ...تنبیهم کرد ...یه طرح نمیدونم چی بود ساختمون بود..هتل بود..مرکز خرید بود ...فقط میدونم انقدر اتاق و دستشویی و کوفت و درد داشت که تا همین 1 ساعت پیش داشتم روش کار میکردم تازه اون چیزی که میخواسته نشد...

مرجان با خنده کنارش نشست: چه تنبیهی...خوب میخوابیدی ادامش و امروز انجام میدادی..

-: خوش حالی؟ گفت اگه امروز صبح بهش ندم باید این ترم و برم استراحت ...

-: جدی؟

"نه شوخی" از جایش بلند شد و کیفش را برداشت همون طور که لباسش را تمیز میکرد گفت : بلند شو بریم که امروز کلی کلاس داریم...منم خیلی خستم بریم حداقل قبل از ورود برادر یه کم چرت بزنم...

مرجان از جایش بلند شد پشت هنا به حرکت درامد...احساس میکرد کسی دنبالش هست ...برگشت و نگاهی به پشتش انداخت..به جز چند تا از دختر های دانشگاه کسی را ندید شانه ای بالا انداخت و حرکت کرد..

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کیو جونگ روی کاناپه نشست و پاهایش را روی میز گذاشت و دست هایش را از جلو کشید : هیون جونگ هیونگ...مطمئنی امشب نمیای؟

-: اره ...باید یه سری به مامانم بزنم...

کیو جونگ سری تکون داد و سیبی از روی میز برداشت و گازی ازش زد و گفت : پارمیس و زن داداش خیلی ناراحت میشنا...

-: میدونم..ولی مامان گفت کارش خیلی مهمه....سال تا سال حالی از من نمیپرسن ..یه شب که میخوام برای خودم باشم میگن کار مهمی باهات داریم...ول کن کیوجونگ شما ها برین من خودم فردا شب میرم از دل پارمیس در میارم...جه جونگم باهاش صحبت میکنم...فقط شب مراقب جونگ مین باش ...تا اون جایی که امکانش باشه از مرجان دور نگهش دار...

-: میگم..اشکانم میاد؟؟

-: نه..وقتی فهمید جونگ مین میاد..گفت شرکت نمیکنه...اما مرجان چیزی نمیدونه..راستی کجاست؟ از صبح ندیدمش

کیو جونگ شونه ای بالا انداخت و صدای تلویزیون بلند کرد: منم ندیدمش...ولی فکر کنم صبح زود زد بیرون...

هیون جونگ اهی کشید و به کیو جونگ ملحق شد ...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هیونگ جون قدم های باقی مانده را طی کرد ...دختر روبه رویش را در اغوش گرفت و چاقوی را زیر گردنش گذاشت: من هیچ وقت عاشقت نبودم...پولت و میخواستم....امتیازایی که داشتی..من چرا باید از یه دختر لوس و خودخواهی مثل تو خوشم میومد...الان که همه چیز و خودت فهمیدی خوش حالم کردی..چون نمیدونستم چجوری واقعیت و بهت بگم...

دخترک دست و پا میزد و اشک میریخت...

-: ببخشید مجبورم ساکتت کنم...امیدوارم در زندگی بعدیت همچین اشتباه بزرگی و نکنی و نزاری یه قاتل زنجیره ای وارد زندگی قشنگ بشه...

بوسه ای عمیق بر پیشانیه دخترک زد و چاقو را بدون لحظه ای درنگ در گردنش فرو کرد...دخترک روی زمین افتاد ...

با صدای کات کارگردان دخترک از روی زمین بلند شد : سونبه تو واقعا خیلی خشنی..

هیونگ جون لبخند بیروحی زد و چاقو را از کنار گردنش برداشت و به طرف صورت دخترک برد: اگه دلت نمیخواد اون زبون درازت و قطع کنم همین الان بزن به چاک...

-: سونبه...

هیونگ جون لبخندی زد و به سمت اتاقک لباس رفت...تلفنش را برداشت و نگاهی به عکس دخترو همسرش کرد ...بوسه ای بر عکسشزد لباس هایش را عوض کرد و میکاپش را پاک کرد ...با کارگردان و بقیه گروه خداحافظی کرد و سوار اتومبیلش شد....بعد از اخرین دیدارش با سورا...به زندگی برگشته بود وقتی شکم برامده اش را دیده بود قلبش درد گرفته بود...کمرش خم شده بود...دیگر نمیتوانست سورا را برای خود بداند....اشتباهی کرده بود جبران ناپذیر...از زندگیش با سو یونگ راضی بود ..هرچند عشقی نسبت به او نداشت ولی سویونگ با ابراز عشی که به او میکرد... هر روز بیشتر به او علاقه مند میشد....مخصوصا که الان فرزند دیگری را هم در راه داشت...پسر کوچکش تا 4 ماه اینده بدنیا می امد....با یاداوری پسرش سرعتش را بیشتر کرد...دلش برای دختر و همسرش تنگ شده بود..از دیشب درحال فیلم برداری بود خانه نرفته بود ..شماره همسرش را گرفت.. وقتی صدای خسته ی همسرش را شنید و لبخند عمیقی زد..: همسر من امروز حالش چطوره...

سو یونگ با شنیدن صدای همسرش گویی انرژی گرفته باشد با صدایی که خستگی درش دیده نمیشد گفت : به لطف پسر عزیزتون تا صبح نخوابیدم...اما الان خوبم..صدای همسر عزیزم و که شنیدم حالم بهتر شد...

هیونگ با نگرانی پرسید: سو یونگ خوبی؟ چرا نخوابیدی؟

-: نگران نباش عزیزم..ترسیده بودم...اما الان حالم خوبه...

-: از چی؟

-: پشت تلفن نمیشه...

-: سو یونگ اگه نمیخوای تصادفی چیزی بکنم بگو چی شده بود..

-: راستش از سر شب درد داشتم ...بعدشم خونریزی داشتم...به دکتر زنگ زدم اونم گفت نگران کننده نیست ولی بهتره تا زمان زایمان استراحت مطلق باشم...راستش..

-: نگو پشت ماشین نشستی...

-: هیونگ جون مجبور بودم..سورا کلاس داشت..

هیونگ با عصبانیت روی فرمان کوبید: چو سو یونگ مگه دکتر قدغن نکرده بود؟ سورا کلاس داشت ..پس اون راننده بی خواسیت وظیفش چیه؟ اگه بلایی سرت میومد من چیکار میکردم؟؟

صدای بغض الود سو یونگ در ماشین پیچید: ببخشید عزیزم...

هیونگ نفس عمیقی کشید..مدت ها بود صدای اشک های سو یونگ ازارش میداد...همیشه او بود که چهره ی شاداب سو یونگ را غمگین میکرد: ببخشید عزیزم..گریه نکن...یه لحظه عصبانی شدم..تا 10 دقیقه دیگه خونم..از جات تکون نخور تا بیام...

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

مرجان با خستگی چشم هایش را مالید و به سمت سلف دانشگاه رفت ..تا یک ساعت دیگه کلاس بعدیش شروع میشد...از صبح چیزی کلافه اش کرده بود..همش احساس میکرد کسی به او خیره شده ...سنگینی نگاهش را حس میکرد...

روی صندلی منتظر هنا نشست...سرش را روی میز گذاشت....چش مهایش گرم شد که احساس کرد کسی روی صندلی روبه رویش نشست...سرش را بلند کرد اما با دیدن جونگ مین روبه رویش...شکه شد...خودش را عقب کسید که باعث شد صندلی پلاستیک کمی به سمت عقب خم شود و نزدیک بود روی زمین بیوفتد...جونگ مین خم شد و صندلی را گرفت ...با لبخند همیشگیش به چشم های مرجان نگاه کرد..چشم هایی که از اشک برق میزد...کنارش روی زمین زانو زد..کلاه کپش را برداشت دست مرجان را گرفت و بوسه ای بر انگشتان کشیده اش زد...

مرجان با حساس گرمیه بوسه به خودش امد..دستش را از دستان جونگ مین بیرون کشید و به سرعت از سلف خارج شد.......

جونگ مین بلند شد و پشت سرش شروع به دویدن کرد..چند بار صداش کرد..از در دانشگاه بیرون امدند..مرجان شروع به دویدن کرد..نمیخواست حتی یک لحظه دوباره جونگ مین را ببیند...

-:مرجان!!

مرجان بدون توجه به او به مسیرش ادامه داد.. لرزشی تمام وجودش را گرفته بود.

جونگ مین سرعتش را بیشتر كرد و خودش را به مرجان رساند دستش را گرفت و به سمت خودش برگرداند، مرجان برگشت ولی هنوز هم به صورت جونگ مین نگاه نمیكرد

-: یعنی انقدر ازم متنفری كه حتی نمیخوای تو چشمام نگاه كنی؟!

مرجان حركتی نكرد، جونگ مین دستش را روی صورتش گذاشت و به سمت خود برگردوند.... 

-:خانمم، یه چیزی بگو ، بگو چته؟ من چیكار كردم كه خانمم انقدر از دستم عصبانی و ناراحته ؟ حرف بزن میخوام صدای قشنگت و بشنوم .

مرجان تو چشمای جونگ مین نگاه كرد.. برق عشق را میتوانست بخواند....ولی دیگر برای هر چیزی دیر شده بود.. تمام سردی وجودش را در چشمانش ریخت... شل شدن دستان جونگ مین را حس كرد.. چشمانش رنگی از غم گرفت... میتوانست فشرده شدن قلبش را بغضی كه هر لحظه بیشتر میشد را احساس كند لحظه ای حالت سرد چشمانش از بین رفت ، سرش را برگرداند و با سرد ترین حالت ممكن گفت: متنفر نیستم ازت .. این بوی تعفنت كه باعث میشه ازت دور بشم..  روح كثیفت كه نمیزاره باهات هم كلام بشم... انقدر كثیفی كه الان كه دستم و گرفتی احساس تهوع بهم میده... من..

جونگ مین دست مرجان را به سمت كوچه ی تنگ و تاریكی كشید و به دیوار روبه رویش كوباندو خودش با فاصله كمی ازش ایستاد... مرجان گرمی نفس جونگ مین را حس میكرد دستانش را مشت كرد و سعی كرد به چشمانش خیره نشود.. با دیدن ان دو تیله ی مشكی كه الان از خشم و عشق به سرخی درامده بود ... خودش را میباخت..

-: كه من كثافتم اره؟؟ هنوز پارك جونگ مین و نشناختی...میخوای بهت بگم كثافت بودن چیه؟ میخوای بهت نشون بدم..."فریاد زد" اره لعنتی؟!

دیگر نمیتوانست بغضش شكست و اشك هایش روی گونه های سرخش سرازیر شد.. دستانش شروع به لرزیدن كرد... جونگ مین پیشانیش را به پیشانی مرجان چسباند: چرا با خودم و خودت بد تا میكنی ، میدونی این مدت چقدر بی تابیت و میكردم؟ میدونی وقتی شنیدم خوب شدی چقدر خوش حال شدم؟؟ سرش را بیشتر خم كرد و نوك دماغش را به دماغ مرجان چسباند ، میدونی هرشب خوابت و میدیم  ، صورتش را نزدیك تر كرد.. فاصله شان به اندازه یك نفس بود... : دلم برات پر زده بود زندگی من... فاصله ی كم بینشان را طی كرد و بوسه ای كوتاه به لب های مرجان زد: میدونم همه ی حرفات و از حرص زدی..ولی من فراموشش كردم ، برای همیشه.. كمی مكث كرد و سرش را به گوش مرجان نزدیك كرد.. دوست دارم، لاله ی گوشش را بوسید.. مرجان هنوز هم مانند مجسمه ای ایستاده بود.. داغ شدن پوست گردنش را احساس میكرد.. نباید كنترل خود را از دست میداد جونگ مین بار دیگر او را بوسید ولی این بار از او جدا نشد و هر لحظه شدت بوسه هایش بیشتر میشد...مرجان دیگر نمیتوانس تحمل كند او با تمام وجودش مرد روبه رویش را دوست داشت با تمام بدی هایی كه در حقش كرده بود ... جواب بوسه ی جونگ مین را داد و همین باعث شد تا جونگ مین  امید از دست رفته أش را بدست بیاورد.. دستش را دور مرجان حلقه كرد و اورا بیشتر به خود میفشرد.لحظه ای دردی را روی لب هایش احساس كرد، تمام خاطرات سال گذشته در جلوی چشمانش جان گرفت، از دست دادن جنین چند ماهش...خبر رابطهی جونگ مین با بازیگر زن مقابلش... دستانش را بالا اورد و روی سینه جونگ مین گذاشت و با شدت به عقب هول داد ، جونگ مین خواست بار دیگر نزدیك شود اما با صدا ی مرجان كه از شدت بغض میلرزید با ترس گفت: چی شد؟ 

با نگرانی سرا پای مرجان را نگاه كرد، دستش را روی بازویش گذاشت: دستت و به من نزن؟ برو جونگ مین ، برو.. هیچوقت دیگه سراغم نیا ، نمیخوام دیگه ببینمت...

حلقه ی توی دستش را دراورد و جلویش پرت كرد : بردار و ببرش..اینم بدون جونگ مین من دوسال و ٦ ماه پیش مرد...

جونگ مین عقب عقب رفت و به دیوار پشت سرش خورد...نگاهش روی مرجان ثابت بود..نگاهش به حلقه روی زمین افتاد... خم شد و حلقه  برداشت... صاری بغض آلود مرجان كلافه أش كرده بود: بد كردی جناب پارك خیلی بد... تو نمیدونی تو این یه سال چی به سر من اومد؟ نمیدونی . وقتی جواب ازمایش بارداریم و أشكان پیدا كرد و سیلی كه به گوشم زد و پام لغزید و از پله ها پرت شدم پایین ، تا پای مرگ رفتم.. اگه میبینی خوب شدم فقط به خاطراینه كه پچم جلوی چشمم سقط شد..مرد.. بچه تو، پارك جونگ مین معروف....تو قاتل بچمی.. سعی نكن بهم نزدیك بشی نگو نه به جرم تجاوز ازت شكایت میكنم، این دفعه هم اشكان نجاتت نمیده و سعی هم نکن بهم ثابت کنی دوستم داشتی..چون هنوز متن خبری که اعلام میکرد..تو با اون دختره اشغال رابطه داری و خودتم تاییدش کردی ..حفظم...

مرجان برگشت و از ان کوچه ی تنگ و تاریک بیرون امد..جونگمین به حلق هی در دستش خیره شد بود..: قاتل؟؟

این حرف ها را سال ها پیش سارا وقتی برای اخرین بار دیدتش زد به او گفت..درست یک روز قبل از دادگاه...سرش را بالا اورد و به مرجان خیره شد که میدوید و از او دور میشد...



می توانید دیدگاه خود را بنویسید
Mina جمعه 11 مرداد 1392 11:04 ق.ظ
به نظر منم بیشترین مقصر اشکانه منتهی مرجانه چون اون برادرشه و از جونگ مین هم کینه به دل گرفته نمیخواد قبول کنه
NeGy پاسخ داد:
سلام خانمی...
شاید باورت نشه ولس من کلا از شخصیت این اشکان خوشم نمیاد خودم پدیدش اوردما..ولی....حالا شما بخون...اون وقت نظت تغییر میکنه....
راستی مرجان نه مرجانه...
مرجانه زن اشکان....:))
رنت پنجشنبه 10 مرداد 1392 11:53 ق.ظ
سلام عزیزم مرسی عالی بود
ولی منم می گم تقصیر اشکان بود
اتفاقا بر عکس نظرت جنین تا سه ماه اول به شدت در معرض خطره و در اثر ضربه می تونه سقط بشه حتی اگر خودش هم جاش عالی باشه و چیزیش نشه ممکنه به جفت آسیب برسه و باعث سقط جنین بشه
من خودم مادر شدن رو تجربه کردم سه ماه اول بارداری حساسترین زمان برای بچه است
NeGy پاسخ داد:
سلاممم پس شما اونی ما هستی...
راستش منم همین نظر و داشتم ولی چند جا خونرم که نوشته بود...حتی یه مستند بود درست یادم نیست کجا ..ولی انیطور بود ...پرت شدنش از پله ها 50 درصد ممکن بود باعث سقط بشه...دیگه نمیدونم..ولی دیگه این قسمت میبینین مقصر کی بوده:D
صد درصد درست .....:))))
پنجشنبه 10 مرداد 1392 10:45 ق.ظ

NeGy پاسخ داد:
ممنون عزیزم...اما اسمت کو؟؟؟
سارا چهارشنبه 9 مرداد 1392 09:33 ب.ظ
جونگ مین همچینم قاتل نبودا بیشتر کار اشکان بود نه جونگ مین
NeGy پاسخ داد:
شلوغ نكنننننن
خبر نداری .. صبر كن.... من سر این موضوع خیلی تحقیق كردم از پله پرت شدن پایین ربطی به سقط جنین اونم ١ ماهه نداره چون خیلی محكمه جاش... مگه اینكه یه ضربه شدید به رحم باعث بشه جفت جداً بشه.. حركت كنه كه اونم احتمالش كمه .... حالا ببین كی قاتل ... فرزندكمممممممممممم:D:D:D:D
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر